کاراکتر سینمایی ملالین/ جودی با بازی کیم نواک در فیلم سرگیجه: بررسی و تحلیل

بزنگاه تقدیر را هیچ‌وقت نباید از دست داد. برای بعضی از آدم‌ها موقعیت‌هایی در زندگی پیش می‌آید که فکرش را هم نمی‌کنند. از آن جنس موقعیت‌هایی که شاید خیلی جدی‌اش نگیرند. اما همین موقعیت -احیانا- کوچک می‌تواند زیر و روی‌شان کند و سطح‌شان را در نگاه خودشان –و مردم- کاملا دگرگون کند. برای کیم نواک این بزنگاه تقدیر، نام‌اش سرگیجه بود. کیم نواک پیش از آن تحت فرمان هری کوئن رییس بدقلق کلمبیا بود که می‌خواست کیم را به عنوان رقیب مریلین مونرو علم کند، برای همین او را به دور آمریکا می‌فرستاد تا برای‌اش در تبلیغات محصولات تجاری بازی کند. کیم نواک تعریف می‌کند که «هنری کوئن رئیس استودیوی کلمبیا مرا به دفترش احضار کرد و یک فیلم‌نامه جلویم پرت کرد و گفت: “ما تو را برای فیلم هیچکاک، داریم به او قرض می‌دهیم. چون فکر کردم که برای آینده‌ات مفید باشه.” بعد اضافه کرد که: “فیلم‌نامه‌اش خیلی مزخرف و چرته.”» اما کیم نواک در نهایت یک بازیگر درجه دو هالیوودی باقی ماند. وقتی نام‌اش به عنوان گزینه سرگیجه مطرح شد، تنها رقیب‌اش ورا مایلز بود که در فیلم قبلی هیچکاک، مرد عوضی، بازی درخشانی داشت. مایلز یکی از همان مو طلایی‌های مورد علاقه هیچکاک بود که استاد در رویاهایش می‌خواست او را جانشین ستاره مورد علاقه‌اش گریس کلی بکند.

مایلز اما به‌رغم درخشش در مرد عوضی، فروشی برای کمپانی به همراه نیاورد. برای همین با توجه به این‌که تست گریم مادلین/جودی در سرگیجه را انجام داده بود، به محض این‌که خبر حاملگی‌اش را به هیچکاک داد، استاد حتی به اسم دیگری جز کیم نواک هم فکر نکرد. یک مو طلایی دیگر از جن زن‌های هیچکاکی. نواک دست کم می‌توانست فروش فیلم‌اش را تضمین کند و موقعیتی برد-برد را برای خودش، کمپانی و هیچکاک رقم بزند. هیچکاک بهتر از کیم نواک نمی‌توانست پیدا کند. زنی که صورت‌اش انعطاف دو هویت کانلا متضاد را داشته‌باشد. در این بزنگاه تاریخی بود که دست‌نیافتنی‌ترین معشوقه تاریخ سینما در قالب مادلین الستر/جودی بارتن خلق شد.

فصل اول: وقتی ناظر تماشاگر به تماشای نمایش‌گر می‌نشیند

کار نمایش‌گر نمایش‌گری است. نمایش‌گر از عنوان‌بندی کار خود را می‌کند. با یک اکستریم کلوزآپ روی لب‌ها و بعد چشم راست که انگار دارد علامتی می‌دهد و اشاره‌ای می‌کند. پس مادلین هم این نقش را می‌پذیرد. همه توان‌اش را به‌کار می‌برد تا برای اسکاتی –ناظر- بازی کند. اولین دیدار در رستوران، با نیم‌رخ بازی می‌کند. با مکثی اغواگر. می‌خواهد اسکاتی خوب تماشایش کند. نمایش‌گر می‌داند که چگونه ناظر را به تماشاگر تبدیل کند، و می‌کند. بازی نیم‌رخ را دو سه جای دیگر هم نمایش می‌دهد. در جایی که هنوز اسکاتی، ناظر/ تماشاگر است. بار دوم در گل‌فروشی است و بار سوم در قبرستانی که کارلوتا والدز دفن است. نمایش‌گر می‌داند ناظر/ تماشاگر به دنبال تکمیل این نیم‌رخ می‌آید. همه‌چیز برای نمایش‌گر آماده است تا تماشاگر را فریب دهد. تا فصل خودکشی ساختگی مادلین در اُلدفورت پوینت نمایش‌گر تنها برای نمایش‌گر اجرا می‌کرد. او نمایش می‌داد و تماشاگر نظاره می‌کرد، بی هیچ عدالتی از سوی ناظر در بازی. اسکاتی تنها یک تماشاگر/ ناظر است. در صحنه خودکشی ساختگی مادلین شک ندارد که وقتی خود را به خلیج می‌اندازد اسکاتی او را نجات می‌دهد، پس عروسک‌وار روی آب می‌ماند چون قرار نیست بمیرد. از این به بعد است که نمایش‌گر با ناظر/ تماشاگر همراه می‌شود و او را در قصه‌اش دخیل می‌کند. این‌جا فصل دوم آغاز می‌شود.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

فصل دوم: وقتی ناظر تماشاگر جزیی از بازی نمایش‌گر می‌شود

تماشاگر عاشق تماشاست. اشتباه‌اش دخالت در بازی سوژه است. پس وقتی نمایش‌گر به آب می‌افتد، ناظر به‌جای تماشا، داخل بازی نمایش‌گر می‌شود. نمایش‌گر وقتی از آب بیرون می‌آید ناظر را وارد قصه می‌کند، آگاه به ضعف‌اش. ناظر عاشق سوژه‌اش می‌شود. نمایش‌گر از ناظر سئوال می‌کند و او هم جواب می‌دهد. نمای‌گر آگاه است و ناظر، بی‌خبر. مثلا:

مادلین: تو در الدفورت پوینت چه کار می‌کردی؟ (می‌داند که اسکاتی آن‌جا بوده برای این‌که او را تعقیب می‌کرده)

اسکاتی: داشتم یه چرخی می‌زدم (دروغ می‌گوید برای این‌که نمی‌داند مادلین –وگوین- به بازی‌اش گرفته)

دیالوگ‌های نمایش‌گر و ناظر که تبدیل به هم‌بازی شده است تا انتهای این فصل همین حکایت را دارد. ناظر /هم‌بازی ناآگاه در مقابل نمایش‌گر مسلط و آگاه به شکل بازی. کار نمایش‌گر از این به بعد هدایت ناظر /هم‌بازی از یک بیننده عادی چشم‌چران به یک ناظر فعال در بازی است. قرار است اسکاتی عاشق شود، پس مادلین کار خودش را بلد است. روز بعد به خانه اسکاتی می‌آید برای مثلا تشکر، جوری بازی می‌کند که توجه برانگیزد، و اتفاق، می‌افتد. تلفیق نمایش‌گر هم در جای خود نشسته است. ناظر البته خودش دوست دارد جزیی از بازی نمایش‌گر باشد. فعال و فاعل؛ به زعم خودش. اما نمایش‌گر باید بازی کند، نباید غرق هم‌بازی شود، برای این‌که به باور تماشاگر /هم‌بازی بنشیند، نمایش دهد، بازی کند. و بازی مادلین آغاز می‌شود. ناظر بازی را به نمایش‌گر از پیش باخته بود، سوال پیچ کردن‌های ناظر –در جنگل و کنار دریا- از نمایش‌گر هم تنها برای از سر بازکنی است، که یعنی من دارم کار حرفه‌ایم را می‌کنم و درگیر نمای‌گر نشده‌ام. اسکاتی بازی را به مادلین باخت، چون می‌خواهد که بازنده باشد. نمایش‌گر کار خود را کرده است. و تنها می‌ماند ضربه آخر در برج کلیسای سن‌خوان باتیستا. کار نمای‌گر به پایان رسید، با تصاویر نهایی مادلین الستر با کت و دامن خاکستری، پای برج کلیسا و اندکی قبل از فرو افتادن از برج. هدایت اسکاتی به بالای برج آن کلیسای دور افتاده، آگاهی از ضعف ناظر در بالا آمدن –ترس از ارتفاع اسکاتی- پایین پرت شدن مادلین /نمایش‌گر از بالای برج و مرگ مادلین آخرین کنش نمایش‌گر در این بازی بود.

فصل سوم: وقتی نمایش‌گر درگیر هم‌بازی‌اش می‌شود و بازی‌اش را فراموش می‌کند

اینجا اشتباهی رخ داد. نمایش‌گر نباید درگیر ناظر /هم‌بازی می‌شد، فقط باید او را درگیر می‌کرد. اما خودش هم درگیر شد، در حیاط کلیسا و قبل از این‌که مادلین از برج بالا برود. خطای بزرگ بازی نمایش‌گر این‌جا بود. اسکاتی وقتی به دنبال مادلین می‌گشت، به جودی رسید. جودی هم خواست بازی کند، نمایش‌گری کند، اما برای نجات مادلین، و خودش. ولی بازی درست، متن دقیق می‌خواهد که جودی ندارد. پس بازی‌اش ناقص می‌ماند و لو می‌رود. تن به تغییر می‌دهد برای پوشاندن بازی‌اش همان شکلی می‌شود که اسکاتی می‌خواست. اسکاتی به دنبال مادلین بود، نه جودی. پس انعطافی هم در تغییر دادن جودی به خرج نمی‌دهد. حتی می‌خواهد در فرم موهایش هم مادلین را یاد او بیاورد. جودی، مادلین می‌شود، بدون آن‌که فکر کند بر سر این تغییر قرار است به مادلین برسد. وقتی نمایش‌گر تغییر می‌کند دیگر نمی‌توان انتظار نمایش‌گری از او داشت. نمایش‌گر تا آخر باید نمایش‌گر باشد. اما تغییر برای نمایش‌گر یعنی بازگشت به دنیای مردگان. بازی نیم‌رخ در هتل امپایر ادامه می‌یابد. قرینه نماهای ابتدایی؛ این بار وجه سیاه صئرت نمایان است. چهره کامل این است: نیمی از صورت؛ مادلین بی‌گناه، نیم دیگر؛ جودی گناه‌کار.

جودی استثمار شده دو مرد است؛ گوین الستر و اسکاتی فرگوسن. نمایش‌گری برای جودی در هتل امپایر به اوج کمال خود می‌رسد. زمانی که در پرتو نور سبز هتل امپایر بر مادلین منطبق می‌شود. وقتی پروسه تبدیل کامل می‌شود؛ از اتاق بیرون می‌آید، در هاله نور سبز می‌ایستد، تامل می‌کند تا ناظر /اسکاتی دقیق ببیندش. مثل صحنه قبرستان، گل‌فروشی و رستوران. این آخرین و کامل‌ترین صحنه نمایش‌گر است.

فصل چهارم: پرده نهایی؛ وقتی نمایش‌گر تبدیل به قربانی می‌شود

جودی تبدیل شده است به مادلین. اما وقتی نمایش‌گر متنی ندارد، اشتباه می‌کند در بازی. و ناظر /هم‌بازی نمی‌تواند از این اشتباه به سادگی بگذرد. پس او را به کلیسای قدیمی می‌برد؛ همان‌جا که مادلین سقوط کرد. اما نمایش‌گر دست از نمایش نمی‌خواهد بردارد تا بالای پله‌های برج؛ زمانی که ناظر بر ضعف‌اش غلبه می‌کند. راه دیگری نیست. نمایش‌گر کارش تمام است. التماس‌اش به ناظر هم کاری از پیش نمی‌برد. او از همان‌جایی سقوط می‌کند که مادلین سقوط کرد. نمایش‌گر؛ جان‌اش را هزینه اشتباه‌اش می‌کند.

کیم نواک انگار خلق شده بود تا دست‌نیافتنی باشد. خودش و موجودی که نمایش‌اش داد؛ مادلین و جودی. قبل و بعد از سرگیجه انگار دیگر کاری برای انجام دادن نداشت. دیگر نام فیلمی را با بازی کیم نواک نمی‌شود به خاطر آورد. بزنگاه تقدیر این‌گونه است. آدمی می‌آید در نقطه‌ای که قرار است حضور داشته باشد، کارش را می‌کند و می‌رود. کیم نواک با سرگیجه شمایل یک زن دست‌نیافتنی را به تاریخ سینما اضافه کرد و رفت. همین.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.