کاراکتر مجید با بازی مهدی باقربیگی در مجموعه تلویزیونی «قصه‌های مجید» – ۱۳۷۰ : بررسی و تحلیل

با استرس ایستاده و انشایی می‌خواند با موضوع «چه کسی بیشتر از همه به مردم خدمت می‌کند؟»، از پاسبان و دکتر و پرستار و معلم حرف می‌زند و می‌گوید همه می‌دانند آن‌ها چه خدمتی به مردم می‌کنند، اما او دست روی قشر عجیبی از جامعه‌اش می‌گذارد: «مرده شورها»، خنده همکلاسی هایش کلاس را منفجر می‌کند، نگاه چپ چپی به آن‌ها می‌اندازد اما از نگاه ناظم لرزه به اندامش می‌افتد، با این حال ادامه می‌دهد، به مهربانی مرده شورها می‌رسد، به اینکه دخترهای اصغر آقا و لیلا خانم به خاطر شغل پدرشان خواستگار ندارند، به اینکه لباس هایشان کهنه اما همیشه تمیز است و به اینکه مردم هر چقدر هم به مرده شورها چپ چپ نگاه کنند اما آن‌ها معرفت دارند و به جای تلافی کردن و یواشکی مشت زدن به چک و چانه مرده‌ها آن‌ها را تمیز می‌شویند، ناظم نگاه هایش سنگین می‌شود، ۰ خیلی سریع می‌فهمد هوا پس است، زبانش لکنت می‌گیرد، با اصرار می‌خواهد برود بنشیند اما ناظم اصرار دارد ادامه دهد و او با ترس و لرز ادامه می‌دهد و بالاخره یک جا طاقت ناظم تمام می‌شود و پس گردنی محکمی به او می‌زند. با معصومیتی توام با خشم ناظم را نگاه می‌کند، ناظم در مسیر تحقیر را پیش می‌گیرد ولی او که به خوبی می‌داند در هر حالتی چوب خوردن از ناظم نصیبش خواهد شد قافیه را نمی‌بازد، سرش را بالا میگیرد و بدون آنکه حتی یک بار تن به عذرخواهی دهد و ابراز پشیمانی کند تا آخر ماجرا پیش می‌رود؛ جواب «های» ناظم را با «هوی» مخصوص به خود می‌دهد و دست آخر چوب را می‌خورد اما وقتی که نفس ناظم ظالم را بریده است.

این سکانس از قصه‌های مجید شاید چکیده‌ای تمام عیار از مهم‌ترین وجوه مختلف شخصیت نوجوانی باشد که در دهه هفتاد خیلی از هم سن و سال‌های او بخشی از خودشان را درونش پیدا کردند. ته وجود مجید کوهی از سادگی و مهربانی است اما در ظاهر بچه تخس و یک دنده‌ای است، مغرور و حاضر جواب است، پرانرژی است، پر از هیجان و مکاشفه، پر از سوال و اعتماد به نفس حتی اگر همه بگویند او خنگ است و نمی‌فهمد، او آنقدر اعتماد به نفس دارد که در اوج نوجوانی کت و شلوار می‌پوشد و با کرواتی قرمز به مجلس خواستگاری فامیل شان می‌رود تا در حکم بزرگتر خانواده با خواستگارها حرف بزند.

پر از اصرار است، حرف زور سرش نمی‌شود، از جنگیدن نمی‌ترسد، در مقابل تحقیر کم نمی‌آورد، عصبانی که می‌شود صدایش را روی سرش می‌کشد. فعل خواستن در او به بهترین شکل صرف شده،‌ بی‌آنکه نتیجه خواستن هایش ذرهای مهم باشد فقط عمل می‌کند، همین می‌شود که بالای دیوار خانه معلمش می‌رود تا اندازه پلیور معلم مدرسه را بداند و به بی‌بی بدهد، همین می‌شود که به عشق ساختن فیلم کوتاه بارکشی را اسیر خود می‌کند، یا برای ارتباط پیدا کردن بهتر با معلم ریاضیش تسبیحی مثل او پیدا می‌کند یا بی‌بی را عاصی و ذله می‌کند تا راهی شیراز شود و به دیدن داییش برود و حتی برای آنکه از زیر امتحان ورزش فرار کند روزها و شب‌ها می‌نشیند تا شعری بگوید و به معلم ورزش ثابت کند.

شاعر خوبی است و ورزش برای او فایده‌ای ندارد. با چنین خصوصیاتی اتفاقی که برایش پیش می‌آید اشتباه پشت اشتباه است و عکس العمل‌های کودکانه او همانی است که باید باشد: فرار رو به جلو و دور زدن مشکلات به هر قیمتی! پس وقتی ناگهان کیسه نمک از دستش رها می‌شود و داخل دیگ غذای بچه‌های اردوگاه می‌ریزد بدوی‌ترین مسیرها را برای بیرون آوردن کیسه از داخل غذای بچه‌ها پیش می‌گیرد ولی زمانی که به بن بست می‌خورد همه چیز را رها می‌کند، خیره سرانه و بی‌توجه به عاقبت ماجرا راه جاده را پیش می‌گیرد و از اردوگاه می‌رود. مجید نماد نوجوانی بی‌قید و رهاست که ذات کودکانه‌اش نگهبان شبانه روزی اوست. این همان برگ برنده‌ای است که پیر و جوان را شیفته او می‌کند. در بند بودن و گرفتار شدن در مسیرهای از پیش تعیین شده خانوادگی و اجتماعی همیشه بدترین کابوس هر نوجوانی بوده و هست و خواهد بود ولی این کابوس سهمی در رویاها و زندگی مجید ندارد. برای هر خانواده‌ای سرکش بودن فرزند نوجوانی که دارد بزرگترین خطر است اما سرکش بودن در مجید بی‌خطر است، چرا که او پشت همه هیاهو و شیطنت‌هایی که دارد با طناب معصومیت به دیواره کنار دره‌های زیر پایش بسته شده. حتی اگر در مسیر صعب العبور زندگی که سعی می‌کند سرخوشانه و سر به هوا از آن عبور کند، پایش بلغزد، آخرین لحظه، قبل از سقوط، طناب محکم معصومیت او را همان بالا نگه می‌دارد. معصومیتی که مدیون تربیت بی‌ریا و پر از آرامش بی‌بی است و مجید حتی در اوج لجبازی هایش از عشق ورزیدن خالصانه به بی‌بی دست نمی‌کشد چرا که به خوبی از سهم بزرگ بی‌بی در آنچه امروز به آن رسیده آگاه است.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

استیو جابز خالق «اپل» جمله بسیار قابل تاملی دارد: «سادگی نهایت پیچیدگی است». این جمله تعریف کاملی از شخصیت مجید است. شاید بتوان شخصیت مجید را به روش‌های مختلف تحلیل کرد و در مورد علت رفتارهایش صدها دلیل مبتنی بر روانشناسی سر هم کرد اما در هیچ کدام از این تحلیل‌ها مجید واقعی جایی ندارد، او قطعه‌ای بزرگ و کمیاب از سادگی است. فقدان سادگی و رهایی در انسان‌های امروز روزبه روز بیشتر شده و چگونه ساده بودن و رها ماندن، مفهومی گنگ و سئوالی بزرگ در ذهن انسان عصر مدرنیته است. به همین دلیل است که مجید دل از آن‌هایی می‌برد که هنوز بخشی از سادگی و رهایی درونی خود را حفظ کرده اند. هوشنگ مرادی کرمانی مثل مهندسی زبر دست ساختمان قصه‌های مجید را در داستانی که نوشت با ذکر تمام جزئیات طراحی کرد. کیومرث پوراحمد هم با نبوغی مثال زدنی همچون مهندس و معماری کاربلد این ساختمان را ساخت و آماده استفاده کرد. فقط این وسط ساختمان قصه‌های مجید ساکنی می‌خواست که به این طراحی و سازه محکم و زیبا بیاید و از خوش شانسی پوراحمد مهدی باقربیگی سروکله‌اش پیدا شد. نوجوانی با چشمانی درشت، زبانی شیرین با لهجه ناب اصفهانی، اخم‌هایی دلنشین و معصومیتی ذاتی که هنوز هم بعد از بیست و اندی سال وقتی نگاهاش می‌کنی دلت را می‌برد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.