کاراکتر سینمایی مک‌مورفی با بازی جک نیکلسون در فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته: بررسی و تحلیل

بیاییم مک‌مورفی پرواز بر فراز آشیانه فاخته (میلوش فورمن) را در یک آمدن عامدانه و رفتن ناگزیر ببینم. همان تم «مقابله فرد در برابر سیستم»، این‌جا اجرایی متفاوت دارد. یک آنارشیست پر شّر و شور وارد محیطی مبتنی بر انظباطی فرمایشی و مستبدانه می‌شود و اعتراض و شورش فردی او به مرگ‌اش می‌انجامد.

همراه با نزدیک شدن اتومبیل حامل مک مورفی، شروع همان برنامهٔ روزانه یکنواخت را در آسایشگاه روانی با مدیریت پرستار راچد (لوئیز فلچر) می‌بینیم. پیرمردی روی ویلچر در حال خوردن قرص‌اش، واقعیت آن‌جا را مختصر و مفید بیان می‌کند: «مثه هر روز بدون تغییر». نگاه مرد سرخ‌پوست بلند قامت، به پیاده شدن مک‌مورفی از اتومبیل برش می‌خورد تا این پیش درآمدی باشد بر ارتباط عاطفیِ بعدی این دو. در معارفهٔ اولیه ما با مک‌مورفی همهٔ شناسنامهٔ شخصیتی او رو می‌شود. او با باز شدن دستبندش از شادی فریاد می‌کشد و صورت مأمورر بدرقهٔ همراه‌اش را آن‌قدر با ولعِ آمیخته با حرص می‌بوسد که کلاه‌اش می‌افتد و مرد مأمور با آن سیگار برگ گوشهٔ لب‌اش قیافهٔ مسخره‌ای پیدا می‌کند. سپس مک‌مورفی از زیر چشم با کنجکاوی بیماران و محوطه آسایشگاه را از نظر می‌گذراند و همراه با موسیقی کلاسیک آرامی که در محوطهٔ سالن پخش می‌شود، در طول مسیر و میان دو مأمور مراقب خود می‌رقصد.

در صحنه‌ای یکی از بیماران لب به اعتراض می‌گشاید و می‌گوید: «همه‌مون خسته شدیم.» گریهٔ ممتد او به لبخند سادیستی خانم راچد پیوند می‌خورد. در برابر این تصویر واقعی از محیط آسایشگاه روانی، مک‌مورفی می‌خواهد «تغییر» را به شیوهٔ خود در آن‌جا ایجاد کند و آدم‌ها را از انفعال بیرون آورد. تمرین مک‌مورفی با مرد سرخ‌پوست (رئیس) در جهت انداختن توپ بسکت به داخل تور در شرایطی صورت می‌گیرد که خانم راچد دورادور از پشت پنجره این تازه وارد مزاحم را می‌پاید. یا توجه کنیم به ورود خودسرانه مک‌مورفی به داخل بخش پرستاران برای اعتراض به صدای بلند موسیقی که واکنش خانم راچد را به همراه دارد. حتی زمانی که مک‌مورفی از پشت شیشهٔ این قسمت خواستار کم کردن صدای موسیقی می‌شود، باز خانم راچد با گفتن این جمله، نیش خودش را به او می‌زند: «دست‌ات شیشه را لک کرد». این‌جاست که مک‌مورفی رفته‌رفته بر پایهٔ روحیهٔ آنارشیستی‌اش، تغییرپذیری در این محیط کنترل شده را به شکل علنی مطرح می‌کند. او برای به کرسی نشاندن حرف‌اش در تغییر برنامه‌های روزانه و پخش شبانهٔ مسابقات بیسبال از تلویزیون، این‌گونه موضع می‌گیرد: «تغییر که اشکال نداره، یک تنوعه… گور پدر برنامه کرده.» با به یاد بیاوریم صحنه‌ای را که مک‌مورفی شلنگ آب‌سردکُن را به سمت بیماران می‌گیرد و گویی با خیس کردن آن‌ها می‌خواهد رخوت و انفعال را از وجودشان بیرون کند. تلاش زایدالوصف مک‌مورفی برای از جا کندن آب‌سردکُن، نگاه ستایش‌آمیز رئیس را به دنبال دارد. در این رابطهٔ عاطفیِ مرید و مرادگونه، گفتهٔ لاف زنانهٔ مک‌مورفی («همین آب‌خوری رو بلند می‌کنم، پنجره رو خُرد می‌کنم و با رفیقم می‌ریم») به یک قرینه‌پردازی تصویری تبدیل می‌شود و نهایتاً از سوی رئیس به اجرا درمی‌آید. منتها مک‌مورفی در این طی طریق، سعی خودش را می‌کند و این تلاش را هم‌چون تمرینی برای ایستادگی و پایمردی به آن جمع خاموش متذکر می‌شود و تکانی به آن‌ها می‌دهد. او در جایی دیگر خطاب به جمع بیمارانی روانی می‌گوید: «شما دیوونه نیستین، شما از اون احمقا که تو خیابون پرسه می‌زنن، دیوونه‌تر نیستین». این حضور معترضانهٔ مک‌مورفی باعث می‌شود که بعضی از بیماران با او هم‌صدا شوند، چنان‌که یکی از آن‌ها به نام چزلیک در حالتی مستأصل و پریشان می‌گوید: «باید کثافت بگیره مقررات این‌جا رو».

اما واقعیت تلخی که در پرواز بر فراز آشیانه فاخته به نمایش درمی‌آید، به هم خوردن نظم ظاهری این سیستم ناکار آمد از سوی انسان کنشمند و ناسازگاری چون مک‌مورفی و در نهایت شوک الکتریکی و مرگ خاموش اوست. حتی تأثیرپذیرترین آدم این محیط یعنی رئیس، این‌گونه در دیدار آخر با مک‌مورفی ناامیدانه و محتاطانه حرف دل‌اش را می‌زند: «پدر من مرد بزرگی بود، واسه همین اونقدر کتک‌اش زده بودند که خرد شده بود. آخرین بار که دیدم‌اش کور شده بود، برای این‌که یک سرخ‌پوست کله‌شق بود و حق‌شو می‌خواست. تو این سرزمین هر کسی صداش بلند شه، حساب‌شو می‌رسن. من نمی‌گم اونو کشتن، فقط خُردش کردن، همون‌طور که تو رو دارن خُرد می‌کنن.»


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

باز شکست و قربانی شدن «فرد» در برابر «سیستم». آنارشیست کله‌شق ما به یک جسم بی‌اختیار از خود تبدیل شد. رئیس در مواجهه با این بدن لخت و لمس نمی‌تواند مثل یک کوه احساس بزرگی کند، پس او را برای آخرین بار در آغوش می‌گیرد و… راحت‌اش می‌کند و خودش با یاد و خاطرهٔ او از قفس می‌پرد.

اما میلوش فورمن با آن تصور ذهنی بیماران، دایر بر فرار مک‌مورفی و آن پنجرهٔ ویران شده آسایشگاه و رها شدن رئیس در دشت سرسبز، می‌خواهد نشانه‌هایی خوش‌بینانه و آرمانی در ذهن ما به جا بگذارد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.