کاراکتر میرزا کوچک خان با بازی علیرضا مجلل در مجموعه تلویزیونی «کوچک جنگلی» – ۱۳۶۶-۱۳۶۳ : بررسی و تحلیل

ورود میرزا به داستان با توصیفات دیگران آغاز می‌شود و ماجراهای نجات دادن رضا آژان و یوزف. بعد او را می‌بینیم که یارانش را یکی یکی جمع می‌کند. رسید می‌دهد بابت کمکی که از تجار رشت می‌گیرد برای نهضت جنگل. حواس او به رعایت حقوق اسرا هست و به نماز و به استخاره و درگیر شدن با روس‌ها برای نجات مردم وسط آن بگیر و ببند و تامین نامه‌ای که برای‌اش از پایتخت گرفته اند. همه اینها، کم کم و به مرور شخصیت میرزا را برای بیننده کامل می‌کند. میرزا، نامه مفاخر درباره ممنوعیت روضه خوانی علما را پاره می‌کند، به یوزف از دین می‌گوید و از ایرانی بودن، از مشخص بودن مرزش با خارجی و متجاوز و به حاج احمد می‌گوید با انگلیسی جماعت صحبت نمی‌کند، به ایران و به اسلام معتقد و پایبند است و به قوای دولت در میانه سرکوب شدن و تحت تعقیب قرار گرفتن هم شلیک نمی‌کند مگر اینکه مجبور به دفاع باشد؛ خواهرزاده حاج احمد کسمایی را سیلی می‌زند که چرا اسیرکشی می‌کند، سخنرانی مفصلی می‌کند تا به افرادش بگوید از اینکه جنگلی بودن به معنای بی‌اصولی نیست. شوخ طبع است و در مواقعی هم طعنه و کنایه می‌زند به حاج احمد که «حکومت فومنات مبارکت باشه» و به دکتر درباره قول مجدد دولت مرکزی به او برای ادامه تحصیل طب در فرنگ. خوب می‌داند کنایه زدن و دو پهلو حرف زدن یعنی چه که جایی در میانه استیصالش برای تسلیم یا ادامه جنگ در ماسوله در جواب پیرمرد کور می‌گوید:

«طعنه نزن مومن». برای بار آخر از مردانش که همراهش بودند تشکر می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد به زندگی عادی خودشان برگردند تا روزی دیگر که بشود مبارزهای دیگر را سامان داد. و البته این هم یادمان باشد که تردیدهای میرزا کم نیستند اما همیشه از آن‌ها عبور می‌کند، دقیقا همانی که به دکتر حشمت میگوید در دیدار آخرش: «من و تو دکتر، مزه دیوانگی رو چشیدیم، کارمون از عافیت طلبی گذشته، نباید حسابگری کنیم. گور جنگلی واقعی که توی زمین نیست، گور جنگلی واقعی توی شکم جانوران وحشی و درنده جنگله».

چیره دستی و مهارت ناصر تقوایی در نگارش فیلمنامه و شیوه روایت و تداوم شکل خاص دیالوگ نویسی‌اش در ممتاز شدن نقش میرزا مشهود است. حضور نعمت حقیقی و تفاوت‌های تنالیته رنگ‌ها در فصول مختلف سریال و قاب‌های درجه یک (فصل ماسوله را به یاد بیاوریم)، کارگردانی مسلط بهروز افخمی (مثلا در فصل اعلام حکومت هیئت اتحاد اسلام توسط میرزا در ده کسما) و مونتاژ درخشان مهرزاد مینویی (به عنوان نمونه در فصل دیدار میرزا در خانه دکتر حشمت و در اتاق با اسماعیل و حسین کسمایی و یوزف) همگی کفایت استنادات هستند برای آن که سریال و میرزا در ذهن ما باقی بماند.

بازی کردن در نقش‌های تاریخی دشواری‌های خودش را دارد. «میرزاکوچک خان» ی که ولی الله مومنی در فیلم امیر قویدل بازی کرد با توجه به ناموفق بودن فیلم ماندگار نشد. اما علیرضا مجلل با شناخت کامل از نقش، از دست‌ها و چشم‌ها و فرم راه رفتن و تسبیح دست گرفتن و در خود فرورفتن‌ها و تنهایی‌ها و عصبانیت‌های گاه و بیگاه میرزا و لبخندها و گریه هایش تصاویر ماندگاری خلق می‌کند. انگار که خود میرزا باشد که وسط ماسوله در گیرودار تسلیم و رضاست. انگار که خود اوست وقتی می‌بیند که مظلومی مورد ظلم قرار می‌گیرد. وقتی در بازار رشت قدم می‌زند تا به دوستانش یکی یکی پیغام دهد و از دور آشنایی می‌دهد، وقتی حواسش هست به دکتر حشمت که جلسه را ترک می‌کند و آرام می‌رود و جوری نگاهش می‌کند که میفهمد چیزی در درون او مرددش کرده، هنگامی که در دیدار قبل از وداع آخر دکتر حشمت را از تسلیم منع می‌کند و به او می‌گوید لازم باشد به زور او را با خود می‌برد. همه اینها نیاز به یک شناخت درونی از نقش و تلاش برای بیرونی کردنش دارد که تفاوت‌های موقعیت‌های مختلف شخصیت پرماجرایی مانند کوچک خان آن را دشوارتر هم می‌کند و علیرضا مجلل در درخشان‌ترین نمود خود در کارنامه هنری‌اش تمام این‌ها را لمس شدنی می‌کند برای بیننده‌ای که از میرزا چیزی فراتر از شنیده‌های تاریخی می‌خواهد آخر قصه، بیننده دیگر میرزا را می‌شناسد و همینجاست که تلاش مجلل به بار می‌نشیند.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

میرزا که به ماسوله می‌آید همه چیز در انتهای مصیبت و شکست است. جنگ مغلوبه شده و بعد از نامه بوغدانوف، وقتی که می‌فهمد پیک قبلی روسها به اسارت گرفته شده، فریاد می‌زند که اسرا را آزاد کنند. شروع ماجرا، بعد می‌رود تا در شهر قدم بزند. شهر خالی از سکنه با رنگ‌های سرد و باد و سرما، فقط سه چیز را می‌بینیم غیر از خودش، پیرزنی که از او می‌خواهد تا شهر را ترک کند. جنازه‌هایی که توسط مردم در حال دفن شدن هستند و یک پیرمرد نابینا که شمع می‌فروشد برای نذر کردن پای درخت زیارت، که از وسط کهن الگوها آمده اینجا، تا به میرزا که فکر می‌کند او عارف است و ندیده او را شناخته بگوید از اینکه عادی ست و زمینی، از اینکه تسلطاش به شهر و آدم هایش است که به او می‌گوید الان میرزا کنارش نشسته و طلب شمع می‌کند. پیرمرد همینجا می‌شود بلد راه، راهنمای قهرمان مومن مردد. میرزا بعد از شنیدن حرف هایش، برای رهایی از تردید می‌اید پای درخت زیارت و بعد هم می‌خوابد تا خود صبح، آن بیرون یوزف و اسماعیل دارند درباره صبح فردا حرف می‌زنند، درباره تسلیم شدن میرزا برای رهایی مردم شهر میرزا س حرگاه، پیش از همه بیدار می‌شود و تسبیح به دست استخاره می‌کند، یادمان می‌آید که میرزا به یوزف استخاره کردن یاد داده بود: یا رحمان و یا منتقم، خوب و بد. وضو می‌گیرد و نه در قرارگاه، که روی خاک خود ماسوله نمازش را می‌خواند تا شاید برای بار آخر، نشانه‌های وفاداریش به خاک میهن را با اعتقاداتش جمع بزند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.