کاراکتر سینمایی ناخدا خورشید با بازی داریوش ارجمند – ۱۳۶۵: بررسی و تحلیل

ارنست همینگوی زمانی گفته بود: «دنیا از یک روزی شروع کرد به این که کاری کند آدم‌ها شبیه داستان‌های من بشوند»؛ و مقصودش آن همه سماجت‌ها و لجاجت‌ها بود که در نیمهٔ قرن بیستم، طیف‌های بسیاری داشتند و به پیشرفت‌های دوران تازه و منجر به امروز انجامید: تاجران شیفتهٔ وسعت بازارشان از دخمه و دکان خود تا کل جهان، سیاستمداران تجدیدنظرطلب که انواع توسعه‌های فرهنگ و تمدن را رقم زدند و البته گاه در این مسیر به جنگ افروزی هم متوسل شدند، موزیسین‌هایی که هیچ شباهتی به پیشینیان مو فر خود نداشتند و فلسفهٔ رهایی دههٔ ۱۹۶۰ را با راه و رسم موسیقی و ترانه‌ها و زیست خویش، جاودانه کردند. امروز اما از آن همه شور و سر سودایی و ولع جنون آمیز و بلند پروازانه برای تغییر خود، تغییر زندگی خود و احلی تغییر دنیا، چه به جا مانده است؟ جلوهٔ متعارف و مکرر آدم امروزی که در انظار عموم و محیط مجازی، آشکارا به کاهلی، بیکاری، تکان نخوردن از جای خود و دیر برخاستن از خواب صبحگاهی و ظهرگاهی فخر می‌کند، از آن قهرمان ضدقهرمان‌های تکرو و بی‌توقف همینگوی وار که جهان بعد از جنگ جهانی دوم را به گستردگی معاصر رساندند، چه مپرائی برداشته است؟ این که سینمای ما و به طور کلی هنرهای روایی و نمایشی مان دیگر سال هاست هیبت «قهرمان» را به خود نمی‌بیند، از دل همین وضع و حالی که وصف شده برمی آید. وانگهی دنیا و به ویژه آمریکا این را خوب دریافته و به کار بسته که حذف تصویر قهرمان از آثار هنری و حتی جرگه‌های به ظاهر عادی و سرگرمی ساز آن، خودی و رخوت و انفعال آدم افسرده حال امروزی را که گویی از بلند پروازی و پیشرفت هم اشباع و دلزده شده، تشدید می‌کند. پس در جلوه‌های پرشمار، پردازش و ترسیم قهرمان‌ها را از یاد نمی‌برد و از سکه نمی‌اندازد. به طور همزمان، حواسش به این هم هست که قهرمان‌ها برای ذائقه و درک امروزه در سطح کاملا دور از هم باید داشته باشند یا در ابعادی به عظمت بال های لایتناهی مرغ خیال، دور از واقعیت زیستی مردم باشند و «ابرقهرمان‌ها» را در سینمای بهره مند از قوهٔ خیال پردازی و تقویت کنندهٔ میل رؤیاهرودی بیننده‌ها تصویر کنند؛ یا ادرست برعکس، از آدم‌هایی که دغدغه‌ها و دلواپسی‌های انسانی قابل درک برای همگان دارند و پایشان روی زمین است. قهرمان بسازند تا به قلب و رگها و عصب‌های آدمی که می‌تواند اراده و انگیزه‌های او را در خود نیز بیابد، نفوذ یابد و در این وازدگی‌های غریب دوران مان، به این آدم میل به ارتقا یا عزیمت ببخشند.

این موهبتی است که سینمای ما یا از یاد برده و با در قالب اشباح بی‌هویت و از پیش باخته‌ای و پا درهوای باور ناپذیر بر پرده جان می‌بخشد و ادعای یادآوری ضرورت خلق قهرمان هم دارد؟ همچون شخصیت‌هایی که میلاد کی مرام در ۳۶۰ درجه یا امین حیایی در قلاده‌های طلا یا بهرام رادان در راه آبی ابریشم نقش کرده‌اند و بینندهٔ معمول را هم از فرط استعمال شیوه‌های ظاهری و ا پوششی و رفتاری و دیالوگی دهدهٔ خلق قهرمان، به خنده‌هایی چندین باره با ابهامی خارج از تحمل می‌افکند؛ چه رسد به ما و آنان که دغدغ‌هٔ غیاب قهرمان در هنر این دوران را داریم. حتی اگر به یکی از نشانه‌های جانبی فرد قهرمان یعنی حد و سطح دشمنان او نظر کنیم، باز دشمن‌های امضحک با محال این نمونه‌های نحیف که مثال آوردیم، از کوچکی خود آن‌ها که مدعی جایگاه قهرمانی اند، خبر می‌دهد: رئیس دزدهای پنهان در زندان (مسعود فروتن) در فیلم اولی و اهرم اجرایی دسیسه‌های براندازان (علیرام نورایی) در دومی و دو دریانورد غاصب کشتی (رضا کیانیان و پیام دهکردی) در سومی، چه در لحن و خطاب و نگاه و رفتار فیگوراتیوشان و چه در طراحی نقش در فیلمنامه، بیشتر می‌توانند ابزار خندهٔ یک قهرمان اصیل باشند تا هماورد و حریف مقابل او، پس بیش از این، نوشته‌ای در باب یکی از واپسین قهرمانان متعالی این سینمای محروم را با وصف حقارت زده‌ها و دون پایه‌ها خدشه دار نکنیم. وقتی از مفهوم محرومیت سخن میگوییم، مقصودمان محرومیت از امکانات و ابزار خلق نیست. در همین مثال سوم که نام بردیم همان داریوش ارجمندی نقش مرشد قهرمان را دارد که زمانی خورشید تابان محور این نوشته را بر پرده جان بخشیده بود و در خاطرات بصری و روایی فراموش نشدنی ما از سینمای ایران ثبت کرده بود. پس محرومیت به معنای بهره نگرفتن از توانایی‌های موجود و نبود و کمبود عزم او خلاقیت در آفرینش و پردازش این نقش‌ها و قصه‌های شایستهٔ شان آن‌هاست؛ نه این که عزم د و ارادهٔ این خلق در مدیر و فیلم نویس و سینما چی وجود دارد و توانش وجود ندارد.

خورشیدی که ناصر تقوایی به هنر ما هدیه کرده و همواره می‌توانیم درس قهرمانی در زندگی، و قهرمان سازی در فیلمنامه نویسی و فیلمسازی را به واسط‌هٔ آن طرح و تدریس کنیم، از قضا هیچ باب طبع نگاه رسمی به مفهوم قهرمانی و مصداق‌های آن نیست. نه مانند تصویر مطلوب آقایان که در فیلم‌های جنگی شعارزده دیده می‌شد، به اولیا شبیه و تا حد خروج از دایرهٔ انسان، رئوف و رقیق القلب است؛ نه مانند تصویر منزه تلویزیون ما از آدم مورد تأیید، به قوانین پایبندی نشان می‌دهد و نه حتی آرمان چندان بزرگی دارد که بتوانیم کنار قهرمانان کلاسیک سینمای تاریخی و حماسی و جنگی و پلیسی بنشانیمش.

بلکه درست برخلاف این نمونه ها، کله شق است. خودش همهٔ تصمیم‌ها را می‌گیرد. حتی به وردست هم نیاز با اعتمادی ندارد. فقط بدهکار و طرفدار خودش است. قوانین فردی خود را دنبال می‌کند و همچون اصولی متقن به آن‌ها تعهد دارد. به خیلی کارها که در نگرش خیرخواه و مصلحت اندیش هم نکوهیده است، دست نمی‌زند (مثلا گمان می‌کند قرار تبعیدی‌ها کشتن خواجه ماجد و نوچه‌اش نبوده ولی خیلی از کارها که نمی‌کند هم از آن دید، باطل است (مثلا قاچاق سیگار و حتی قاچاق آدم را بسته به شرایطی، مجاز و حتی درست می‌داند). پژواک رفتارهای او که به راه خود می‌رود. نگاه ارجمند که حتی ملول (سعید پورصمیمی) را هم از سر کاهلی‌ها و بی‌حاصلی هایش عمیقا زیر سئوال می‌برد و طنین صدای منوچهر اسماعیلی که دارد از ذات قهرمانی تعریف شنیداری به دست می‌دهد، تا زنده ایم در ما رمق و همت حرکت را زنده می‌دارد. حرکت و کوشیدن برای زیستن به سیاق خود و با درک خویش از جهان و انسان و عواطف و کار و معاش؛ نه با آن چه بفرموده و تحمیلی و نسخه پیچی شده است و چیزی از زندگی فردی باقی نمی‌گذارد؛ حتی وقتی آرمان مان عظمت خورشید آسمان را نداشته باشد و مانند خورشید زمین که از سینما و تقوایی شناخته ایم، فقط در همین مقیاس ساده و ملموس باشد که: «تا وقتی زن و بچهٔ خواجه ماجد تو ای شور نون میخورن، زن و بچهٔ مو هم باید بخورن»: با ایجا جایی که می‌خوام توش زندگی کنم؛ به روزی هم سرمو بذارم روی خاکش و بمیرم» یا حتی ساده‌تر و خاکی تر: «اگه زنوم ماهی سرخ کرده باشه، گمونم لیمو هم گذاشته. بذار از ای موج رد بشیم…»


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.