کاراکتر سینمایی نوری با بازی هادی اسلامی در فیلم سرب – ۱۳۶۷: بررسی و تحلیل

مسعود کیمیایی در سرب از سبک روایت داستانی همانند قیصر استفاده می‌کند. بدین معنی که اتفاق اصلی و محرک شروع قصه را در ۳۰ دقیقه اول فیلم روایت می‌کند و تماشاگر را تشنه و منتظر نگاه می‌دارد تا پس از آن درست در جایی که همه دنبال یک ناجی برای تغییر شرایط هستند، قهرمان خود را باشکوه وارد داستان کند، در نمای معرفی نوری او را می‌بینیم که سیگاری گوشهٔ لبش است، کلاه بر سر و پالتوی بلندی به تن دارد و تنها در خیابان راه می‌رود. این تنهایی ویژگی همیشگی او تا پایان فیلم است.

نوری از خانواده سنتی مذهبی است و برادر بزرگترش (میرزا محسن خان) گرایش به ملی مذهبیون و آیت الله کاشانی داشته است. او خبرنگار بخش ادب و هنر یکی از روزنامه‌های یومیه است و چند سالی است که وارد جریان روشنفکری اواخر دههٔ ۲۰ شده و به کافه نشینی روی آورده است. ازدواج او با دختری از طبقهٔ متفاوت با خانواده‌اش -که با مخالفت پدر و مادر و برادر بزرگتر همراه بوده است باعث جدایی و کناره گیری بیشتر او از خانواده شده است. نوری پس از اطلاع از رابطهٔ همسرش با یکی از سربازان متفقین او را کشته و دو سال حبس کشیده است. این کنش او نشات گرفته از ریشهٔ سنتی-مذهبی است که سال‌ها با آن خو گرفته و نشست و برخاست با محافل روشنفکری نتوانسته تغییری در او به وجود بیاورد. او ناخواسته در برزخی گرفتار شده است، از یک سو هنوز در غم و حسرت از دست دادن همسرش است و از سوی دیگر روی بازگشت به خانواده را ندارد و پنج سال است که کسی از او خبر ندارد. در واقع نوری دچار رخوت و یاس شده و هیچ انگیزه‌ای برای تغییر در زندگی‌اش ندارد. میرزا محسن خان می‌تواند از طریق نیروهای سیاسی برای رفع مشکل به وجود آمده اقدام کند ولی از قصد پی نوری میفرستد و این فرصت را بهانه‌ای می‌داند تا تلنگری به نوری زده شود تا او به خود بیاید.

سکانس ملاقات نوری و میرزا در بازداشتگاه شهربانی با رعایت جزییات دقیق و دیالوگ‌های تاثیرگذار به درستی اجرا شده است. نوری با دیدن برادر بزرگتر ناخودآگاه از جا برمی خیزد، کلاه از سر برمی دارد و یارای صحبت کردن ندارد. به دلیل بی‌خبری از وضعیت برادرش خجالت زده و شرمگین است و با ترس به او سلام می‌کند. میرزا که از او دلخور است به چهرهٔ نوری نگاه نمی‌کند و سرسنگین جواب سلام او را پاسخ می‌دهد. خان داداش از موقعیت استفاده کرده و با گلایه کردن از وضعیت زندگی نوری و یادآوری حبسی که به خاطر قتل زناش کشیده و تحریک کردن او برای آوردن دانیال، ضربه اصلی را به نوری وارد می‌کند.

میرزا: حرف و سیاست و کافه و رفیق بازی، دورادور می‌پامت، مو سفید کردی، آقاجون و ننه همهٔ عمرشون پای ما بودن. پنج ساله بهشون سر نمی‌زنی. هیچکس تا حالا تو رو به شب جمعه سر قبر یکی از فامیلا حتی زنت ندیده. مرد باید گریه ام بلد باشه.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

نوری: از کجا داداش که ما بلد نیستیم. شاید زیادی هم بلدیم. از اینکه بعد این همه سال به داش کوچیک هات رو کردی ممنون. میرم پاش….

میرزا: اگه اون پسره رو با زناش بیاری دادگاه پیداش کنی و بیاریش برای شهادت به تکون به خودت دادی می‌تونی که فرستادم دنبالت.

نوری: داداش با دلم میگم. شایدم خواستی که بهانه‌ای باشه که این آخریا دور هم باشیم.

این همان چیزی است که ذهن نوری را مدت‌ها مشغول کرده است. او احساس می‌کند که تا مدت زیادی زنده نخواهد ماند. سرخوردگی از معاشرت با محافل روشنفکری و تنهایی و دورافتادگی او از خانواده و اصل خود او را آزار می‌دهد. نوری به دنبال بهانه‌ای ست که تکلیفش را با خودش مشخص کند. صحبت‌های میرزا باعث آن است که او متوجه غفلت خود از اتفاقات سیاسی- اجتماعی پیرامونش بشود و با مدیر مسئول روزنامه‌ای که سال‌ها در آن کار می‌کرده به خاطر چاپ خبر دروغ درگیر بشود و قید کار در آنجا را بزند. پس از ضرب و شتم توسط نیروهای بیهودی باند «مه یر» رو به روی سینما، نوری در طبقهٔ بالای مسافرخانه با خود خلوت می‌کند، عکس زنش روی میز گذاشته و سیگار می‌کشد: «دیگه عمری نمونده. هر چی بود تو سال‌های قحطی و تیفوس برای من از دست رفت. تو کوچه‌ها پرنده پر نمی‌زد. زنده‌ای نمونده بود که زیر تابوت مرده‌ها رو بگیره. همه چیزم تو اون سال‌ها رفت. وقتی اون رفت یعنی همه چی رفت… دلم میخواد یه جوری درست کلکم کنده بشه، دلم میخواد پشت برادرم وایسم. دلم میخواد یه روزنامه خوب داشته باشم. میارمش حاجی، به ما فقط قلم زنی نیومده.»

هادی اسلامی در سرب ایفاگر بهترین نقش کارنامهٔ بازیگری‌اش است. گریم او با یک چشم پف کردهٔ مجروح و ته ریش سفید به حس درست چهرهٔ اسلامی هنگام ادای دیالوگ‌های به یادماندنی کیمیایی کمک شایانی کرده است. جنس بازی او در بخش‌های مختلف سرب ترکیبی است از بازی حسی درونگرا برای القای تنهایی و سرخوردگی نوری و بازی فیزیکی برونگرا برای نمایش عصیان فردی و مصمم بودن او در انجام ماموریتی که برادرش به او سپرده است.

حالا دیگر نوری تصمیم خود را برای نجات برادرش گرفته و نگاه‌اش به پیرامون عوض شده است. او به دانیال اطمینان می‌دهد که از او محافظت کرده و مانیفست به یادماندنی‌اش را قاطعانه در برابر ش ک و بیم دانیال بیان می‌کند: «آره من طرف حقم. چیزی به من حکم نمیکنه واسه اینکه یهودی هستی طرفت نباشم. بحث زیادی وقتش نیست. دارن میان. شایدم رسیده باشن بچه! اونا می‌کشتنت….. فقط اینجاست که من نمی‌ذارم. حرف آخر. تو قاتلو دیدی. وجدان داری آدم باش، یهودی باش آدم باش. مسلمون باش آدم باش، هرچی میخوای باش. اونایی که پدر و عموتو کشتن حیونن. تو رو هم می‌کشن، پدرتو و عموتو کشتن تو فرار می‌کنی؟ ترسوی بزدل عوضی! تو و فلسطین و یهودی و آلمانی بازی باشه واسه دنیا. اونی که تو زندونه، اونی که قراره مفت و بیگناه اعدام بشه داداش منه. اما میدونم برادرم میرزا محسن خان دروغ و غلط نیست. یهودی و مسلمونی رو بذار کنار. آدم. بچه باس آدم باشی! همین! اگه نیستی من آدمت می‌کنم!»

نوری این سفر سخت را به جان خرید تا به خود و دیگران اثبات کند که هنوز هم بر سر اصول و عقایدش سفت و سخت ایستاده است. او به قولی که به پدر و مادرش داده بود وفا کرد و برای حفاظت از دانیال سینه‌اش را سپر گلوله پزقل یهودی قرار داد. حالا پیش برادرش سربلند است و با خیال راحت می‌تواند دست در گردن دانیال انداخته و بمیرد؛ همانند غریبه‌ای که فقط برای چند روز از دل فیلم‌های سیاه و سفید گنگستری-نوآر آمده تا عیش ما را تکمیل کند و برود و تنها چیزی که از خود به یادگار می‌گذارد کلاهش بر روی پله‌های دادگستری است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.