همفری بوگارت: زندگینامه هنری و شخصی – یک عمر هنرمندی و فیلم‌های خاطره‌انگیز

وودی الن در دوباره بنواز سام (هربرت راس، ۱۹۷۲)، جایگاه فرهنگی همفری بوگارت را بین سینماروهای چند نسل اخیر به خوبی به نمایش میگذارد: بوگی (نام خودمانی بوگارت بین اطرافیان و دوستانش) برای آلن فلیکس (آلن)، خوردی فیلم و آپاراتچی سینه کلوب محله، یک سرمشق است. در و دیوار آپارتمانش پر از عکس و پوستر فیلم های بوگارت است و وقتی مشکلی به خصوص از نوع عاطفی ش پیدا می‌کند، از او کمک می‌طلبد. یعنی در واقع، کمک هم نمی‌طلبد، بوگارت چنان با ش عجین شده که در مواقع ضروری، مثل جن سروکله اش ظاهر می‌شود و آلن را راهنمایی می‌کند. آلن، مثل همه شخصیت‌های سینمایی وودی آلن، موجودی بی دست و پاست و بوگارت، مخلص کلام آنچه اصطلاحا میگویند: Tough Guy! منظور، زور بازو نیست زور بازو و قلدربازی فعلی تقریبا تا دهه ۱۹۶۰ در سینما جایی نداشت)؛ بوگارت، «خشن» است، شوخی ندارد، گاه فقط آن ریشخندهای معروف‌اش را تحویل می‌دهد، و همان طور که در خواب بزرگ در خانه کلنل می‌بینیم، کسی نمی‌تواند حواس‌اش را پرت کند؛ او مأموریتی دارد، و هم و غم‌اش درست به پایان بردن آن مأموریت است… خب، بوگارت چطور به چنین شمایل سینمایی فرهنگی تبدیل شد؛ فرآیندش از کجا شروع شده بود؟

همفری دیفارست بوگارت، از مادر و پدری هلندی انگلیسی تبار، در دسامبر ۱۸۹۹ به دنیا آمد. پدرش جراح بود و مادرش تصویرگر مجلات که در نیویورک و پاریس تحصیل کرده بود؛ مادرش بعدها چنان کارش بالا گرفت که حقوق سالانه اش به ۵۰ هزار دلار (مبلغی کلان برای آن زمان) رسید، حال آن که درآمد سالانه پدرش ۲۰ هزار دلار بود. خانواده مرفه بوگارت در حومه نیویورک ملکی ۵۵ جریبی داشتند که همفری نوجوان با دوستانش همان‌جا بازی می‌کردند. خانواده بوگارت که دو دختر هم داشتند، همفری را به مدرسه‌های خصوصی فرستادند ولی همفری درس خوان نبود و سرانجام نیز ظاهرا به خاطر سرکشی، از مدرسه اخراج شد. از آنجا که مدرسه یا کالجی دیگر قبول اش نمی کرد، بوگارت در ۱۹۱۸ با پیوستن به نیروی دریایی، رؤیای زندگی‌اش را عملی کرد و به دریا زد. به این ترتیب، بوگارت در نوزده سالگی، بعد از اعلام آتش‌بس بین نیروهای متفقین و آلمان، به برگرداندن سربازها با کشتی از جبهه‌های جنگ اروپا به آمریکا کمک کرد. بعد از پایان دوره سربازی، مدتی کوتاه اوراق قرضه فروخت و سپس به کمک یکی از دوستانش، وارد شرکتی فیلمسازی شد با مدیریت «ویلیام برادی» و تجربه‌هایی در زمینه نویسندگی و کارگردانی و تولید انجام داد که در هیچ یک درخششی نداشت. بعد مدیر صحنهٔ نمایشی شد که دختر برادی روی صحنه می برد و سپس، در چند نمایش دیگر حضوری گذری داشت و یکی دو دیالوگ را با زحمت و خجالت ادا کرد. خلاصه اینکه، بوگارت نه مدرسه بازیگری رفت و نه جایی درس بازیگری گرفت. مسئله این بود که به بازیگری تئاتر علاقه داشت و در این زمینه، سمج بود و سخت از خود پایمردی و استقامت نشان داد. بین ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۵ لااقل در ۱۷ نمایش برادوی، غالبا در نقش‌های فرعی رمانتیک یا کمدی ظاهر شد. اشاره‌های معدودی که در مطبوعات آن زمان به بازی بوگارت شده، تقریبا همه منفی است. خود بوگارت بعدها از نقش‌هایی که مجبور بود در جوانی ایفا کند با انزجار یاد می‌کرد. در ۱۹۲۲ هنگام بازی در نمایش سرگردانی، با همبازی‌اش، هلن منکن آشنا شد و در ۱۹۲۶ با وی ازدواج کرد. ازدواجی که در ۱۸ نوامبر ۱۹۲۷ به جدایی انجامید. در آوریل ۱۹۲۸ با مری فیلیپس ازدواج کرد که مثل هلن منکن، زنی عصبی بود و همچون سایر زن‌های زندگی‌اش، بازیگر. بعد از سقوط بورس نیویورک در ۱۹۲۹ و آغاز دوران رکود اقتصادی، بوگارت نیز مثل بسیاری دیگر بازیگران خوش قیافه برادوی، به هالیوود رفت. او ابتدا، در چندتایی فیلم دو حلقه‌ای صامت و ناطق ظاهر شد تا این که با حقوق هفته‌ای ۷۵۰ دلار به استخدام «فاکس فیلم کورپوریشن» در آمد. اسپنسر تریسی از اولین دوستانی بود که در هالیوود پیدا کرد و به اتفاق تریسی بود که در یکی از نخستین فیلم‌های ناطق جان فورد، بالادست رودخانه (۱۹۳۰)، در نقش یک زندانی، بازی کرد. بعد در خواهر بد (۱۹۳۱) در نقش کوتاهی مقابل بت دیویس ظاهر شد. از ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۵، بوگارت بین استودیوهای هالیوود و تئاترهای برادوی در رفت و آمد بود و بسیار پیش می‌آمد که مدت ها کاری گیرش نمی‌آمد.

بوگارت، قبل از هر چیز، صدا است!

در ۱۹۳۴ بوگارت در برادوی، در نمایشی به نام دعوت به قتل بازی کرد. آرتور هاپکینز، تهیه‌کننده، که حرف بوگارت به گوش‌اش خورده بود، دنبال‌اش فرستاد تا نقش دوک مانتی شخصیت جانی فراری نمایش جدید رابرت ای.شرود، جنگل آسفالت را به وی بسپارد. هاپکینز اولین تأثیری را که بوگارت روی او گذاشت، این طور توصیف کرد: «جا خوردم. جوانی که مقابل خود می‌دیدم ازهمان قماشی بود که در کمدی رمانتیک‌ها، با شلوار سفید، راکت تنیس به دست، روی طنابی نشسته و تاب می‌خورند. با تصویر جنایتکار فراری نمایش فرسنگها فاصله داشت. ولی صدایش توی گوشم ماند؛ زنگ‌دار و حسابی مردانه همان صدای مانتی بود». ولی ستاره نمایش، در واقع، لزلی هاوارد بود؛ جنگل آسفالت، در ۱۹۳۵، ۱۹۷ بار روی صحنه رفت و با استقبال روبه رو شد و به خصوص، نیویورک تایمز نوشت که بوگارت بهترین بازی زندگی حرفه‌ای‌اش را ارائه داده. خود بوگارت هم معتقد بود که این نمایش، او را سرانجام از نقش آفرینی‌های سفارشی و آبکی که گرفتارش بود، نجات داد، اما با این حال، هنوز احساس ناامنی می‌کرد.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

کمپانی برادران وارنر که به خاطر تولید اکشن‌های واقع گرایانه و کم هزینهٔ شهری با ته مایه‌های اجتماعی شهرت داشت، حقوق اقتباس سینمایی نمایش را خرید. جنگل آسفالت کاملا در خط تولیدات وارنر بود؛ نمایشی مردم پسند که وقتی تبهکارهای واقعی مثل جان دیلینجر (که بوگارت شباهت هایی با او داشت) عنوان اول روزنامه ها بودند، روی صحنه رفته بود. با لزلی هاوارد و بت دیویس برای ایفای نقش زن و شوهر ماجرا قرارداد بسته شد؛ ولی هاوارد که حقوق اجرای صحنه‌ای نمایش را در اختیار داشت، اصرار ورزید که بوگارت همان نقش تئاتری خود را مقابل دوربین هم بر عهده بگیرد. وارنر که تعدادی بازیگر هالیوود را برای ایفای نقش مانتی تست زده بود، ادوارد جی.رابینسون، ستاره درجه یکی را انتخاب کرد که کنتراتی کلان و طولانی مدت با وارنر داشت، بوگارت خبر را به هاوارد در اسکاتلند، تلگراف زد. هاوارد هم در پاسخ، تلگرامی برای جک وارنر فرستاد: «حتما بوگارت نقش مانتی را بازی کند. بوگارت نباشد، هاوارد هم نخواهد بود. ال.ه.» وقتی وارنر دید هاوارد کوتاه نمی‌آید، بوگارت را استخدام کرد. همفری بوگارت این محبت هاوارد را هرگز فراموش نکرد و در ۱۹۵۲، اسم تنها دخترش را لزلی هاوارد گذاشت. (هاوارد در جریان جنگ جهانی دوم، مثل تعدادی دیگر از بازیگرهایی که به جبهه رفته بودند، در شرایطی که هیچ وقت روشن نشد، جان‌اش را از دست داد).

شکل گیری شمایل

وقتی ورسیون سینمایی جنگل آسفالت در ۱۹۳۶ به نمایش درآمد، بوگارت در کانون توجه قرار گرفت. اما با وجود موفقیت‌اش در یک فیلم ردهب، با بوگارت قراردادی ۲۶ هفته ای با حقوق ۵۵۰ دلار در هفته بسته شد. بازی‌اش در نقش یک تبهکار باعث شد مدیران استودیو، تیپ او را فقط برای نقش آفرینی در فیلم‌های گنگستری مناسب ببینند و از آنجا بود که حضورش در سری فیلم‌های گنگستری وارنر پررنگ‌تر شد. بوگارت البته از موفقیت‌اش راضی بود ولی به قول خودش، امکان نداشت که صحبتی معمولی را شروع کند و کنترل اوضاع از دست‌اش در نرود و به بحث و دعوا نکشد: «گویا چیزی در حالت صدای من هست و یا در حالت چهره ام، که کار را به آنجا می کشاند؛ هیچ کس در وحله اول از من خوش‌اش نمی‌آید؛ شاید به همین خاطر است که برای نقش آدمهای خلاف و خشن انتخابم می‌کنند». از همان دوران فیلم‌های رده-ب، بوگارت شروع کرد به ورز آوردن پرسونای سینمایی‌اش: آدم تنها و تکروی که گویی گذشته‌ای پررنج و درد داشته و کم حرف و حساس و پایبند ضوابط اخلاقی خاص خودش است.

نظام استودیویی که در دهه ۱۹۳۰ در اوج خودش بود، حیطه زندگی حرفه‌ای بازیگرها را به فعالیت در همان استودیویی که با آن قرارداد می‌بستند محدود می‌کرد و البته گاه پیش می‌آمد که استودیوی دیگری، بازیگر زن یا مردی را استثنائا، قرض بگیرد. کمپانی وارنر هم هیچ منفعتی نمی‌دید از بوگارت در نقش‌های اصلی استفاده کند. امکان داشت فیلمبرداری فیلم بعدی، درست چندساعت بعد از اتمام فیلم قبلی آغاز شود. هر بازیگری که از بازی در فیلمی سرباز می‌زد بلافاصله، بدون دریافت پولی، از کار اخراج می‌شد. بوگارت از نقش‌هایی که برایش انتخاب می‌کردند راضی نبود، اما صبورانه به کارش ادامه می‌داد. بین ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۰، بوگارت به طور متوسط، هر دو ماه، یک فیلم بازی کرد. حتی از آنجا که فیلم‌ها از روی ترتیب سکانس‌بندی و به طور منظم فیلمبرداری نمی‌شوند، گاه در دو فیلم همزمان ظاهر می‌شد. وارنر در مقایسه با متروگلدوین مهر که به سخاوت معروف بود، به تولید مقتصدانه فیلم‌هایش شهرت داشت (حتی می‌گویند یکی از دلایل فیلمبرداری‌های پرسایه – روشن فیلم‌های وارنر در آن زمان، بیش از آن که حس و حال دادن به فضای فیلم باشد به خاطر این بود که آن دکورهای ارزان، به چشم نیاید و توی ذوق بیننده نزند.) از این رو، بوگارت نیز مانند سایر بازیگرهای تحت قرارداد وارنر، اولیویا دوهاویلند، جیمز کاگنی یا بت دیویس، مدام سر دستمزد و لباس و غیره، درگیری داشت.

بازیگرهای درجه یک وارنر، گذشته از کاگنی و رابینسون، بازیگرهایی چون ویکتور مک لاگلن، جورج رفت یا پل مونی بودند که امروزه هیچ یک شهرت بوگارت را ندارند. بهترین فیلمنامه‌های استودیو، نصیب آنها می‌شد و بوگارت باید به ته‌مانده‌ها رضایت می داد. فیلم‌هایی که در این دوره بازی کرد، از جمله، سن‌کوئینتن، داغون‌کننده باج‌گیرها و نمی‌توانی بکشی، بودند. تنها فیلم قابل توجه‌اش در آن سال‌ها، بن بست (۱۹۳۷) است (باز البته در نقش یک گنگستر) و آن هم در تاختی که با کمپانی مترو زده شد، محصول گلدوین مه‌یر. در آن دوره در تعدادی نقش فرعی بازی کرد مثلا در فرشته‌های آلوده صورت (۱۹۳۸) که در آن شخصیت‌اش توسط جیمز کاگنی نفله می‌شود. در آن زمان بوگارت مدام توسط شخصیت‌های سینمایی رابینسون و کاگنی کشته می‌شد. تنها نقش غیرگنگستری او در آن موقع، در لژیون سیاه است که در نقش آدم صاف و ساده ای ظاهر شد که گیر تشکیلاتی نژادپرست می‌افتد و البته باز به قتل می‌رسد. (فیلمی که گراهام گرین، نویسنده بزرگ انگلیسی که آن سال‌ها نقد می‌نوشت، «هوشمندانه و اندکی ساده انگارانه» توصیف کرد). در این فاصله، ضمنا، مری فیلیپس که حاضر نشده بود تئاتر را ترک کرده و به هالیوود برود، در ۱۹۳۷ از بوگارت جدا شد. (بوگارت قبل از ازدواج با لورن باکال و سروسامان گرفتن، یک ازدواج دیگر هم، این بار با «مایو متوت» کرد که برایش فاجعه وار و مدام همراه با جنگ و دعوا بود.)

ستارهای متولد می‌شود

سیه رای مرتفع (۱۹۴۱) به کارگردانی رائول والش، با فیلمنامه دوست بوگارت، جان هیوستن و براساس کتاب دابلیور. برنت (سزار کوچک) ساخته شد. این فیلم به همراه ضربهٔ بزرگ (۱۹۴۲) آخرین نقش گنگستری بود که بوگارت ایفا کرد. با سیه رای مرتفع، پیوند دوستی محکمی بین بوگارت و هیوستن ایجاد شد. بوگارت استعداد هیوستن را در نویسندگی ستایش می‌کرد، چون اگرچه در نوجوانی شاگرد درس خوانی نبود ولی عاشق نویسندگی بود و در تمامی زندگی یک کرم کتاب باقی ماند و می‌توانست.

از بسیاری کلاسیک ها، از افلاطون تا شکسپیر، صدها جمله و قطعه شعر و نثر نقل کند. بهترین دوستان بوگارت، نویسنده‌ها و فیلمنامه نویسانی چون نانالی جانسن، نتنیل بنچلی و لوئیس برومفیلید بودند.

شاهین مالت

جورج رَفت به این بهانه که شاهین مالت، ورسیون پاستوریزهی «شاهین مالتی است که قبل از برقراری ممیزی در ۱۹۳۱ ساخته شده بود، از بازی در فیلم جان هیوستن عذر خواست. (در قراردادش آمده بود که می‌تواند بازی در بازسازی‌ها را قبول نکند.) رمان اصلی که توسط داشیل همت نوشته شده در ۱۹۲۹ در مجله عامه پسند نقاب سیاه منتشر شد. همبازی‌های بوگارت در فیلم، سیدنی گرین استریت، پیتر لوری، الیشا کوک جونیور و مری آستور در نقش زن اغواگر ماجرا بودند. طرز ادای دیالوگها توسط بوگارت در نقش سام اسپید، کارآگاه خصوصی، با آن زمان بندی درست و حالت صورت‌اش، در موفقیت فیلم نقشی اساسی داشت. استقبال فراوان از شاهین مالت، پیروزی بزرگی برای هیوستن که نخستین فیلم اش را ساخته بود، تلقی شد. بوگارت، برای نخستین بار از کارش راضی بود و فیلم را شاهکار زندگی اش قلمداد کرد.

کازابلانکا

بوگارت در ۱۹۴۲ با کازابلانکا، اولین نقش رمانتیک ش را بازی کرد. ریک، آمریکایی مهاجری است که از دست گذشته‌اش فرار کرده و به کازابلانکا آمده و آنجا کلوبی دارد و بین نازی‌ها، جبهه مقاومت فرانسه، بخشدار فرانسوی دولت سازشکار ویشی، و احساساتی نامشخص در باب محبوبهٔ سابق‌اش (اینگرید برگمن) تعادل شکننده‌ای به وجود آورده. پل هنرید، کلود رینز، پیتر لوری، کنراد ویت، سیدنی گرین‌استیت از دیگر بازیگران فیلم‌اند، اما موفقیت فیلم بی‌شک به شیمی بین بوگارت و برگمن مربوط می‌شود که فی الواقع معجزه کرده. از آنجا که قد برگمن بلندتر از بوگارت بود، در بعضی صحنه‌ها، تختی ۷۶ سانتی به کف کفش بوگارت می‌چسباندند. می‌گویند سال‌ها بعد وقتی برگمن با روسلینی ازدواج کرد و از او بچه‌دار شد، بوگارت به او گفت: «پیشترها، ستاره بزرگی بودی، الان چه هستی؟» و برگمن پاسخ داده بود: «زنی خوشبخت».

کازابلانکا در ۱۹۴۳ برنده اسکار بهترین فیلم شد و بوگارت نامزد بهترین بازیگر مرد، که البته به پل لوکاس باخت. اما، برای بوگارت این فیلم یک پیروزی بزرگ بود و او را در رده چهارم مهم‌ترین بازیگر استودیو قرار داد و سرانجام یک ردیف جلوتر از جیمز کاگنی انداخت. دستمزد بوگارت در ۱۹۴۶ دو برابر و به سالانه ۴۶۰ هزار دلار افزایش یافت و او را به گران ترین بازیگر دنیا تبدیل کرد.

بوگارت و باکال

بوگارت، با همسر آینده‌اش، لورن باکال، موقع فیلمبرداری داشتن و نداشتن، اقتباسی آزاد از رمان ارنست همینگوی، آشنا شد. فیلم شباهت زیادی با کازابلانکا دارد: همان دشمن‌ها، همان نوع قهرمان، و حتی وردستی پیانیست که این بار نقش‌اش را هاگی کارمایکل ایفا می‌کرد. وقتی این دو با هم آشنا شدند، باکال ۱۹ سال و بوگارت ۴۴ سال داشت. باکال از شانزده سالگی بازیگری را آغاز و در دو نمایش ناموفق کار کرده بود. رابطه‌ای محکم و جدی، در حد مرید و مرشد بین آن دو به وجود آمد. هاوارد هاکس، کارگردان فیلم درباره باکال گفت: «او عاشق شخصیت‌اش در این فیلم شد و باقی زندگی هم باید به همان بازی ادامه می‌داد.»

خواب بزرگ، گذرگاه تاریک، کی لارگو

چند ماهی بعد از پایان فیلمبرداری داشتن و نداشتن، بوگارت و باکال دوباره مقابل هم در خواب بزرگ، براساس رمان ریموند چندلر و فیلمنامه ویلیام فالکنر، ظاهر شدند. چندلر از هنرنمایی بوگارت لذت برد: «بوگارت بدون اسلحه نیز می‌تواند خشن و پرابهت جلوه کند. ضمن آن که قوه طنز و ته مایه‌ای تحقیرآمیز در لحن و صدایش وجود دارد.» قرار بود خواب بزرگ در ۱۹۴۵ به نمایش در آید ولی با نمایش داشتن و نداشتن و واکنش مثبتی که بازی و حضور باکال برانگیخت، اکرانش را تعویق انداختند و صحنه‌های جدیدی برای باکال و بوگارت نوشته و فیلمبرداری و به قسمت‌های مختلف چسباندند. از بخت ما، کپی نیترات «مستر» ۱۹۴۵ ای فیلم سالم باقی مانده و در ۱۹۹۵ با حمایت مالی هیوهفنر، تصحیح رنگ و صدا و همراه با صحنه‌هایی اضافی، دوباره تدوین و در ۱۹۹۶ به نمایش درآمد. نامفهوم بودن پیرنگ فیلم و بی‌اعتنایی چندلر، فالکنر و هاکس به این موضوع، از حکایت‌های بامزه و معروف هالیوودی است.

گذرگاه تاریک، سومین همکاری بوگارت و باکال، به خاطر نماهای سوبژکتیو، که در یک سوم ابتدای فیلم، فقط چیزی را نشان می‌دهند که قهرمان ماجرا می‌بیند، شهرت دارد. بعد از جراحی پلاستیک شخصیت بوگارت، فیلم به طور معمول ماجراها را با بوگارت در نقش اصلی دنبال می‌کند. تریلر گذرگاه تاریک درباره مردی (بوگارت) است که به اتهام واهی ارتکاب جنایتی به زندان محکوم شده و حالا می‌خواهد بی‌گناهی‌اش را به اثبات برساند. کی لارگو با کارگردانی جان هیوستن و بازی بوگارت، باکال و ادوارد جی. رابینسون (در نقش گنگستری که همه مشخصه‌های نقش‌های خبیث گذشته‌اش را در خود جمع داشت) حکایت آدم‌هایی است که در جریان توفانی سهمگین در هتلی که مالک‌اش، پدر شوهر باکال (لایونل باریمور) است، گیر افتاده‌اند. نقش رابینسون از لحاظ موقعیت در مایه های دوک مانتی، همان نقش بوگارت در جنگل آسفالت است.

بوگارت از همسر سوم‌اش جدا شد و در ماه می ۱۹۴۵ با باکال ازدواج کرد و ازدواج‌اش این بار، موفق از کار در آمد. آنها دارای دو فرزند پسر، استیون و دختر، لزلی شدند.

اما بوگارت با وجود شهرت و محبوبیت، کماکان تحت قرارداد وارنر بود و به جز استثنا خودش امکان انتخاب فیلمنامه‌ها را نداشت و از این رو به دنبال چند فیلم موفق، پیاپی در چند فیلم ضعیف بازی کرد تا این که نوبت به گنج‌های سیرا مادره رسید: در ۱۹۴۷ در حالی که بوگارت اندک استقلالی در رد یا قبول فیلمنامه پیدا کرده و خودش دفتر فیلمی راه انداخته بود، بار دیگر به جان هیوستن پیوست تا در حکایت حرص و طمع سه جستجوگر طلا در سیرامادره بازی کند. فیلم، پروژه‌ای خطری بود چون همه بازیگرانش مرد بودند و از عشق و سانتی‌مانتال بازی در آن خبری نبود و برای واقع‌گرایی بیشتر فیلمبرداری‌اش در شرایطی دشوار در تابستان صورت گرفت. جان هیوستن برنده اسکار بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه شد و پدرش والتر، اسکار بهترین بازیگر نقش دوم را برد. جیمز ایجی نوشت: «بوگارت بهترین بازی زندگی حرفه ای اش را عرضه کرده که فرسنگها با بازی های خوب گذشته اش فاصله دارد». اما فیلم فروش چندانی نکرد. بوگارت با سرخوردگی گفت: «فیلمنامه‌ای هوشمندانه و کارگردانی فوق العاده، و مردم با بی‌تفاوتی از کنارش رد شدند.»

بوگارت آزادمنش

بوگارت که لیبرال دموکرات بود، گروهی را به نام «بند اول قانون اساسی» (آزادی بیان) برای سفر به واشنگتن سازماندهی کرد. این گروه قرار بود علیه اذیت و آزار سناتور مک‌کارتی و کمیته‌اش، که به پر و پای فیلمنامه‌نویس‌ها و سینماگرها می‌پیچید و زندگی‌شان را سیاه کرده بود، مبارزه کند. اما از سوی دیگر بوگارت در واکنش به بازتاب منفی فعالیت‌هایش به نفع سینماگران، در ۱۹۴۸ مقاله‌ای در فوتوپلی منتشر کرد به نام «من کمونیست نیستم» و در آن حساب خود را از «ده تن هالیوود» جدا کرد: «ما از ده تنی که کمیته فعالیت‌های ضدآمریکایی آنها را به رفتاری تحقیرآمیز متهم کرده، دفاع نمی‌کنیم».

دفتر تولید فیلم

بوگارت در دفتر تولید فیلم‌اش، «سانتانا پروداکشنز»، تعدادی فیلم تهیه کرد که تقریبا هیچ یک فروش خوبی نداشتند و همگی به جز دو تا به دست فراموشی سپرده شده‌اند. یکی از این دو فیلم، در مکانی دورافتاده، به کارگردانی نیکلاس ری، یک شاهکار «نوآر» است که بوگارت در آن در نقش دیکسن اسمیت، نویسنده‌ای عصبی و مشکل‌دار ظاهر شده که چون گذشته‌ای دشوار داشته به قتلی هم متهم می‌شود که مرتکب نشده. فیلم بعدی، روی شیطان را کم کن (Beat the Devil)، ساخته جان هیوستن است که در زمان خود، به نوعی، هجو شاهین مالت تلقی شد. (بوگارت در ۱۹۵۵، سهم‌اش را در شرکت سانتانا به یک میلیون دلار به کمپانی کلمبیا فروخت.)

قایق آفریکن کوئین

در ۱۹۵۱، بوگارت به اتفاق کاترین هپبورن در قایق آفریکن‌کوئین بازی کرد، که باز توسط دوست‌اش جان هیوستن کارگردانی شد. پانزده سالی کتاب آفریکن کوئین نادیده گرفته شده و کسی به فکر اقتباس س ینمایی از آن نیفتاده بود. سام اسپیگل تهیه کننده و جان هیوستن حقوق اقتباس سینمایی‌اش را خریدند. اسپیگل کتاب را برای کاترین هپبورن فرستاد و بوگارت را برای نقش اصلی پیشنهاد و اعلام کرد: «او تنها بازیگر مردی است که از عهده این نقش بر می‌آید.» هیوستن که آدم ماجراجویی بود، حالا فرصت داشت با هپبورن و بوگارت مقابل هم کار کند، و مهم‌تر از همه، برای فیلمبرداری به منطقه‌ای در کنگوی بلژیک در آفریقا بروند. قرار شد بوگارت و هیوستن دستمزد زیادی نگیرند ولی در عوض، ۳۰ درصد فروش به بوگارت برسد و ۱۰ درصد هم به هیوستن. حکایت فیلمبرداری پر مصیبت فیلم بارها در دنیای تصویر به چاپ رسیده و همه با آن آشنایند. لب کلام این که همه در جریان فیلمبرداری، که چهار ماه طول کشید، مریض شدند به جز بوگارت و هیوستن که برای خود غذای کنسروی برده بودند. قایق آفریکن کوئین نخستین فیلم تکنیکالر بوگارت بود. بوگارت تا باقی زندگی، که پنج سالی دیگر ادامه داشت، فقط در دو سه فیلم رنگی دیگر ظاهر شد.) بوگارت به خاطر بازی در نقش چارلی اولنات در فیلم قایق آفریکن کوئین که خودش هم خیلی از آن راضی بود،) اسکار گرفت. او با وجود دیدگاه تحقیر آمیزش به هالیوود، (بوگارت حتی به کلر ترور توصیه کرده بود موقع دریافت جایزه اسکارش به خاطر کی لارگو، از هیچ کس تشکر نکند، چون با تلاش خودت آن را برده‌ای نه هیچ‌کس دیگر»)، ولی خودش هنگام دریافت اسکار گفت: «خیلی ممنون… هیچ کس این کار را تنهایی نمی‌کند. مثل بازی تنیس، به یک رقیب قدر یا شریکی دلسوز نیاز داری تا بهترین‌ها را از وجودت بیرون بکشد. جان (هیوستن) و کتی (هپبورن) کمکم کردند امشب اینجا روی صحنه باشم.»

آخرین نقش آفرینی‌ها

با آن‌که بوگارت برای بازی در شورش در کشتی کین (ساخته ادوارد دیمیتریک)، از خیر دستمزد کلانش گذشت، ولی نوعی دلچرکینی، درگیری‌های معموله با استودیو و سلامت‌اش که رو به وخامت گذاشته بود، همچنان آزارش می‌داد. شخصیت کاپیتان کوئیگ فیلم، آمیزهای از شخصیت‌های قبلی‌اش در شاهین مالت، خواب بزرگ و کازابلانکا (مردی تنها و تکرو که به هیچ‌کس اعتماد ندارد)، منهای شوخ طبعی‌اش بود. در سابرینا، بیلی وایلدر که کری گرانت را به دست نیاورده بود، به همفری بوگارت راضی شد تا نقش برادر مسن‌تر و محافظه‌کارتر ویلیام هولدن را در رقابتی عاطفی برای به دست آوردن دل شخصیت «سیندرلا» یی سابرینا آدری هپبورن) بازی کند. بوگارت در قبول نقش دودل بود ولی با فشردن دست وایلدر (حتی قبل از پایان نگارش فیلمنامه آن را پذیرفت و وایلدر هم به او اطمینان داد موقع فیلمبرداری حواس‌اش به او باشد. اما در جریان فیلمبرداری بوگارت رابطه خوبی با کارگردان و دیگر بازیگرها نداشت و از فیلمنامه که روز به روز نوشته می شد، ناراضی بود و احساس می‌کرد وایلدر، هپبورن و هولدن را در جلو و بیرون از قاب دوربین به او ترجیح می‌دهد. اما مشکل اصلی در واقع این بود که وایلدر، از لحاظ شخصیت و سبک کار، درست نقطه مقابل کارگردان ایده‌آل‌اش، هیوستن قرار می‌گرفت. بوگارت در گفتگویی اعلام کرد که «وایلدر شبیه ژنرال‌های پروسی (آلمانی) است و فقط یک شلاق کم دارد. از آن نوع کارگردان‌هایی که دوست ندارم با ایشان کار کنم… و خود فیلم، یک آشغال به تمام معناست. اصلا برایم اهمیتی ندارد سابرینا به چه کسی می‌رسد. با هم قهر بودیم، ولی دست آخر آشتی کردیم». با وجود این درگیری‌ها، فیلم با استقبال خوبی روبرو شد.

کنتس پابرهنه با کارگردانی جوزف منکیه‌ویچ در رم فیلمبرداری شد و در ۱۹۵۴ به نمایش در آمد. در اینجا نیز بوگارت در نقش کارگردان بدبینی ظاهر شده که از آوا گاردنر (که شخصیت‌اش از روی شخصیت واقعی ریتا هیورث الگوبرداری شد) یک ستاره می‌سازد. بوگارت از همبازی‌اش، اوا گاردنر، که تازه از فرانک سیناترا جدا شده بود، دلخور بود و به نظرش زنی نمک نشناس («او از مردی جدا شد که دنیا عاشق‌اش بود،») و بازیگری بی تجربه جلوه می‌کرد.

در ۱۹۵۵ بوگارت در سه فیلم ظاهر شد: ما فرشته نیستیم (مایکل کورتیز)؛ دست چپ خداوند (ادوارد دیمیتریک)؛ و ساعات نومیدی (ویلیام وایلر). هر چه قوی‌تر باشند سقوط می‌کنند (۱۹۵۶)، آخرین فیلم‌اش بود. همفری بوگارت در ۱۴ ژانویه ۱۹۵۷، در حالی که تازه وارد ۵۷ مین سال زندگی‌اش می‌شد، از سرطان درگذشت. خاکستر او در گورستان گلن دیل در کالیفرنیا به امانت گذاشته شد.

در پایان، دو نکته باقی می‌ماند: یکی آن که در مورد افسانه شدن بوگارت، باز «ارتباطی فرانسوی» را در کار می‌بینیم. نخستین بار که به طریقی از بوگارت ستایش شد، در فیلم از نفس افتاده (۱۹۵۹) گدار، فیلمی فرانسوی، بود؛ (تازه سال‌ها بعد، در ۱۹۷۲ است که وودی آلن در دوباره بنواز، سام (براساس نمایشنامه خود آلن که چند سالی قبل نوشته بود) در فیلمی آمریکایی از بوگارت تجلیلی پر و پیمان شد.

نکته جالب دیگر این که، بین جملات «بوگارتی» که در این چند دهه اخیر به غلط به او نسبت داده‌اند، همین «دوباره بزن (یا بنواز) سام» در کازابلانکا است (که عنوان فیلم وودی آلن هم هست)؛ حال آن‌که نه او و نه اینگرید برگمن و نه هیچ‌کس دیگر در فیلم چنین جمله‌ای به زبان نمی‌آورد. وقتی ایلزا (برگمن) نخستین بار وارد «کافه آمریکن» می‌شود و چشماش به ریک (بوگارت) می‌افتد، به نوازنده پیانو (ویلسن) میگوید: «سام، یک‌بار هم که شده، به یاد دوران گذشته، (آن قطعه را) بنواز». وقتی ویلسن اعتنایی نمی‌کند، ایلزا می‌گوید: «بزن سام، قطعهٔ As time Goes By را بزن». همان شب دیروقت، ریک که با سام تنها است به او می‌گوید: «برای اون زدی، پس برای منم می‌تونی؛ اگه اون تاب تحمل‌اش رو داشته، منم دارم. بزن!»

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.