کاراکتر سینمایی کریستی براون با بازی دنیل دی لوئیس در فیلم پای چپ من: بررسی و تحلیل

زندگی کریستی براون را می‌توان به سه بازهٔ زمانی تقسیم کرد:

در کودکی، کریستی بچهٔ افلیجی‌ست که گمان می‌رود عقب‌مانده هم باشد. ترحم‌برانگیز و بی‌مصرف؛ و از همه لحاظ وابسته به مادرش. وضعیت به قدری اسف‌بار است که حتی پدرش هم او را جزء بچه‌های خود به حساب نمی‌آورد. با این حال زمان به سرعت می‌گذرد و کریستی با کوششی بسیار و تنها از طریق مشاهده رفتار دیگران، زندگی در قالب خانواده و اجتماع‌اش را می‌آموزد. یاد می‌گیرد چطور در جای درست باشد و مفید واقع شود. تلاش می‌کند از این واقعیت مواجه شود که از تمام بدن‌اش تنها پای چپ اوست که به فرمان او عمل می‌کند. همین مواجه شدن با واقعیت است که او را آن‌طور که پدر فریاد می‌زند تبدیل به یک «براون» می‌کند.

در جوانی، کریستی بیشتر متوجهٔ ناتوانی خویش می‌شود. او نیز هم‌چون دیگر پسرها بالغ شده. نیاز به توجه و مهربانی از جانب کسی به غیر از مادرش را دارد. کریستی این نیاز طبیعی را از طریق هنرنمایی‌هایی که سایر هم‌سن و سال‌هایش از آن بی‌بهره‌اند، بروز دهد. اما تا کسی او را برای خودش دوست نداشته باشد، هم‌چنان موضوع تلخِ افلیج بودن‌اش گریبان‌گیر او خواهد بود. او می‌آموزد برخلاف خواهر و برادرهایش، نه تنها باید برای زنده ماندن در شرایط سختِ زندگیِ فقیرانهٔ خانواده‌اش بجنگند که هم زمان مجبور است برای زندگی کردن نیز بجنگد. در خانه‌ای که سیر شدن و راحت خوابیدن حد اعلای رضایت آدم‌هاست، روح و ذهن کریستی تحمل باقی ماندن در چارچوب بستهٔ جسم‌اش را ندارد. آن‌چه این وضعیت را قابل تحمل می‌کند حمایت‌های همیشگی مادر و ویژگی‌های منحصربه‌فرد او در محیط پیرامون‌اش است.

کریستی به وضوح از دیگران باهوش‌تر، مهربان‌تر، دلسوزتر و خلاق‌تر است. در چنین شرایطی ایلین (دکتر گفتار درمانی‌اش) هم‌چون فرشتهٔ نجات به دادش می‌رسد. هم‌زمان با آموزش مهارت‌های رفتاری، کریستی در مجاورت با زنی غرق در شادی‌ست که او را برای کریستی بودن‌اش دوست دارد. با این حال کریستی همان‌طور که می‌فهمد عشق به ایلین تنها سویه‌ای افلاطونی خواهد داشت، بیشتر و بیشتر در الکل فرو می‌رود. این شر و عدل‌سوزی برای خویشتن است. باتلاقی که کریستی هر روز بیشتر در آن فرو می‌رود. حالا دیگر نه نفرت طبیعی از پدر برای‌اش باقی‌مانده و نه توانی برای تغییر دادن اوضاع. کریستی که همواره برای زندگی کردن جنگیده، به پوچی مطلق رسیده؛ قصد خودکشی دارد و از همه بدتر چشمهٔ جوشان هنرمندی‌اش خشکیده است. این بار مادر است که به یادش می‌آورد در سینه‌اش قلبی به وسعت روح کریستی دارد و با ساختن اتاقی مستقل، کمک می‌کند پرندهٔ محبوس در سینهٔ کریستی باز هم لبریز از شوق پرواز شود.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

در میان‌سالی، کریستی به پختگی رسیده. او پذیرفته آن‌چه را که باید بپذیرد. از ظاهرش پیداست که با خودش، جسم‌اش، روح و ذهنِ همواره بی‌قرارش کنار آمده. هرچند که این کنار آمدن به مدد الکل به‌دست آمده باشد. اما به هر حال اتفاق افتاده. کریستی دیگر آن موجود سرکش و عاصی نیست. رفتارش با طنازی و وقاری که از یک مرد انتظار می‌رود همراه است.

به آغاز راه برگردیم. اگر پدرش او را به آسایشگاه سپرده بود، کریستی فرجامی جز تبدیل شدن به تکه گوشتی در گوشه‌ای از آسایشگاه نداشت. پدرش نعمت زندگی کردن در میان انسان‌ها را به او بخشید و مادرش همواره مراقب‌اش بود اما هر دو از این غافل بودند که کریستی در بالنده‌ترین لحظات زندگی، حتی وقتی نمایشگاه نقاشی به راه انداخت، کتاب نوشت و از لحاظ مالی تامین بود، از فقدان چیزی رنج می‌برد که هیچ‌گاه و با هیچ‌چیز پر نشده بود: تنهایی.

کریستی در تمام عمر تنها بوده و همین امر باعث شده در درون‌اش موجودی بی‌اعتماد و بدگمان رشد کند. موجودی که هر روز بخشی از روح‌اش را خورده و از او مردی بزرگ اما مشکوک ساخته که مجموعه‌ای از تناقض‌هاست. او روحی زیبا دارد و جسمی معلول. شوخ‌طبع و خون‌گرم است اما زبان تندی دارد. زندگی با او به همان میزان که می‌تواند لذت‌بخش باشد، عذاب‌آور و فرسوده‌کننده است. او یاد گرفته چطور با خشم ناشی از این تنهایی کنار بیاید اما با خود تنهایی هیچ‌گاه کنار نیامده. اما پس از سال‌ها جنگیدن و آزمودن، کریستی بزرگ‌ترین درس زندگی‌اش را در مجاورت با پرستارِ مهمانی خیریه می‌آموزد: این‌که برای دوست داشته شدن توسط دیگران، ابتدا باید خودش را به همان شکل و حال و روزی که هست دوست داشته باشد. پذیرفتنِ وضعیت موجود، تنها باعث برانگیختن حس ترحم دیگران می‌شود. اشتباهی که تمام عمر او را آزار داده است. کریستی باید قبول کند که «کریستی براون بودن» را دوست داشته باشد. به آن‌چه هست و خواهد بود ببالد و شرمگین آن‌چه خواهد شد نباشد. صحنهٔ پایانی فیلم با تاکید کریستی بر زایش انسانی هنرمند بر بلندای دوبلین موید همین مسئله است: مهم نیست که کریستی موفق شده دل زنی را بدست آورده و با او ازدواج کند. مهم این است که کریستی دیگر تنها نیست.

دانیل دی لوئیس، کریستی براون را زمانی بازی کرده که به تازگی از نقشِ توماس در سبکی تحمل‌ناپذیر هستی فارغ شده. با این‌که در ظاهر تفاوتی فاحش میان این دو شخصیت هست. یکی زن‌باره و جذاب؛ دیگری تنها و افلیج. اما دی‌لوئیس به مدد تسلطی که به عنوان یک بازیگر بر اندام‌اش دارد، شخصیت کریستی براون را هم‌چون توماس از منظری بالاتر از انسان‌های عادی به نمایش می‌گذارد. با چشمانی نافذ و قدرت سحرانگیز صدایش، دی لوییس موفق شده همان‌طور که تنهاییِ توماس را از دلِ زن‌بارگی‌اش بروز می‌دهد، جذابیتی دل‌انگیز به کریستیِ تنها ببخشد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.