کاراکتر سینمایی کلنل فرانک اسلید با بازی آل‌پاچینو در فیلم بوی‌خوش زن: بررسی و تحلیل

بوی خوش زن با شخصیت چارلی (کیس اودانل) شروع شده و با او هم به پایان می‌رسد. با این وجود در این بین، کلنل فرانک اسلید است که عامل پیچیدگی وجذابیت فیلم به شمار می‌رود. بدون حضور کاراکتری چون فرانک، بوی خوش زن به فیلم خاطره‌سازی تبدیل نمی‌شد و البته بدونحضور آل‌پاچینو، فرانک اسلید هم می‌توانست عنصری مثل بقیه عناصر معمولی فیلم باشد. پاچینو که بخش مهمی از پرسونای بازیگراش را با نگاه‌های ویرانگرش شکل داده، در این فیلم نقش یک کلنل کور را بازی کرده است؛ یک ریسک بزرگ. اما عجیب این‌جاست که باز هم این چشم‌های پاچینو هستند که کار را هدایت می‌کنند. برخلاف نمونه‌های فراوانی که از نمایش شخصیت‌های نابینا در فیلم‌ها به یاد می‌آوریم، پاچینو نه تلاش می‌کند که با گرداندن مدام چشمان‌اش به جهات مختلف بر کور بودن شخصیت تأکید کند ونه با مخفی کردن چشمان‌اش این کار را انجام می‌دهد. نگاه خیره فرانک به یک نقطه در طول فیلم، بیشتر یک شخصیت مغرور و خودبین را به یاد می‌آورد تا یک مرد نابینا. این خصوصیتی است که فرانک بارزتر است: یک مرد یکدنده، تک‌رو وتندخو (اولین باری که چارلی به او دست می‌زند با عصبانیت خطاب به او فریاد می‌زند که: «اگه یک بار دیگر به من دست بزنی می‌کشمت حروم‌زاده.»

رابرت مک‌کی اعتقاد دارد فیلم‌نامه‌نویس هنگام خلق سکانس‌ها همیشه باید برای متن اصلی زیر متنی در نظر بگیرد: آن‌چه در پس چیزی می‌بینیم جریان دارد. مک‌کی می‌گوید هیچ بازیگر خوبی بدون داشتن زیر متن سر صحنه نمی‌رود و اگر چنین زیر متنی در فیلم‌نامه وجود نداشته باشد خود بازیگر این زیر متن را ایجاد می‌کند. در بوش خوش زن هم می‌توان نمونه‌هایی از زیر متن را در شخصیت فرانک اسلید پیدا کرد. نکته این است که بازی حیرت‌انگیز پاچینو باعث می‌شود تشخیص این که چقدر از این زیر متن متعلق به فیلم‌نامه است و چقدر متعلق به پاچینو، کار ساده‌ای نباشد. مشخص است که فرانک آدمی است که به خاطر نابینا بودن‌اش و محدودیت‌هایی که برای‌اش ایجاد شده از خیلی مسائل ناامید شده و نسبت به آن‌ها احساس انزجار می‌کند. پس سکانس‌هایی هم‌چون سکانس محشر تانگو، رانندگی فرانک با ماشین فراری و عبور دلهره‌آور او از عرض خیابان در حالی که چراغ عبور عابر پیاده قرمز است، همگی می‌توانند نشانه‌هایی از تلاش ناامیدانه فرانک برای اثبات این نکته باشند که هنوز هم می‌تواند به زندگی ادامه دهد. اما در پس این اقدامات، می‌تواند کودک شیطانی را دید که در تلاش برای خودنمایی است. چهره پاچینو، هنگامی که پلیس اتومبیل فراری را به خاطر سرعت زیاد متوفق می‌کند و بعد از این که چارلی از او می‌خواهد اجازه دهد که از این به بعد او رانندگی کند، همان‌قدر که نمایانگر مردِ ناامیدی است که احساس ناتوانی و حقارت می‌کند، یادآور کودک بازیگوشی هم هست که اسباب‌بازی‌اش رابه زور از او گرفته‌اند. متلک‌های جانانه فرانک در سرتاسر فیلم هم این حس را تقویت می‌کنند. هر چند بسیاری به درستی به این اشاره کرده‌اند که در فیلم این حضور چارلی است که به تدریج زندگی و روحیات فرانک را دگرگون می‌کند، اما در نهایت این فرانک است که با تجربه‌اش از چارلی در مدرسه دفاع کرده و او را از تبعیضی نجات می‌دهد که دارد در موردش رخ می‌دهد. به نظر می‌رسد حالا او به مرحله‌ای رسیده که بتواند تکیه‌گاه فرد دیگری باشد (و شاید رابطه بلندمدت‌تری را با یک زن آغاز کند). اما هنگام خروج، وقتی یک زن برای ستایش از نطق فرانک به سراغ‌اش می‌آید، فرانک باز هم درباره جنس عطری که آن زن به خودش زده صحبت کرده وسپس با چارلی به راه خود ادامه می‌دهد. این‌جا مشخص می‌شود که این فقط چارلی نیست که شخصیت اصوال‌گرایی به شمار می‌رود. کلنل فرانک اسلید هم در پس رفتارهای عجیب و شلنگ‌تخته انداختن‌هایش، اصول خدشه‌ناپذیر خودش را دارد؛ فقط شاید آن اصول برای ما خیلی عادی و روزمره نباشند.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.