کاراکتر سینمایی گوییدو با بازی مارچلو ماسترویانی در فیلم هشت‌ونیم: بررسی و تحلیل

ساخته شدن هشت‌ونیم‌ و خلق شخصیت «گوییدو» با بازی «مارچلو ملسترویانی»، نشان صداقت و رویارویی شجاعانه کارگردان با بحران‌هایی‌ست که به راحتی می‌توانست بر آن‌ها سرپوش بگذارد و خود را در آن‌ها غرق کند و به مسیر ساختن این فیلم «اعتراف‌گونه» نیفتد. مسیری که هر هنرمند آگاه و خلاقی گرفتارش می‌شود و مواجه شدن با آن، مسیر آیندهٔ زندگی هنری اورا مشخص می‌کند.

پس از ساختن هشت فیلم، فللینی ناگهان سه سال سکوت کرد. سکوتی که به مکاشفهٔ درونی یک عارف می‌مانست. سه سالی که با عبور از دوران میان‌سالی او همراه بود. در این سه سال او به مکالمه‌ای درونی با خویشتن پرداخت و جهتی تازه در فیلم‌سازی‌اش را نشان داد. مسیری که با فاصله گرفتن بیشتر از سبک نئورئالیسم به زندگی جدید اقشار هنرمند و روشن‌فکر ایتالیایی می‌پرداخت و پیچیدگی بیشتری را در خود نشان می‌داد.

فللنی به مصاف این بحران می‌رود و بدون خودسانسوری، سینما را آینه‌ای در برابر این خودکاوی اعتراف‌گونه قرار می‌دهد. فیلمی که قرار نیست تنها اثری شخصی و برون‌ریزی شده در برابر عقده‌های سرکوب شده‌ای باشد که حالا سر بر می‌آورند بلکه از طریق نقب زدن به افکار و ذهنیات «گوییدو» شخصیت اصلی، به شرایط روحی یک دوران و انسان در جست‌وجوی خود اشاره می‌کند، و همین ویژگی، فیلم را حتی برای امروز و هر زمان دیگر هنوز قابل توجه و دیدن می‌کند.

سینما در این‌جا هم‌چون اتاق «اعتراف» عمل می‌کند، انگار سینما هنوز همان گناهی‌ست که «گوییدو» با اعتراف در آن خود را پالایش می‌دهد. «گوییدو» شخصیت اصلی فیلم کارگردانی‌ست که برسرگردانی و بحران‌ها سرپوش نمی‌گذارد بلکه آن‌ها را برون‌ریزی می‌کند. او بر زندگی گذشتهٔ خود سرپوش نمی‌گذارد و تاثیر و غلبه تربیت سنتی و مذهبی و کاتولیکی از طرف مادر و کلیسا را با طنزی شیرین به یاد می‌آورد و از بحران رابطه‌اش با زن‌های زندگی‌اش پرده برمی‌دارد. میان همسری که اغلب به وفاداری او شک دارد و زندگی شادی کنار هم ندارند و بیش‌تر با هم بحث‌وجدل می‌کنند. زنی پولدار و عشوه‌گر که نقش معشوفه را برای‌اش ایفا می‌کند و زنان هنرمند و بازیگری که هر یک می‌کوشند با نزدیک شدن به او، از او سکوی پرشی برای موفقیت‌های آبندهٔ خود بسازند و از سویی یادهای کودکی از خانه مادری و مرگ پدر و زنی چاق که اولین تجسم جنسی زنانه بود و سپس در میان این همه، سیمای زنی اثیری و خیالی و فرشته‌وار و سفید پوش –با چهرهٔ کلودیا کاردیناله- که گاه از میان خیال‌اش در تنهایی سر بر می‌آورد، انگار به این دنیا تعلق ندارد و آغشته به فضای ملتهب وشلوغ و پرمدعای هنری نمی‌شود. فضایی که، اطراف او را از ادعاها و نگاه منتقدها و ستون‌نویس‌های روزنامه‌ها و مجله‌ها و تهیه‌کننده‌ها و ستاره‌ها چنان انباشته‌اند که جایی برای تنفس و تمرکز روحی او باقی نمی‌گذارد. «گوییدو» در این فضا خود را هم‌چون گمشده‌ای احساس می‌کند که به این فضا احساس تعلق ندراد. او خود را در برزخ چند نوع زندگی درونی و بیرونی گرفتار می‌بیند. زندگی گذشته‌اش که هنوز در درون‌اش ادامه دارد. زندگی هنرمندی که همه از او ادعای کار بزرگ هنری دارند و او نمی‌خواهد در دام نگاه و توقع دیگران باقی بماند و سپس کابوس‌ها و دنیایی «وهم‌گونه» میان رویا و واقعیت که حاکی از بالا گرفتن بحران روحی در او دارد. در این میان او در کابوسی خود را هم‌چون بادبادکی حس می‌کند که سررشته‌اش به سمت دیگران است و هر آن امکان سقوط‌اش می‌رود.


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

«گوییدو» به‌خاطر این بحران‌ها در ابتدای فیلم مورد معاینه جسمی پزشک در اتاق‌اش قرار می‌گیرد در حالی که بیماری او بیش‌تر بیماری روحی و بحران هویتی‌ست که به خلاقیت او صدمه وارد کرده است. او نمی‌تواند خلق کند و همین او را دچار بیماری روانی کرده است. برای بهبود و «خودیابی»، او باید بار دیگر به دوران گذشته‌اش بازگردد. دوران زندگی جمعی در شهری کوچک و در مدرسه‌ای مذهبی و اولین تجربه‌های عاطفی‌اش و… او به یاد مادر و مرگ پدر می‌افتد و همسری که به زودی جای خالی مادر را برای‌اش پُر می‌کند. این خودیابی و برون‌ریزی از طریق فیلم ساختن انجام می‌شود. در این فیلم او باید یک‌بار بمیرد و خود را قربانی کند تا بتواند بار دیگر اطراف‌اش را درست ببیند و میان آن‌ها جهت‌یابی خود را گم نکند.

به همان دلیل در دقیقه‌های پایانی فیلم «گوییدو» یک‌بار خود را می‌کشد تا وقتی بار دیگر برمی‌خیزد بتواند همه چیز را فراموش کند و بار دیگر در رقصی دسته‌جمعی و سرخوشانه، خود را رها کند و از مرگ به شناور ماندن در زندگی برسد. دوران زدن و سرخوشی پایانی فیلم و خود را در دایره هم عرض دیگران قرار دادن راهی‌ست که «گوییدو» انتخاب می‌کند و به مرحلهٔ بعدی زندگی‌اش گام می‌گذارد. پایانی که در فیلم‌های دیگر کارگردان نیز به چشم می‌خورد.

«مارچلو ماسترویانی» برای تجسم پیچیدگی‌های نقش «گوییدو»، به نظر بیش‌تر خود فللینی را الگو قرار داده است، او خون‌گرم و اجتماعی به نظر می‌رسد و قادر است بر بحران‌های درونی خود سرپوش بگذارد و سپس در تنهایی و درون خود به کابوس فرو رود و یا در میان گذشته و حال و رویا و واقعیت سرگردان بماند. اعتراض او در تصاویر ذهنی‌اش رخ می‌نمایاند وقتی تمام زنان زندگی‌اش را در خانه شلاق می‌زند و یا منتقد سخت‌گیر را در ذهن‌اش در سینما حلق‌آویز می‌کنند. در مواجهه با دیگران اغلب معاشات می‌کند و برابر همسرش که نمودی از زندگی گذشته‌اش است و زنان زیبایی که اطراف‌اش را گرفته‌اند آشکارا دروغ می‌گوید و می‌خواهد هر دو طرف را داشته باشد. در شرایطی که اغلب دوستان‌اش با ستاره‌ها و زنان هنرمند هم سروسرّی دارند. او به کسی اعتماد ندارد و حرف‌های واقعی‌اش را اغلب پنهان می‌کند و همین موجب احساس تنهایی شدید در او می‌شود. «ماسترویانی» این دوگانگی میان روحیه‌گریز و تامل درونی را با کارگردانی که زندگی اجتماعی شلوغی دارد به خوبی نشان می‌دهد. انگار او بیشتر میل به درون دارد و می‌کوشد از جمع خود را دور نگاه دارد اما برای خلق اثر سینمایی که به خودش نزدیک باشد به این جمع ناهمگون نیاز دارد. او باری خودیابی و احساس فردیت‌اش سرانجام همین نوع زندگی دوگانه را می‌پذیرد و با آن کنار می‌آید و در انتها میان عوامل عیلم و آدم‌های اطراف‌اش خود را رها می‌کند و در رقصی دایره‌وار میان آن‌ها می‌چرخد. انگار می‌خواهد بگوید: «زندگی به جز جشنی بیشت نیست، بیایید آن را با هم به سر کنیم.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.