کتاب امپراتوری خورشید ، نوشته جی. جی. بالارد

آنچه می خوانید، بخشی از مصاحبه ی جی. جی، بالارد با بی بی سی، رادیو ۳، در دهم نوامبر ۱۹۹۸ است.

عبارت دنیای نوی بدفرجام (world new Grave) را دیوید گیل (۱) مصاحبه گر بی بی سی یا شاید هم کس دیگری به قرینه ی(world new Brave)، رمان مشهور آلدوس هاکسلی (۱۹۳۱) (۲)، نویسنده ی انگلیسی ساخته است. مطالبی را که بالارد عنوان می کند (از جمله مسائل شناخت شناسی و بودشناسی) از مهمترین مضمون ها و بن مایه های پسامدرنیسم است.

دیوید گیل: جیم بالارد، به نظر می آید بسیاری از شخصیت های آثار شما قادرند در شرایطی ببالند و رشد کنند که از نظر اکثر مردم، دست کم شرایطی بی ثبات و آشفته کننده اند، و این شرایط پی آمد فوتوریستی چیزهایی است که در جهان معاصر تجربه می کنیم؛ از این رو آیا به نظر خودتان نمی آید که دارید گونه ای شخصیت را مطرح می کنید که در سده ۲۱ می بالند؟

جی. جی. بالارد. البته غیر از من خیلی ها طی این سال ها عنوان کرده اند که بیماری روانی نوعی همسازی (تطابق) با شرایطی است که در راه است. جهان روز به روز روان پریش تر می شود و هر چه به این چشم انداز روان پریشی نزدیک تر می شویم، خصلت های روان پریشانه نشانه ی گونه ای، نوعی انطباق داروینیستی با محیط است. به هر حال اگر امکان داشت پدربزرگ و مادربزرگ من انگلیس امروز را ببینند، یا اروپای غربی یا امریکا را ببینند، به نظرشان می آمد جای خارق العاده ای آمده اند؛ به نظرشان چشم انداز پرشوری می آمد که زیر سلطه ی رسانه های جمعی است، رسانه هایی که تلاش می کنند همه چیز را به پشتوانه ی سکس و خشونت بفروشند؛ این رسانه ها از طریق آگهی های خود مدعی اند به نوعی سرزمین عجایب اساطیری دسترسی دارند که امکان دارد شما را هم به آن راه دهند، البته به شرطی که آخرین مدل فلان یخچال یا فلان مسواک برقی را بخرید. حتما فکر می کردند اینجا سرزمین دیوانگان است، و به احتمال زیاد فکر می کردند رفتار آدم های پریشان حالی مثل برخی از شخصیت های قصه ی من رفتار معقولی است.


خرید کتاب از نزدیک‌ترین کتاب فروشی شهر

پس یکی از دیدگاه های روان کاوی این است که ما می توانیم خودمان را تطبیق دهیم، که باید خودمان را خوب تطبیق دهیم و آدم روان پریش کسی است که در تطابق با محیط نیست. پس ما داریم از این تصور که به خوبی همسازیم دور می شویم؟

ببینید، امکان دارد روان پریش با جامعه ی مثلا سی یا چهل سال پیش به خوبی در تطابق نباشد، اما در تاریخ دوره هایی پیش می آید که شاهد خیلی از این دوره ها بوده ایم و هنوز هم هستیم، که روان پریش به خوبی با رویداد پیرامون خود همساز است؛ جنگ جهانی دوم را مثلا نگاه کنید؛ یا امروز به یوگسلاوی نگاه کنید، روان پریش ها را می بینید که در همه جای این سرزمین کابوس حضور دارند، و به احتمال زیاد بیش از دیگران همسازند. مقصودم از دیگران آدم های سالم و محتاط است، و«آدم های همساز» کسانی بودند که نتوانستند از پس شرایط موجود برآیند.

منظورم این است، اصل دیگری در مورد منشأ روان پریشی پا می گیرد که خانواده را با مسائل خاصی روبه رو می کند. اما به نظر نمی آید شما خودتان مطالب چندانی در این باره بنویسید؛ ظاهرا فکر می کنید ما دارای یک فرهنگ رسانه ای بیماری زا هستیم که قدرت آن و تأثیر آن بر ما اگر بیشتر نباشد دست کم به اندازه ی تأثیر پدر و مادرمان بر ماست به نظر درست است، ببینید… امروزه خود محیط لبریز از فشارهای گوناگون است، هر نوع فشاری که تصور کنید فشار برای سازگاری و هم شکل شدن، فشار برای تفریح و سرگرم شدن، فشار برای پیدا کردن خود- و بمباران مداوم زندگی روزانه به وسیله ی آگهی، چشم اندازی که رسانه ها عرضه می کنند، این ها همه دست به دست هم داده اند و سلامت عقل انسان را تهدید می کنند. و البته بسیاری از شخصیت های قصه های من زیر بار این فشارها کمرشان خم شده و پژمرده می شوند؛ دلشان نمی خواهد بیش از این یخچال و مسواک برقی بخرند، دلشان می خواهد حقیقت وجود خود را دریابند، و به همین دلیل در قصه های من در کل، دست به نوعی سفر اکتشافی می زنند.

اگر به یکی از آثار من مثل نمایش فاجعه نگاه کنید، روان کاوی را می بینید که دارد دچار اختلال روانی می شود، نسبت به رویدادهایی که به زعم او تراژدی های بزرگ نیمه ی قرن بیستم هستند، اسیر وسواس شده است، به ویژه قتل کندی، و دست آخر دست به اجرای یک رشته درام روانی می زند، در این درام ها کندی یک بار دیگر به قتل می رسد، مرلین مونرو یک بار دیگر خودکشی می کند، و مانند آن. اما همان طور که خودش هم می گوید، دلش می خواهد کندی را بکشد، اما در ضمن دلش هم می خواهد این قتل را به گونه ای انجام دهد که معنایی داشته باشد، معقول باشد. می کوشد بار دیگر از این تراژدی های وحشتناک اسطوره ای بپردازد؛ با این هدف که آن ها را به آرامش برساند، و به ظاهر ممکن است بخشی از رفتارهای او در نمایش فاجعه خیلی عجیب و غریب بیاید، اما در عمق

ساختار این گونه رفتارها کاملا منطقی است. این شخصیت ها دارند جهان خاص خود را می سازند، جهانی که بدیل منطقی جهانی است که به زعم آن ها نوعی قلمروی مسموم است، که البته این عبارت قلمروی مسموم تعبیر خوبی برای جهان امروز است، هنوز هم پس با این حساب کسانی که در رمان تصادف در پی برقراری صمیمیت رابطه ی نزدیک) جسمانی و فیزیکی با اتومبیل و قسمت های مختلف اتومبیل اند، دارند وارد نوعی فرآیند بهبودی می شوند.

درست است؛ کاملا درست است. این ها با معضلی روبه رو شده اند که تقریبا همه ی آدم های قصه های من با آن روبه رو می شوند؛ احساسات و هیجان بر جهان ما حاکم است، و نوعی منطق منحرفانه در کار است که از خشونت تغذیه و رشد می کند، و تا حدودی، تاحدود کم تری به نظر من، از سکس. چشم انداز رسانه ها از تصاویر خشونت و سکس اشباع شده است، که سخت تلاش می کند روح آدمی را تحریک کند و به یک جهش ناگهانی وادارد، درست مثل همان واکنش پای قورباغه ی مرده به جریان برق، و آدم های من سعی می کنند نوعی مداربندی روان شناختی برقرار کنند که با معناتر و منطقی تر باشد، این مداربندی امروزه کاملا زیر سلطه ی نوعی چشم انداز سرگرمی و تفریحات و وقت گذرانی های منحرفانه است.

شما از اساطیرهای (۳) پیش بینانه (۴) گفته اید، که با اساطیرهای کهن متفاوت است، که به زیستن در زمان حال، البته زمان حالی که کم تر تغییر کند، یاری می رساند؛ به گمان من شما فکر می کنید زمان حال چنان به سرعت دگرگونه می شود که تصورات پیشین اساطیری دیگر به کار نمی آیند. این اساطیرهای پیش بینانه اساطیرهایی است که ما را برای زندگی در آینده مجهز می کند. اگر انسان نتواند روان پریش باشد، اگر انسان رو به هیستریک شدن نداشته باشد، به نظر شما کدام اساطیر پیش بینانه، یا اگر ترجیح می دهید چه راه کارهایی می توانند کمک حال انسان باشند تا بتواند از پس این بهمن اطلاعاتی رسانه ها بربیاید که چنین تنش و فشار عظیمی ایجاد می کند؟

بله سده ی بیستم تولید کننده ی عظیم چیزی است که من به آن می گویم اساطیرهای پیش بینانه. یکی از بزرگ ترین آن ها تصور سفر فضایی است؛ این تصور که آدمی روزی از این سیاره می رود و به درون منظومه ی شمسی نفوذ می کند، در سیاره های دیگر ساکن می شود، و بعد هم از منظومه ی شمسی فراتر می رود و وارد به اصطلاح عالم می شود. البته باید گفت رؤیای مسکونی کردن فضا تا حدودی کم رنگ شده است، علت آن هم این است که مسئله ی انتقال گروه های بزرگ به فضا هنوز هم در عمل حل نشده است. همین اندیشه ی مسکونی کردن فضا به نظر من یکی از اساطیرهای پیش بینانه ی سده ی بیستم است، که البته چیزهای دیگری هم هست.

یکی دیگر از اساطیرهای پیش بینانه، تصور می کنم همان رؤیای کلاسیک ولزی (۵) است، رؤیای جامعه ای که به مدد علم به کمال می رسد، طرح این رؤیا را در جهان انقلابی (متحول) اثر آلدوس هاکسلی می بینیم، که رمان ها و فیلم های بی شماری بر اساس آن ساخته اند؛ این بینش که در صورت کاربرد عاقلانه و منطقی علم، علم توانایی حل مشکلات را دارد، و اینکه می توانیم در نوعی دنیای لوکوربوزیه ای (۶) زندگی کنیم، دنیایی که با وضع قوانین اجتماعی مترقی و روشن بینانه تنش های موجود آن فرو می نشیند، و مانند آن. این هم یکی دیگر از اساطیر بزرگ پیش بینانه است. اما در عمل موفقیت آمیز نبوده؛ شاید انسان به صورتی تکامل نیافته که بتواند از زندگی در برج های مسکونی لذت ببرد و به او خوش بگذرد، یا محیطی مثل شهرهای شعاعی لوکوربوزیه، که ظاهرا بیش از حد توانایی انسان منظم اند. به نظر می رسد ما آدمیان به فضایی احتیاج داریم که مثلا از نظر خیابان بندی مقداری نامنظمی در کار باشد. آن قدر که باید روشن بین و آگاه نیستیم، اما در عین حال همین هم خودش اساطیر پیش بینانه ی بزرگ دیگری است.

یکی دیگر از این اساطیر تصور، چشم انداز زندگی بهتری است که آگهی ها در این شصت هفتاد سال گذشته کوشیده اند به ما بباورانند: آخرین مدل بیوک را بخرید، حتما سعی کنید زن تان آخرین مدل لباس بپوشد و سر و وضع خیابان های اعیانی داشته باشد، در مزرعه های اعیانی زندگی کنید و آن وقت است که زندگی خوش می نماید. این یک اسطوره ی کامل است، به کمال هر اساطیر دیگری است، در حد بهترین اساطیری است که یونانیان کهن ابداع کرده اند. و بی اندازه هم کارآیی دارد و مؤثر است. مشکل این است که خیلی ها در مورد پذیرش و باور به این اساطیر دو دل اند. واقعیت آنکه می توان گفت امروزه یکسره بر اساس یک سیستم اساطیر پیش بینانه زندگی می کنیم که عمل” تنها چیزی است که مجبوریم به کمک آن ها به زندگی مان معنایی ببخشیم و به آن رنگ و بویی بدهیم.

یک اسطوره ی پیش بینانه ی دیگری هم هست، اسطوره ی جسم، تن، تنی که مهجور شده، قدیمی شده، کهنه شده: یک کلنی سیبرنتیک داریم که رک و راست می گویند امروزه فن آوری یک فضای الکترونیکی دیژیتالی در دسترس ما قرار داده است، یا چیزی شبیه به آن، و در این فضا انسان می تواند آزادانه تر از هر زمان دیگری با هم ارتباط برقرار کند. نظرتان چیست؟ نظرتان درباره ی اینترنت چیست؟

اینترنت مرا سخت تکان داده. به نظرم اینترنت مجموعه ی کاملی از جهان های شخصی و خصوصی است که بر صفحه ی کامپیوتر به نمایش درمی آیند، آن هم به شیوه ای کاملا مسحور کننده اینترنت شکلی از خودانتشاری است که همچنان که می دانیم دوران طفولیت خود را می گذراند.

واقعیت مجازی واقعیت کامپیوتری و مثل آن چیزی است که اندکی متفاوت است. منظورم این است که برایم مسلم است بالاخره روزی به سیستم های واقعیت مجازی تازه ای دست خواهیم یافت؛ این سیستم های تازه واقعیت را چنان شبیه سازی می کنند که از هرچه شبکه ی اعصاب مرکزی ما می آفریند قابل قبول تر است. منظورم این است که یادمان باشد خود مغز هم یک ماشین واقعیت مجازی است؛ توهمی است که از واقعیت جهان می بینیم، توهمی است از کارخانه ها و از خیابان ها و از ساختمان های اداری و مردمی که با ما حرف می زنند، و خودشان یک شبیه سازی واقعیت مجازی اند که پرداخته ی مغز آدمی است

به نظر من زمانی که انسان موفق به ساختن نخستین سیستم های راستین واقعیت مجازی شود، و این سیستم ها اطلاعات مجازی بیش تری داشته باشند، آن وقت دیگر انسان وسوسه می شود وارد این سیستم واقعیت مجازی شود و در را پشت سر خود ببندد. منظورم این است که، در این سیستم چیزی است که خطرناک است، چراکه انسان به راستی قادر خواهد بود وارد یک دنیای خیالی شود که برخلاف همه ی خیال پردازی های گذشته قانع کننده تر از واقعیت روزمره خواهد بود.

ممکن است تا دویست سال دیگر هر کسی بتواند واقعیت مجازی فرد خود را بپردازد، در این صورت آیا امکان ندارد به مرحله ای برسیم که اراده ی اجتماعی راحت تر فرو ریزد و جای خود را به دنیای بصری از پیش طراحی شده ای بدهد که سخت جنبه ی فردی دارند؟

به نظر من که به احتمال زیاد چنین اتفاقی می افتد، و مسائل اخلاقی بسیاری به همراه خواهد داشت. منظورم این است که وقتی آدم ها وارد دنیای واقعیت مجازی خود بشوند و بتوانند در این دنیا با آسیب شناسی روانی (۷) خود بازی کنند و اگر میل شان کشید بتوانند به نقش هر کدام از شخصیت های تاریخی یا شخصیت های تخیلی که بخواهند درآیند، یا یک روز کسی بخواهد فیزیکدان و برنده ی جایزه ی نوبل شود، و روز دیگر فرماندهی اردوگاه اسیران شود، در این صورت آدمی توانایی آن را پیدا می کند که همه ی مرزهای عرفی اخلاقیات را یکسره در هم ریزد؛ منظورم این است که آدمی از نظر اخلاقی خود را آزاد می بیند که هر طوری می خواهد با آسیب شناسی روانی خود بازی کند. به بیانی ساده، این پدیده ی خطرناکی است.

همین حالا هم این کار تا حدودی انجام می گیرد؛ آدم می تواند از تلویزیون خود فیلم خشونت آمیز تماشا کند، رمان هایی بخواند که حسابی روان پریشانه اند، و مدتی هرچند کوتاه وارد عالم ویلیام باروز، مارکی دوساد یا Hard Die بشود، اما معمولا آدم وسط کار از عوالم کتاب بیرون می آید و صفحه های آخر را تند ورق می زند و می رود مثلا پی تهیه ی ناهار. اما در ذهن من آن نوع دنیای واقعیت مجازی است که آدمی به ندرت از آن دل می کند، مگر مثلا به خاطر نیازهای اساسی. به نظر من آن روز می رسد و مشکل بزرگی برای جامعه، جامعه به مفهوم امروزی آن ایجاد می کند.

با چه کنجکاوی و با چه دقتی داریم از این مباحث حرف می زنیم، اما ممکن است این چیزها هرگز تحقق پیدا نکنند، با این حال این مباحث آدم را سخت مجذوب خود می کنند، به طوری که ما هم در پایان هزاره ی دوم نشسته ایم و داریم پیرامون این مباحث حرف می زنیم – به راستی این مباحث چرا تا این حد ما را مجذوب خود می کنند؟ البته هنوز مانده تا واقعیت مجازی به پای چیزهای واقعی برسد، اما حرف زدن در این زمینه بسیار جذاب است. چرا چنین است؟

البته هم اکنون هم به نوعی واقعیت مجازی دست یافته ایم که از چیزهای واقعی برتر است؛ به طور متوسط تعداد واحدهای اطلاعات بصری پرده های سینما بیش از تعداد واحدهایی است که چشم انسان از واقعیت معمولی ثبت می کند، به همین دلیل است که پرده ی بزرگ سینما به مراتب پرکشش تر از صفحه ی کوچک تلویزیون است. چرا ما آدم ها مجذوب چشم انداز سیستم واقعیت مجازی می شویم و پیرامون آن حرف می زنیم؟ به نظر من این سیستم ها ذهنیت ما را از زندگی متعادل در یک جامعه ی متعادل به چالش می طلبند. به نظرم مردم اکنون دیگر درک می کنند برای جهان کنونی بدیل های اساسی، مجموعه ی کاملی از بدیل های اساسی وجود دارد. مردم برمی گردند گذشته را، سده ی بیستم را نگاه می کنند و می بینند سده ی بیستم دوران پیشرفت های غول آسا است، و با این همه می بینند نقص ها و کمبودهای زیادی در عمق، آن را از حرکت بازداشته است. مسئله ی دو جنگ بزرگ جهانی نیست، مسئله ی فرهنگ سرگرمی ها و تفریحات خشونت آمیز و اغلب روان پریشانه نیست، مسئله این است که در این جهان، در جهانی که زیستگاه ما است جای چیزی خالی است. به نظرم اکثر مردم مغرب زمین می بینند خدایان اساطیری مرده اند، ما دست کم در مغرب زمین امیدمان را به آینده ی دور از دست داده ایم، و داریم در دنیایی زندگی می کنیم که همه چیز آن به یک کالای قابل خرید و فروش تبدیل شده و هر چیزی قیمتی دارد، همه چیز برچسب قیمت دارد؛ در دنیایی زندگی می کنیم که پر از رؤیاهایی است که با پول خرید و فروش می شوند، اما طولی نمی کشد که این رؤیاها رنگ می بازند و از سکه می افتند. به نظرم مردم تصور می کنند زندگی احتمالا بی معنی شده است، تصور می کنند انسان چیزی نیست جز یک حادثه که سرنوشت آن را زیست شناسی رقم زده است، تصور می کنند ساختار جوامعی که در آن زندگی می کنیم فاصله ی زیادی با ساختار جامعه ای دارد که بتواند نیازهای عمیق و پایدار آن ها را برآورد، که ساختار این جوامع در عمل عبارت از مجموعه مقررات ضربتی – توان فرسایی است که برای شرایط اضطراری وضع شده اند، مثل مقرراتی که مسئول یک قایق نجات برای بقا بر سرنشینان آن تحمیل می کند، که روزی مثلا چند تا بیسکویت به هر نفر می رسد، یا هر نفر حق دارد روزی چه قدر آب بخورد، و مانند آن. و زندگی چیزی نیست جز مجموعه ی عرف های فرصت جویانه و کوتاه مدت که برای تسهیل روزمرگی پذیرفته ایم، درست همان طور که می پذیریم مثلا در این کشور از سمت چپ خیابان ماشین برانیم و در کشور دیگر از سمت راست؛ و همه می دانیم از سمت چپ یا از سمت راست رفتن بازتاب بر اساس هیچ معنای قدیم و ریشه داری در زندگی انسان نیست. به نظر من اکثر مردم خوب می دانند که جامعه ی معاصر به رغم همه ی پیچیدگی آن یک ساختار مصنوعی است که با کمترین اشاره ای می شود آن را از صحنه بیرون برد، عین کاری که زمان جنگ می کنند، عین چیزی که خودم بچه که بودم زمان جنگ جهانی دوم در شانگهای تجربه کرده ام. می دانید، واقعیت چیزی نیست جز دکور صحنه ی نمایش که می شود آن را جمع کرد و دکور تازه ای به جای آن آورد، و آن وقت دیگر مجموعه مقررات بسیار متفاوتی به کار می آید. منظورم این است که، با توجه به تهی بودن وجود در کشورهای صنعتی پیشرفته، به نظر من مردم به فکر افتاده اند و از خود می پرسند از زندگی چه انتظاری باید داشت، زندگی از نظر امکانات چه چیز قابل عرضه ای دارد. بعضی ها به کیش ها و فرقه های غریب رو می آورند، بعضی ها به مواد مخدر پناه می برند، اما این ها همه درمان های نومیدانه اند و به نظر من راهی به حقیقت نمی برند.

شما از مشکلات اجتماعی بودن حرف می زنید، اما بعد از آن رد می شوید و به مشکل بودن می پردازید. طوری حرف می زنید انگار مشخصه ی عمده ی سده ی بیستم این است که این قرن شاهد به اوج رسیدن اجتماعی بودن و سقوط آن بوده است، و نیز آنکه آدمی از راه کارها تهی شده است، و نیز آنکه برخی از جذاب ترین امکانات ما چیزی نیست جز آسیب شناسی روانی، تفریحات و سرگرمی هایی که جنبه ی آسیب شناسی روانی دارند در یک فضای سیبرنتیک.

درست است. به نظرم خیلی خوب و تمیز آن را بیان کردید، این درست همان چیزی است که من از آن وحشت دارم. منظورم این است که در پایان سده ی بیستم به راستی چه می بینیم؟ کلیساها را دست کم در غرب می بینیم که خالی مانده اند، و مردم پیشرفته ترین جوامع را در اروپا و امریکا می بینیم که بیش از پیش به شکل روزافزونی به کلنی های دربسته، به محفل های درخودفرو پناه می برند؛ مهم ترین دل مشغولی های این کلنی های محصور و دربسته امنیت است. و این یعنی فلاکت؛ تأسف آور است. یک لحظه فکر کنید و حساب کنید جامعه چه هزینه ای برای تربیت متخصصان برجسته ی خود متقبل شده است، چه هزینه ای برای تربیت پزشکان و معماران و حقوق دانان و مانند آن ها پرداخته است؛ این همه هزینه می کند تا به انتخاب خود از جمع کنار بکشند و وارد کلنی های در بسته شوند و پشت سپر عظیمی از کلون های الکترونیکی وجود داشته باشند، در ساعت های معاشرت خود هیچ کنش متقابلی با بقیه ی جامعه نداشته باشند، و این تأسف آور است؛ بدبختی است. این کلنی های در بسته دارند همه جای جهان مثل قارچ از زمین سبز می شوند، و این نشانه ی شومی است. علامت آن است که جامعه، جوامعی که در پایان سده ی بیستم به درجه ی تکامل رسیده اند، در عمق خود مشکل دارند، جایی عیب دارد. و… و تازه پناه گرفتن در این کلنی های در بسته به این دلیل نیست که می خواهند گرفتار باج گیران و دزدان و چاقوکشان نشوند، نه، می خواهند از مردم فاصله بگیرند؛ پشت به مردم می کنند. حتی از کسانی مثل خودشان هم فاصله می گیرند، این دیگر واقعا غریب است. در همین کلنی های در بسته هم رابطه ی اجتماعی چندانی در کار نیست؛ با هم معاشرت نمی کنند؛ مردم به همین دلخوش اند که وارد خانه های اعیانی شان شوند و همان جا بمانند.

در یکی از آثار تازه تان، محل وقوع داستان یک کلنی در جایی به اسم کوستا دل سول(ساحل خورشید، ساحل آفتابی) است. در این رمان چهره ای با نام بابی کرافورد را معرفی می کنید که معلم تنیس است، و با هر تعریفی هم که از روان پریش کنید، آدم روان پریشی است.

بله، البته کرافورد از بسیاری جهات هم یک روان پریش نیک خواه است و تلاش می کند در این کلنی مرده جان بدهد.

ممکن است قسمت هایی از آن را بخوانید؟

بله، از زبان روان پزشک داستان می گویم:

از” نظری، کرافورد ممکن است ناجی همه ی کوستا دل سول شود، حتی ممکن است ناجی جهان بزرگتری شود که از کوستا دل سول هم فراتر می رود. به گیبرالتار(۸) رفته اید؟ گیبرالتار از آخرین قرارگاه های حرص و طمع در ابعاد کوچک آن است، که آشکارا وقف فساد است؛ و عجیب نیست که دیوان سالاران بروکسل کمر به تعطیل آن بسته اند. هزاران هزار ایران رو به خورشید دارند؛ اما این همه باز هم یعنی واپسین بدرود به جنگ ها و ایدئولوژی ها. اما مردم را چه گونه به تحرک وامی دارید؟ چه گونه در آدمیان حس جمع بودن و همبستگی می دمید؟ جهانی که به پشت می خوابد، مدام در معرض تهدید و آسیب شکارچی زیرک است و بی دفاع است.

سیاست وسیله ی وقت گذرانی قشر حرفه ای ها است و از عهده ی برانگیختن باقی مردمان ما برنمی آید. ایمان مذهبی به تلاش وسیع تعهد عاطفی و تخیلی نیاز دارد، و این تلاش و به انجام رساندن این تعهد از عهده ی کسی برنمی آید که وقتی صبح بلند می شود تا مدتی از قرص خواب آور شب قبل گیج و منگ است.

فقط یک چیز مانده است که می شود مردم را به کمک آن برانگیخت؛ مردم را مستقیم تهدید کنید و مجبورشان کنید دسته جمعی اقدام کنند: جرم و جنایت؟ جرم و جنایت و رفتار متجاوزگرانه، که منظورم از آن همه ی فعالیت هایی نیست که الزاما غیر قانونی اند، اما همه را تحریک می کنند و در ما نیازی شدید به احساسات عاطفی تند برمی انگیزند، سلسله اعصاب را به تکاپو می اندازند، و سیناپس های عصبی را که به علت فراغت و بی تحرکی از کار افتاده اند به جهش وامی دارند.”

داستان در یکی از همین کلنی های در بسته می گذرد، اما این داستان در عین حال از چیز دیگری هم سخن می گوید، از نوعی خود در بسته، که فرهنگ تفریحات و سرگرمی ها مدام آن را تبلیغ می کند. فرهنگ سرگرمی ها دارد تجربه های مجازی و جدا از هم و منزوی را می فروشد که روز به روز هم مجازی تروتک افتاده تر می شوند؛ این تجربه های مجازی از ملک مربوط به کلنی های در بسته هم ارزان تر تمام می شوند، خیلی هم راحت تر در دسترس شما قرار می گیرند، و نهایت اینکه به کلنی در بسته ی من می رسید.

کاملا درست است. به نظر من این از جنبه ای نوعی بازگشت به خویشتن است، و آگاهی است، نوعی آگاهی هراسناک به این… به این نکته است که خود احتمالا فاقد معنا است. و این چشم انداز هراسناکی است که کمی که پیش تر برویم به آن می رسیم که آدمی می پذیرد که زندگی اش فاقد معنا است، و نیز آنکه همه ی چیزهای دیگر قصه است و بس، قصه ای که هدف از طرح آن چیزی نیست جز فرونشاندن بی قراری نومیدوار آدمی در جهانی که فاقد معنا است.

این دیگر هولناک است. اگر قرار باشد همین جا ایستگاه آخر باشد که پیاده شدن در این ایستگاه واقعا ترسناک است.

جیم بالأرد، خیلی متشکرم.


کتاب امپراتوری خورشید
نویسنده : جی. جی. بالارد
مترجم : علی‌اصغر بهرامی‌
نشر چشمه
۴۳۴ صفحه

شب پرل هاربر

جنگ ها از هم سبقت می جستند و زود به شانگهای می رسیدند، درست مثل جزر و مد دریای چین که شتابان از رود یانگ تسه بالا می آمدند و تابوت هایی را که از جایگاه آبسپاری مردگان در بند چینی ها(۹) به رود سپرده بودند به شهر پر زرق و برق شانگهای پس می دادند.

جیم به تازگی خواب جنگ می دید. شب ها سوسوی فیلم های صامتی بر دیوار اتاق خواب او در خیابان آمهرست (۱۰) می افتاد، وذهن خفته ی او را بدل به سالن نمایش فیلم های خبری می کرد، سالنی که از تماشاچی تهی بود. سراسر زمستان ۱۹۴۱ را همه ی مردم فیلم جنگی نشان می دادند. جیم به هر کجای شهر که می رفت، تکه هایی از خواب هایش هم همراه او می رفتند. در سرسرای هتل ها و فروشگاه های بزرگ تصویرهایی از دونکرک، توبروک، بارباروسا و تجاوز به نانکینگ از مغز شلوغ و پر ازدحام او به بیرون می پاشید.

جیم نومیدانه می دید حتا سرکشیش کلیسای شانگهای هم خود را به آپارات عتیقه ای مجهز کرده است. پس از مراسم صبحگاه یکشنبه ی هفتم دسامبر، یعنی شب حمله ی ژاپنی ها به پرل هاربر، مانع رفتن بچه های گروه کر کلیسا به خانه شدند، و همه را به سرداب کلیسا بردند. بچه ها با همان قباهای مخصوصشان به ردیف روی صندلی های برزنتی نشستند که به درخواست کلیسا از باشگاه قایقرانی شانگهای آورده بودند، و فیلم مارچ آو تایم (۱۱) را که یک سال از سن آن می گذشت، تماشا کردند.

جیم که به خواب های آشفته ی خویش می اندیشید و از صامت بودن فیلم ها و نداشتن حاشیه ی صوتی متعجب بود، یقه ی طوقی خود را کشید. صدای بام بام ارگ کلیسا مثل سردرد زیر سقف بتونی سرداب کلیسا می کوبید، و پرده ی نمایش فیلم با عبور صحنه های آشنای نبرد تانک ها، و نبرد تن به تن هواپیماها می لرزید. جیم مشتاقانه در

فکر آماده کردن خود برای میهمانی بالماسکه ی کریسمس بود. این میهمانی بعدازظهر همان روز در خانه ی دکتر لاک وود(۱۲)، نایب رئیس انجمن انگلیسی های مقیم شانگهای برپا می شد. برای رفتن به هونگ جائو(۱۳) ناگزیر بودند از خطوط ژاپنی ها عبور کنند، و در خانه ی دکتر لاک وود شعبده بازی چینی ها بود و آتش بازی و باز هم چند فیلم خبری دیگر، اما جیم به دلیل دیگری میل داشت به میهمانی دکتر لاک وود برود.

دم در رخت کن کلیسا راننده های چینی پهلوی پاکاردها و بیوک های خود به انتظار ایستاده بودند، و نق و نوق کنان با هم جر و بحث می کردند. جیم این فیلم را ده دوازده بار دیده بود و چون حوصله اش سر رفته بود، به حرف های یانگ (۱۴)، راننده ی پدرش گوش خواباند که سرخادم استرالیایی کلیسا نق می زد. اما دیدن این فیلم های خبری نیز مثل جمع آوری اعانه در باشگاه ورزشی محلی وظیفه ی وطن پرستانه ی هر انگلیسی ای محسوب می شد که وطن را ترک گفته بود. مجالس رقص و گاردن پارتی ها، و بطری های بی شمار اسکاچ که به نیت کمک مالی به جنگ صرف می شد، بالاخره پول کافی برای خرید یک فروند هواپیمای اسپیت فایر(۱۵) را فراهم آورد(الکل جیم را نیز مثل همه ی کودکان وسوسه می کرد اما در عین حال به شکل مبهمی الکل را مردود می دانست)؛ جیم حدس می زد این اسپیت فایر یکی از همان اسپیت فایرهایی است که در همان نخستین پرواز خود سرنگون شده است، و خلبان آن از بوی گند جانی واکر غش کرده بوده است.

معمولا جیم این فیلم های خبری را با دل و جان تماشا می کرد؛ این فیلم ها بخشی از تلاش تبلیغاتی سفارت بریتانیا بود که برای مقابله با فیلم های جنگی آلمانی و ایتالیایی به راه افتاده بود؛ آلمانی ها و ایتالیایی ها فیلم هایشان را در سینماهای معمولی و باشگاه نیروهای محور در شانگهای به نمایش می گذاشتند. با دیدن فیلم های پاته (۱۶) که از انگلیس گزارش می داد، جیم گاهی به این فکر می افتاد که نکند مردم انگلیس به رغم شکست های پیاپی و بی پایان خود به راستی از جنگ لذت می برند. فیلم های مارچ آو تایم تلخ تر بودند، آن قدر که جیم را تحت تأثیر قرار می دادند. بر پرده ی مقابل جیم که داشت در قبای تنگ خود خفه می شد، یک فروند هاریکن (۱۷) که آتش گرفته بود، از آسمانی که پر از بمب افکن های دورنیر(۱۸) بود، سقوط می کرد. و می رفت تا در منظره ی یکی از مرغزارهای انگلیس سرنگون شود؛ منظره ی این مرغزارها را در کتاب های کودکان چاپ می کردند و جیم به عمر خود نه آن ها را دیده بود و نه می شناخت. در ریور پلیت (۱۹)، که مثل یانگ تسه دلگیر و مالیخولیایی بود، کشتی گراف اسپی(۲۰) را که به عمد غرق کرده بودند به گل نشسته بود، و از ویرانه ی یکی از شهرهای اروپای شرقی ابرهای سیاه دود به هوا برمی خاست، همان سیاره ای که ورا فرانکل(۲۱)، معلم سرخانه ی او که هفده سال داشت، شش ماه پیش با یکی از کشتی های پناه جویان از آن گریخته بود.

جیم از تمام شدن فیلم خبری خوشحال شد. جیم و همسرایان دیگر گروه کرتاتی کنان به درون نور عجیب آفتاب قدم گذاشتند و به طرف راننده هایشان به راه افتادند. صمیمی ترین دوست جیم پاتریک ماکستد(۲۲) نام داشت که همان روزها با مادرش بر کشتی نشسته بود و از شانگهای به امنیت دژ بریتانیا در سنگاپور پناه گرفته بود، و جیم اکنون وظیفه ی خود می دید که به جای دوستش پاتریک نیز این فیلم ها را تماشا کند، نه تنها به جای پاتریک که به جای همه ی زنان روس سفید که جواهرات خود را بر پله های کلیسا به معرض فروش گذاشته بودند و به جای گداهای چینی که میان سنگ گورها استراحت می کردند.

سوار اتومبیل پاکارد پدر و مادرش که شد و از خیابان های پر ازدحام شانگهای که می گذشت و به خانه می رفت، صدای گوینده ی فیلم هنوز هم در کله اش می کوبید. یانگ، راننده ی تندگوی آن ها، زمانی در یکی از فیلم های ساخت شانگهای در نقش سیاهی لشکر بازی کرده بود. یانگ برای سرنشین یازده ساله ی خود داستان های درازی از بدل کاری های فیلم و حقه های سینمایی می گفت، و از اینکه می دید شنونده ی کم سال خود را تحت تأثیر قرار داده است، لذت می برد. اما امروز یانگ سرنشین خود را نادیده گرفت، و او را به همان صندلی عقب اتومبیل تبعید کرد.

یانگ به بوق پرصدای پاکارد کوبید، و گرم نبرد تن به تن با کشندگان مهاجم ریکشاها(۲۳) شد که می کوشیدند با تجمع انبوه خود اتومبیل های خارجی را از خیابان چاه جوشان بیرون بریزند. یانگ شیشه ی اتومبیل را پایین کشید و با شلاق چرمی سواری خود به جان عابران افتاد: پیاده های بی خیال، روسپیانی که کیف امریکایی از شانه آویخته بودند، کلفت های پیری که زیر بار یوغ های خیزرانی که مرغ های بی سر از آن ها آویزان بود تا شده بودند.

کامیون روبازی جلوی آن ها پیچید؛ کامیون مملو از جلادان حرفه ای بود که به میدان اعدام شهر کهنه می رفتند. پسرک گدای پابرهنه ای که فرصت را مناسب می دید، پهلو به پهلوی پاکارد پا به دویدن گذاشت. پسرک با مشت به در اتومبیل کوبید، دستش را به طرف جیم دراز کرد و در همان حال فریاد کشید: مامان” نه! بابا نه! ویسکی سودا نه!”،

فریادی که از همه ی خیابان های شانگهای بلند بود.

یانگ با شلاق پسرک را زد و پسرک نقش زمین شد، اما خودش را از میان چرخ های کرایسلری که می آمد، جمع کرد و بلند شد و کنار کرایسلر پا به دویدن گذاشت.

مامان” نه! بابا نه؟” جیم از شلاق سواری بانگ بیزار بود، اما بوق پر سر و صدای پاکارد را خوش داشت. بوق پاکارد دست کم غرش جنگنده های هشت توپه و شیون آژیرهای حمله ی هوایی به لندن و ورشو را خفه می کرد. جیم دیگر از جنگ اروپا به ستوه آمده بود؛ بس بود. جیم به سردر پر زرق و برق فروشگاه بزرگ سین سیر(۲۴) خیره نگاه کرد؛ بر سردر فروشگاه عکس عظیم چیانگ کایشک سایه افکنده بود که مردم چین را به فداکاری بیشتری در راه مبارزه با ژاپنی ها فرا می خواند. لامپ نئون خرابی نور ضعیف و لرزانی بر دهان ظریف ژنرالیسیمو می تاباند؛ این نور همان سوسوی ضعیفی بود که جیم در خواب های خود دیده بود. تمامی شانگهای تبدیل به فیلم های خبری ای می شد که از درون کله ی او به بیرون نشت می کرد. نکند مغز او از دیدن این همه فیلم جنگی آسیب دیده بود؟ جیم کوشیده بود ماجرای این خواب ها را برای مادرش تعریف کند، اما زمستان آن سال مادر او نیز مثل همه ی بزرگسالان ساکن شانگهای آن قدر دل مشغول بود که فرصت شنیدن حرف های او را نداشت. شاید او نیز خواب های دیگری دیده بود. این تصاویر در هم ریخته ی تانک ها و بمب افکن های عمودرو به نحو هولناکی صامت بودند؛ ذهن خفته ی جیم می کوشید جنگ واقعی را از درگیری های ساختگی بازشناسد، درگیری هایی که ساخته و پرداخته ی پاته و بریتیش موویتون (۲۵) بودند.

جیم تردیدی نداشت که کدام یک واقعی است. جنگ واقعی آن چیزهایی بود که خودش از اشغال چین به دست ژاپنی ها در ۱۹۳۷ دیده بود؛ جنگ واقعی رزمگاه های قدیمی هونگ جائو و لونگ هوا(۲۶) بود که هر بهار استخوان مردگان دوباره در شالیزارها سبز می شدند و به سطح آب می آمدند؛ جنگ واقعی هزاران پناهنده ی چینی بود که انبوه انبوه در جان پناه های چوبی در بسته ی پوتونگ(۲۷) از وبا می مردند؛ جنگ واقعی سرهای غرقه به خون سربازان کمونیست بود که در سراسر بند چینی ها بر سر نیزه زده بودند. در جنگ واقعی کسی نمی داند طرف کیست، و نه پرچمی در کار است، نه گوینده ای، نه برنده ای در جنگ واقعی دشمنی در میانه نیست.

از سوی دیگر، درگیری آینده ای که میان بریتانیا و ژاپن در پیش بود و همه ی مردم شانگهای انتظار داشتند در تابستان ۱۹۴۲ آغاز شود، متعلق به قلمروی شایعات بود. کشتی های تدارکاتی آلمان ها که جزو نیروهای ضربتی آن ها بودند و در دریای چین حضور داشتند، اکنون آشکارا وارد شانگهای می شدند و در رود پهلو می گرفتند و از ده دوازده دوبه سوخت دریافت می کردند؛ و همان طور که پدرجیم از روی شیطنت و با لحنی طنزآمیز می گفت، بسیاری از این دوبه ها متعلق به شرکت های نفتی امریکایی بودند. تقریبا همه ی زنان و کودکان امریکایی را از شانگهای تخلیه کرده بودند. در مدرسه ی کاتدرال(۲۸)، جیم در جمع میزهای خالی می نشست. بیشتر دوستان جیم همراه مادرانشان به امنیت هنگ کنگ و سنگاپور پناه گرفته بودند، و هم زمان پدران به در خانه ها قفل می زدند و به هتل هایی که در امتداد بند چینی ها پراکنده بود اسباب کشی می کردند.

اوایل دسامبر یکی از روزها که مدرسه تعطیل بود، جیم همراه پدرش روی پشت بام اداره ی او در خیابان سیچوان رفت و پدر را در کار سوزاندن کارتون های اسنادی که کارمندان چینی با آسانسور به پشت بام منتقل می کردند یاری داد. خط دودی که از کاغذهای سوخته بلند می شد از فراز بند می گذشت و با دود دودکش های کشتی های بخاری درمی آمیخت؛ این ها آخرین کشتی هایی بودند که از شانگهای می رفت. پله ی ورود به کشتی ها مملو از مسافر بود: أراسیایی ها(۲۹)، چینی ها و اروپایی هایی که با بار و بندیل و چمدان هایشان بر سر سوار شدن به کشتی ها با هم گلاویز می شدند، و خطر حمله ی زیردریایی های آلمانی را که در مصب یانگ تسه موضع گرفته بودند به جان می خریدند. در منطقه ی تجاری شهر از فراز بام همه ی ساختمان های اداری شعله ی آتش به هوا بلند بود؛ و از آن سوی

رود در پرتونگ افسران ژاپنی که روی استحکامات و سنگرهای بتونی خود ایستاده بودند این شعله ها را با دوربین زیر نظر داشتند. چیزی که جیم را آشفته می کرد خشم ژاپنی ها نبود، حوصله ی آن ها بود.

به محض آنکه به خانه ی خیابان امهرست رسیدند، جیم دوان دوان به طبقه ی بالا رفت تا لباس عوض کند. جیم از گیوه های ایرانی، از پیراهن ابریشمی گلدوزی شده و از شلوار مخمل آبی خود، خوشش می آمد؛ با این رخت و لباس شبیه یکی از سیاهی لشکرهای فیلم دزد بغداد می شد، و به انتظار رفتن به میهمانی خانه ی دکتر لاک وود لحظه شماری می کرد، و بعد رهسپار وعده ی ملاقات سری خود می شد، که چندین ماه بود به علت شایعات جنگ موفق به رفتن سر این قرار نشده بود.

ورا روزهای یکشنبه را به اسم پاداش و برای تشویق تعطیل بود، و او هم برای دیدن پدر و مادرش به هنگ کیو(۳۰) که محله ی خارجی نشین بود می رفت. این زن جوان خسته و بی حوصله که خودش هم فاصله ی چندانی با کودکی نگرفته بود، معمولا هرجا جیم می رفت مثل سگ نگهبان به دنبال او می رفت. پدر و مادر جیم قرار بود برای صرف شام پیش خانواده ی لاک وود بمانند؛ و به محض آنکه پانگ او را با اتومبیل به خانه می رساند، دیگر آزاد بود به لذت بخش ترین تفریح خود که سرکشیدن به گوشه و کنار خانه ی خالی بود، بپردازد. البته په خدمتکار چینی شان در خانه بودند، اما این خدمتکاران در ذهن جیم و در ذهن همه ی کودکان انگلیسی درست مثل اثاث خانه منفعل بودند و به چشم نمی آمدند. جیم هواپیمای کوچکی از چوب بالسا (۳۱) داشت، و بعد از آنکه از بازی با آن سر کیف می آمد، فصل دیگری از کتاب راهنمای چه گونه بریج بازی کنیم را تمام می کرد. مدتی بود فصل های این کتاب راهنمای بریج را در دفتر مشق خود می نوشت. چندین سال در دوره های بازی مادرش پشت دست او نشسته بود و کوشیده بود منطق عبارت های بازیکنان را درک کند:«یک عدد خشت»، «پاس»، «سه ورق دل»، «سه غیر حکم»، «دوبل»، «دوبل دیگر» و بعد با خواهش و تمنا از مادر خواسته بود قواعد بازی بریج را به او یاد بدهد و حتا موفق شده بود برای خودش نوعی قرارداد ابداع کند، قراردادی درون قرارداد دیگری که همیشه کنجکاوی جیم را سخت تحریک می کرد. به کمک راهنمایی به نام الى کالبرستون (۳۲)، جیم در آستانه ی فصل تازه ای بود، فصلی که از همه ی فصل های دیگر کتاب مشکل تر بود، یعنی مسئله ی روانی خواندن و توپ زدن؛ و بعد از همه ی این ها هنوز هم یک مشکل برجای بود و آن هم نشستن و بازی کردن بود.

و چنانچه این وظیفه ی سنگین بیش از حد خسته کننده از کار در می آمد، آن وقت سوار دوچرخه می شد و در منطقه ی تجاری فرانسوی ها گشتی می زد؛ در ضمن محض احتیاط تفنگ بادی اش را هم برمی داشت تا اگر با پسربچه های دوازده ساله ای برمی خورد که عضو دسته ی خیابان فوش (۳۳) بودند، بتواند از خود دفاع کند. به خانه که برمی گشت، ساعت پخش سریال صاعقه از ایستگاه رادیویی ایکس ام ایچ ای رسیده بود؛ بعد از صاعقه نوبت آهنگ های درخواستی می رسید، و جیم و دوستانش با تلفن و با تازه ترین اسم مستعار خود آهنگ درخواست می کردند، اسم هایی مثل «بتمن» (۳۴)، «بک راجرز» (۳۵) و«آس» که اسم مستعار جیم بود و جیم خوش داشت گوینده ی رادیو این اسم را بخواند، هرچند همیشه معذب می شد و در خود کز می کرد.

جیم قبای مخصوص کر کلیسا را برای ننه پرت کرد و رخت و لباس میهمانی آن شب را به تن کرد، و دریافت همه ی این ها مورد تهدید قرار گرفته اند. ورا که از شنیدن شایعه ی جنگ آشفته شده بود، تصمیم گرفته بود به دیدن پدر و مادرش نرود.

ورا در حالی که دکمه های پیراهن جیم را می بست، به او اطلاع داد که جیمز”، تو می روی مهمانی و من هم برای پدر و مادرم تلفن می زنم و از تو برایشان تعریف می کنم.”

ولى” ورا، دل شان می خواد تو را ببینن، حتم دارم. باید به فکر اونا هم باشی، ورا…” جیم که گیج شده بود مکثی کرد تا گله کند. مادرش به او گفته بود با ورا مهربان باشد، و ورا را مثل معلم قبلی اذیت نکند. این روس سفید دمدمی مزاج و بد عنق یک بار جیم را به وحشت انداخته بود، و آن زمانی بود که جیم سرخک گرفته بود و کم کم بهبودی می یافت؛ ورا گفته بود می تواند صدای خدا را در خیابان امهرست بشنود، که به مردم به علت کارهایشان اعلام خطر می کند. چندی بعد جیم در مدرسه اعلام کرد که ملحد شده است. و دوستانش را سخت تحت تأثیر قرار داده بود. برخلاف جیم، ورا فرانکل دختر آرامی بود که هرگز لبخند نمی زد و همه ی زندگی و اعمال جیم و پدر و مادرش به نظر او عجیب می آمد، درست مثل خود شانگهای، شهری پر از خشونت و خصومت که تا کراکو(در لهستان) یک جهان فاصله بود.

ورا و پدر و مادرش بر یکی از آخرین کشتی های موجود سوار شده و از اروپای هیتلر گریخته بودند و اکنون با هزاران پناهنده ی یهودی دیگر در هنگ کیو زندگی می کردند؛ این هنگ کیو محله ی دلگیری بود که پشت بندرگاه شانگهای قرار داشت و از تعدادی خانه ها و اتاق های استیجاری و مجتمع های مسکونی رنگ و رو رفته تشکیل شده بود. جیم با حیرت تمام دریافته بود هیر(۳۶) فرانکل و مادر ورا تنها در یک اتاق زندگی می کنند.

” ورا، پدر و مادرت کجا زندگی می کنن؟” جیم پاسخ سؤال خود را می دانست اما تصمیم گرفته بود خطر این ترفند را بپذیرد.

توی یک خانه زندگی می کنن؟” فقط” توی یک اتاق زندگی می کنن، جیمز.” فقط یک اتاق!” این دیگر غیر قابل تصور و ناشدنی بود، و از همه ی ماجراهای سوپرمن و بتمن که در مجله های مصور کودکان دیده بود غریب تر می نمود. اندازه ی این اتاق چه قدره؟ به اندازه ی اتاق خواب منه؟ به اندازه ی این خانه س؟”

به اندازه ی رختکن تو است. جیمز، همه که مثل تو خوشبخت نیستن.” جیم که مبهوت شده بود، در رختکن را بست و شلوار مخمل را به پا کرد. با چشم ابعاد اتاقک رختکن را اندازه گرفت. مگر دو نفر می توانند در فضایی به این کوچکی زنده بمانند! درک این پدیده همان قدر مشکل می نمود که درک قراردادهای بریج. شاید برای حل این مسئله کلید ساده ای وجود دارد، و مضمون کتاب دیگری برای جیم می شد.

خوشبختانه غرور ورا سبب شد ترفند جیم کارگر افتد. آن روز موقعی که ورا پیش پدر و مادرش برمی گشت و راه دراز میان خیابان امهرست و ایستگاه تراموای خیابان فره (۳۷) را پیاده می پیمود، جیم هنوز هم به رمز و راز این اتاق غیرعادی می اندیشید. جیم تصمیم گرفت قضیه را با پدر و مادرش در میان بگذارد، اما آن ها مثل همیشه چنان از اخبار جنگ دل مشغول و آشفته بودند که حتا متوجه ی او هم نشدند. همه لباس میهمانی به تن، در اتاق پدرجیم گرد آمده بودند و به اخبار انگلیسی که از موج کوتاه پخش می شد، گوش می دادند. پدر جیم پهلوی رادیو زانو زده بود؛ وی لباس دزدان دریایی به تن داشت، و با چشم بند چرمی خود که محکم به پیشانیش چسبیده بود و یکی از عدسی های عینکش را می پوشاند، به یک دزد دریایی دانشمند ماننده بود، چشمان خسته ی او از زیر عینک دیده می شد. پدر جیم به عقربه ی زردی که همچون دندان طلا درون چهره ی آبنوس رادیو جای گرفته بود، خیره خیره نگاه می کرد. کف اتاق نقشه ی روسیه پهن بود و پدر جیم خط دفاعی تازه ای را که ارتش سرخ به آن عقب نشسته بود علامت گذاری می کرد. نومیدوار به نقشه خیره شده بود، و درست مثل جیم که از فسقلی بودن اتاق خانواده ی فرانکل حیرت کرده بود، او نیز از وسعت روسیه مبهوت شده بود.

هیتلر” تا کریسمس به مسکو می رسه. آلمانی ها هنوز هم دارن پیش می رن.” مادر جیم با لباس پیرو(۳۸)ی خود دم پنجره ایستاده بود و آسمان فلزی دسامبر شانگهای را خیره خیره نگاه می کرد. رشته ی دراز یک بادبادک چینی که مخصوص مراسم تشییع جنازه بود در خیابان موج برمی داشت، و در حالی که لبخند سبعانه ی خود را نثار خانه های اروپایی می کرد سرش را تکان می داد. حتما” در مسکو داره برف می آد. شاید هوا جلوی آن ها را بگیرد…”

قرنی” یک بار؟ دل بستن به هوا حتى قرنی یک بار هم ممکن است زیاد باشد. چرچیل باید امریکایی ها را به جنگ بکشاند.”

بابا”، ژنرال مد(۳۹) کیست؟”

پدر به جیم که در درگاهی منتظر ایستاده بود نگاه کرد. ننه ی جیم تفنگ بادی او را برایش می آورد، برای جیم که از داوطلبان پیاده نظام بود و شلوار آبی به پا مهیا بود تا به یاری روس ها برود.

جیمی”(۴۰)، تفنگ بادی نه. امروز نه. به جای تفنگ هواپیمات را بیار.” ننه”، دست به اش نزن! می کشمت!”

جیمی”؟”

پدر که آماده ی زدن جیم بود، سرش را از رادیو برگرداند. جیم آرام کنار مادر ایستاد و منتظر ماند ببیند چه پیش می آید. با آنکه جیم خوش داشت با دوچرخه همه ی شانگهای را زیر پا بگذارد، اما وقتی خانه بود همیشه دور و بر مادرش می چرخید؛ مادر جیم زن ملایم و باهوشی بود، که هدف اصلی او در زندگی(جیم به این نتیجه رسیده بود رفتن به میهمانی و کمک به جیم در انجام تکالیف درس لاتین بود. هر وقت مادر از خانه بیرون می رفت، جیم ساعت های خوش و آرامی را در اتاق خواب مادر می گذراند: عطرهای او را با هم مخلوط می کرد و مدت ها بی خیال با آلبوم عکس های او که مربوط به پیش از ازدواج او بودند ور می رفت، و عکس های یک فیلم جادویی را تماشا می کرد که مادر در نقش خواهر بزرگ جیم ظاهر شده بود.

جیمی”! دیگه هیچ وقت این جمله را به زبون نیار… تونه ننه را می کشی و نه هیچ کس دیگه ای را.” پدر مشت بسته اش را باز کرد و جیم دید پدر چه قدر خسته است. جیم حس می کرد پدرش سعی می کند بیش از حد آرام بماند؛ وی سخت زیر فشار بود و بار سنگینی به دوش داشت: شرکت او از سوی اتحادیه های کارگری کمونیست ها مورد تهدید قرار داشت، درگیر فعالیت در انجمن انگلیسی های مقیم شانگهای بود و به خاطر جیم و مادرش دچار ترس دائم بود. هرچه بیشتر به اخبار جنگ گوش می داد، منگ تر می شد و در آستانه ی حالت هذیانی بود. میان پدر و مادرجیم علاقه و مهر شدید و تندی شکل گرفته بود، که جیم بیش از این هرگز ندیده بود. پدر در همان حال که از دست جیم عصبانی می شد، به کوچک ترین کارهای او به دقت توجه داشت، و طوری رفتار می کرد انگار معتقد است کمک به پسر در کار ساختن هواپیمای کوچک او از جنگ مهم تر است. برای نخستین بار بود که نسبت به کار جیم در مدرسه به کلی بی علاقه شده بود. انواع و اقسام اطلاعات عجیب را به زور به جیم تحمیل می کرد: شیمی مواد رنگی نوین، طرح های شرکت خود برای رفاه کارگران نساجی، درباره ی مدرسه و دانشگاهی در انگلیس که جیم باید بعد از جنگ برای ادامه ی تحصیل به آن برود و نیز آنکه اگر جیم میل داشته باشد می تواند دکتر بشود. این ها همه عناصر نوجوانی ای بود که ظاهرا پدر جیم فرض را بر آن گذاشته بود که هرگز محقق نخواهد شد.

جیم عاقلانه تصمیم گرفت سبب تحریک پدر نشود: نه از اتاق مرموز خانواده ی فرانکل در هونگ کیو حرف بزند، نه از مسائل روانی خواندن در بازی بریج و نه صامت بودن فیلم های خبری و عدم وجود حاشیه ی صوتی توی کله اش. دیگر هیچ وقت ننه را تهدید نمی کند. با هم به میهمانی می روند و سعی می کند باعث خوشحالی پدر شود و می کوشد راهی پیدا کند بلکه آلمانی ها را دم دروازه ی مسکو متوقف کنند.

جیم در حالی که به برف مصنوعی در استودیوهای فیلم برداری شانگهای فکر می کرد، سوار پاکارد شد و در جای همیشگی خود نشست؛ جریان این برف مصنوعی را یانگ برایش تعریف کرده بود. خیابان امهرست پر از اتومبیل های اروپایی هایی بود که به میهمانی های کریسمس می رفتند، و جیم از دیدن این منظره خوشحال شد. در همه ی حومه های شهر شانگهای مردم رخت های عجیب و غریب پوشیده بودند، انگار شانگهای شهر دلقک ها شده بود.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.