کتاب سان‌سِت، نوشته کلاوس مودیک

با مدارا از ما یاد کنید.

برتولت برشت: به آیندگان، به آنان که پس از ما می آیند.


مقدمه مترجم

رمان سان ست اثری است بدیع و خلاقانه که دستمایه اش زندگی و دوستی برتولت برشت و لیون فویشت وانگر، دو نویسنده ی سرشناس آلمانی با شهرت جهانی است. دوستی این دو نویسنده در مونیخ سال های ۱۹۲۰ آغاز شد و پس از فرار از آلمان، به دلیل مخالفت با هیتلر، در تبعید ادامه یافت. برشت و فویشت وانگر در کالیفرنیا زندگی می کردند و با نویسندگان سرشناس دیگری که آن ها هم در تبعید به سر می بردند همچون توماس مان ، هاینریش مان  و فرانتس ورفل و نیز معروف ترین روشنفکران، تهیه کنندگان، کارگردانان و هنرمندان هالیوود در ارتباط بودند. بسیاری از نویسندگانی که از تعقیب نیروهای ضربت نازی در امان مانده و به آمریکا فرار کرده بودند، به زودی با این واقعیت تلخ روبه رو شدند که در امریکا هم در امان نیستند. آن ها هم، مانند بسیاری از روشنفکران امریکایی، تحت نظر نیروهای امنیتی سیاست مدار و تندرو جمهوری خواه، جوزف مک کارتی، بودند؛ سناتوری که در دوران جنگ سرد خطر کمونیسم را در امریکا بسیار بزرگ جلوه می داد و نویسندگان و هنرمندان بسیاری را به اتهام طرف داری از کمونیسم و توطئه بر ضد امریکا به دادگاه های نمایشی و تفتیش عقاید احضار می کرد. هنرمندانی چون چارلی چاپلین، آرتور میلر و بسیاری دیگر نیز تحت تعقیب مک کارتی قرار گرفته بودند.

برتولت برشت نیز، پیش از آن که سال ۱۹۴۷ آمریکا را برای همیشه ترک کند، در دادگاه نمایشی تفتیش عقاید مک کارتی حاضر شد. اما لیون فویشت وانگر تا سال ۱۹۵۶ هنوز در کالیفرنیا زندگی می کرد و به آلمان بازنگشت. دوستی برشت و فریشت وانگر سی سال ادامه یافت؛ دوستی بی نظیری که می توان آن را با دوستی معروف ترین نویسندگان کلاسیک آلمان، گوته (۱۳) و شیلر(۱۴)، مقایسه کرد.

فریشت وانگر و برشت از همان آغاز به نبوغ و استعداد یکدیگر پی بردند؛ شناختی که منجر به همکاری نزدیک و پرثمر آنها شد. از همکاری مشترک آن ها می توان در آثاری چون زندگی ادوارد دوم انگلستان و رؤیاهای سیمون ماشار نام برد.

وقتی صبح یک روز اوت ۱۹۵۶ خبر درگذشت ناگهانی برتولت برشت به دست نویشت وانگر می رسد، به شدت دگرگون می شود و گفت وگوی بی صدایی را با دوستش برشت آغاز می کند. با مرور خاطرات و بازگشت به رویدادهای گذشته، مراحل دوستی اش با برشت و عواملی را که زمینه ساز خلق شاهکارهای ادبی شان بوده بازمی یابد. واپسین ساعات روز، وقتی آفتاب در اقیانوس آرام غروب می کند، پایانی است بر مرور فویشت وانگر بر زندگی خودش و برشت، شکست ها، موفقیت ها، جاه طلبی ها، ضربه های روحی، عشق و فناپذیری.


مه صبحگاهی میانه ی دریا و آسمان خمیازه می کشد و ساحل و راه ساحلی را به کام خاکستری نقره فامش می کشد، اما انگار در برابر نخل ها عقب نشینی می کند. تنه ی باریک درختان همچون موجوداتی افسانه ای سر برمی کشند، نگهبانان اسطوره ای این سرزمین که با نیزه های تیز پردار مه را متوقف می کنند. آفتاب، که در آغاز لکه ای شیری رنگ در شرق آسمان است به زودی پرده ی مه را می درد، تکه هایش را در غبار محو می کند و چشم انداز را به منظره ی دریا و بازی بی وقفه ی آب و نور و هوا باز می کند.

حالا خط افق جایی است که انگشت مردی نشان می دهد، مردی که دست هایش را کشیده و ستون فقراتش را صاف کرده و زانوانش را به حالت ورزشی خم و راست می کند و بی صدا می شمرد. پس از ده بار خم وراست شدن سرعتش را می افزاید و، پس از بیست بار، فشار را در ماهیچه ها و مفاصلش احساس می کند؛ فشاری که با سنگینی بدنش دست و پنجه نرم می کند. پس از سی بار، تندتر نفس نفس می زند، مانند نفس کشیدن هنگام راهپیمایی در هوای رقیق کوهستانی. هدفش از این تمرین همین است، هر روز پنجاه بار همین نرمش را تکرار می کند. پس از سی و سه بار درد خفیفی در پهلویش حس می کند. این چه دردی است؟ تا حالا چنین دردی نداشته. کدام عضو بدن آن جاست؟ کلیه؟ طحال؟ به شماره ی چهل و دوم که می رسد پهلویش بیش تر تیر می کشد. درد را نادیده می گیرد و نفس نفس زنان به شماره ی پنجاه می رسد، دست و پایش را تکان می دهد. روی زیرانداز حصیری، به شکم دراز می کشد. آرام نفسی عمیق می کشد. در نقش بافت زیرانداز که با مهارت و سادگی بافته شده، چیزی آشنا می بیند، چیزی که با کارش پیوند دارد. حتما دوباره یادش می آید و واژه ها را پیدا خواهد کرد.

نرمش شنا را آغاز می کند. می شمرد، با ضعف خود می جنگد و با باتلاق پیری که روز به روز هولناک تر می شود. این باتلاق هر چه بیشتر او را در کام خود فرو می کشد، هراس و وحشت بیش تر و تیره تری به سویش یورش می آورد. درست مانند هراس و وحشت آن کودکی که هنگام پیاده روی در باتلاقی گیر کرد، با فریاد کمک خواست ، ناله و التماس کرد و پاسخش فقط تمسخر، تحقیر و قهقهه ای بود که از دیدن درماندگی او مست لذت شده بود. درحالی که غروب مرطوب از میان درختان تیره ی جنگل باواریا که دور باتلاق را احاطه کرده بود نفوذ می کرد، آن کودک توانست بدون کمک دیگران خودش را نجات بدهد. آن ضربه ی روحی تا مغز استخوانش نفوذ کرد و در حافظه ی ذره ذره ی وجودش ثبت شد. خاطراتی که گاه به شکل تصاویری به یادش می آیند که به طرز دردناکی شفاف اند. از میان پایه های قطور و فشرده ی نرده های تراس غلظت مه تا حدودی کم تر شده است.

به بیست و نهمین نرمش شنا که می رسد، پهلویش دوباره تیر می کشد. آیا این درد مربوط به وضع وخیم پروستاتش است، مشکلی که در واقع برطرف شده؟ البته، مشکلش برطرف شده، اما چنان که جراح با لبخند و شرمندگی گفت، به قیمت از دست دادن نیروی مردانگی اش. چهره اش به حالت دردناکی در هم شد. دست کم به توان کاری اش خدشه ای وارد نشده. یا شده؟ از آن زمان چیزی از دست رفته. همیشه، تحسین و شوروهیجان بی دریغی که زن ها به آثارش نشان می دادند، شوق و ذوق کار را در او زنده نگه داشته بود. حتی اگر هم شیفته ی آثارش نبودند، دست کم به سبب شهرت و موفقیتی که داشت این کار را می کردند. شهرت و موفقیت او را جذاب کرده بود، او را که به قول خودش زشت ترین و کوتاه قد ترین پھودی مونیخ بود. این را زمانی درباره ی خودش گفته بود که دل مارتا، یکی از زیباترین زنان شهر، را به دست آورده بود. حتی آن موقع هم تحسین و تمجید نقش مهمی ایفا کرده بود، چون گرچه زشت و قدکوتاه بود، باهوش بود، باهوش تر از سایر مردها. پرکار و پرانرژی بود و پشت کار داشت،

اعتماد به نفسش هم بالا بود، در عشق ورزیدن هم همین طور بود. حالا دیگر آن دوران گذشته. فقط کار برایش مانده، شهرت و موفقیتش بیش تر شده. مارتا (۱۷) هم پیش او مانده و از معشوق مبدل به همسر و همراهش شده.

زیبایی مارتا را پیش تر تحسین می کرد و کشش زیادی به او داشت، اما حالا، پس از سال ها زندگی مشترک، دیگر به ندرت متوجه جذابیت ظاهری او می شود. او را به چشم یک انسان می بیند، زنی که با او زندگی می کند، حالا دیگر به دست ها، چشم ها، پاها و بدنش توجهی ندارد، انگار اندام مارتا ویژگی هایش را از دست داده است. مارتا هم حتما احساس مشابهی دارد، خودش را در این مورد گول نمی زند.

اما عشق آن ها همه ی بحران ها را پشت سر گذاشته و هنوز پایدار است، حتی شاید بیش تر از همیشه. دست وپای زن های دیگر شاید مانند همیشه زیبا و جذاب بودند، ولی او دیگر به آن ها کششی نداشت.

ماهیچه های شکم، شانه و ساعد دستش درد می کنند، اما این درد هم بخشی از برنامه ی ورزشی اش است و به زودی جایش را به احساس آرامشی خوشایند می دهد، مانند مه زیر آفتاب. با گذشتن از سختی ها می توان به ستاره ها دست یافت. (۱۸) در مورد کار هم همین طور است. بدون تلاشی سخت برای تحقیق که گاهی شبیه به زیرورو کردن چیزی در فضای مبهم امکانات است و بدون جست وجوی دشوار و پرافت و خیز برای پیدا کردن واژه ها و جمله های مناسب برای نگارش متن، بدون آن شک و تردیدی که هنگام ویرایش متن نمایان می شود، آن احساس خوشبختی به پایان رساندن اثر به دست نمی آید؛ آن احساس پیروزی فتح یک قله، طعم شیرین موفقیت و تحسین مردم دنیا بدون تمرین بشین وپاشو و کشیدن عضلات و نرمش شنا، بدنی که مغز سالمی داشته باشد هم سر پا نمی ماند. او می شمارد عقل سالم (۱۹)، پهلویش باز تیر می کشد، در بدن سالم (۲۰). پختگی و تجربه ی زندگی؟ یا آرزویی بی فرجام؟ انگار سوزن در پایین تنه اش فرو کرده اند. آیا پزشک ها چیزی را از او پنهان کرده اند؟

روی زیرانداز که دراز می کشد دردش کم تر می شود. دستش را روی نقش درشت بافت زیرانداز حصیری می کشد. زیرانداز بافت مکزیک است. زیراندازهای حصیری ای که عبری های باستان، در متن رمانی که در اتاق کارش انتظارش را می کشد، روی آن ها دراز می کشند، استراحت می کنند، عشق می ورزند و می میرند، نباید فرق چندانی با این زیرانداز حصیری می داشتند. از میان سکوت صبحگاهی تنیده شده در مه، صداهایی می شنود، صدای حرف زدن های گنگ، و پچ پچ از جایی دور، شبح وار، اما صداهایی که غیرواقعی با توصیف ناشدنی نیستند. فکر تازه ای به ذهنش می رسد؛ زمان به عنوان بعدی از هستی. آخرین باری که آلبرت اینشتین را ملاقات کرد، اینشتین با لحنی بسیار شوخ و با شناخت نظری و حسی قوی در مورد کار ادبی، توضیح داد که زمان گذشته نه فقط در کتاب ها، اشیا یا خاطرات زنده می ماند، بلکه حتی در قلمرو زمان و بنابراین در فضایی نامحدود و اثبات ناشدنی. با در نظر گرفتن چنین نظریه ای اصلا بعید نیست که، در یکی از امواج حسی، ناگهان صدای گرفته ی یفتا (۲۱)، سردسته ی گروه، و صدای آواز دختر زیبایش، بالا(۲۲)، را از دوران گذشته بشنویم. چرا نه؟ وقتی می شود از نور ستاره هایی که مدت ها پیش در فضا خاموش شده اند عکس گرفت و وجودشان را روی سطح شیشه ای ظهور عکس ثابت کرد، چرا نشود به وقایع گذشته دست یافت؟ چنین چیزی تنها نیازمند ابزار مناسب است. ابزار کار او توانایی قرار دادن خودش به جای دیگران است. روش کارش هم نگارش یک رمان تاریخی است و شرط لازم آن کار پژوهش بنیادی با این روش گذشته های دور را در تخیلش دوباره زنده می کند و تاریخ را به زمان حال برمی گرداند. به خبر درگذشت اینشتین فکر می کند، خبری که بیش از یک سال پیش به دستش رسیده بود. لبخند دردناکی می زند. تنهایی ارمغان پیری است. به مه نگاه می کند و پلک می زند، نفس عمیقی می کشد و آن را بیرون می دهد، آتش زیر خاکستر را فوت می کند.

از طبقه ی بالا، صدای بلند زنگ از در باز ایوان می آید. هول می کند. چه کسی می تواند باشد؟ صبح به آن زودی؟ پستچی دیرتر می آید و قرار نیست مهمانی بیاید. زنگ در را دوباره می زنند. تا حالا متوجه نشده بود صدای زنگ چه قدر آزاردهنده است، گوش خراش و مزاحم، مانند همان دردی که پیش تر هرگز احساس نکرده بود.

باید یک زنگ دیگر نصب کرد، زنگی با طنینی دلنشین که خوشامد بگوید، مانند خوشامد گفتن یک وطن یا یک سرپناه. زنگ بار سوم به صدا در می آید، این بار ممتد و بی پروا. تنهاست، خودش باید در را باز کند. مارتا دیروز به سن دیگو(۲۳) رفت تا با وکیل شان ملاقات کند و با او درباره ی پرونده ی تقاضای تابعیت امریکا صحبت کند. پرونده ای که طولانی و عذاب آور شده. منشی اش هیلده (۲۴) هم یک هفته مرخصی گرفته تا در نیویورک مشکلی خانوادگی را حل کند.

به زحمت از روی زمین بلند می شود. سرش گیج می رود. سرگیجه اش گنگ و مبهم است. از سالن بزرگ می گذرد، سالنی که به قول آلما مالرورفل (۲۵) می شود در آن بسکتبال بازی کرد. نه، ورفل چنین چیزی نگفته بود، چنین طنزی مشخصه ی او نبود. شاید هم حتی نمی دانست بسکتبال چیست. پس چه کسی چنین چیزی گفته بود؟ شاید آیسلر(۲۶) که همیشه شاد و سرحال بود. داخل سالن کوران می شود، کورانی سرد، و در طبقه ی بالا یکی از درها محکم بسته می شود.

از سرما می لرزد. انبوهی گل رز در ایوان پژمرده می شوند، طوری که انگار خون ریزی کرده باشند. صدای ناهنجار زنگ در دوباره به صدا در می آید، اما این بار طوری که انگار قطع امید کرده باشد. صدای زنگ در همیشه دلهره آور است. شاید یکی از مأموران اداره ی مهاجرت جلو در ایستاده، یکی از آن هایی که بسیار دقیق اند و مؤدبانه لبخند می زنند و کت وشلوار آبی یا خاکستری می پوشند و کراوات شان را محکم می بندند. مأمورانی که هرگز نمی دانی که با چه هستند، حقوق دان؟ کارمند اداری آی ان اس(۲۷)؟ مأمور اف بی آی؟ یا جاسوس سی آی ای؟ یک لحظه درنگ می کند. شاید یکی از پیک های کنگره باشد و احضاریه ای را که ده سال است از آن وحشت دارد برایش آورده؟

پایین پله هایی که با شیبی تند از پاسیو به سمت بالا و در ورودی می روند درنگ می کند. البته رئیس جمهور آیزنهاور حالا دیگر قدرت مک کارتی، آن قاضی ارشد تفتیش عقاید، را کم کرده و سگ هاری مانند استریپلینگ (۲۸) هم به زندان افتاده. اما آشوبگران متعصبی مانند سناتور نیکسون هنوز هم از تبلیغات ضد کمونیستی به نفع خودشان بهره برداری می کنند. آن ها می کوشند تا ترس ها و توهمات شان را به یک نظریه ی دولتی تبدیل کنند. آن پیک باید احضاریه را به خودش تحویل بدهد و وقتی نامه را دستش می دهد، آن را لمس کند، مانند مراسمی مقدس در یک آیین کهن. اگر در را باز نکند، آن پیک دوباره فردا می آید یا پس فردا یا یک ماه دیگر. آن ها همیشه دوباره می آیند. نمی شود از آن ها فرار کرد، هیچ راه در رو یا مخفیگاهی نیست. فقط ترسش بیش تر می شود و معده درد می گیرد. شاید هم علت آن درد شدید و آزاردهنده ترس باشد؟ ترسی که سال هاست مانند یک غده ی سرطانی رشد می کند، ترسی که بالاخره او را می کشد. شاید هم، یک روزی، آن واپسین پیک همین طوری بیاید و تعظیم کند و نامه ی مرگ را به او بدهد. از آن روز نمی ترسد. نامه را می گیرد و اتفاق دیگری نمی افتد. شاید سرش را با گیجی و حواس پرتی ای که بر اثر کار و مشکلات زندگی دچارش شده، بلند کند و بگوید: بله، چنین نامه ای ضروری است، اما یک لحظه صبر کنید. هنوز پرسشی دارم، فقط یک جمله، یک واژه ی آخر چی بود؟ آه بله، زندگی. اما آن وقت دیگر خیلی دیر شده و باید برود.

نفس عمیقی می کشد و بوی خوش گل های رز را فرو می دهد. با کندی و درنگ از پله بالا می رود. جلو نرده ی آهنی دروازه، مردی با یونیفرم در خیابان ایستاده. یونیفرمش سیاه است و مغزی زرد دارد. کلاه لبه دار مشکی اش را عقب زده. روی کلاهش با رنگ زرد نوشته شده«وسترن یونیون» (۲۹). آن سمت خیابان هم، روی در یک وانت سیاه، همان نوشته را می بیند. پس پستچی فقط یک تلگراف یا حواله ی پرداختی با حق الزحمه ی عقب افتاده را آورده. نفس راحتی می کشد و با خیال راحت لبخند می زند. پول با خودش اعتماد به نفس و استقلال و آزادی می آورد. در را باز می کند و جواب سلام پستچی را می دهد. پستچی سرش را تکان می دهد و پاکتی را به سمتش می گیرد و زیرلب می گوید«تلگراف برای آقای، ا… آقایی به نام فوی، ا…» و نمی تواند نامش را تلفظ کند، نامی که برای امریکایی ها مبهم و غیرقابل تلفظ است، حتی اولین هجایش…

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.