معرفی کتاب فرزندخوانده ، نوشته خوآن خوسه سائر

خوان خوسه سائر (۲۰۰۵ – ۱۹۳۷) نویسنده آرژانتینی، فرزند پدر و مادری سوریه ای بود که پیش از تولد او به آرژانتین مهاجرت کردند. او در دانشگاه لیتورال شهر سانتافه ی آرژانتین حقوق و فلسفه تحصیل کرد، مدتی به تدریس تاریخ سینماتوگرافی در همان دانشگاه پرداخت و سال ۱۹۶۸ به پاریس نقل مکان کرد. او از مهم ترین نویسندگان معاصر آرژانتین است و در کنار هم وطنش سزار آیرا و روبرتو بولانیوشیلیایی، از جمله مهم ترین نویسندگان نسل دوم ادبیات معاصر آمریکای لاتین است که پس از بزرگان نسل اول از قبیل کارپانتیه، بورخس و رولفو به عرصه رسیدند و با پذیرفتن تأثیراتی و فاصله گرفتن از آنان، سبک هایی تازه و متفاوت پرداختند.

سائر چندین رمان مهم نوشته است و در سال ۱۹۸۷، جایزه ی نادال را به رمان موقعیت او دادند.

فرزندخوانده (۱۹۸۳) یکی از مهم ترین رمان های او و به عقیده ی بعضی منتقدان مهم ترین رمان اوست، که به زبان‌های گوناگون ترجمه شده و او را به یکی از نویسندگان معاصر مهم و تأثیرگذار بدل کرده است. این کتاب را که سبکی منحصربه فرد و کم نظیر دارد، به سبب شاعرانگی نثرو روایت، بینامتنیت تاریخی و پرداخت دقیق و نوآورانه فلسفی اش، شعری بلند، داستانی تاریخی، رمانی فلسفی و روایتی پست مدرن درباره ی ریشه های استعمار نامیده‌اند و شاید حاصل جمع همه ی این ها بهترین توصیف این رمان باشد. فرزند خوانده از جنبه ی تحلیلی در دسته ی ادبیات پسااستعماری جای می گیرد.

کتاب فرزندخوانده


خرید کتاب با ۱۰٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

کتاب فرزندخوانده
نویسنده: خوآن خوسه سائر
مترجم: ونداد جلیلی
نشر چشمه
۱۶۰ صفحه


از آن سواحل خلوت بیش از هر چیز عظمت آسمان در یاد من ماند. بارها پیش آمد که خودم را زیر آن آبی بی کران حقیر و ناچیز بیابم: ما در ساحل زرد مثل مورچه هایی در بیابان بودیم. اگر اکنون که پیر شده ام در شهرها روزگار می گذرانم، به این دلیل است که زندگی در شهر افقی است، که شهر آسمان را از چشم پنهان می کند. اما آن جا شب ها زیر سقف آسمان می خوابیدیم و حس می کردیم در دریای ستارگان غرق شده ایم. ستاره ها چنان درشت و نزدیک بود که گفتی در دسترس مان است، ستارگان بی شمار که سیاهی میان شان ناچیز بود و نورشان بس درخشان و تابان، انگار آسمان دیوار پولک باران آتش فشانی فعال باشد که از دهانه اش درخششی ابدی به چشم می خورد.

یتیمی مرا به بندرها کشاند. بوی دریا و بوته های نمناک شاه دانه، بادبان های بلند و کشیده که دور و نزدیک می شد،

سخنان ملوانان پیر، عطر ادویه و پشته ی اجناس، روسپیان، الکل و ناخدایان، صداها و تکاپوها؛ این ها همه برایم مثل لالایی بود، خانه ام بود، آموزشم می داد، همدم رشدم بود و چنان که در خاطرم مانده است جای پدرومادرم را پر می کرد. برای روسپیان و ملاحان پادویی می کردم، ناطوری می کردم، گاهی دست می داد در خانه ی آشنایی بخوابم، اما اغلب شب ها را در انبارها و بر بستری از کیسه های اجناس به صبح می رساندم. کودکی ام کم کم به پایان می رسید تا عاقبت روزی یکی از روسپیان در عوض دستمزد پادویی ام بدون طلبیدن پول به من خدمتی کرد، که اولین بارم هم بود، و ملوانی پس از آن که فرمانش را بردم و بازگشتم به پاداش سخت کوشی ام یک جرعه عرق به من داد و این طور، چنان که می گویند، مرد شدم.

اما من به بندرها قانع نبودم: عطش دریای بی کران گریبانم را گرفت. کودک همه ی مشقات جهان را به نادانی و خامی خودش ربط می دهد؛ خیالش است در دوردست ها، بر سواحل آن سوی اقیانوس و به دنبال تجربه ی عبور از آن، میوه خوشمزه تر و واقعی تر، خورشید زرین تر و سخاوتمندتر و گفتارها و کردارهای آدمیان مفهوم تر، صحیح ترو صریح تر است. این گمان ها که خود نتیجه ی فقر و فلاکت بود، سر شوقم آورد و وادارم کرد بی آن که در اندیشه چندوچون سرنوشتی باشم که برمی گزیدم، خدمتکار کشتی شوم و خودم را به دریا برسانم: مهم آن بود که به جایی دور بروم؛ بی قرار از شادی و شور، به هر جای این افق مدور که شد بروم .

آن وقت ها، که بیست و چند سالی می شد راه رفتن به هندوستان را از غرب یافته بودند، سفر به آن جا رواج داشت؛ کشتی ها پس از عبور از دریاهای ناشناخته، با بارادویه با آسیب دیده و نیمه ویران، از هندوستان می آمدند. در بندرها نقلی غیر از این نبود و این موضوع گاه حس وحالی از جنس جنون به نگاه ها و گفته ها می داد. امر ناشناخته انتزاعی و امر آشنا بی حاصل است، اما آن چه نیمه آشناست، آن چه انسان به نیم نگاهی دیده باشد، موقعیتی بی‌قص است تا امواج امیال و توهمات دربگیرد. چینیان، هندیان، دنیایی نو، سنگ های قیمتی، ادویه، طلا، حرص و شایعه پراکنی؛ این ها همه در سخنان ملوانان به هم می آمیخت. از شهرهایی با سنگ فرش طلا می گفتند، از بهشت بر زمین، از هیولاهای دریایی که ناگهان از آب بیرون می آمدند و ملوانان گمان می بردند این ها جزیره است و حتی بر پشت شان پیاده می شدند و بر پستی بلندی های سنگ گونه و فلس وارشان اردو می زدند. حیرت زده این شایعات را می شنیدم و قلبم به شدت می تپید؛ من هم مثل همه ی کودکان گمان می بردم سرنوشتی سراسر موفقیت و کامیابی دارم و از همه ی مصایب جهان در امانم و هر قصه ی تازه ای که می شنیدم، هر قدر هم محض تفریح و پر از ماجراهای وحشیانه بود، شوقم به سفر بر دریا بیش تر می شد. عاقبت فرصت دست داد: ناخدایی، شخیص ترین ناخدای مملکت، سفری به جزایر ملوک تدارک می دید و توانستم در کشتی اش کار بگیرم.

زیاد دشوار نبود. در بندرها حرف زیاد می زدند اما وقتی لحظه ی رفتن به کشتی می رسید، انگشت شماری خودشان را نشان می دادند، بعدها فهمیدم چرا. به هرحال بدون هیچ دردسری شغل خدمتکاری کشتی ناخدا را به دست آوردم که فرمانده هر سه کشتی راهی این سفر بود. وقتی در کشتی استخدام شدم می گفتند منتظرم بوده اند؛ مرا گرم پذیرفتند و خاطرم را جمع کردند که سفر دریایی دلچسبی خواهیم کرد و یکی دو ماه بعد با باری از گنجینه های هندوستان بازخواهیم گشت. ناخدا نبود؛ به قصد انجام دادن کاری به کورته (۱) رفته بود و روز آغاز سفر می رسید. افسر مسئول استخدام در خوابگاه ملوانان تختی به من داد و گفت بعد حاضر شوم تا از چندوچون کارم به من بگوید. هفته ی پیش از آغاز سفر تقریبا سراسر روز در خشکی بودم، فرمان های افسران و در واقع ملوانان را می بردم و لحظه ای وقتم را در خیابان ها یا میخانه ها نمی گذراندم، چون شغل خدمتکاری کشتی از غرور سرشارم کرده بود و می خواستم کارم را به نحو احسن انجام بدهم.

عاقبت روز عزیمت فرا رسید. ناخدا شب قبل با اندک ملازمانش آمده بود و وجب به وجب کشتی ها را با نایبش وارسی کرده بود. وقتی از ساحل دور شدیم و به آب های عمیق رسیدیم، ناخدا ملوانان و افسران را در عرشه گرد آورد و در خطابه ای مختصر به تجلیل از نظم و ترتیب و شجاعت و عشق به خدا، شاه و کار پرداخت. مردی سخت گیر بود، فاصله می گرفت اما بداخلاقی نمی کرد و گاه گاه می دیدیمش که همچون ملوانان با جدیت و جهد بر عرشه کشتی کار می کند. گاه تنها بر عرشه می ایستاد و نگاهش بر افق تهی خیره می ماند. گفتی نه دریا و نه آسمان را نمی بیند، گفتی به چیزی در درونش می نگرد، چیزی مثل خاطره ای بی انتها و استوار. شاید هم خط افق درونش را می لرزاند و مدتی نسبتا طولانی، همچون سنگ و بی آن که پلک بزند، همان جا بر عرشه نگهش می داشت. با من به حواس پرتی خوش خلقی می کرد، انگار یکی از ما دو نفر غایب باشد. خدمه ی کشتی حرمتش را داشتند اما از او نمی ترسیدند. به ظاهر همه کاملا به عقاید سخت گیرانه اش خو گرفته بودند و او این عقایدش را در تک تک جزئیات کارش باز می نمود، هر چند به نظر می رسید این رفتارش هم با حواس پرتی همراه باشد. می گفتند دو ناخدا هست آن که با دقت و وسواس تمام شاهانه دستور می داد و آن که بر عرشه سنگ شده و بی پلک زدن به نقطه ای نامرئی میان دریا و آسمان خیره می شد.

سفر در آن آبی یکنواخت بیش از سه ماه طول کشید. پس از چند روز وارد دریای تابان شدیم. آن جا بود که نخستین بارتوجهم به آسمان بی کران جلب شد که دیگر هرگز دست از سر من برنداشت. دریا نیز تأثیر آسمان را دوچندان می کرد. کشتی ها، یکی پشت دیگری در فواصل معین، آهسته آهسته از تهی قلمرو آبی گون عظیمی عبور می کرد که شب ها به رنگ سیاه درمی آمد و در بلندای آسمان به نقطه نقطه های نورانی مزین می شد. نه یک ماهی، نه یک پرنده و نه یک ابر به چشم مان نخورد. دنیای آشنا فقط در خاطرات مان باقی بود. ما تنها ضامنان آن دنیا در آن فضای تخت و یکنواخت آبی رنگ بودیم. خورشید هر روز به حالتی تازه پدیدار می شد، در افق سرخی می نمود و بالای سرمان زرد و تابان بود. با این حال واقعیات بسیار ناچیز بود. چند هفته که گذشت گرفتار هذیان و وهم شدیم:

عقایدمان به تنهایی و خاطرات صرف مان آن قدر که بایست اعتبار نداشت. کم کم نام و حس دریا و آسمان بی معنا می شد و از بین می رفت. هر چه ریسمان ها با چوب بدنه ی کشتی ها کهنه و بادبان ها نخ نماتر می شد، پیکرهای پراکنده بر عرشه ی کشتی فربه تر و حضورشان دردسرسازتر می شد. گاهی می گفتند کشتی اصلا حرکت نمی کند. گفتی سه کشتی را در صفی ناصاف، به فاصله ی مشخص از هم، به این فضای آبی رنگ چسبانده اند. وقتی خورشید پشت سرمان در افق پدیدار می شد و باز در آن سوی آسمان، روبه روی دماغه ی کشتی در افق می نشست، رنگ فضا تغییر می یافت. ناخدا انگار جادو شده باشد بر عرشه می ایستاد و در این تغییرات رنگ غور می کرد. گاه واقعا دل مان می خواست یکی از آن هیولاهای دریایی که در بندرها نقل مجالس بود پیدا شود. اما هیچ هیولایی ندیدیم.

در چنین وضع بسیار عجیبی از خدمتکار کشتی انتظاراتی ناجور و اضافی دارند. نبود زنان آهسته آهسته ابهام رفتارهای جوانانه ی حاصل مردانگی ناکام مانده شان را محسوس تر می کند. این حالت که در بندرها مایه ی انزجار ملوانان است که پدران درستکار خانواده اند، در دریا لحظه لحظه به نظرشان طبیعی ترو عادی تر می شود، همان طور که اصول و ارزش های ستایشگران مالکیت خصوصی هنگام گرسنگی کم رنگ و سرشان از تصور مرغ پرکنده و بریان همسایه پر می شود. ضمنا نباید فراموش کرد که این ملوانان از ظرافت بهره ای نبرده بودند. چندین بار پیش آمد که تنها ابراز علاقه شان گذاشتن چاقو بر گلوی من باشد. می بایست میان شرف و بقا یکی را انتخاب کنم و هیچ چاره ی دیگری نداشتم. دو سه بار چیزی نمانده بود که به ناخدا عارض بشوم، اما تهدیدهای صریح مدعیانم جرأتم را گرفت. سرانجام تصمیم گرفتم کوتاه بیایم و طرحی بریزم، به زورمندترین ملوانان پناه ببرم و وضع موجود را بهبود ببخشم. عاقبت معاشرتم با زنان بندر به کارم آمده بود. به غریزه ی کودکانه با تماشای این زنان فهمیده بودم خودفروشی شان را غیر از روش ادامه ی حیات و بقا نمی پندارند، و روش کارشان حکم می کند شرف را فدای راهکار و اهداف شان کنند. مسأله ی لذت شخصی نیز برای شان بی محل و زاید بود. از عیب های نوع بشر است این که می خواهد در فرازونشیب عمر زنده و در سلامت بماند، می خواهد تصورات امیدوارانه اش را هر طور شده محقق کند.

من می خواستم به آن سرزمین های بهشتی برسم: بنابراین مدام دست به دست می شدم و این را هم باید بگویم که گاه به برکت ابهام ریش نداشتن، معامله ام با آن ملوانان که برای یتیمی که من بودم حالتی پدرانه نیز داشتند، با حسی رضایت بخش همراه می شد. در گیرودار این رفت و آمدها بودیم که خشکی دیدیم.

همه بسیار شاد شدند. با خاطر آسوده در ساحلی ناشناخته و سراسر تنوع و گوناگونی کناره گرفتیم. این سواحل زردرنگ محصور میان درختان نخل، که در نور خورشید ظهر خالی از جنبنده بود، در فراموش کردن آن دریانوردی طولانی، یکنواخت و بی ماجرا مفید افتاد که همچون دوره ی جنون پشت سرش گذاشته بودیم. به فریادهای سرخوشانه و شوق آمیز به استقبال احتمال رخدادهای تازه رفتیم. از یکنواختی خلاص شدیم و خودمان را به تنوع اتفاقات ممکن سپردیم. دریای بی موج برابر چشمان مان به ماسه های خشک بدل شد؛ به درختانی که از همان کناره ی آب پیدا بود و منظره ی ناهمگون آبکندها، تل ماسه ها و بیشه ها را نقش می زد. پرندگان و حیواناتی دیدیم و نیز انواع سنگ ها، گیاهان و جانوران خاک بسیط و سخاوتمند را پیش روی مان زمینی سفت می دیدیم که به نظرمان می رسید می توانیم هذیان هامان را در آن مدفون کنیم. البته ناخدا که بر عرشه ی کشتی ایستاده تماشامان می کرد در این شوروشوق با ما شریک نشد، انگار این کار برای او ضرورتی نداشته باشد.

لبخندی غریب، متفکرانه و معنادار زده بود که نه بر دهان بلکه بیش تر در نگاهش آشکار می شد و نگاهش به خدمه ی کشتی ها و منظره بود بی آن که ببیند. حالت چهره اش سبب شده بود چین و چروک دور چشمانش بر چهره ی پوشیده در ریشش کمی عمیق تر شود. هرچه به ساحل نزدیک تر می شدیم سرخوشی خدمه ی کشتی بیش تر می شد. آن خشکی دلنواز پایان سختی ها و تردیدها بود، سخاوتمند می نمود و از همه مهم تر واقعی بود. ناخدا دستور داد لنگر بیندازند و قایق هایی مهیا کنند تا به خشکی برویم. بسیاری ملوانان و حتی بعضی افسران اصلا منتظر نماندند قایق ها آماده شود: بر نرده ی کشتی رفتند و به آب پریدند و شنا کنان خود را زودتر از قایق ها به ساحل رساندند. وقتی ما به ساحل نزدیک می شدیم نیمه عریان و سرخوش به ما اشاره می کردند، در ساحل جست و خیز می کردند، دست تکان می دادند و آب می پاشیدند: آخر به زمین سفت رسیده بودند.

وقتی رسیدیم مثل گله ای حیوان رمیده در ساحل پراکنده شدیم. بعضی بی هدف در خط راست به هر سو می دویدند، برخی بر تکه ای از ساحل دایره می زدند و عده ای سرجای شان به هوا می پریدند. گروهی آتشی بزرگ برپا کردند و به تماشای آتش نشستند که شعله هایش در نور نیم روز کم رنگ می نمود. دو پیرمرد پای درختی به پرنده ای درشت می خندیدند که خیال پر گرفتن و رفتن نداشت و فریادزنان از شاخه ای به شاخه ی دیگر می پرید. چند نفری از مردان در دوردست خشکی، پای تپه ای کوچک، به دنبال پرنده ای از رسته ی ماکیان افتاده بودند که پرهای رنگارنگ داشت. عده ای از درخت بالا می رفتند و برخی زمین را می کندند. یک نفر در ساحل ایستاده در آب می‌شاشید. چند نفری که معلوم نبود چرا ترجیح داده اند در کشتی بمانند، به نرده ی کشتی تکیه داده بودند و از دور تماشامان می کردند. تاریکی غروب همه در ساحل دور آتشی جمع شدیم که عده ای دست آوردهای شکار و ماهی گیری را بر زغال های سرخش کباب می کردند. شب که فرا رسید شعله های آتش چهره ی عرق کرده ی ملوانان ریشو را روشن می کرد که دور نشسته بودند.

ملوانی، مردی پیر، زیر آواز زد. ما دیگران هم دست می زدیم و با او همراهی می کردیم. بعد آهسته آهسته خستگی بر ما چیره شد و آتش رمق باخت. عده ای همان جا نشسته چرت می زدند، عده ای به پهلو بر ماسه های گرم دراز کشیده بودند و عده ای در هوای آزاد، پای صخره ها یا زیر درختان، جای خواب می جستند. ده دوازده نفر در قایقی نشستند و رفتند تا در کشتی ها بخوابند. سکوت بر ساحل حاکم می شد. ملوانی صرفا محض شوخی تاریکی را غنیمت شمرد و گوزی مفصل در داد که همه را به خنده انداخت. من تاق باز دراز کشیدم و به تماشای ستارگان مشغول شدم. آسمان بی ماه پر از ستاره های زرد، سرخ گون و سبز بود که چشمک های پرفروغ می زدند، یا پیوسته می تابیدند یا می درخشیدند. گاه گاه ستاره ای در تاریکی فرو می افتاد و قوسی نورانی بر آسمان نقش می بست. حس می کردم دستم به ستاره ها می رسد. شنیده بودم افسری می گفت هر کدام از این ستارگان دنیایی است همچون دنیای ما و ساکنانی دارد؛ که زمین گرد است و همچون ستارگان در فضا شناور. به خودم می لرزیدم وقتی اندیشه ی ابعاد واقعی مان در سرم در می گرفت، چون آن ستارگان که ساکنانی مثل ما داشت، از نگاه منی که در ساحل بودم، چیزی بیش از نقطه های نورانی ریز نبود.

روز بعد در هیاهوی صداها بیدار شدم. افسران و ملوانان در ساحل چندک زده یا سرپا ایستاده بحث می کردند. بر ماسه های ساحل پراکنده شده بودند و انگار بخواهند خشم شان آشکار نشود، به صدای بلند اما محتاط حرف می‌زدند. خورشید دریا را به رنگ سرخ در آورده بود و پیکره ی کشتی ها را، نمایان در نخستین پرتوهای آفتاب، تیره کرده بود. از کشتی ناخدا دستور رسیده بود که بی درنگ سفر را ادامه دهیم و به سوی جنوب برویم. سرزمینی که به آن برخورده بودیم نه هندوستان بلکه جایی ناشناخته بود. می بایست این سواحل را دور بزنیم و خودمان را به هندوستان برسانیم که پشت این سرزمین ها بود. بحث کنندگان در جبهه شده بودند؛ جبهه ی اول که اکثریت داشتند دستورات کشتی ناخدا را پذیرفته بودند. دسته ی دوم، متشکل از دو افسرو ده دوازده ملوان، بر آن بودند که باید همان جا که رسیده ایم بمانیم و جست وجو را آغاز کنیم. این کشمکش ها را حدود یک ساعت ادامه دادند. سرها که از بحث داغ شد، دست ها بی درنگ، چنان که گفتی به غریزه، برقبضه ی شمشیرها نشست. صداها، که دیگر چندان محتاط نبود، گاه گاه به ناسزا و فریاد بدل می شد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.