معرفی کتاب «مزرعه»، نوشته تام راب اسمیت

تام راب اسمیت

تام راب اسمیت، پس از سه گانه‌ای که دربارهٔ تاریخ اتحاد جماهیر شوروی نوشت، ذهن منتقدین و خواننده‌ها را به سمتی معطوف کرد که برای داستان جدیدش، در انتظار داستان تاریخی دیگری باشند؛ شاید از جایی دیگر، شاید با زمینه‌ای دیگر. ولی مزرعه، کتاب جدید او، نه تنها مضمونی تاریخی ندارد، بلکه داستانی است که در دنیای نو انسان‌ها رخ می دهد و دربارهٔ مشکلات روانی بشر امروزی در جوامع غربی است.

هرچند او این بار هم موقعیت‌های داستانی‌اش را به یک کشور محدود نمی کند، و مزرعه در لندن، انگلستان – محل زندگی‌اش – و سوئد کشوری که زادگاه مادرش است – می‌گذرد.

داستان او در لندن امروزی، با تمام مظاهر دنیای مدرن، شروع می شود و در ادامه به روستایی دورافتاده در سوئد می رسد. سوئد. اسکاندیناوی؛ محلی در گوشه‌ای از دنیا با شهرهای حومه ای سرد و بی روحش.

او داستان مزرعه را از روایتی واقعی که برای خود و خانواده اش اتفاق افتاده روایت می کند. سال ها پیش، پدر و مادر او برای زندگی به مزرعه ای در سوئد رفته بودند، که پدرش به او زنگ می زند و می گوید مادرش را به تیمارستان برده اند. ولی مادر از آن جا خود را آزاد می کند و به لندن می آید تا به نام بگوید پدرش در جرم هایی دست دارد و حالا با هم دستانش می خواهند او را ساکت کنند. دقیقا و جزء به جزء خط روایت داستانی تام راب اسمیت در مزرعه، که او با مهارت آن را در قالب تریلری روان کاوانه، با شروعی غافلگیرکننده، و ضرباهنگی پرهیجان، جا داده است.


خرید کتاب با ۱۵٪ تخفیف(همه کتاب‌ها)

اسمیت که در کتاب های پیشینش هم نشان داده بود در تصویرسازی مهارت های ویژه ای دارد، این بار هم خواننده را وامی دارد که با مکان های ناشناختهٔ سوئد آشنا شود؛ مزارع دورافتاده و ایزوله؛ جامعهٔ روستایی شدید مردسالار و ناپدید شدن یک دختر جوان آسیب پذیر، به شکل روکشی از احترام، که خیلی زود خواننده را مظنون می کند به این که چیزی فاسد در این محیط اسکاندیناوی وجود دارد. ولی اسمیت، که مادرش سوئدی است، بازی ای طولانی را شروع کرده. هستی دنیایی که او خلق می کند و از همان آغاز به شکل پیمان هایی پرآسایش و پر از خوشی آشکار می شود، فقط برای گمراه کردن ماست.

تام راب اسمیت در مزرعه این جملهٔ مهم مارک تواین را، که بسیاری از نویسنده ها از آن استفاده کرده و می کنند، کاملا نادیده می گیرد: «هر چه می دانید، بنویسید.» او می نویسد، و روایت می کند، و مخاطب را با خود پیش می‌برد، در حالی که هیچ چیز نمی داند. می نویسد تا بفهمد، تا ته داستان را دربیاورد. به ویژه حالا که داستانی را خلق می کند که بخش مهمش تیلده، مادرش، است؛ آن هم یک راوی غیرقابل اعتماد.

خواننده در مزرعه با دروغ همراه است، با دروغی که پوششی محکم دارد از رازهایی چندین ساله. در یک خانوادهٔ سه نفره، شامل پدر و مادر و پسر، گویی هر سه به هم دروغ گفته اند، تا زندگی شاد و خوشبختی داشته باشند. مادر رازهای کودکی‌اش را پنهان کرده، پدر و مادر ادای آدم های خوشبخت را در می آورند، پسر دروغ هایش را پنهان کرده، تا همه چیز خوب و خوش باشد. ولی آیا این خوشی تا ابد ادامه پیدا می کند؟ دروغ، فریب، بی حرمتی، انحراف، همگی از مظاهر زندگی ای می شوند که در پایان مانند دردی روانی از درون یکی از آن ها بیرون می زند و صمیمت ظاهری خانواده را بر هم می ریزد.

اسمیت در مزرعه، نسبت به کتاب های پیشینش، کودک ۴۴، گزارش محرمانه، و مأمور ۶، پا را فراتر می گذارد و بی رحمی اش را با شخصیت های داستانی اش، که این بار از قضا خانوادهٔ خودش هستند، به غایت خود می رساند. او بدون هیچ رحم و شفقتی با قهرمان های داستانش، که از ویژگی های اوست، خوانندهٔ خود را در موقعیت وحشتناکی می گذارد: گناه، تقصیر، مقصر کیست و گناهکار چه کسی است؟

اسمیت در مزرعه دغدغه ای را رشد داده که در سه کتاب پیشینش پرورش داده بود. او اگر لئو دمیدوف را در پایان سه گانه اش، با وجود تمام جنایت هایی که مرتکب شده بود، خواه بخشیده شده، خواہ گناهکار، رها کرد و به حال خود گذاشت تا در زوال خود بپوسد، ولی حالا در مزرعه به خود جنایت رسیده، به جنایتی که در برخورد انسان ها با یکدیگر و در شرایط طبقاتی متفاوت رخ نمی دهد، بلکه در مزرعه با جنایتی روبه رویم که اصل و ناب است؛ جنایتی که از جامعه ای کوچک – خانواده – شروع می شود و به جامعهٔ بزرگ تری در روستایی می رسد؛ و سؤال مهم مزرعه این جاست که متبلور می شود که آیا اصلا جنایت وجود دارد یا نه؟ آیا می توان هر انسان را در موقعیتی ویژه عامل جرمی دانست یا نه؟ و مثل آثار پیشش خوانندهٔ خود را بدون جوابی به این سؤال، مانند رفتاری که با لئو دمیدوف داشت، رها می کند.


کتاب مزرعه تام راب اسمیت

کتاب مزرعه
نویسنده: تام راب اسمیت
مترجم : نادر قبله‌ای
نشر چشمه
۳۲۷ صفحه

تا آن تماس تلفنی همه چیز معمولی بود. با دست پر از خواربار، از برموندزی (۱)، محله ای در لندن، در بخش جنوبی رودخانه، به سمت خانه می رفتم. عصر طاقت فرسای ماه اوت بود. وقتی تلفنم زنگ زد، مشتاق برای رسیدن به خانه و دوش گرفتن، فکر کردم پاسخ ندهم. حس کنجکاوی بر من چیره شد تا سرعتم را کم کردم، گوشی را از جیبم درآوردم و آن را روی گوشم فشار دادم؛ عرق روی صفحه اش نشست. پدرم بود. او چندی پیش به سوئد نقل مکان کرده و تماسش غیرعادی بود؛ به ندرت از تلفن همراهش استفاده می کرد و تماس با لندن هم گران بود. پدرم گریه می کرد.

کیسهٔ خرید از دستم افتاد و ناگهان ایستادم. هرگز پیش از این گریه اش را ندیده بودم. والدینم همیشه مراقب بودند جلومن بحث نکنند یا عصبانی نشوند. در خانهٔ ما خبری از قیل و قال های خشن یا دعواهای اشک بار نبود.

گفتم «پدر؟» | «مادرت… حالش خوب نیست.» «مامان مریض است؟» خیلی ناراحت کننده است.»

چون مریض است؟ چه مریضی ای؟ چرا مریض شده؟» پدر همچنان گریه می کرد. تنها کاری که می توانستم بکنم انتظاری گنگ بود؛ تا این که پدرم گفت «چیزهایی را تصور می کند – چیزهای خیلی وحشتناک.»

اشاره به تصورات او، به جای دردی جسمی، آن قدر عجیب و غافل گیر کننده بود که خم شدم و با یک دست روی پیاده روسیمانی ترک خوردهٔ گرم تکیه دادم، دیدم یک لکهٔ سس قرمزته کیسهٔ مواد غذایی پخش شده بود.

عاقبت پرسیدم «چند وقت است؟»

«تمام تابستان.»

ماه ها مریض بود و من نمی دانستم

این جا بودم، در لندن، بی توجه، و پدرم سنت پنهان کاری را حفظ کرده بود. او

با حدس زدن افکارم اضافه کرد، «مطمئن بودم می توانم کمکش کنم. شاید خیلی طول کشید، ولی علایم بیماری رفته رفته آشکار شدند – اضطراب و اظهارنظرهای عجیب وغریب؛ همهٔ ما ممکن است به چنین چیزی مبتلا شویم. بعدش نوبت ادعاها شد. او ادعا می کند مدارکی دارد، دربارهٔ شواهد و مظنونین حرف می زند، ولی چرند و دروغ است.»

صدای پدر بلندتر، جسورتر و مؤکد شده بود و دیگر گریه نمی کرد. سلیس بودنش را بازیافته بود. حالا بیش تر صدایش بود که شنیده می شد تا ناراحتی اش.

امیدوار بودم بگذرد، یا به زمان نیاز داشته باشد تا خودش را با زندگی در سوئد، در یک مزرعه، وفق دهد. ولی بدتر و بدتر شد. و حالا…»

والدینم از نسلی بودند که پیش پزشک نمی رفتند، مگر این که آسیبی ببینند که بتوانید آن را با چشم ها تان ببینید یا با انگشت ها تان حس کنید. تحمیل کردن جزئیات خصوصی زندگی شان به یک غریبه غیرقابل درک بود.

پدر، به من بگو پیش پزشک رفته.» پزشک می گوید دچار روان پریشی شده. دنیل (۲)…» مادر و پدرم تنها آدم هایی در جهان بودند که اسمم را به دن کوتاه نمی کردند. «مادرت در بیمارستان است. او به بیمارستان رفته.» این بخش آخر خبر را شنیدم و دهانم را باز کردم تا بدون این که بدانم چه می خواهم بگویم، حرفی زده باشم، شاید فقط فریادی از تعجب، ولی در پایان چیزی نگفتم.

«دنیل؟»

«بله»

«شنیدی؟»

«شنیدم.»

ماشین داغانی رد شد، سرعتش را کم کرد تا من را نگاه کند، ولی توقف نکرد. نگاهی به ساعتم انداختم. هشت عصر بود و برای تهیهٔ بلیت برای آن شب شانس زیادی نداشتم – باید صبح زود پرواز می کردم. جای احساساتی شدن، تصمیم گرفتم تأثیرگذار باشم. کمی دیگر با هم صحبت کردیم. پس از ضربهٔ ناگهانی چند دقیقهٔ اول، هر دو به حالت عادی برگشته بودیم – کنترل شده و سنجیده. گفتم «برای صبح بلیت رزرو می کنم. وقتی قطعی شد دوباره به ات زنگ می زنم. در مزرعه هستی یا بیمارستان؟»

او در مزرعه بود. وقتی تلفن را قطع کردم، کیسهٔ خرید را زیر و رو کردم، تمام خریدها را بیرون کشیدم، آن ها را روی پیاده رو مرتب چیدم تا این که شیشهٔ شکستهٔ سس گوجه فرنگی را پیدا کردم. با دقت آن را برداشتم؛ فقط تکه شیشه های زیر برچسب سالم مانده بودند. آن را در سطل آشغالی در نزدیکی ام انداختم، سراغ خریدهای به هم ریخته ام برگشتم، از دستمالی برای پاک کردن سس های اضافی استفاده کردم که شاید کاری غیرضروری بود – لعنت به این کیسه، مادرم مریض است

ولی شاید شیشه کاملا شکسته و سس گوجه فرنگی روی همه چیز پخش شده باشد؛ درهرحال در سادگی ملالت بار این کار آرامشی وجود داشت. کیسه را برداشتم و با گامی سریع تر خودم را به خانه رساندم؛ طبقهٔ بالای کارخانه ای که آن موقع مجتمعی مسکونی شده بود. زیر دوش آب سرد ایستادم و فکر کردم باید گریه کنم از خودم پرسیدم نباید گریه کنم؟ مثل تصمیم گرفتن برای سیگار کشیدن یا نکشیدن بود. این وظیفهٔ من به عنوان یک پسر نبود؟ گریه کردن باید از روی غریزه باشد؛ ولی پیش از نشان دادن احساسات مکثی می کنم. از نظر غریبه ها من آدم ملاحظه کاری ام. در این مورد احتیاط نبود؛ ناباوری بود. نمی توانستم یک واکنش احساسی را به موقعیتی بچسبانم که درکش نمی کردم. نباید گریه می کردم. دلایل زیادی برای گریه کردن وجود داشت.

پس از دوش گرفتن، پشت رایانه ام نشستم و ایمیل هایی را که در بیش از پنج ماه گذشته مادرم فرستاده بود، بررسی کردم. فکر می کردم شاید اشاراتی در آن ها باشد که متوجه شان نشده باشم. والدینم را از وقتی که در آوریل به سوئد رفته بودند، ندیده بودم. در مهمانی وداع شان با انگلستان، برای بازنشستگی همراه با آرامش شان نوشیدیم. تمام مهمان ها بیرون خانهٔ قدیمی ایستاده بودند و برای خداحافظی مشتاقانه دست تکان می دادند. من برادر یا خواهری ندارم، خبری از عمه یا عمویی نیست. وقتی دربارهٔ خانواده صحبت می کنم منظورم ما سه تاست؛ مادر، پدر، من – یک مثلث، مثل تکه ای از صور فلکی، سه ستارهٔ درخشان نزدیک به یکدیگر، با فضای خالی زیادی اطراف مان.

هرگز حتی به صورت جزئی دربارهٔ نداشتن خویشاوند حرفی نزده بودیم… اشاراتی شده – والدینم دوران کودکی دشواری داشته اند؛ از والدین شان دور شده بودند، و من مطمئن بودم که عهدشان برای این که هرگز جلومن بحث نکنند، از تمایل قدرتمندی نشئت می گرفت تا کودکی متفاوت با دوران کودکی خودشان برای من مهیا کنند. این انگیزه محافظه کاری انگلیسی نبود. آن ها هرگز از عشق ورزیدن و خوش رویی مضایقه نمی کردند؛ و چنین چیزهایی را در هر موقعیتی ابراز می کردند. اگر اوقات خوبی داشتیم، جشن می گرفتند، و اگر اوقات خوبی نداشتیم، خوش بین بودند. به همین خاطر بعضی از مردم من را تحت حفاظت می بینند – من فقط اوقات خوب را دیده ام. اوقات بد پنهان بودند. من در این نظم شریک جرم بودم. تحقیق و تفحصی نکردم. آن مهمانی وداع اوقات خوبی بود. وقتی پدر و مادرم راه افتادند، سوار بر ماجراجویی بزرگی شدند، جمعیت برای بازگشت مادرم به کشوری که وقتی فقط شانزده سال داشت ترکش کرده بود، هورا می کشیدند.

کمی پس از رسیدن شان به آن مزرعهٔ دورافتاده، واقع در جنوب سوئد، مادرم مرتب برای من می نوشت. ایمیل هایش توصیف می کردند که زندگی شان در مزرعه، زیبایی آن شهر حومه ای، و خونگرمی بومی های آن جا چه قدر شگفت انگیز است. اگر اشاره ای به چیزی ناصحیح وجود داشت، زیرکانه بود و اشاره ای بود که متوجهش نشده بودم. رفته رفته، با گذر هفته ها، ایمیل های او کم تر و کم تر شد، و از شگفتی در جملاتش کاسته شد. این را در ذهنم مثبت تفسیر می کردم. مادرم احتمالا آن جا جا افتاده بود و اوقات فراغتی نداشت. آخرین ایمیلش به چشمم خورد …

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.