کتاب موسیقی شب ، نوشته جوجو مویز

وقتی بچه بودم، فکر می کردم خانه فقط یک خانه است. جایی که در آن غذا می خوریم، بازی می کنیم، با خانواده معاشرت داریم و می خوابیم. یک چهاردیواری که در آن زندگی می کنیم. تصور بیشتری از خانه نداشتم، اما بعدها به این درک رسیدم که خانه چیزی فراتر از این تعریف است. خانه می تواند جایی باشد برای تحقق آرزوهای یک نفر و انعکاسی از موجودیت افرادی که در آن زندگی می کنند.

خانه جایی است که می تواند جایگاه افراد را نشان دهد و خانواده را مجاب کند تا در شرایط بغرنج، عاقلانه و منطقی رفتار کنند. الان به خوبی درک می کنم که خانه تنها مجموعه ای از آجر، سیمان و چوب نیست، بلکه جایی است که در

انسان تعلق خاطر ایجاد می کند و نحوهٔ زندگی فرد و انتخاب های او را تحت الشعاع قرار می دهد.

در کتاب حاضر، این تعلق خاطر و وابستگی به خانه، به خوبی به تصویر کشیده شده و خانواده را تحت تأثیر مشکلاتی قرار داده است. این رمان عاشقانه، زندگی زنی را به تصویر می کشد که بعد از فوت ناگهانی همسرش همهٔ اموال خود را از دست می دهد و حالا باوجود دو بچه باید بتواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد. در این مسیر، افراد خانواده دچار مشکلاتی می شوند و حوادثی برای شان رقم می خورد، اما در انتها و با وجود تمام سختی ها و مشکلات می تواند محیطی امن برای خانواده اش ایجاد کند و به معنای واقعی کلمه صاحب خانه شوند. جایی که در آن جا آرامش دارند و با عشق زندگی می کنند.


خرید کتاب از نزدیک‌ترین کتاب فروشی شهر

لورا مک کارتی در پشتی را بست، به آرامی از بالای سر سگ خوابیده ای که روی سنگریزه ها خرناس می کشید، عبور کرد و فورا به سمت باغی رفت که در همسایگی شان قرار داشت. او سینی پر از غذا را در یک دستش گرفت و چابکانه در مسیر باریکی که به سمت جنگل بود، به راه افتاد و به طرف رودخانه ای رفت که دوباره با تمام شدن تابستان خشک شده بود.

با دو قدم می شد از راه آبی ای که مت در سال گذشته آن را کنده بود، عبور کرد. به زودی باران می آمد و همه جا دوباره لغزنده و خطرناک می شد. سال گذشته، چندین بار در حال عبور از این جا سرخورده بود و یک بار هم تمام محتویات سینی را که در دست داشت، در آب ریخته و برای موجوداتی که به چشم نمی آمدند، جشنی به پا شده بود. او به سمت دیگر رفت، خاک مرطوب بود و به کف کفش هایش می چسبید. از این رو در تمام طول مسیر مشغول تمیز کردن کفش هایش بود.

زیر نور آفتاب، خورشید عصرهنگام، هنوز گرم بود. عطر و بوی خوش دره به مشام می رسید و در روشنایی روز فضای آکنده از گرده های گل، زیبایی طبیعت را دوچندان می کرد. در فاصله ای دور، طرقه ای به چشم می آمد و صدای چهچههٔ خاص و گوش خراش سارهایی را می شنید که در میان ابرها به پرواز درمی آمدند و دوباره بر روی شقایق های آن طرف تر می نشستند. او در یکی از ظرف ها را صاف کرد و این کارش سبب شد تا بی اختیار بوی مطبوع گوجه فرنگی فضا را پر کند و باعث شود گام هایش را برای رسیدن به آن خانه تندتر بردارد.

این جا قبلا این قدر قدیمی و ترسناک نبود. پدر مت افسانه هایی را درمورد شکارچیانی تعریف کرده بود که در چمن ها دور هم جمع می شدند؛ افسانه هایی درمورد عصرهای تابستان که صدای موسیقی از زیر سایبان های سفید رنگ به گوش می رسید و زوج هایی که لباس های شیک و زیبایی بر تن داشتند، روی دیوارهای سنگی می نشستند و

نوشیدنی می نوشیدند و صدای خنده هایشان در عمق جنگل فرومی رفت. مت زمانی را به خاطر می آورد که اسطبل ها پر از اسب های زیبا و براق بودند، برخی از آن ها تنها برای مهمانان آخر هفته نگهداری می شد و یک خانهٔ قایقی در لبهٔ دریاچه برای آن هایی قرار داشت که علاقهٔ زیادی به پارو زدن داشتند. در گذشته، مت غالبا این ماجراها را برای لورا تعریف کرده و با این کار او را با زندگی خانوادگی اش آشنا می کرد تا بتوانند با درس گرفتن از زندگی گذشته، آینده شان را بسازند. چه بسا این روشی بود برای تصور آن چه اتفاق خواهد افتاد. لورا عاشق این افسانه ها بود. او کام می دانست که اگر راهش را ادامه دهد، خانه را خواهد دید. حتی پنجره ای نبود که او نتواند در ذهن تصورش کند و تمام فضای خانه را سانتی متر به سانتی متر می شناخت. می دانست که منظرهٔ دریاچه از شرقی ترین اتاق آن خانه چگونه است.

طبق عادت، روبه روی در کناری ایستاد و کلید را در جیبش جست وجو کرد. روزگاری، این در همیشه قفل بود، اما حالا نکته ای وجود داشت: همه در این اطراف می دانستند که دیگر چیزی برای دزدیدن وجود ندارد. ساختمان خانه از وسط خمیده شده بود، رنگ های آن طوری پوسته پوسته شده بودند که گویی دیگر فقط مایهٔ زحمت هستند و

حتی دیگر نمایی از گذشتهٔ باشکوه آن را منعکس نمی کردند. پایین راه پله ها، چندین قسمت را که شکسته بود با تکه های عجیب و غریبی از چوب پوشانده بودند. سنگریزه همه جا پراکنده شده بود و لابه لایشان را گزنه پوشانده بود و هرازگاهی در پایش فرو می رفت.

– آقای پاتیسوورث، منم… لورا.

منتظر ماند تا صدای خرخرش را از طبقهٔ بالا بشنود. با این که هنوز هم سنگ سر در خانه با باز شدن در چندین ضربهٔ پیاپی را می نواخت و او را از آمدن فردی به منزلش آگاه می کرد، اما باز هم باید عاقلانه رفتار می کرد و پیش از وارد شدن، پیرمرد را از آمدنش آگاه می ساخت. خوشبختانه، همان طور که همسر لورا گفته بود، پیرمرد چشمانش ضعیف بود.

«شام تان را آورده ام.»

و منتظر پاسخ پیرمرد شد، سپس درحالی که چوب های کف خانه و راه پله زیر پایش غژغژ می کردند، از پله ها بالا رفت.

لورا بسیار تندرست و سالم بود و نیازی نداشت تا پس از طی چندین پله با سراشیبی تند، نفسی تازه کند، اما طبق معمول لحظه ای مکث کرد، سپس در اتاق خواب ارباب را گشود و پیش از آن که دستش را روی دستگیرهٔ در بگذارد، آهی کشید و تسلیم بودن و سرافکندگی در اعماق وجودش سوسو زد.

پنجره تقریبا باز بود، اما بوی کهنگی خانه و کثیفی پیر مرد حمام نکرده مستقیما به بینی اش می خورد و آزارش می داد. همه جا بوی نا گرفته بود، بوی گردوغبار فراوانی که روی وسایل نشسته بود، بوی کافور و موم زنبورعسل قدیمی، همه وهمه او را آزار می دادند. یک تفنگ قدیمی کنار تخت بود و تلویزیون رنگی که دو سال پیش برایش خریده بودند، روی یک میز کوچک قرار داشت. قدمت خانه و غفلت باعث نمی شد تا ابعاد ظریف و برازندهٔ اتاق از چشم پنهان بماند. قاب های پنجره ای که به سمت خلیج گشوده می شدند، به طور منظمی، آسمان را دو نیم می کردند، اما بازدیدکنند گان هیچ گاه نمی توانستند طولانی مدت به زیبایی های آن دقت و توجه کنند.

موجودی که در تخت منبت کاری شده از چوب ماهون دراز کشیده بود، گفت: «دیر کردی.»

– فقط چند دقیقه.

لورا سینی را روی میز کنار تخت گذاشت و گفت: «مادرم تماس گرفته بود. نمی توانستم زودتر از این بیایم.» – از تو چه می خواست؟ به او نگفتی که من این جا از گرسنگی در حال مرگم؟

لورا به سختی لبخندش را روی لبش نگه داشت. «آقای پائیسوورث چه بخواهید چه نخواهید، باید قبول کنید که شما تنها دغدغهٔ فکری من نیستید.»

– مطمئنم. من هم هست. او تا به حال چگونه مردی بوده؟ حتما مادرت زنگ زده که بگوید در زندگی زناشویی ات دچار مشکل هستی. این طور نیست؟

الورا به طرف سینی بازگشت و گفت: «من هجده سال است که ازدواج کرده ام. فکر نمی کنم انتخاب من درمورد شوهر، خبردست اولی باشد.»

پیرمرد آب بینی اش را بالا کشید و گفت: «این چیست؟ شرط می بندم که سرد شده است.»

– بستنی مرغ و پورهٔ سیب زمینی. سرد هم نشده است، چون درش را بسته بودم

– مطمئنم که سرد است. ناهار هم سرد شده بود. – ناهار سالاد بود. یک کلهٔ پر از لک و پیس که در کناره های آن موهای خاکستری به چشم می خوردند، از زیر لحاف بیرون آمد. دو چشم نیمه باز به او خیره شدند و سرتاپایش را موشکافی کردند.

چرا شلوار به این تنگی می پوشی؟ می خواهی اندامت را به همه نشان بدهی؟

– این شلوار جین است. همه این نوع شلوار را می پوشند.

– مسأله این است که تو سعی داری مرا تحریک کنی. تو می خواهی با این لباس هایت حواس مرا پرت کنی و سپس با آن نقشه های زنانهٔ خائنانه ات مرا بکشی. به زنانی مثل تو عنکبوت می گویند. من می دانم.

لورا حرف های پیرمرد را نادیده گرفت. برای تان مقداری سس قهوه ای آورده ام تا با سیب زمینی بخورید. می خواهید آن را کنار بشقاب تان بگذارم؟ یا پنیر رنده شده را ترجیح می دهید؟»

– تو سعی داری مرا تحریک کنی؟ – آقای پالیسوورث، اگر این طور حرف زدنت را تمام نکنی، دیگر برایت غذا نمی آورم. پس دیگر ادامه نده و این طور به من نگاه نکن.

«نباید لباس به این نازکی بپوشی. در گذشته زنان بر روی لباس شان جلیقه بر تن می کردند؛ یک جلیقهٔ نخی خوب» پیرمرد خودش را روی بالش های زیر سرش بالا کشید و درحالی که دستانش را در هوا تکان می داد، گفت: «تو هنوز هم حس و حال خوبی داری.»

الورا مک کارتی درحالی که کاملا پشت به پیرمرد ایستاده بود، تا ده شمرد و یواشکی به تی شرت تنش نگاه کرد که ببیند چقدر نازک است. هفتهٔ پیش پیرمرد به او گفته بود که چشمانش ضعیف شده اند.

برای ناهار پسرت را فرستاده بودی. او اصلا با من صحبت نمی کند.»

پیرمرد شروع به خوردن کرد. صدایی شبیه به بازکردن لوله های گرفتهٔ فاضلاب تمام فضای اتاق را پر کرد. – بله، خب، پسران نوجوان معمولا حرف زیادی برای گفتن ندارند. – اما پسرتو گستاخ است. باید به او تذکر بدهی. لورا گفت: «به او خواهم گفت.» درحالی که داشت در اطراف اتاق قدم می زد و لیوان ها و پارچ ها را تمیز می کرد و آنها را در سینی خالی می گذاشت.

– من تمام روز را تنها بوده ام. از موقع ناهار فقط بایرون آمده است و تنها چیزی که دوست دارد در مورد آن صحبت کند، خاربن ها و بوته های سرخ و خرگوش ها هستند.

– قبلا هم گفته ام که می توانید فردی را از خدمات اجتماعی استخدام کنید. آن ها همه جا را مرتب می کنند و با شما هم صحبت خواهند کرد. هر روز، اگر شما بخواهید.

پیرمرد دهان کجی کرد و درحالی که مقداری سوپ از دهانش بیرون ریخته بود و روی چانه اش می لغزید، گفت: «من به آن فضول هایی که کارشان دخالت در زندگی دیگران است، هیچ نیازی ندارم.»

– برای شما مناسب اند.

پیرمرد شروع به حرف زدن کرد و همین باعث شد حواس لورا پرت شود: «نمی دانی چقدر سخت است وقتی همیشه تنها باشی…» لورا تمام حرف ها و نگرانی های پیرمرد را از حفظ بود: که هیچ کس درک نمی کند چقدر سخت است یک نفر همهٔ خانواده اش را از دست داده باشد، علیل و بیمار و بدون کمک باشد، غریبه ها به او ترحم کنند… او همهٔ این اراجیف را بارها و بارها شنیده بود و می توانست همه را از حفظ بگوید.

«… البته فقط تو و من برایم مانده اید، پیرمرد بیچاره ای هستم من. هیچ کس را ندارم تا اموالم را برایش به ارث بگذارم… تو نمی دانی چقدر دردناک است که یک مرد تنها باشد.» صدای پیرمرد آرام تر شد و اشک در چشمانش حلقه زد.

لورا نرم تر شد و گفت: «بارها به شما گفته ام که تنها نیستید. تا وقتی ما همسایهٔ شما هستیم، تنها نیستید.»

– پس از مرگ شاهد حق شناسی ام خواهید بود. می دانید، مگرنه؟ آن مبلمان داخل انباری پس از من به تو خواهد رسید.

– این طور صحبت نکنید آقای پاتیسوورث. «همه اش این نیست، من همیشه پای حرفم هستم و متوجه همهٔ کارهایی هستم که در طول این سال ها برایم انجام داده اید…»، سپس با دقت به سینی نگریست و گفت: «پودینگ برنج من آن جاست؟»

– این یک پورهٔ سیب بسیار خوشمزه است. پیرمرد کارد و چنگالش را پایین گذاشت و گفت: «اما امروز سه شنبه است.» | – خب من برای تان پورهٔ سیب درست کرده ام. پودر پودینگ برنج نداشتم و فرصت نشد به سوپرمارکت بروم و آن را تهیه کنم.

– من پورهٔ سیب دوست ندارم.

– دوست دارید.

«شرط می بندم سیب ها را هم از باغ سیب خودم چیده ای.» لورا نفس عمیقی کشید. «مطمئنم آن طور که نشان می دھی آدم خوبی نیستی. مطمئنم برای به دست آوردن چیزی دروغ می گویی.»

لورا درحالی که دندان هایش را از شدت خشم روی هم فشار می داد، گفت: «سیب ها را از سوپر مارکت خریدم.» – تو گفتی وقت نداشتی که به سوپرمارکت بروی.

– سیب ها را سه روز پیش خریدم.

نمی توانستی همان موقع مقداری پودینگ برنج هم بخری؟ فکر نکردی که من در موردت چگونه قضاوت خواهم کرد؟ شرط می بندم طور دیگری مرا خوشحال خواهی کرد…» و صمیمانه پوزخندی زد. لثه هایش کمی از زیر لب های خیسش بیرون زدند و سپس شروع به خوردن بستنی مرغ کرد.

هنگامی که مت مک کارتی به خانه آمد، لورا شست وشو را تمام کرده، بر روی میز اتو خم شده بود و با خشم یقه ها و آستین های لباس های همسرش را مرتب می کرد و آن ها را بخار می داد.

مت که متوجه گونه های سرخ و آرواره های او بود که از شدت خشم مثل فولاد شده بودند، خم شد تا او را ببوسد و گفت: «خوبی عشقم؟»

– نه، خوب نیستم. مثل همیشه. مت کتش را درآورد و آن را بر روی پشتی صندلی آویزان کرد. جیب های کت به خاطر وجود نوارچسب، مترو ابزارهای دیگر آویزان شده بودند. او بسیار گرسنه بود و تصور آرام کردن لورا در این لحظه عصبی اش می کرد.

پسرشان آنتونی با پوزخندی گفت: «آقای پی زیر چشمی او را می پاییده است.» او پاهایش را روی میز جلوی مبل دراز کرده بود و تلویزیون تماشا می کرد و پدرش درحالی که از آن جا رد می شد، با یک دست آن ها را پایین گذاشت.

مت درحالی که خشمگین شده بود، گفت: «چه کرد؟ باید بروم و با او صحبت کنم…» لورا اتو را به شدت بر روی میز کوبید و گفت: «آه، به خاطر خدا بنشین. تو می دانی که او این گونه است. در هر حال، مشکل من این نیست. مشکل من این است که او مدام مانند خدمتکار شخصی اش مرا به این طرف و آن طرف می کشاند و دستور می دهد. هر روز همین وضع است. امروز هم مثل همیشه. واقعیت این است.»

هنگامی که لورا دیده بود پیرمرد دست بردار نیست، به خانه برگشته و برایش پودینگ برنج کنسرو شده آورده بود. او پودینگ را در کاسه ای ریخته و روی آن را با دستمال آشپزخانه پوشانده بود و تمام مسیرش به سمت آن خانهٔ بزرگ را غرولند کرده بود.

پیرمرد انگشتش را داخل ظرف کرده و گفته بود: «سرد است.» – سرد نیست. ده دقیقهٔ پیش آن را گرم کردم.

– سرد است.

– آقای پاتیسوورث، کار آسانی نیست که غذا را از خانهٔ خودمان به این جا بیاورم و ذره ای هم از حرارتش کم نشود. پیرمرد با نارضایتی غر زده بود: «الان نمی خواهم. اشتهایم را از دست دادم.» چشم هایش را به لورا دوخته و متوجه تیک عصبی روی گونه اش شده بود. لورا در عجب بود و با خود می اندیشید که چگونه می توان یک نفر را با سینی آشپزخانه و قاشق دسر کشت.

پیرمرد دستان لاغرش را روی سینه اش گذاشته و گفته بود: «آن طرف بگذارش، شاید بعدا بخورم. وقتی که مثل الان مستأصل باشم.»


آنتونی گفت: «مامان می گوید می خواهد با خدمات اجتماعی تماس بگیرد. او فکر می کند آن ها می توانند با او کنار بیایند.»

مت که می خواست روی مبل راحتی بنشیند، ناگهان احساس خطر کرد. «احمق نباش! آن ها او را از این جا می برند.»

– پس چه؟ شخص دیگری باید با او سروکله بزند و زخم بسترش را چک کند، ملافه هایش را بشوید و روزی دو وعده برایش غذا آماده کند. این خوب است!

مت ناگهان انرژی گرفت و بلند شد. «او هیچ پولی ندارد. آن ها مجبورش می کنند که برای پرداخت حق الزحمه شان خانه اش را واگذار کند، این طور نیست؟ عقلت را به کار بینداز زن!»

لورا به او نگاهی انداخت. او زنی جذاب، لاغر و فرشته رو بود و اواخر سی سالگی اش را می گذراند، اما حالا صورتش برافروخته شده بود و مثل یک بچهٔ متمرد می نمود. «به من مربوط نیست مت. باید بگویم که خسته شده ام. دیگر کافی است.»

مت سریع جلو آمد و دستش را دور شانهٔ لورا حلقه کرد. «آرام باش عشقم! او روزهای آخر عمرش را می گذراند.» لورا فریاد زد: «ثه سال مت، من نه سال در خدمت او بوده ام. هنگامی که به این جا آمدیم تو گفتی امسال سال آخر عمرش است.»

به آن زمین های فوق العاده، باغ دیوارکشی شده، اسطبل و… فکر کن. به فکر آن اتاق غذاخوری زیبایی باش که طراحی کرده ای. به فکر ما باش؛ یک خانوادهٔ شاد در یک خانهٔ زیبا…» مت اجازه داد این تصویر در ذهن لورا

مجسم شود تا بتواند تصوراتش را دوباره درست کند. «ببین، این احمق پیر الان بیمار و علیل است. او به زودی می میرد. بیش از این دوام نخواهد آورد، مگرنه؟ و چه کسی می تواند اموال او را از ما بگیرد؟» سر لورا را بوسید و ادامه داد: «قرض ها سرجای خود هستند و مقداری دیگر نیز وام گرفته ام تا بتوانم کارها را سروسامان بدهم. اگر بخواهی آن ها را به تو نشان خواهم داد.»

آنتونی خندید و گفت: «بفرما مامان. همین کار را بکن. اصل مسأله ای نیست که وقت و بی وقت خودت را اسیر آن مرد کنی.»

مت با صدایی آرام و صمیمی گفت: «فقط کمی دیگر. بیا عشقم. کمی صبر داشته باش. خب؟» احساس کرد با این حرف ها لورا نرم تر شده است…

کتاب موسیقی شب
نویسنده : جوجو مویز
مترجم : طیبه احمدی
انتشارات مجید
۲۸۸ صفحه

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.