کتاب نسیمی که بر ستاره‌ای وزید، نوشته جونگ میونگ لی

«نسیمی که بر ستاره‌ای وزید» رمانی است پرکشش و شاعرانه. و سرشار از وقایعی که نشان می‌دهند شاید امید و آزادی در محاق بروند اما هرگز خاموش نمی‌شوند و چون رویش سبزه‌ای در دل سنگ، راهشان را می‌جویند. جونگ میونگ لی نویسنده اهل کره جنوبی است که رمان‌هایش، ازجمله نسیمی که بر ستاره‌ای وزید، با استقبال شگفت‌انگیزی مواجه شده‌اند و بر اساس برخی از آن‌ها سریال ساخته شده است. رمانی در ستایش شعر و ادبیات، با پیچش‌های غیرمنتظره بی‌شمار.


کتاب نسیمی که بر ستاره‌ای وزید
نویسنده: جونگ میونگ لی
مترجم: مژگان رنجبر
نشر نون
۳۶۰ صفحه

چیزهایی که مدت ها پیش پایان یافتند همچون کرم شب تاب سوسو می زنند شاید زندگی هدفی نداشته باشد، اما مرگ نیاز به وضوح و شفافیت دارد نه به خاطر اثبات وقوع مرگ، بلکه به خاطر آنان که جان به در می برند. این درس، که در زمستان گذشته آموختمش، از من کسی را ساخت که اکنون هستم. جنگ همچون توفان شن بر من تازیانه زده بود. به نحوی، حتی هنگامی که به تدریج تحلیل می رفتم و فرسوده می شدم، رشد نیز می یافتم، اندک اندک. شاید به فردی به خاطر بلوغ یافتنش شادباش بگویند، زیرا بدن نیرومندتر می شود و فرد تجربه می اندوزد؛ اما من برای رسیدن به اینجا بسیار از دست داده ام. اکنون نمی توانم بازگردم به آن کسی که پیش تر بودم؛ آن گاه که از سنگدلی دنیا و شرارت میانمان، و یا قدرت فطری موجود در یک خط نوشته، بی خبر بودم.


خرید کتاب از نزدیک‌ترین کتاب فروشی شهر

جنگ در ۱۵ آگوست ۱۹۴۵ پایان یافت. زندانیان آزاد شدند، اما من هنوز اینجا هستم. تنها چیزی که تغییر یافته این است که اکنون من پشت میله ها هستم و یونیفرم قهوه ای رنگ زندانبانی ام با جامۂ قرمزرنگ زندانیان جابه جا شده است. اعداد تیره رنگ به وضوح روی سینه ام حک شده اند: D۲۹۷۴۵. به تمامی درک نمی کنم که چرا اینجا هستم.

طی جنگ، به عنوان سرباز – زندانبان در زندان فوکوئوکا استقرار یافتم. حالا آمریکایی ها مرا به عنوان جنایتکار جنگی دون پایه رده بندی کرده اند. درست در همان سلولی که پاسداری اش را می کردم زندانی شده ام، در این زندان بسیار بزرگ ساخته شده از دیوارهای بلند آجری، سیم خاردارهای تیز، میله های ضخیم و اتاق های آجری که هزاران زندگی را بلعیدند.

نور رنگ پریده خورشید بر کف چوبی تیره می افتد که زمانی نه چندان دور غرق در خون و چرک بود. با یک انگشت کلماتی را شتابان برلکه نور چهارگوش می نویسم، همان طور که بر کاغذ می نوشتم. عضلاتم محکم، پوستم نرم و خونم قرمز است، اما چشم هایم درنده خویی های بسیاری دیده اند. من تنها بیست سال دارم.

ارتش آمریکا مرا به بدرفتاری با زندانیان متهم کرده است. به گمانم اتهامی معقول است؛ حتی خودم هم نمی گفتم که بی گناهم. من با زندانیان بدرفتاری کرده ام، گاهی به عمد، و در اوقات دیگر بی آنکه حتی متوجه باشم. من بر سرشان فریاد کشیده ام و ضرب و شتمشان کرده ام. باید مسئولیتش را بپذیرم. اما با این حال به خاطر موضوعی دیگر گناهکارترم: جنایت انجام ندادن هیچ کاری. من مانع مرگ های غیرضروری مردمان بی گناه نشدم. من در رویارویی با جنون ساکت بودم. من گوش هایم را در برابر فریاد بی گناهان بستم.

داستانی که می خواهم تعریف کنم راجع به من نیست؛ درباره تباهی نژاد بشر به دست جنگ است. این داستان هم راجع به مردمانی است که عاری از انسانیت بودند و هم درباره ناب ترین آن ها. و راجع به ستاره درخشانی است که ۱۰۰۰۰ سال پیش جهان تاریک ما را درنوردید. به راستی نمی دانم که این داستان از کجا شروع خواهد شد و چگونه پایان خواهد یافت، و یا اینکه آیا حتی می توانم آن را به پایان برسانم یا نه. اما همه اش را خواهم نوشت. داستان من راجع به دو نفر است که در زندان فوکوئوکا یکدیگر را دیدند. در سلول باریکم زندگی شان را پشت دیوارهای بلند و محکم، در حیاط زندان غرق در نور خورشید، و در زیر سایه سپیدارهای بلند به یاد می آورم. یک زندانی و یک زندانبان؛ یک شاعر و یک سانسورچی.


به عنوان غریبه ای آمدم و به عنوان غریبه ای هم می روم زنگ دنگ و دنگ به صدا درآمد و هوای سپیده دم را شکافت. چه اتفاقی افتاده بود؟ آیا کسی از زندان فرار کرده بود؟

روی بستر سفت و سخت اتاق نگهبانی از جا پریدم. بیرون هوا هنوز تاریک بود. بند چکمه هایم را در حالی محکم کردم که نور در راهروی دراز سوسو می زد.

صدایی اضطراری از بلندگوهای خش دار طنین افکند.«تمامی زندانبانان! به سلول های خود مراجعه و حضوروغیاب کنید. هر چیز غیرطبیعی را فورا گزارش کنید. زندانبان در حال گشت در بند سه! دم ورودی راهروی اصلی در حالت آماده باش بایست!»

دو زندانبان برای گشت های شبانه ای آماده می شدند که درست رأس ساعت ده شب آغاز می شد. یک ساعت و پنجاه دقیقه برای کنترل هر سلول در هر دو سمت راهروی دراز و بررسی قفل ها زمان می برد. زمان تعویض شیفت در نیمه شب ساعت دو و ساعت چهار صبح بود. سوگی پاما دزان، کسی که من با او کار می کردم، کهنه سربازی که بیش از چهل سال سن داشت، پس از اینکه من از گشت زنی ساعت دوی صبح به اتاق نگهبانی برگشتم، روی تخت نشسته بود و داشت گترهایش را سفت می کرد. او که چماقش را به کفلش بسته بود بی هیچ حرفی اتاق را ترک کرد. هنگامی که درون تاریکی ناپدید می شد، پشتش تار و مبهم به نظر می رسید، همچون اشباح. پلک هایم، سنگین از خستگی، مرا به درون مرداب سیاه خواب کشیده بودند – خوابی که اکنون خرد و تکه تکه شده بود.

چشم هایم را به زحمت باز کردم و به سرعت در راهروی اصلی که به دفاتر زندانبانی منتهی می شد دویدم. سگ های بزرگ داشتند در تاریکی فراسوی دیوارهای آجری قرمزرنگ پارس می کردند. نورافکن برج دیده بانی همچون تیغه تیزی شب را می شکافت. فریادهای اضطراری زندانبانان در بیرون به گوشم می رسید. زندانیان هر دو سمت راهروی باریک از میان میله های سلول هایشان بیرون را نگاه می کردند، با چشم های قی کرده آکنده از دلخوری و رنجش. زندانبانان درها را به تندی باز می کردند تا حضور و غیاب کنند. صداهایی که شماره زندانیان را فریاد می زدند و پاسخ زندانیان، همراه با زنگ خطر، به چرخش در می آمد. من می دویدم، وتپ وتپ چکمه های خودم تعقیبم می کرد. در راهروی اصلی بند سه از حرکت ایستادم. آنچه دیدم سبب شد بخواهم به درون یک رؤیا بگریزم. بدتر از کابوس بود. خون سیاه مایل به قرمز بر راهروی اصلی پاشیده بود و طرحی چون انفجار شعاعی شکل خورشید به وجود آورده بود. خون هنوز هم از نرده های طبقه دوم فرو می ریخت. جسد از طنابی که دور یک تیر افقی در سقف بسته شده بود برهنه دار زده شده بود. بازوهایش در دو سمت بدنش باز و به نرده ها بسته بود. خون از سمت چپ قفسه سینه پایین شکم و رانش می چکید، و لحظه ای، پیش از آنکه روی زمین بیفتد، روی انگشت بزرگ پایش آویخته می ماند. سرش رو به پایین خم بود. او به من خیره شده بود. سوگی پاما دزان.

موهای تنم راست شد. مرگ چیزی بود که هرگز به آن فکر نکرده بودم؛ مرگ موضوعی مناسب برای فردی نوزده ساله نبود. یونیفرم به تن داشتم، اما هنوز پسربچه بودم. چندین بار صدایم را خفه و چشم های مرطوبم را پاک کردم. سایر زندانبانان در بهت و گیجی در اطراف پرسه می زدند و نمی توانستند تصمیم بگیرند که جسد را آویزان در راهروی اصلی رها کنند یا آن را پایین بیاورند. من باز به او نزدیک شدم و چراغ قوه ام را بر چهره اش تاباندم. لب هایش را دوخته بودند. هفت بخیه مرتب و ظریف از سمت پایین لب رو به بالا می رفت و برمی گشت. خودم را واداشتم زانوهای لرزانم را محکم کنم.

سرزندانبان مائه دا(۳) از راه رسید و چهره اش رنگ باخت. با لکنت فرمانی فوری را بر زبان آورد: «جسد را پایین بیاورید، بپوشانید و به درمانگاه ببریدش.»

چند زندانبان به طبقه دوم دویدند تا گره را باز و جسد را به آهستگی روی زمین راحت و خلاص کنند. دو نفر دیگر برانکار آوردند و با جسد به سرعت ناپدید شدند.

مائه دا در حالی که به اطراف نگاه می کرد پرسید:«گشت جانشین کیست؟»

من به نشانه خبردار ایستادم. «واتانابه یوئیچی! گشت وظیفه!» مائه دا نگاه تندوتیزی به من انداخت و بر سرم فریاد کشید. من که از بوی ترش استفراغ و نور درخشان نورافکن که تاریکی را می شکافت انباشته بودم نمی توانستم چیزی به جز صدای آژیر برج نگهبانی بیرونی و پارس سگ های نگهبان را بشنوم.

زندانبانی که در حال جست وجوی ورودی ساختمان بود دوان دوان برگشت.«طی شب، حدود نیم فوت برف باریده،

اما یک ردپا هم در هیچ کجا وجود ندارد؛ هیچ کس به ساختمان وارد و یا از آن خارج نشده است.»

تا این حدش آشکار بود. هیچ گودال آبی از برف آب شده و یا ردپای مرطوب در اطراف صحنه جنایت وجود نداشت. قاتل از کجا می آمد؟ او به کجا می رفت؟

زندانبان ارشدی بر شانه ام زد. به خودم آمدم. او دستور مائه دا را تکرار کرد که وسایل سوگی پاما را جمع و گزارش حادثه را آماده کنم. از پله ها به سمت طبقه دوم دویدم. یونیفرم او روی زمین کنار نرده پرت شده بود. سوگی یاما همیشه تمام دکمه ها را می بست. یونیفرم پوست او بود؛ بدون پونیفرم، او هیچ چیزی نبود. حالا آستین ها و پاچه ها پشت ورو و دکمه ها گم شده بودند. متوجه شدم که بر روپوش یونیفرمش هیچ بریدگی ای وجود ندارد. قاتل پیش از دار زدنش یونیفرم او را در آورده بود. در آن هنگام بوده که تیرک بلند پولادی را در قلب سوگی پاما فرو کرده بوده. شلوارش، با زانوهای فرسوده و کیس شده، با بی توجهی به گوشه ای پرت شده بود، اما هنوز هم چین و شکن های شق ورق در وسط هر پاچه تا پایین ادامه داشت. سوگی پاما جیب هایش را دوخته و بسته بود تا خاطرجمع شود که دست هایش را توی آن ها فرو نمی برد؛ این سوزن دوزی تروتمیز رمزوراز او در راه رفتن آرام و خون سردش بود…

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.