کتاب بانوی سرخ‌پوش بر زمینه‌ی خاکستری – نوشته میگل دلیبس

این کتاب روایت مردی ۴۸ ساله است که همسرش را از دست داده است و حالا تصمیم گرفته خاطرات زندگی‌اش را بنویسد. دو فرزندش به دلیل فعالیت‌های سیاسی در زندان هستند او در نوشته‌اش برای فرزندانش از غم دوری‌شان می‌نویسد از مادرشان و فداکاری‌ها و شجاعت‌هایش. این کتاب سرنوشت زنی عجیب و قدرتمند است که توانسته است مسیر زندگی همسرش و فرزندانش را تغییر دهد و از آن‌ها انسان‌های قوی‌ای بسازد.


کتاب بانوی سرخ‌پوش بر زمینه‌ی خاکستری

نویسنده: میگل دلیبس    

مترجم: احمد طاهری    

انتشارات افراز   

تعداد صفحات: ۱۱۱ صفحه


درباره نویسنده

میگل دلیبس Delibes Miguel زایده شهر بایادولید Valladolid در سال ۱۹۲۰ از برجسته ترین و پرکارترین ادبای معاصر اسپانیاست.

در طول هفت دهه نوشتن، آثار زیادی از داستان و فیلمنامه تا سفرنامه و نقد برجای گذاشته است. وی ۵۰ سال پیش و در ۲۸ سالگی اولین جایزه ادبی خود را (جایزه نادال) با کتاب «» سایه بلند سرو» بدست آورد و از آن زمان بی شک یکی از استوارترین ستونهای ادبیات و زبان اسپانیاست.

سالهای دراز رییس و یا عضو فرهنگستان سلطنتی زبان اسپانیا بوده و همزمان خلق آثار ادبی را به شیوه و سبک ویژه خویش به زیبایی ادامه داده است.

در این رهگذر تقریبا تمامی جوایز ادبی مهم اسپانیا را بدست آورده و به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران شایسته دریافت جایزه نوبل است.

با اینحال استقلال نظر و شیوه زندگی خاص وی که همواره دشت و روستا را بر شهر و جنجالهای سیاسی و اجتماعی ترجیح داده، شخصیت ویژه یی به او بخشیده و او را از حلقه های قدرت مصون نگاه داشته است.

کتاب «بانوی سرخ پوش بر زمینه خاکستری» به نوعی قابل توجه با سبک و سیاق سایر نوشته های دلیبس متفاوت است و به گفته منتقدان حال و هوای درونی این ادیب ارزنده است و نوشتاری از انسانیت و عشق در اوج پختگی ادبی نویسنده این کتاب که در سال ۱۹۹۱ میلادی به چاپ رسید، به گونه یی با استقبال روبه رو شد که در کمتر از مدت دو سال، پانزده بار تجدید چاپ شد. آثار این نویسنده به بسیاری از زبانهای درنیا ترجمه شده و در برخی از گروههای زبان اسپانیایی، کرسی دلیبس، وجود دارد.


بریده‌ای از کتاب بانوی سرخ پوش بر زمینه خاکستری

غافل از آن نیستم که پناه بردن به الکل فریبی کهنه و ناکارآمد برای فرار است، اما آیا تو راهی موثر تر برای گریز از خود می شناسی؟ یک پیمانه راه را بر خاطره می بندد و در همان زمان سنگینی مزاحم هیکل تو را به اسفنجی شناور مبدل می سازد. چیزی شبیه بدن تبدار و بظاهر بی خیال. با گذشت دوره بی خیالی، مرحله افسردگی فرا می رسد. اما گاهی برای پرهیز از آن، به فریبی دیگر چنگ می زنم: نگهداری مقدار کمی الکل در خون با این هدف که با انرژی خود مشارکت در زندگی را به آدم تحمیل کند، برای آنکه زندگی در گودالی آنگونه نگذرد که در آن بپوسی بی توجه به آنکه تویی هم وجود دارد. این شکل انرژی معمولا با شادی خود را نشان می دهد، اما مطمئنا، شادی نیست، حداکثر نوعی انرژی ضعیف و بی خاصیت است. اگر اینگونه نبود من می توانستم کار کنم. اما قریحه من، اگر هم زمانی وجود داشت، اکنون به پایان رسیده است؛ همانطوری که می بینی قادر نیستم حتی یک بوم را زیرسازی کنم و حتی نمی توانم قلم مو را در دست نگه دارم.

یک ساعت پیش وقتی رسیدی مثل هر روز، از روی نیمکت به جاده شنی مقابل نگاه می کردم. چرخش ماشین تو را از پنجره ایوان دیدم، منتظرت بودم. آلیسیا دیروز به من اطلاع داده بود. گفت: “کابوس به پایان رسیده است. آنها را آزاد کرده اند. آنا فردا به دیدن تو خواهد آمد. از طریق شیشه این پنجره زندگی خاموش دهکده را در می یابم، تلاش زن نانوا، فعالیت جالیزکاران، قار قار یکنواخت تراکتور آقای بالبینو. چوپان و بره هایش … همه آن چیزی که زندگی کنونی مرا تشکیل می دهد، بامداد هر روز در این پنجره خلاصه می شود. همه را نگاه می کنم همه را می بینم، مثل خدا. اما آن پنجره گرد نورگیر چیز دیگری است. اوست که به من نگاه می کند. با نور شدید خود بینایی را از من گرفته است. اما مادرت آن را اینگونه می خواست: وسیع و پر نور برای انکه نتوانم ناتوانیهای خود را در ظاهر به گردن کمبود امکانات اندازم. در ساخت آن، مسئله مهم، همساز کردن ورود حجم بزرگی از نور با یک خانه روستایی قرن هیجدم بود. می بایست طرحی مدرن را بدون آسیب رساندن به خانه ای روستایی در آن اجرا کند. چنین کاری برای او مناسب بود چرا که از جمله ویژگیهای مادرت دقت عمل در زمینه بازسازی منازلی قدیمی بدون خرابکاری در اطراف و صدمه زدن به ساختار ناب سنگ و چوب بود.

چند سال پیش دل بسته این خانه قدیمی دویست ساله شد. اندوهگین، خرابی و ویرانی روزافزون آن را مشاهده می کرد. صاحب آن را نمی شناخت اما یک روز شخصی به او اطلاع داد که آخرین ساکن آن یک جنگلبان کارمند وزارت کشاورزی بوده است، این خبر او را ناخشنود کرد. دستگاههای رسمی او را می ترساند. ترجیح می داد با اشخاص حقیقی برخورد داشته باشد. کاغذ بازی از سرعت عمل او می کاست، مطمئنا این خانه آنقدر او را جذب کرده بود که هر بار که با هم قدم می زدیم، مقابل آن می ایستاد و ساختار اصیل آن را تجزیه و تحلیل می کرد: ساختاری بدون آجر و یا سیمان، اسکلت چوبی که قطعات سنگی را تحمل می کرد، بالکن آهنی، پنجره های رو به شمال با دریچه های کوچکتر متحرک. یک روز عصر از شکاف در پشتی وارد آن شد و از استحکام ساختمان به حیرت فرو رفت: حمال چوبی، سر ستونها، درهای اوروسی محکم، کف پوش الواری که هنگام راه رفتن از آن صدای ناله بلند می شد. هنگام خروج از آن گفت:چاره ای ندارم به جز اینکه به وزارتخانه بروم”. خوشبین به نظر می آمد. روز بعد تنها به مادرید رفت. خوشش نمی آمد هیچ کس را در ماجراجویهایش دخالت دهد؛ اینگونه امور را با روشهای ویژه خود حل می کرد. به این ترتیب من با خواهر و برادرت در خانه ماندم. خیلی خوشبین بازگشت. گفت کارگاهی را که آرزو داشتی به دست خواهی آورد. از او سوال کردم آیا خانه را خریده بود. اما او با حرکت سر جواب منفی داد. اغلب با شوخی و مخفی کاریهای بامزه جوابهای خود را پنهان می کرد. دوست می داشت، دیگران را شگفت زده کند و یا خود با شگفتی رو به رو شود. گفت:ساختمانهای رسمی به فروش نمی رسند. همانطور به او نگاه می کردم؛ جواب مناسبی بنظر نمی رسید. او اضافه کرد که مانند سایر ملکهای دولتی به حراج گذاشته یا تعویض می شود. من با تعجب لبخند او را تعقیب می کردم. همیشه تصمیمهای او را، اینکه به خوبی می دانست چه چیز را می خواهد و شیوه هایی را که برای مقابله با مشکلات در پیش می گرفت، تحسین می کردم. گاهی، مثل همین مورد، از کاغذبازی و کارهای اداری بیزار بود. انگار هنوز او را می بینم: بر روی سقف زیرزمین نشسته، سر مشکی او را می بینم که مانند تاج بر روی گردن لاغر و بسیار شکننده و استوارش قرار دارد. با تقلید صدای یک دلال معاملات ملکی گفت تصمیم گرفتم راه تعویض را پیگیری کنم: یک مرتع در بیارکاریو” خواهم خرید و آن را با خانه جنگلبانی عوض خواهم کرد. و همان کار را کرد. یک مرتع بزرگ و کافی برای نگهداری یک دو جین گاو، خرید و آن را با خانه تعویض کرد. برای او آغاز کار به معنی به پایان رساندن آن بود، تنها باید شروع می کرد. حالا ایمن سازی، مرمت و بازسازی مبلمان آن را باید انجام می داد. برای مدتی سرگرمی داشت.

دو هفته بعد، در راه بازگشت از مادرید تو و لئو را دستگیر کردند. هنوز چهره آن دو، نگاه وحشت زده آلیسیا و احتیاط مادرت را که بر روی تختخواب من خم شده بودند، می بینم. با اشاره به من می گفتند که پنبه ها را از گوشهایم درآورم. مقاومت می کردم. گفتم از چیزی که می خواهید به من بگویید می ترسم. احساس وحشت داشتم: همیشه از اخبار نیمه شب ترس داشتم، هنوز چهره آن دو را که مرا به تعجیل وا می داشت، چراغ روشن بالای سرم و صفحه شیشه ای آبی را بیاد می آورم. به آنها التماس کردم: آرام، آرام به من بگویید”. مادرت روی صندلی نشست و سپس پنبه ها را از گوشم درآوردم. صدایش آرام بود: ” آنا و لئو را دستگیر کردند. وحشت من از چنین ضربه غیرمنتظره ای بود، این موضوع به نظرم پایان ماجرا نبود. هر روز تعدادی از دانشگاهیان را دستگیر می کردند و می دانستم که شما مدتی است وارد فعالیت های سیاسی شده اید و به ویژه اینکه لئو در جبهه انقلابی فعالیت می کند. او اضافه کرد “ به گفته نیکلاس، لئو را به هنگام پارک اتومبیلش در دانشگاه دستگیر کردند. اتومبیل پر از اعلامیه های گروه مخالف ۱۰۰۱ بوده است”.

آنا را اندکی بعد، در آزمایشگاه بازداشت کردند. بالاخره توانستم روی تخت بنشینم. موفق شدم اندیشه هایم برتری یابم. با اینحال قادر نبودم جنبه های مختلف مسئله را در نظر آورم. ناخودآگاه واکنش نشان دادم و از وضعیت بچه سووال کردم. با نیکلاس و دوستانش در آپارتمان خیابان سان خولیوبود. بلافاصله مغزم آغاز به فعالیت کرد. گفتم سریع حرکت کنیم.

باید مانع از آن شویم که آنان را شکنجه کنند. نسبت به این موضوع وسواس داشتم. حین لباس پوشیدن من، علیرغم اینکه ساعت چهار صبح بود، مادرت مکرر با تلفن صحبت می کرد.

ایندالسیو بیکونیا، پسر عمویش از فالانژهای قدیمی گارد، ماریانو گاخاته سرهنگ، برادر خوستو گاخاته وکیل دولت و دادستان آلونسوکانو از آشنایان قدیمی را بیدار کرد. همه آنها بطور طبیعی با تلفن او برخورد کردند. این یکی دیگر از ارزشهای مادرت بود، قادر بود وارد خانه غربیه ای شود و حتی دیگران را بدون ایجاد دلخوری از خواب بیدار کند، شاید به این دلیل که همه در عمق به او چیزی مدیون بودند.

هفته پیش در مراسم تشکیل موسسه هنرهای زیبا، ابلیو استفانیا، در سخنرانی خود جملاتی را به مادرت اختصاص داد، گفت “یک زن که فقط با حضور خود از بار اندوه زندگی می کاست”. یک قضاوت دقیق. اغلب از خود می پرسیدم او از کجا چنین درایتی برای همزیستی، نظرهای عمیق و بکر، ذائقه ظریف و آن احساسات را خلق می کرد. گذشتگان او مردمی ساده، مهاجرین روستایی، با افکاری سطحی بودند. بنابراین از چه کسی یاد گرفته بود که یک شاخه رز در یک گلدان می تواند زیباتر از یک دسته رز باشد یا اینکه زیبایی می تواند در یک ساعت قدیمی بر روی دیواری بهم ریخته و پر از کتاب نهفته باشد؟ قضاوت استفانیا کاملا دقیق بود، حضور او بار اندوه زندگی را می کاست. گاهی، حتی فقط صدای او کافی بود. به

همین دلیل بیکونیا، کاخاته و آلونسو کانو هیچکدام از اینکه آنها را بی موقع از خواب بیدار کرده بود، ناراخت نشدند.

آنچه که نیکلاس را از کوره به در می کند، اینست که آنها را شکنجه کنند. این جمله او را که با تلفن صحبت می کرد همانند یک ملودی مکرر می شنیدم. پس از آن، وقتی که برای سوار شدن ماشین از پله ها پایین می رفتیم، در آن سکوت نیمه شب، گفت که سرهنگ کاخاته مطلبی غیرعادی به او گفته بود و آن اینکه وضعیت سازمان پلیس به گونه ای است که حتی

یک فرمانده بلندپایه نمی تواند از اقدام انفرادی یک نیرو جلوگیری کند. تا این حد اعتماد به او مرا شگفت زده کرد. تاکنون به این حد توانایی مادرت در زیر زبان کشیدن دیگران پی نبرده بود.

برای مدت ده روز برای نگهداری دخترت در خانه شما ماندیم. از اولین روز مادربزرگش او را به مهد کودک فرستاد، بعد از ظهر زمانی که او مشغول مرتب کردن خانه بود، من به دنبال بچه رفتم. همه بچه ها به نظر من شبیه یکدیگر بودند، می ترسیدم که نتوانم او را از بقیه تمیز دهم، اما همانطوریکه مشغول نگاه کردن به کالسکه ها بودم، یک دختر کوچولو با کلاه منگوله دار قرمزش به من لبخند زد. توجه می کنی؟ او بود. لبخندش را بلافاصله شناختم به هر حال رازی در آن ماجرا بود. چگونه ممکن است یک بچه چند ماهه بتواند پدربزرگش را که به زحمت او را دو بار دیده بود تشخیص دهد.

نیکلاس و دوستانش در سان خولیو هر روز بعد از ظهر اخبار جدید را به ما می دادند. تو تمام شب را به بازپرسی در بازداشتگاه مدیریت کل امنیت. همزمان با آن لئو در سلولی شب را سپری کرده بود که در آن هق هق گریه زنی را پخش می کرد، با این قصد که او باور کند که صدای گریه توست و او را به حرف آورند. رذالت را می بینی؟ محبوبیتی که گروه ۱۰۰۱ در حال

کسب کردن بود زنگ خطر را برای آنها به صدا در می آورد، می ترسیدند خیابانها از دست آنها خارج شود. به همین دلیل، وحشتم از شکنجه شما به حدی شدید شده بود که قدرت تحرک از من سلب می شد. او همچنان فعال بود. خانه را از کاغذهای مسئله دار پاکسازی کرد، به شکلی که وقتی بعد از ظهر پلیس مراجعه کرد هیچ چیز به دست نیاورد. تنها یک ماشین نگارش و یک تفنگ شکاری، با مجوز قانونی، که آن را بردند. این، کل غنیمت آنان بود.

صبح روز بعد مادرت برنامه دیداری را که با دادستان الونسو کانو برنامه ریزی کرد. آنگونه که برایم تعریف کرد، کانو رو راست اما محتاطانه برخورد کرده بود. برای او عذاب آور بود که کسی بپذیرد که ماموران ارتش سیگار خود را روی پوست بازداشت شدگان خاموش کنند و به این ترتیب آنا را به حرف آورند. مادرت گفت که کانو نه آن را باور داشت و نه می خواست انکار کند، به هر حال بسیار بی انصافی بود که همه شواهد را کسی بتواند تکذیب کند. به دادستان گفته بود که روز مجبور خواهیم بود، داستانهایی را از این جریانها برای دیگران تعریف کنیم. او را در میان زمین و هوا رها کرده بود، برای اینکه می دانست که کانو بسیار مذهبی است و اشاره تلویحی به قضاوتی غیرقابل اجتناب که به وضح می توانست یادآور قضاوت

آخروی باشد، او را تحت فشار درونی قرار می داد و همانگونه شد. به او قول داد که با تسریع در مراحل قانونی، شما را بدون معطلی به زندان انتقال دهند. آنجا سلامت شما ضمانت بیشتری داشت.

مادرت همواره اعتقاد را در درون خود زنده نگاه داشت. قبل از اینکه او را عمل جراحی کنند، اعتراف کرد و وظایف مذهبی خود را انجام داد. ایمان او ساده اما محکم بود. هیچگاه اساس آن را بر اعتقادات صوفیانه بنیان نهاد و مسایل پیچیده الهیات را دنبال نکرد. زنی متعصب نبود اما همیشه به اصول پایبند بود: علاقه نشان می داد و می توانست موقعیت دیگران را به

خوبی درک کند. مسیحی بود و به اسرار مذهبی احترام می گذاشت. همان اوایل که با یکدیگر آشنا شدیم برایم تعریف کرد که در آستانه مراسم تکلیف خود همه برای او از عیسی صحبت می کردند؛ پدر، مادر، عمه و عموها و راهبه های مدرسه اش فقط در مورد عیسی حرف می زدند. به او می گفتند که برای رسیدن به عیسی باید خوب باشد اما به جای آن خواهر ماریانا از مسیح صحبت می کرد”: مسیح بچه هایی مطیع را دوست دارد. اگر مسیح از تو دروغی بشنود خشمگین می شود. به من می گفت که به این ترتیب خدا را از طریق عیسی می شناسد. بعدها، نه گذر زندگی و نه مطالعات هیچکدام این نگرش او را تغییر ندادند.

مسیح برای او زیربنای اصلی بود. بویژه مسیحی که خطابه کوهستان را ایراد کرده بود. ایمان او ساده، بر محور انسانیت و مسیحت او بی پیرایه و به دور از پیچیدگیها بود. مادرت هنگامی که نه ساله بود به مشکلی در مورد یک پارچگی مسیح در هر ذره نان فطیر برخورد کرد که خود به روشنی بیانگر حساسیت روح اوست. به این شکل که برای اولین بار که کشیش مدرسه نان فطیر را به چهار قسمت تقسیم کرد تا به چهار تن از همشاگردیانش بخوراند او به گریه افتاد با این تصور که که کشیش توماس، مسیح را تکه تکه و برای خوشایند دوستانش او را به چهار پاره تقسیم کرده است. از آن روز به بعد هر گاه کشیش یک نان فطیر را تقسیم می کرد او از صف خارج می شد و به نیمکت خود باز می گشت و از خوردن نان فطیر خودداری می نمود. یک روز خواهر ماریانی سعی کرد او را راضی به خوردن نان فطیر (شرکت در مراسم) کند. او تاکید کرد که می خواست پذیرای عیسی به طور کامل باشد نه بخشی از آن و راهبه برای او این چنین توضیح داد که عیسی به طور کامل و حقیقتی در هر قسمت کوچکی از نان فطیر حضور دارد. حتی او ذراتی که بعد از یک مراسم عمومی مذهبی ته ظرف مخصوص باقی می ماند. مادرت احساس ابهام می کرد و تنها برای یک بار در طول زندگیش به خاطر یک موضوع الهی (مذهبی) نا آرام شده بود.

خواهر ماریانا برای توجیه خود مثال گفت هیچگاه وارد اتاقک بازی آینه شده ای؟ مثل همین است. به همان شیوه که تصویر تو در هر آینه به طور کامل منعکس می شود، عیسی نیز در هر قسمت نان مقدس حضور دارد. این موضوع برای مادرت به منزله نشانی از قدرت عیسی بود با این تاویل که: عیسی خود را تکثیر می کرد دقیقا مثل همان روزی که نانها و ماهیها را تکثیر کرد. با این حال دنیای خیال او حساس تر از این بود. در مراسم عشای ربانی روز الهه مدرسه، یک نان مقدس کنار میز مراسم به زمین افتاد، کشیش مراسم را قطع کرد نان را از روی زمین برداشت و خورد. سپس پارچه مرطوبی را در محل افتادن نان پهن کرد و مراسم را ادامه داد. اما او، از داخل صف، چشم از آن پارچه کنار میز برنداشت. در این فکر بود که آیا کشیش با آن پارچه چه خواهد کرد؟ آیا آن را خواهد شست و در سوراخ آبی فرو خواهد کرد؟ او خدا را در آنجا می دید و می اندیشید که آیا قصد دارند عیسی را در یک راه آب غرق کنند؟ در هر کدام از ریز ترین ذرات نان که به پارچه مرطوب می چسبید عیسی کامل و حقیقی وجود داشت. فریاد زد ” نه ” و بیهوش شد. راهبه ها او را بلند کردند و به درمانگاه بردند، پانزده روز بعد، ناآرامی وجدان او، که نشانه بحران وخیمی بود، بدون آنکه اثری باقی بگذارد، ناپدید شد. برخلاف آنچه به نظر می رسید آن مسئله یک بحران عصبی نبود بلکه نمایانگر تصوری زنده و احساسی ظریف بود. او متعادل و در عین حال متفاوت از دیگران بود؛ دقیقا همان خون تازه ای که رگهای من نیاز داشت.

ماجرای رها کردن عیسی در راه آب نه آرامش او را بر هم زد و نه کوچکترنی اثری بر ایمان او گذاشت. در زندگی او همواره جای پای مذهب مشخص بود. اکنون به یاد می آورم در سال ۱۹۶۴ وقتی دوره (واحدهای نقاشی ولاسکز را در دانشگاه واشنگتن تدریس می کردم، گاهی خانم توکر tuker که در خانه اش زندگی می کردیم مادرت را برای اعتراف به کلیسا می برد. اولین بار که به کلیسا رفت شگفت زده از او پرسیدم: تو که انگلیسی نمیدانی چه می توانی به کشیش بگویی؟ او می خندید. در چشمانش جرقه ها می درخشیدند و می گفت: زمانی که در جستجوی بخشش او باشی حرف اضافی هم می آوری۔ اگر من به اعترافخانه می روم به این دلیل است که احساس ندامت می کنم، من از گناهان خود پشیمان هستم”. دلایل او کافی بود. به علاوه ناآشنایی کامل او با زبان واقعیت ندارد، با لکنت، کلماتی می گفت. در هر نقطه دنیا، برای او چند روز کافی بود که بتواند مطالب را بفهمد. قدرت شنوایی او بالاتر از حد عادی بود. اغلب وقتی فیلمی را می دید صبح روز بعد وقتی که به کارگاه می آمد، موسیقی متن فیلم را زمزمه می کرد. مثل یک ضبط صوت بود.

یک بار که به سینما رفتیم سعی کردم او را آزمایشی تازه کنم. بلافاصله پس از خروج از او خواستم موسیقی متن را تکرار کند، گفت: اینگونه نمی شود، نخست باید که خواب آن را ببینم. باید خواب آن را می دید. ملتفت هستی؟ روز بعد، به محض بیدار شدن، موسیقی متن فیلم بر لبان او جاری می شد. قدرت شنوایی او بی مانند بود. امان از نظریه های او می گفت: شنوایی خوب در زمینه های گوناگون، اثرات غیرقابل انکار دارد و در فراگیری زبان، پایکوبی و حتی لنگان راه رفتن نمی تواند آن را نایده انگاشت. حالت طبیعی او در در نخستین روزهای اولین سفرمان به آلمان، هنگام خروج از خانه برای خرید، شگفت آور بود. در واشنگتن، فقط پنج روز بعد از وارد شدن به شهر، در اتوبوس با سیاهانی که از صحبت پرهیز می کردند وارد گفتگو می شد. در پاریس، در جشن خانه مادام لابورتاد، دوست گارسیا الویرا، به میان جمع رفت، جریانی تعریف کرد و سرانجام کاستانیولا ” نواخت. ظرفیت او مرا که رفتاری برخلاف او داشتم، شیفته می کرد. در یخبندان زمستان ۱۹۷۱ پای من شکسته بود، و برای حرکت آنقدر حواس خود را بر عصاها متمرکز می کردم که به جای راه رفتن، می جهیدم. می خندید و می گفت: اگر از لنگان راه رفتن یک مسئله پیچیده ذهنی بسازی، پای دیگرت را هم خواهی شکست! به عقیده او لنگان راه رفتن موزون نیز بستگی به شنوایی داشت. شنوایی خود او حساس و موزون بود بطوری که، گاهی می توانست نکته ای را قبل از بیان، دریافت کند. در مواقع زیادی، به هنگام جوانی جدول “ دامرا “مجله “ لاکودورنیس ” را تنها با تصور یک متن خیالی، بدون کمک گرفتن از ویرگول نقطه و سیلاب بندی حل می کرد. برخلاف روال عادی، مسیر حل دامرا را طی می کرد، یعنی، واژه ها را فقط از طریق تعداد خانه های خالی دامرا پیدا می کرد. همانگونه که از طریق آهنگ موسیقی به نت ها می رسید.

زنی همانند او، به آسانی می توانست در هر فعالیتی که نیاز به تخیل، ملودی و هارمونی داشته باشد، وارد شود. اما از روز مرگی نفرت داشت و از این رو در تحصیل خود هم پایدار نبود؛ یک روز از رشته دانشگاهی خود خسته شد و آن را نیمه کاره رها کرد. یکی از دوستان، مرا هم در تصمیم او برای ترک دانشگاه مقصر دانست، اما واقعیت نداشت. کتابهای درسی او را از کودکی کسل می کرد. در این زمینه کمی بر پایه اوهام و تخیلات تصمیم می گرفت. به کتاب عشق می ورزید، اما کتابی که بدون زمینه پیشین برگزیده شده باشد. او اینگونه می فهمید که تزلزلی در کتابخوانی و یا ادامه آن، به اولین کتاب بستگی دارد. ..

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.