معرفی کتاب: پنجره‌ی مخفی، باغ مخفی، نوشته استیون کینگ

نویسنده‌ای مشهور از همسرش جدا می‌شود و برای زندگی به شهری دیگر می‌رود، روزی مردی سراغش می‌آید و او را متهم به دزدی ادبی می‌کند. این مرد طبیعی نیست و کم‌کم زندگی قهرمان داستان را به هم می‌ریزد. گویی داستان جنایی‌ای که نوشته است کم‌کم وارد زندگی حقیقی‌اش می‌شود. از این کتاب یک اقتباس سینمایی هم وجود دارد که جانی دپ در آن بازی کرده است. تعلیق و کشش داستان مانند دیگر آثار کینگ خواننده را تا انتها با خودش همراه می‌کند و در او لذت حل یک معما را به‌وجود می‌اورد.

کتاب پنجره‌ی مخفی، باغ مخفی

نویسنده: استیون کینگ    

مترجم: احسان رئیسی    

انتشارات افراز  

۲۹۰ صفحه


بخشی از کتاب پنجره‌ی مخفی، باغ مخفی

“شما داستان من رو دیدید”. مردی که در ورودی در ایستاده بود، این را گفت. “شما داستان من رو دزدیدید، و در این باره باید پاسخگو باشید. حق، حقه و انصاف، انصاف و بدون تردید باید جواب پس بدید”. مورتون رینی که تازه از یک چرت کوتاه بیدار شده بود و هنوز خود را در نیمه های راه بیداری به دنیای واقعی می دید، اصلا نمی دانست که در جواب، چه باید بگوید. حرف زدن هرگز برای وی مشکل نبود. البته زمانی که در حال کار بود، بیماریا سلامت، کاملا هوشیاریا تقریبأ خواب. او یک نویسنده بود. در صورت لزوم برای او کاری نداشت که دهان شخصیتی داستانی را با عکس العمل های تند و صریح پر کند. رینی دهانش را باز کرد، اما هیچ پاسخ تند و کوبنده ای پیدا نکرد (در واقع حتی پاسخی پیش پا افتاده هم نیافت) پس دوباره آن را بست.

پیش خودش فکر کرد: این مرد اصلا واقعی به نظر نمی رسد. بیشتر شبیه یکی از شخصیت های رمانی از ویلیام فاکنر است. البته این امر به هیچ وجه به حل شرایط کنونی وی کمکی نمی کرد، ولی بی تردید شبیه شخصیتی داستانی بود. مردی که زنگ خانه رینی را اینجا در مین غربی به صدا درآورده، حدود ۴۵ سال سن داشت. خیلی لاغر بود. چهره ای آرام و کاملا جدی داشت که خطوط عمیقی روی آن نقش بسته بود. آنها به صورت افقی در امتداد پیشانی بلندش شبیه امواجی ساده کشیده شده بودند که توسط خطوط قائم کنار لبهای نازکش قطع شده و با خطوط نازکتری به طرف کناره های چشمانش امتداد پیدا کرده بود. رینی نمی توانست رنگ موی او را تشخیص دهد. چشمانش رنگ آبی درخشانی داشت. کلاه مشکی

بزرگی که برآمدگی مستقیمی روی آن داشت، به سر گذاشته بود. قسمت زیرین لبه کلاه بالای گوش هایش را لمس می کرد. شبیه کلاه هایی بود که اعضای انجمن دوستی به سر می گذارند. کناره های صورتش هم آفتاب سوخته نبود، و طوری که مورتون میدید، احتمالا باید مثل تلی ساوالاس سری کچل زیر آن کلاه گرد خوابیده باشد.

پیراهن آبی رنگی پوشیده بود. با وجود اینکه کروات نبسته بود، پیراهن تا آخرین دکمه آن، در زیر گردن شل و ول و سرخ اصلاح شده اش بسته شده بود. انتهای پایینی پیراهن درون شلوار جین آبی رنگی پنهان شده بود، که برای او کمی گشاد به نظر می رسید. در نهایت پایین شلوارش کاملا مرتب روی کفش های کار زرد رنگی قرار گرفته بود، که به نظر ساخته شده

برای راه رفتن روی زمینی که در زیر پاهای قاطری لگدمال و پرچین و چروک شده.

وقتی دید رینی همچنان به سکوتش ادامه می دهد پرسید: “خوب”؟ “من شما رو نمیشناسم”. رینی در نهایت این پاسخ را داد. این اولین کلامی بود که از زمان برخواستن از روی کاناپه برای پاسخ دادن به زنگ در گفته بود، که البته در نظر خودش هم بی نهایت احمقانه می آمد. مرد گفت: “این رو می دانم، اصلا مهم نیست. آن چه که اهمیت داره اینه که من شما رو میشناسم، آقای رینی”. و مجددا تکرار کرد “شما داستان منو دزدیدید”. او دستانش را بالا آورد و رینی برای اولین بار دید که چیزی درون آنها قرار دارد. دستهای کاغذ بود. اما نه هر دسته کاغذی. یک نسخه دست نویس بود. با خودش گفت: بعد از این همه مدت که کار می کنم، یک نسخه دست نویس کاملا در نظرم آشنا می آید. به خصوص یک نسخه بررسی نشده.

به نظر برای این فکر کمی دیر شده بود: چقدر برام خوب شد که اسلحهای تو دستش نداشت. مورت کوچولو. واگرنه قبل از این که بفهمی مردی، روانه جهنم میشدی.

وحتی باز هم دیرتر دریافت که احتمالا با یکی از آن مردم عامی دیوانه سرو کار پیدا کرده. البته این اتفاق خیلی به تعویق افتاده بود. با وجود اینکه سه کتاب اخیرش بهترین فروش را داشتند، اولین بار بود که با یکی از اعضای آن گروه ساختگی مواجه می شد. مخلوطی از ترس و آزردگی وجودش را فرا گرفت، و همه افکارش به طرف نقطه واحدی متمرکز شد: اینکه چگونه از سریع ترین و خوشایندترین راه ممکن می تواند از شر این مردک خلاص شود.

شروع کرد”: من دست نویس کسی رو نمیخونم”.

“این یکی رو قبلا خوندی”. مرد با چهره ای حق به جانب سخن می گفت: “تو اون رو دزدیدی”. او طوری این حرف ها را بیان می کرد که انگار حقایقی انکارناپذیر را به زبان می آورد، مثل اینکه می خواست بگوید، خورشید در آسمان است و امروز یک روز خوب پاییزی است! لحظه ای فکر کرد، چه جالب، همه افکار خطرناک خیلی دیر به مغزم خطور می کند. تازه برای اولین بار متوجه شد که او در آن مکان، تنهای تنهاست. او بعد از دو ماه بد و خسته کننده که در نیویورک سپری کرده بود، اکنون در اوایل اکتبر به خانه ای در تاشمور گلن آمده بود. تازه هفته پیش آخرین مراحل طلاقش به انجام رسیده بود. خانه بزرگی بود، ولی محلی برای مسافرتهای تابستانی، و تاشمورگان روستایی تابستانی به حساب می آمد. شاید حدود ۲۰ کلبه در راستای این جاده در کنار دریاچه تاشمور وجود داشته باشد، و در جولای یا آگوست بیشتر آنها پر از آدم بودند. اما الان جولای یا آگوست نبود، اواخر اکتبر بود. فکر کرد، صدای شلیک گلوله ای که در هوا طنین انداز شده اصلا توسط کسی شنیده نمی شود. یا شاید شنیده شود، ولی شنونده ها طبیعت تصور می کنند که کسی بلدرچین یا قرقاولی شکار کرده… – فصل، فصل این کار بود.

“من میتونم به شما اطمینان بدم” “میدونم میتونی” مرد کلاه مشکی با آن صبر غیر زمینی گفت: “این رو میدونم”. پشت سر مرد، مورت ماشینی که او با آن آمده بود را مشاهده می کرد. استیشن واگن داری به نظر می رسید، که مایل های زیادی راه پیموده بود. تعداد کمی از آنها در جاده های خوب دیده می شد. همانطور که می دید پلاک ماشین متعلق به ایالت مین نبود، ولی نمی توانست تشخیص دهد که پلاک مربوط به کدام ایالت است. او این اواخر فهمیده بود که باید برای عوض کردن نمره عینکش به یک چشم پزشک مراجعه کند، حتی اواخر تابستان قبل برای انجام این کار کوچک برنامه ریزی کرده بود، که ناگهان هنری یانگ در یکی از روزهای آپریل به او تلفن کرده بود و پرسیده بود، مردی که همراه آمی در بازارچه دیده بود چه کسی است. شاید یکی از اقوام؟ – و سوءظن هایی که اوج گرفته و منجر به یک طلاق بدون دردسر سریع و آرام، ولی با ترس و لرز شده، شکل گرفته بود. طوفان لعنتی که همه وقت و انرژی او را در این چند ماه تلف کرده بود. در طول این مدت، او کارها را خوب پیش می برد، اگر فراموش نمی کرد لباس های زیرش را عوض کند، یا به تنهایی مسائل شخصی اش، مثل وقت مراجعه به چشم پزشک را رفع و رجوع نماید. اگر می خواید با کسی در مورد شکایتی که احساس می کنید دارید صحبت کنید”. مورت شروع به صحبت کرد، در حالی که خودش از لحن متکبرانه و کلمات کلیشه ای که انگار از قبل آماده شده اند و بر زبان می آورد، احساس انزجار می کرد، اما ناچار ادامه داد “میتونید با وک”.. بامپ، گربه مورت، در لانه کوچکی که در کنار خانه تعبیه شده بود، لمیده بود- باید آشغالات رو توی محفظه بسته قرار بدی، وگرنه، شب، راکون ها می آن و تور گند میزنن به همه خونه. هم اکنون پایین پریده بود و راهش را به صورت سینوسی از میان پاهای غریبه به داخل باز کرد.

نگاه چشمان آبی روشن غریبه هرگز از صورت رینی کنار نمی رفت. ما به هیچ کس دیگه ای نیاز نداریم، آقای رینی. این موضوع قطعه فقط بین من و شماست”. مورت گفت: من دوست ندارم که بهم اتهام سرقت ادبی زده بشه، البته اگر این کاریه که شما می خواهید انجام بدید”. البته در همین زمان، بخشی از مغزش به او هشدار می داد که در هنگام مواجه با افرادی از این دست باید در کمال احتیاط رفتار کرد. مثلا با آنها شوخی کرد؟ بله. اما این مرد به نظر نمی رسید که مسلح باشد و در نگاه اول، مورت حدود ۵۰ پوند از او سنگین تر به نظر می رسید. من حتی ۵ تا ۱۰ سال هم نسبت به او جوان ترم، اما آن نگاه، با خودش فکر کرد، که مرد نگاه نافذی دارد. جایی خوانده بود که یک دیوانه جدی قادر است نیروهای خارق العاده ای را احضار کند، اما نمی توانست به خود لعنت نفرستد اگر هم چنان همان جا می ایستاد و به مرد اجازه می داد به او بگوید: هی مورتون رینی تو داستان منو دزدیدی. نه بدون تکذیب کامل، اصلا قابل تحمل نیست.

مرد کلاه مشکی گفت”: سرزنشت نمی کنم که این رو نپسندی”. او با همان لحن جدی و صادقانه سخن می گفت. مورت با خودش فکر کرد، او مثل مربی که در حال تعلیم به یک عقب افتاده است، با ملایمت صحبت می کند. اما شما این کار رو انجام دادید. شما داستان منو دزدیدید”. مورت گفت: “بهتره از اینجا برید”. الان کاملا هوشیار شده بود، و دیگر اصلا احساس گیجی مفرت چند دقیقه قبل را در قبال هم چنین اهانتی نداشت. من چیزی ندارم به شما بگم”. مرد گفت: “باشه من میرم. بعد بیشتر در این مورد صحبت می کنیم”. او دسته اوراق دست نویس را جلو آورد و مورت چیزی نمانده بود آنها را بگیرد. مورت دستش را سریعا عقب کشید، قبل از آنکه میهمان ناخوانده و ناخواسته اش، آنها را به درون آن بلغزاند. شبیه این بود که احضاریهای را به کسی پیشنهاد بکنند که ماههاست خود را برای نگرفتن آن قایم می کند.

مورت گفت: “من این رو نمیگیرم”. در حالی که بخشی از ذهنش در شگفت بود که یک نفر تا چه حد می تواند موجود خرفت و ساده ای باشد: وقتی کسی چیزی را به طرف تو دراز می کند، اولین حس غریضی تو را وا می دارد که آنرا بگیری. فرقی نمی کند که چکی به مبلغ هزار دلار باشد، یا دینامیتی با فیوز روشن و در حال انفجار، غریزه در نگاه اول می گوید، بگیر.

مرد با آرامش گفت: “اصلا به نفعت نیست که با من بازی کنی آقای رینی. این مسئله باید حل و فصل بشه”. “تا اونجایی که به من مربوط می شه، حل شده”، مورت این را گفت و در را به روی آن چهره پر خطو خطوط و بی ارزش بست. فقط به مدت یک یا دو لحظه احساس ترس کرده بود، آن هم زمانی بود که با حالت گیج و سردرگم خواب و بیداری، در ابتدا به آنچه مرد گفته بود می اندیشید. بعد از آن، عصبانیت، این ترس را بلعیده بود- عصبانیت ناشی از اینکه وسط چرت شیرینش مزاحمش شده بودند، و از آن مهمتر به دلیل این حس که توسط یکی از اعضای باند افراد دیوانه مورد آزار قرار گرفته بود.

وقتی در بسته شد، ترس مجددأ وجود او را فرا گرفت. لبانش را روی هم فشرده ساخت و منتظر بود تا مرد به در بکوبد. وقتی این اتفاق نیافتاد، مطمئن شد که مرد هنوز پشت در ایستاده، مثل سنگ ساکن و مثل قبل با صبری کشنده، تا او دوباره بالإجبار دیر یا زود مجبور شود در را باز کند. بعد از چند لحظه، صدای ضربه خفیفی را شنید که همراه شد با صدای قدم های آهسته ای بر روی ایوان چوبی بیرون در. مورت وارد سرویس حمام اصلی خانه شد تا نگاهی بیاندازد. در اینجا دو پنجره بزرگ وجود داشت، یکی به طرف ماشین روی جلوی خانه و شانه کش تپه پشت آن بود، و دیگری نمایی از شیب منتهی به پهنه آبی و چشم نواز دریاچه تاشمور را به نمایش می گذاشت. هر دو پنجره رفلکس بودند، به طوری که او می توانست بیرون را ببیند، ولی هرکس میخواست داخل خانه را ببیند، چیزی جز عکس کج و معوج خود را نمی دید، مگر اینکه دماغش را به شیشه بچسباند و در خلاف انعکاس نور به داخل خیره شود.

او مرد را با پیراهن کار و شلوار جین آبی رنگش دید که به طرف استیشن قدیمی خود رفت. از این زاویه قادر بود شناسه ایالت پلاک اتومبیل را تشخیص دهد. میسیسیپی. وقتی که مرد، در طرف راننده را باز می کرد، مورت با خود اندیشید: اوه لعنتی. تفنگش توی ماشین بود. اونو با خودش نیاورده بود، چون فکر می کرد میتونه منو با دلایلش قانع کنه، حالا هر ایدهای

که درباره “قانع کردن” داره… ولی الان ورش میداره و برمی گرده. احتمالا توی داشبورده، یا شایدم زیر صندلی ولی مرد پشت فرمان ماشین نشست، و فقط مکثی به اندازه برداشتن کلاهش از روی سر و پرت کردن آن به صندلی عقب کرد. وقتی در را بست و استارت زد، مورت فکر کرد: یه چیزی با قبل در مورد اون فرق کرده. اما تا زمانی که مهمان ناخوانده عصرگاهی اش به طرف جاده حرکت کرد و در پشت پهنه بوته های انبوه گم شد متوجه نشد که این تغییر چه بود.

وقتی مرد وارد ماشینش شده بود، نسخه دست نویس دیگر درون دستانش نبود. نسخه دست نویس روی ایوان پشتی بود. تکه سنگی روی آن بود تا از پراکنده شدن برگه های آن در زیر وزش نسیمی ملایم جلوگیری شود. صدای ضربه آرامی که شنیده بود، صدای سنگی بود که مرد بر روی نسخه دست نویس گذاشته بود. مورت جلوی ورودی ایستاده بود، دستانش درون جیب شلوار خاکی رنگ بود و به دست نویس نگاه می کرد. فکر کرد زیاد هم بد نیست، ولی با این وجود نمی خواست به آن چیز لعنتی دست بزند. در هر حال مجبور می شد که این کار را انجام دهد. اصلا نمی دانست که چه مدت می خواهد اینجا بماند. یک روز، یک هفته، یک ماه و یا یک سال، همگی اکنون به یک اندازه محتمل بود. ولی نمی توانست بگذارد که آن چیز لعنتی همین طور جلوی در بنشیند. گرگ کارستیرر، سرایدارش اوایل بعداز ظهر به آنجا می آمد تا به او بگوید برای تعمیر کفپوش های چوبی ساختمان چه هزینه ای را تخمین می زند، و آن وقت، گرگ حتما تعجب می کند که آن چیز، چیست! از آن بدتر، ممکن است که فکر کند آن چیز متعلق به مورت است، و این مستلزم دادن اطلاعات بیشتری در مورد آن دستنوشته لعنتی است.

همان جا ایستاد تا زمانی که صدای موتور ماشین در زمزمه آرام و هموار عصرگاهی محو شد، سپس با احتیاط و آرام با پاهای برهنه خود وارد ایران خانه شد (ایوان الان حدود یک سال می شد که به نقاشی نیاز مبرمی داشت و کفپوش چوبی هرلحظه احتمال داشت پای مورت را بخراشد)، سنگ روی دست نویس را برداشت و نگاهی به آن انداخت. صفحه رویی، صفحه

کوچکی بود، روی آن نوشته شده بود:

پنجره مخفی، باغ مخفی اثر جان شوتر

مورت برای لحظه ای آرامش خاصی در درونش احساس کرد. هرگز اسم جان شوتر به گوشش نخورده بود و اصلا در طول زندگی اش داستان کوتاهی با نام “پنجره مخفی، باغ مخفی” را نه خوانده بود، و نه نوشته بود. دست نوشته را هنگام برگشت به درون خانه، داخل سطل آشغال آشپزخانه انداخت و دوباره روی کاناپه اتاق نشیمن خود دراز کشید، در کمتر از ۵ دقیقه دوباره به خواب فرورفته بود. | خواب آمی را دید. این اواخر زیاد می خوابید و غالبا آمی به خوابش می آمد. دیگر برایش عادی شده بود که با صدای خشک فریادهای خودش از خواب بپرد. آرزو می کرد که این وضع پایان یابد.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.