نمونه مقدمه‌های درخشانی که نجف دریابندری برای کتاب‌هایش می‌نوشت: وداع با اسلحه

کتاب وداع با اسلحه دریابندری

… و اکنون مدتی گذشته بود و من هیچ چیز مقدسی ندیده بودم و چیزهایی که پر افتخار بودند افتخاری نداشتند و قربانیان مانند گاو و گوسفند کشتارگاه شیکاگو بودند . اگر با لاشه های گوشت کاری نمی کردند جزاینکه دفنشان کنند. کلمه های بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدنشان را نداشت و سرانجام فقط اسم مکانها آبرویی داشتند… کلمات مجرد، مانند افتخار و شرف و شهامت، بامقدم، پوچ در کنار نامهای دهکده ها، شماره جاده ها شماره فوجها، و تاریخها، ننگین می نمود.

از فصل بیست و هفتم کتاب وداع با اسلحه

سرخوردگی از چیزهای مقدس و و ازدگی از کلمات مجرد، یکی از مشخصات اصلی نسل بعد از جنگ جهانی اول بود. جوانانی که با شور و شوق به جبهه جنگ رفته بودند، از آنچه مقدس و پرافتخار بود رمیدند، و آنقدر کلمات پرطمطراق وصفات عالی در گوششان فراخوانده شد که حالت آشوب به آنها دست داد. در نظر آنها کلمات مجرد و منتزع «بی آبرو» و وداع با اسلحه» که در ۱۹۲۸ منتشر شد، می کوشد جواب این سؤال را بدهد. این کتاب داستان گرفتار آمدن جوانی است به نام فردریک هنری در جنگ بیهوده ای که هیچ کس معنای آن را نمی فهمد. سربازانش با آن مخالفند، افسرانش سرخورده اند و تکلیف خود را نمی دانند، کسی از کار سردارانش سر در نمی آورد. ابتدا فرمان عقب نشینی میدهند، و آن گاه سر راه می نشینند و افسرانی را که عقب نشینی کرده اند تیر باران می کند. فردریک هرچند ظاهرا از جنگ جان بذر می برد، پیداست که جان او دیگر جان سالمی نیست.

مردی که در پایان کتاب زیر باران به هتل خود می رود، تا اعماق روح خود زخمی و خونین شده استبه نظر می رسد که فردریک هنری از آن هنگام به بعد خودرا جبت بارنز نامیده باشد

همینگوی با نوشتن خورشید همچنان می دهد» و «وداع با اسلحه رسالت خود را برای بیان حالت عاطفی نسل بعد از جنگ انجام داد. همچنین، با این دو رمان «سبک همینگوی» به وجود آمد. سبکه همینگوی به وجود آمد، اما «مکتبه همینگوی هرگز به وجود نیامد، زیرا از میان گروه کثیری که در اروپا و امریکا به تقلید او پرداختند و می توان گفت که پس از ظهور همینگوی کمتر نویسنده ای از تأثیر او بر کنار ماند – هیچ کدام راز اصلی کار همینگوی را نماما در نیافتند. در نتیجه در زمینه کار او هرگز اثری که لااقل نزدیک به کار همینگوی باشد، پدید نیامد. گروهی به نوع وقایعی که در آثار او دیده میشد چسبیدند. جنگ و مرگ و شکست و خون را موضوع کار خود ساختند، و در نتیجه به مرحله نویسندگان داستانهای پرحادثه سقوط کردند. گروهی کوشیدند انضباط عظیم نثر او را تقلید کند، و در نتیجه دچار تکلف بیان شدند. حقیقت این بود که همینگوی به معجزه ای توفیق یافته بود؛ او توانسته بود خودجوشی و خودرویی طبع را با انضباط همراه سازد.

وی در ابتدای کار خود چند صباحی شعر می گفت. از روزهای شاعری بک چیز را همیشه به یاد داشت، و آن این بود که در نثر نیز چون شعر کلمه را در جای خود و برای ایجاد اثر خاص خود به کار برد. اشتباه نشود که نثر او به هیچ وجه شاعرانه» لااقل به معنای متداول کلمه، نیست، خیالبافی و بلندپروازی شاعرانه در او دیده نمی شود. به زندگی با چشم تازه ای، چشمی که هنوز رنگها را تشخیص می دهد، می نگرد. نگاه او مانند نگاه کودکی است که نازه چشم به جهان گشوده است. بهمین جهت چیزهایی را می بیند که چشمهای پیر و خستنه از دیدن آنها ناتوانند.

همینگوی گوشی نیز شامهای تند، پوستی حساس، وذا ثقهای قوی دارد صدای لغز بدن بخ را درون سطل نقره ای که شیشه شرایی در آن نهاده اند، از پشت در اتاق هتل می شنود بوی سنگفرش مرمر کی بیمارستان را می شنود؛ با پوست خود از لباس شسته و پاکیزه لذت می برد؛ مزه شراب و بادام نمک سود و میگوی خشک را خوب احساس می کند. دنیا را از راه دو اس قوی خود می نوشد و می بلعد. می کوشد دم را دریابد، با حادثه ای شگرف به زندگی رنگ و معنی بدهد، این است که به میدانهای گاو بازی، و شکارگاههای افریقا . و میدانهای جنگ و لجههای اقیانوس کشانده می شود. هر یک از آثار او سوغات یکی از این سفرهاست.

چند مجموعه داستان کوتاه که پس از «وداع با اسلحه» از همینگوی منتشر شد، مانند «مردان بدون زنان، و «برنده سهمی ندارد» او را به عنوان شروع کننده راه تازه ای در زمینه داستانهای کوتاه معرفی کرد. در این داستانها شیوه همینگوی با استادان پیشین مانند مو پاسان، تفاوت اساسی دارد؛ بدین معنی که وی بر خلاف مو پاسان در زندگی قهرمانان خود حادثه ایجاد نمی کند. آدمهای مو پاسان برای اینکه صفات و خواص خود را بروز دهند احتیاج به طرح» یا «حادثه ای دارند. اگر این حادثه رخ ننماید، مانند آدمکهای خیمه‌شب بازی در گوشه ای بی حرکت می مانند. در داستانهای همینگوی چنین طرح با حادثه ای وجود ندارد. هر یک از داستانهای او برشی از زندگی در حال جریان است. آدمهای او ذاتا زنده ومتحرک اند، نمایش نمی دهند، بلکه زندگی می کنند. این است که برای خاطر خواننده حرف نمی زنند، بلکه سرشان به کار خودشان گرم است. خواننده باید چشم و گوش نیز داشته باشد تا از حرکات اتفاقی و حرفهای جسته گریخته آنها سر در بیاورد. برخی از داستانهای کوتاه همینگوی، مانند «بر های کلی منجارو» از جمله بهترین داستانهایی است که به زبان انگلیسی نوشته شده است.

شاید بتوان گفت که حد اعلای انضباط و قدرت نشر همینگوی را در گزارشهای دبی او از حوادث واقعی، یعنی در « مرگ در بعدازظهره و و تپه‌ای سر سبز افریقا می توان دید. در این آثار نویسنده امکان هرگونه خیال بافی و حادثه سازی را از خود سلب کرده و خود را در چهار دیوار واقعیت محض محلود ساخته است. در چنین وضع دشواری است که معمولا ناتوانبها آشکار می شود، ولی همینگوی این وضع را برای نشان دادن تواناییهای خود به کار برده است.

رمان بعدی همینگوی «داشتن و نداشتن» نام داشت، این رمان که در حقیقت یک رمان اجتماعی است، شاید برای پاسخ گفتن به کسانی نوشته شده بود که از مدتها پیش می گفتند همینگوی وجدان اجتماعی ندارد و فکر نمی کند. در این رمان سرگذشت مرد سخت جان و سخت کوشی به نام مری مورگان نقل می شود که برای در آوردن نان زن و بچه اش ناچار است خود را به هر آب و آتشی بزند. در کنار او کسانی را می بینیم که از فرط سیری و پری دچار خستگی و ملال شدهاند. این کتاب گوشه ای از کشاکش قدیمی «دارا هاو «ندار»ها را نشان می دهد و همگی نمی تواند همدردی عمیق خود را با «ندار»ها پنهان بدارد

هنگامی که در صحنه اجتماع و سیاست مسائل جدی و فوری مطرح شد، همینگوی نتوانست آرام بنشیند، زیرا هرگز به حاشیه نشینی و قضاوت کردن از بیرون گود عادت نداشت. جای او در میان گود بود. جنگ داخلی اسبانیا، و جبهه واحدی که در اروپا بر ضد فاشیزم فرانکو تشکیل شد، او را به سر شوق آورد. مردی که با اسلحه وداع کرده بود بار دیگر اسلحه بادست گرفت. اما این بار، هر چند جنگ فاجعه عظیمی در پی داشت، همینگوی هرگز احساس بهت زدگی و فریب خوردگی نکرد. زیرا این بار برخلاف گذشته میدانست که برای چه می جنگد؛ حتی با آن روشن بینی که داشت باید گفت که ناچار پایان کار را هم پیشبینی می کرد. غرض او این نبود که حتما پیروز شود، او وظیفه خود می دانست که در جنگ بر ضد فاشیزم شرکت کند. نفس شرکت در این جنگ پیروزی او بود، بنابر این هیچ چیز نمی توانست او را شکست دهد.

ناقوس برای که میزنده در چنین حالی نوشته شد. قهرمان این کتاب رابرت جردن، راه زندگی خود را یافته است. سیمای او همچنان از گذشته های تلخ و سرخوردگیهای سخت حکایت می کند، اما او دیگر انسان خوشبختی است، زیرا مشکل زندگی خود را حل کرده است، حتی مرگ خود را نیز پذیرفته است. عشق چند روزه جوشانی که رابرت جردن گرفتار آن می شود نشان می دهد که این مرد برای خودکشی به جبهه جنگ نرفته است. انسانی است که هنوز می تواند عشق بورزد، می تواند زندگی کنند، بنابراین فداکاری او ارزش واقعی دارد.

همینگوی در جنگ جهانی دوم نیز به عنوان خبرنگار جنگی شرکت داشت و گو با گاهی، از جمله در روز آزادی پاریس، پا را از حد خبر نگاری فراتر می نهاد.

ارمغان او از این جنگ « آنسوی رودخانه و در میان درختان» نام داشت که داستان عشق بازی نومیدانه سرهنگی میانه سال با دختری جوان است بسیاری از ناقدان این کتاب را نشانه سقوط همینگوی دانستند. گفتند که همگی در سراشیبهای پیری دیگر نمی تواند انضباط سخنی را که همواره به خود تحمیل می کرد، رعایت کند.

اما درست به هنگامی که دوران فعالیت و آفرینندگی همینگ وی امری پایان یافته پنداشته می شد؛ یکی از بلندترین و پاکیزه ترین آثار همینگ وی از کار در آمد. این اثر «پیرمرد و دریا» بود.

این رمان کوتاه، نشان دهنده حداعلای قدرت و انضباط همینگ وی است در باره این داستان، که گمان می کنم همه آن را کمابیش میدانند و نیازی به باز۔ گوی آن نیست، تعبیرها و تفسیرهای فراوان کرده اند. به پیرمرد و دریا و ماهی و کوسه و قلاب و قایق و دیگر عناصر این داستان، هر کدام معنایی داده اند؛ اما تفسیر خود همینگوی از همه تفسیرها ساده تر بود. او گفت که: «من کوشیده ام یک پیر مرد حقیقی ویک دریای حقیقی وبکماهی حقیقی بسازم. اگر اینها حقیقی باشند، همه جور معنایی می توانند داشته باشند ،»

پیرمرد و دریا پیش از هر چیزویش از هر چیز داستان کشاکش بک پیرمرد و یک دریا وبک ماهی حقیقی است، هر معنایی که از این داستان بر آید به واسطه حقیقی بودن این عناصر بر می آید. هرواقعینی را می توان تفسیر کرد، اما هر تفسیری از واقعیت بیشتر به تفسیر کننده مربوط می شود تا نقس واقعیت، نباید اشتباه کرد که غرض انکار ارزش معنوی با فلسفی « پیرمرد و دریا» است؛ غرض این است که توفیق همینگوی در این اثر یک توفیق هنری است. یعنی او به آفرینش شبیه ترین چیز ممکن به واقعیت توفیق یافته است، و دیگر هرچه هست از اینجاست

در این کتاب نیز مانند «ناقوس برای که میزند همان مایه «شکست پیروزمندانه» تکرار شده است. مهم نیست که در پایان کار چه کسی شکست میخورد؛ زیرا که این امر بستگی به عواملی دارد که غالبا از دایره قدرت قهرمان داستان بیرون است. مهم این است که قهرمان ما چگونه با دشواریها رو به رو می شود، و اگر شکست می خورد این شکست را چگونه تحمل می کند.

مانتیاگو، یا همان «پیر مرده در کشاکش خود با دریا و ماهی که به عنوان عناصر سرکش طبیعت در برابر او قرار می گیرند، آبروی بشر را نگاه می دارد. سانتیاگو سرانجام با دست خالی از دریا باز می گردد، ولی از آزمایش بس دشواری در برابر خود سر بلند در آمده است. این پیروزی برای هر قهرمانی کافی است.


تأثیر همینگوی در ادبیات عصر ماعظیم بوده است. اکنون می توان تاریخ ادبیات آمریکا و اروپا را به دو دوره مشخص پیش از همینگوی و پس از او تقسیم کرد. دامنه تأثبر او از حدود شیوه نثرنویسی بسی فراتر رفت. او در شیوه زیستن مردم عصر خود نیز تأثیر عمیقی کرد. البته در اینجا این نکته را باید افزود که علت عمق وشدت این تأثیر این نیز هست که همینگوی پیام آور شیوه ای از زندگی و احساسی بود که بلافاصله پس از او فرا رسید و گسترش یافت، او از نویسندگان نادری بود که روح زمان و محیط خود را دریافته بود و قهرمانان او پیشاهنگان نسل خود بودند.

نویسندگانی که در اروپا و امریکا به تقلید از همینگوی پرداختند کم نیستند. حتی در ایران مانیز که هنوز نویسندگی به صورت حرفه در نیامده است، در میان کسان انگشت شماری که به نوشتن می پردازند، لااقل یک تن تاحد شیفتگی تحت تأثیر او قرار گرفت. اما چنان که گفتیم هیچ کس فن آخر را از استاد نیاموخت.


همینگوی در زندگی، رفتار و اطوار غریبی داشت. غالبا ریش می گذاشت. تن درشت و سنگین خود را برهنه نگه می داشت. در خانه اش دهها سگ و گربه داشت. پیش از ظهر ما کار می کرد. غالبا ایستاده می نوشت. ماشین تحریرش را روی لبه بخاری می گذاشت و در آنان قدم میزد و می نوشت. نوشتن را هنگامی قطع می کرد که کار خوب پیش می رفت وطرح صحنه های بعد در نظرش مجسم می شد. بدین ترتیب روز بعد برای الهام گرفتن و راه افتادن معطل نمی ماند. خود او سختگیر ترین ناقد آثار خود بود. یکبار گفته بود که «پیر مرد و در یاه را پیش از چاپ دو پست بار خوانده است. در میان دوستانش همه جور آدم پیدا می شد؛ از پیاله فروش و شکارچی تا بازیگر و کارگردان سینما.

همینگوی از چندی به این طرف ناخوش بود. فشار خون و یماری لند داشت، طبیب خوراک و شرابش را محدود ساخته بود. این گونه زندگی برایش دشوار بود. خسته و افسرده بود. برای درمان این افسردگی جندی در بیمارستان امراض عصبی بستری بود. می گویند به کارهایی که در پیش داشت و حتی کارهایی که در گذشته کرده بود، بی اعتقاد شده بود.

صبح روز دوشنبه یازدهم تیر ماه ۱۳۴۰ ، همینگوی از خواب برخاست. ظاهرا حالش خوش بود. از پلکان خانه اش پایین رفت و تفنگ شکاری گرانبهای خود را برداشت. کسی ندانست چه گذشت. همین قدر صدای تیری شنیده شد، هنگامی که زنش سراسیمه به بالین او رسید، همینگوی راکشته یافت. لبها و جانه و قسمتی از گونه هایش سالم مانده بود، و باقی سرش از هم پاشیده بود. زنش عقیده داشت که گلوله تصادفأ در رفته است، اما این تصادف، باید تصادف نادری باشد؛ زیرا همه چیز حکایت می کرد که گلوله در دهان همینگوی خالی شده است.

نجف دریابندری

این مقدمه مقاله ای است که به هنگام مرگ همینگوی برای مجله «سخن نوشته شده و در اغاز کتاب وداع با اصلحه بازنشر شده است.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.