کتاب تاریخ اقتصاد مارکسی -جلد اول؛ ۱۹۲۹ ـ ۱۸۸۳ – نوشته : مایکل چارلزهوارد و جان ادوارد کینگ

0

در نخستین جلد از این مجموعه دو جلدی، تاریخ اقتصاد سیاسی مارکسی در فاصله میان زمان مرگ کارل مارکس در ۱۸۸۳ تا ۱۹۲۹، بررسی می شود، یعنی تا سال بحران بزرگ اقتصادی جهان سرمایه داری و سرآغاز «انقلاب از بالای استالینی؛ انقلابی که سرانجام اتحاد شوروی را به ابرقدرتی مدرن تبدیل کرد. در جلد دوم، به سرگذشت اقتصاد سیاسی مارکسی تا زمان حاضر (۱۹۸۹) پرداخته می شود.

تاریخ تفکر مارکسیسم، چنانچه با ملاک های خود مارکسیسم داوری شود، شاید بی اهمیت انگاشته شود. امروزه این مسئله در حد گسترده ای پذیرفته شده است که مارکسیسم ایده ها را روبنا می داند و عمل از نظر تاریخی معنی دار را به حوزه اقتصاد عملی محدود می کند. در چنان صورتی، توجه تاریخ اندیشه های اقتصادی باید به پی پدیدارهای تحول انسانی باشد.

البته این سخن را نباید کلا نوعی کاریکاتور مصنوعی موضع مارکسی قلمداد کرد، زیرا در تاریخ خودش مضمونی مهم بوده است. با این وصف، حتی همین روایت از ماتریالیسم تاریخی، خود مارکسیسم را مستثنا می کند، چون نقش عمل آگاهی بخش را بر عهده می گیرد تا درد زایمان دگردیسی های تاریخی را تخفیف دهد. قطعا این نظر اغلب اقتصاددانان مارکسیست در فاصله سال های ۱۸۸۳ تا ۱۹۲۹ بوده است.

در این سال ها تحول تاریخ اقتصاد سیاسی مارکسی با مسائل سیاسی عملی پیوندی ناگسستنی داشت. مارکسیست ها نظریه را، نوعی موضوع بحث دانشگاهی بی ربط نمی دانستند، بلکه آن را راهنمای عمل می پنداشتند. شمار اندکی از نظریه پردازان مورد بحث در کتاب حاضر در دانشگاهها یا نهادهای پژوهشی زمان خود کار می کردند. گذران زندگی تقریبا همه شان در مقام کارگزاران سیاسی، روزنامه نگار، سازمان دهنده حزب، معلم و فعال زیرزمینی در جنبش کارگری بود. دیدگاه های اقتصادیشان پاسخی به مسائل مشخص و در راستای یک هدف بود: کسب قدرت سیاسی سوسیالیستی. دسترسی اینان به یک مجموعه پیچیده تئوری از جمله دلیل های پیش افتادن فزاینده مارکسیسم از سایر شکل های رادیکالیسم سیاسی بود. در سه دهه آخر قرن نوزدهم، گروه های چندی در گوشه و کنار اروپا خود را مارکسیست می خواندند و ستاره مارکسیسم آشکارا رو به اوج بود. اما پیش از ۱۹۲۹، مارکسیسم منحصرا دو زبان مشخص یافت: روسی و آلمانی. فقط از دهه ۱۹۳۰ اقتصاددانان بریتانیایی، آمریکایی و ژاپنی به این دیدگاه روی آوردند و در فرانسه و ایتالیا تا دهه ۱۹۶۰ نظریه اقتصادی چشمگیری در این قلمرو پدید نیامد.

در بخش نخست این جلد (فصل های ۱ تا ۶) به آثار اقتصادی به زبان آلمانی تا پیش از ۱۹۱۴، و بخش دوم (فصل های ۷ تا ۱۳) به آثار روسی تا پیش از ۱۹۱۷ پرداخته می شود. مسائل و مشکلات پیش روی مارکسیست های روسی و آلمانی در آن برهه بسیار متفاوت بود، اما حرکت آزادانه مردم و اندیشه ها از شرق به غرب و برعکس ادامه داشت و ما هم به نکته های گوناگونی اشاره می کنیم که حاصل چنان تبادل نظری است. با پایان جنگ جهانی اول، سرشت جروبحث های دو طرف دستخوش تغییر نمایانی شد. تا پیش از آن، فقط یک مرکز سیاسی واحد به نام بین الملل دوم وجود داشت که با همه ناتوانی و شقاق درونی، در مقام کانون سوسیالیسم مارکسی عمل می کرد. اما در فاصله سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۲۰، این وحدت لرزان هم فروپاشید. دهه بعدی صحنه رقابت تلخ و آشکار بین الملل دوم با بین الملل (کمونیستی) سوم، و دخالتها در مشاجره های نظری مارکسیست های مستقل متعلق به طیفی از گروه های حاشیه ای بود. همزمان، مشکلات اقتصادی پیش روی مارکسیست های روسی در پی تسخیر قدرت دولتی از سوی آنان شکل تازه ای یافت که ما این موضوع را مستقلا در بخش سوم (فصلهای ۱۴ تا ۱۶) بررسی می کنیم.

تفاوت های مارکسیسم روسی و آلمانی، با در نظر گرفتن تاریخ این دو کشور، بسیار اساسی بود. آلمان در دهه های پیش از ۱۹۱۴ به سرعت به قدرت صنعتی پیشرفته اروپایی تبدیل می شد. حزب سوسیالیست آلمان وظیفه خود را آموزش دادن و سازماندهی پرولتاریای رو به افزایش و آماده سازی نقش آن در انقلاب سوسیالیستی می دانست، انقلابی که به باور نظریه پردازان حزب به سرعت فرا می رسید و همین امر زمینه و برنامه بحث نظری بود. مارکسیسم آلمانی بر تغییرات عمیق ساختاری متمرکز بود که با انحصار، سرمایه مالی، نظامیگری، و توسعه طلبی امپریالیسم گره خورده بود و به باور نظریه پردازان حزب، اینها همه در ذات سرمایه داری به بلوغ رسیده نهفته بود و از منظر طبیعت و میراث انقلاب اجتماعی اهمیتی سترگ داشت. همزمان، دفاع از مارکسیسم در برابر انتقادهای بورژوازی از نظریه ارزش و بهره کشی و نیز در برابر کسانی که تحولات تازه را متناقض مارکسیسم می دانستند، امری بایسته می نمود. به یک مفهوم، جسارت مدرنیته، نقطه ضعف نظریه پردازان آلمانی و اتریشی را نشان داد، زیرا دشواری های عینی پیش روی سوسیالیسم آلمانی عملا دست کم گرفته شد و با در نظر گرفتن ضعف عددی و چندپارگی طبقه کارگر، در کنار قدرت عظیم دولت آلمان، انقلاب در آن کشور فقط با حمایت گسترده خرده بورژوازی به پیروزی می رسید. چنان حمایتی هرگز به دست نیامد و چشم انداز انقلاب، با سمت گیری نظری مارکسیست های آلمانی تیره شد، چون اینان بر آن بودند که طبقات میانی بر اثر توسعه سرمایه داری از میان بروند و به همین سبب، حاضر نشدند با این طبقه های میانی کنار بیایند و چنان امری را مانع پیشرفت اقتصادی می انگاشتند. چشم انداز گزینه را تجدیدنظرطلبان ارائه کردند که خواستار اتحاد با لیبرالیسم بورژوایی بودند؛ آنان در حکومت بریتانیای زمان ادوارد، که به اصلاحات اجتماعی مهم (هرچند محدود) دست زده بود، سرشت ضد لیبرالی بورژوازی آلمان را ناچیز جلوه دادند.

اهمیت خرده بورژوازی در روسیه حتی بیش از آلمان مشهود بود. تا ۱۹۱۴، هنوز روسیه سرزمینی عمدتا کشاورزی دهقانی بود و از نظر فرهنگی، اقتصادی و سیاسی فوق العاده عقب مانده، که سرعت صنعتی شدن سرمایه داری سه دهه پیش از آن نیز تغییر چندانی در آن ایجاد نکرده بود. این شرایط اهمیتشان را در شکل بخشیدن به تئوری نشان دادند؛ چون رادیکال های روس ناچار بودند از ربط تئوری مارکسیسم در نظریه هایشان به شدت دفاع کنند. پیش از سال ۱۹۰۰، پوپولیست ها ادعا می کردند سرمایه داری روسیه به صورت مصنوعی وارد کشور شده است و سرنوشتی ندارد، مگر نابودی سریع، این دهقانانند که عاملان واقعی تغییر انقلابی اند. مارکسیست های روسی در مقابله با این نظرات ناچار بودند تحلیل مارکسیستی تحول سرمایه داری را گسترش بدهند، نه آنکه مانند مارکسیست های آلمان نگران نابودی آن باشند. در چرخش قرن بیستم، مارکسیست های روسی نظریه خود را قاطعانه جا انداختند، ضمن اینکه عملا از عقب ماندگی های روسیه کاملا آگاه بودند. در نتیجه، مسئله اساسی برای آنها انقلابی بورژوا-دموکراتیک بود که سنگ بنای پیشرفت بود و توسعه بیشتر سرمایه داری را امکان پذیر می کرد (چون بر این باور بودند که چنان پیشرفتی برای انقلاب سوسیالیستی بعدی ضروری است. نظریه اقتصادی مارکسیستی، در روسیه به خصوص به درک شکل های متفاوت تحول سرمایه داری و تحقق شرایط بسط گسترده و بادوام مناسبات بورژوایی از طریق نوع مناسبی از انقلاب توجه داشت. قدرت مهم سیاسی این نظریه در عمل اثبات شد، چون هم نیاز به حمایت دهقانان و هم شالوده جلب چنان حمایتی را نشان داد.

در عین حال، راهگشای نوعی تضاد بود، چون برای همه مارکسیست های روسی آشکار بود که بورژوازی در حکومت تزاری، حتی از بورژوازی آلمان به مراتب کمتر لیبرال و بیشتر منقاد رژیم است. اینجا بود که پرولتاریا نقش پیشگام در انقلابی را بر عهده گرفت که قرار بود خود را در چهارچوب اقدام های سازگار با نظم بورژوازی تعریف کند. سرانجام، جنگ جهانی اول این دو جریان مارکسیستی را از هم جدا کرد. اما این جدایی ویژگی خاص خود را داشت، چون عملا دو جریان در زمینه نظریه اقتصادی به هم نزدیک شده بودند. بلشویک های روسی، با قبول تحلیل اقتصادی مارکسیست های آلمانی، آن را رادیکالیزه کردند. اینان بر بنیادهایی که کائوتسکی بنا نهاده بود، تکیه کردند. هیلفردینگ و رزا لوکزامبورگ ادعا کردند سرمایه داری، به عنوان نظام جهانی، در آستانه انقلابی سوسیالیستی است. البته روس ها یگانه کسانی نبودند که چنان ایده هایی را از مارکسیست های آلمانی وام گرفتند. پس از ۱۹۱۷، در غرب چهره های پیشگام مارکسیستی در آلمان با بهره گرفتن از نظریه منشویک های روس این بحث را مطرح کردند که انقلاب اکتبر پیش از موقع روی داده و محکوم به شکست است.

این تناقضها هم بر عمل و هم بر تئوری تاثیرگذار بودند. در حالی که مارکسیست های روسی از انقلاب بورژوایی به انقلاب سوسیالیستی رفتند، در آلمان و اتریش مارکسیست ها فقط توانستند انقلاب دموکراتیک را گسترش دهند. به این ترتیب، مارکسیست های روسی که در آغاز توسعه سرمایه داری را تشویق می کردند، در نهایت به نابودی آن کمر بستند و همتایان آلمانی که در صدد در هم شکستن نظام سرمایه داری بودند برعکس، برای بقای آن نظام با بورژوازی همکاری کردند. مارکسیست های روسی با بهره گیری از نظریه آلمانی به توجیه کارهای خود پرداختند و در آلمان بسیاری از مارکسیست ها با توسل به منشویک های روسی، از آن سلاحی برای مقابله با بلشویک ها ساختند. در فاصله سالهای ۱۸۸۳ تا ۱۹۲۹، در اقتصاد مارکسی مشکلات عمیقی وجود داشت، اما نظریه های مهم نیز ارائه شد. کتاب حاضر به جای آنکه روایت یا بازسازی ساده ایده ها باشد، تاریخی انتقادی است. از نظر خودمان هم، در مواردی انتقادهای ما به ناگزیر تند می نماید. شاید این تندی را بتوان چنین تعدیل کرد که بپذیریم پروژه بلندپروازانه اقتصاددانان مارکسی هم سیاسی بود و هم فکری. بر محیط سرکش سیاسی که به ناچار در آن عمل می کردند، تاکید شده است. در یک مفهوم ناب فکری نیز مسائلی که با آنها سروکار داشتند، حاد بود. در کل، اقتصاددانان بورژوازی معاصر، مسائل را یا به کل نادیده گرفتند یا در درک و حل آن درماندند. نقد باید با چنین درکی تعدیل شود و به همان اندازه هم از انتظارها کاسته شود. کسانی که در آثار کائوتسکی، هیلفردینگ، بوخارین و لنین نوعی اقتصاد سیاسی سامان دار برای دهه ۱۹۹۰ را می جویند، نومیدی در انتظارشان است.


کتاب تاریخ اقتصاد مارکسی، جلد اول؛ ۱۹۲۹ ـ ۱۸۸۳

نویسندگان: مایکل چارلزهوارد    جان ادوارد کینگ    

مترجم: احمد تدین    

انتشارات دنیای اقتصاد


۱- میراث فکری مارکس

کارل مارکس در ۱۳ مارس ۱۸۸۳ در سن ۶۴ سالگی درگذشت، در حالی که بخش بزرگ مطالبی را که در نظر داشت در زمینه اقتصاد سیاسی بنویسد نانوشته ماند و از میان آثار نوشته شده او نیز جزء بسیار اندکی در زمان حیاتش به چاپ رسید. پس از چاپ جلد اول سرمایه در ۱۸۶۷، مارکس جسته و گریخته روی جلدهای بعدی سرمایه کار کرد و بیشتر وقت خود را صرف سایر فعالیت های فکری (موضوع بحث فصل هفتم) کرد. دست نوشته هایی که باید جلدهای دوم، سوم و چهارم را تشکیل می داد و آن طور که کسی درباره یکی دیگر از آثار مارکس گفته بود، به نقد جونده موشها» سپرده شد. با در نظر گرفتن اهمیت سیاسی محوری تحلیل اقتصادی نظام سرمایه داری، عمده تقصیرها را باید به گردن لختی و خمودگی مارکس انداخت. حتی تاثیر بیماری مداوم، موجب نمی شود مسئولیت وی را در قبال جنبش سوسیالیستی بین المللی، که خود وی الهام بخش آن بود، و از آن مهم تر در برابر دوست و همکار مادام العمرش، فریدریش انگلس، نادیده بگیریم که کار گردآوری و چاپ آنها را برعهده گرفت.

به هر صورت، در زمان حیات مارکس آثار اندکی از نوشته های اقتصادی او منتشر شد. مانیفست کمونیست (به قلم او و انگلس) یکی از اینها بود. مانیفست را به هیچ عنوان نمی توان رسالهای اقتصادی قلمداد کرد، بلکه دربرگیرنده دیدگاه مارکسی از تحول شیوه تولید سرمایه داری است. تا آن زمان، مانیفست یگانه اثر مارکس بود که در حد گسترده ای منتشر شد و در فاصله سالهای ۱۸۷۱ تا ۱۸۷۳، به شش زبان ترجمه شد و نه بار به چاپ رسید. نقد اقتصاد سیاسی مارکس در ۱۸۵۹ منتشر شد، اما در آن زمان به غفلتی کامل دچار شد و به چاپ بعدی نرسید. فقر فلسفه نیز، که در ۱۸۴۷ به زبان فرانسه به چاپ رسید، در زمان درگذشت مارکس در دسترس نبود. جلد اول سرمایه به زبان آلمانی ابتدا در ۱۸۶۷ به چاپ رسید و پنج سال بعد، چاپ دوم آن به این زبان منتشر شد. در ۱۸۷۲، ترجمه روسی آن و در فاصله سالهای ۱۸۷۲ تا ۱۸۷۵ ترجمه فرانسوی آن انتشار یافت. استقبال از سرمایه، مخصوصا در روسیه، موجب شگفتی مارکس شد. در آن کشور جنبشی پوپولیستی در کار تبلیغ و پیشبرد اقتصاد سیاسی، عمدتا برگرفته از مارکس بود (موضوع بحث فصل هفتم). پوپولیست ها سرمایه را کتاب راهنما درباره خطرات صنعتی شدن سرمایه داری می دانستند و اینکه کتاب، مسیر پرهیز و دور زدن چنان مرحله ای را مشخص می کرد. (دستگاه سانسور روسیه تزاری بر این باور بود که سرمایه دیر فهم تر از آن است که انتشارش خطری داشته باشد)

جلد اول سرمایه، همراه سه اثر دیگر، یعنی مانیفست، چکیده نظریه ارزش و ارزش اضافی، و نیز آنتی دورینگ (۱۸۷۸)، کتاب پرآوازه انگلیس درباره مفهوم ماتریالیسم تاریخی، یگانه منابع عمده اقتصاد سیاسی مارکس پیش از ۱۸۸۳ بودند. مثلا در سالهای ۱۹۰۷-۱۹۰۹، یعنی مدتها پس از انتشار جلدهای دوم و سوم سرمایه، هنوز جلد اول سرمایه متن عمده سخنرانی و درس اوتو باوئر در مدرسه کارگری حزب سوسیالیست اتریش در وین بود. در عرصه پهناورتر جنبش کارگری آنچه اغلب خوانده می شد چیزی بیش از متن خلاصه شده ای نبود که در فرانسه دوویل و مدتها بعد در بریتانیا اولینگ یا معروف ترین آنها، کائوتسکی به آلمانی تهیه کرده بودند (۲). در ۱۸۸۳، از آثار مارکس چیز اندکی در دسترس مانده بود. دانشجویان پیگیر به نوشته ها یا مکاتبات اولیه او دسترسی نداشتند. هنوز جلدهای دوم و سوم سرمایه و جلد چهارم درباره تاریخ نظریه های اقتصادی (که با نام نظریه های ارزش اضافی شناخته می شود)، دست نوشته بود و هنوز چاپ نشده بود. حتی شمار کمتری از وجود گروندریسه، اثر مهمی که از آن با عنوان چرک نویس سرمایه نام برده می شود، اطلاع داشتند. علاوه بر اینها، اهمیت گروندریسه، که سرانجام به چاپ رسید، در پیوندی بود که میان نظرات مارکس جوان و مارکس پیر برقرار کرده بود. تقریبا هیچ یک از این آثار به زبان انگلیسی نبود. حتی مانیفست که در ۱۸۵۰ جولیان هنری آن را به انگلیسی ترجمه کرده و در نشریه جمهوری سرخ به چاپ رسانیده بود، در جایی پیدا نمی شد. مارکس در بریتانیا بیشتر به سبب مقاله های افشاگرانه اش علیه سیاست خارجی لرد پالمرستون نخست وزیر، فعالیتش در اتحادیه بین المللی کارگران و کمون پاریس شهرت داشت. اطلاع از نظریه اقتصاد سیاسی او از فاصله ای دور، از طریق جنبش سوسیالیستی آلمان و نیز نوشته های انتقادی او در محافل دانشگاهی اروپای قاره ای و آمریکایی امکان پذیر بود (۳). پس جای تعجب نیست که تحول بعدی در اقتصاد سیاسی مارکس در ابتدا تلاشی عمدتا آلمانی بود یا مارکسیسم پلخانف (فصل هشتم) که از مارکسیست های آلمانی الهام گرفته بود.

خوانندگان مانیفست قبل از هرچیز تحت تاثیر این مطلب قرار می گیرند که می بینند در آن اثر، برنوعی ماهیت انقلابی بورژوازی تاکید شده است که سرتاسر جهان را در روند بی پایان سودجویی دستخوش دگردیسی می کند، اما همزمان با آن اقدام، گورکنان خود را در شکل پرولتاریا ایجاد می کند. جامعه بورژوایی مدام و با آهنگی فزاینده دوقطبی می شود و با انهدام شکل های تولیدی پیشا سرمایه داری، دهقانان و پیشه وران تولید کننده، به صف سرمایه داران می پیوندند یا اکثریت عظیم آنان کارگران مزدبگیر فاقد مالکیت می شوند. همزمان، نیاز به گسترش بی وقفه بازارها به گسترش وسیع مناسبات سرمایه داری در بازارهای جهان می انجامد و سبب می شود این مناسبات از طریق بازرگانی شدن در تمامی جنبه های زندگی انسان عمیقا رخنه کند. سرمایه داری به نحو فزاینده ای ناپایدار می شود. بحران های اقتصادی سبب می شود «شورش نیروهای مولد مدرن علیه مناسبات مالکیت»، که شرایط وجودی بورژوازی و حکومت آن است، شکل بگیرد. بحران هایی که به بیماری واگیردار اضافه تولید دامن می زند»، اما ابزارهایی که بورژوازی به کار می گیرد تا بر تلاش آنها غلبه کند، در دو جهت مخالف هم حرکت می کند. بازارهای جدید شکل می گیرند و از بازارهای پیشین بیش از پیش بهره کشی می شود. در نتیجه، «راه برای پیدایش بحران های بیشتر و مخرب تر هموار می شود». این خود بر فقر و فلاکت پرولتاریا می افزاید. مهارتها ناچیز پنداشته می شوند و کارگران خودسامانی شان را از دست میدهند و به «زائده ماشین» بدل می شوند. قیمت کار را هزینه های تولید تعیین می کند، و به همان نسبت که دلزدگی از کار افزایش می یابد، مزدها کاهش پیدا می کند. میانگین مزد کار، حداقل دستمزد می شود، یعنی مزدها به سطح وسیله امرار معاش می رسد: آن قدر که مطلقا برای سرپا ماندن کارگر در حد بخور و نمیر لازم است». با افزایش روند پرولتری شدن جامعه، عطش بی وقفه به بازارهای تازه، بحرانهای اقتصادی را بیش از هر زمان تشدید می کند و به فلاکت بیشتر طبقه کارگر می انجامد و اینها به نوشته مانیفست، شالوده های اقتصادی انقلاب پرولتری می شوند».

جلد اول سرمایه پیام محوری مانیفست را پالایش و گسترش می دهد. ابتدا تحلیل طولانی، پیچیده و آشکارا دشوار تولید کالایی می آید. سپس، نظریه ارزش اضافی مطرح می شود. گفته می شود در جامعه سرمایه داری، ارزش اضافی شکلی از ارزش است که تولیدکنندگان از کارگر می گیرند، بی آنکه در ازای آن مزدی به کارگر پرداخت کنند. مارکس درباره فرایند کار، مدت زمان کار روزانه، تقسیم کار در کارخانه، و تاثیرات ماشینی شدن تولید بحث می کند. در مورد تعیین مزدها، مارکس ضمن بازنگری نظری که در مانیفست ارائه شده بود، به جای تاکید پیشین بر حداقل فیزیکی مزدها، بیشتر به دیدگاه دیالکتیکی روی می آورد که در گروندریسه مطرح کرده بود. بنا بر این دیدگاه، نظام سرمایه داری همواره بر نیازهای کارگران می افزاید و از این راه، استانداردهای سنتی مصرف آنها را بالا می برد. اینجا مارکس علاوه بر عنصر اساسی فیزیولوژیکی مزدها، از یک عنصر متغیر سخن می گوید که به درجه تحول نیازهای انسانی بستگی دارد. به این ترتیب، مزدها از دو گرایش متضاد تاثیر می پذیرند: یکی ماشینی شدن، که نیاز به نیروی کار را کاهش می دهد و میزان مزدها را پایین می آورد؛ و دیگری گسترش نیازها که در جهت عکس اولی حرکت می کند. بنابراین، روند «فقیر شدن» به جای آنکه مطلق باشد، پدیده ای نسبی است.  مارکس سپس به گرایشی اشاره می کند که طی آن، بخش ثابت سرمایه با سرعتی بیش از بخش متغیر آن رشد می کند. این «قانون عام مطلق انباشت سرمایه» به شکل گیری سپاه ذخیره صنعتی از بیکاران منتهی می شود و به انباشت و تمرکز هرچه بیشتر سرمایه می انجامد. در بخش پایانی جلد اول سرمایه با اندکی ناهمخوانی به برداشتی از «انباشت اولیه سرمایه پیش از استقرار شیوه تولید سرمایه داری» و ارائه تصویری از مستعمرات بریتانیا، و اهمیت بنیادین کارمزدبگیری در ایجاد ارزش اضافی پرداخته می شود.

نباید درباره اهمیت جلد اول سرمایه، به عنوان مهم ترین اثر اقتصادی که مارکس در زندگی اش شاهد چاپ آن بود، به راه گزافه رفت. فقط می توان گفت این کتاب بخش ناتمام مانده پروژه بلندپروازانه او بود و کاستی های نیامده در آن کمتر از مطالب محتوای کتاب اهمیت ندارند. طبق برنامه خود مارکس، تاکید بر تولید موجب شد گردش کالاها و نیز رابطه میان تولید و گردش نادیده گرفته شود. می بینیم که به واگرایی ارزش های کار و تعادل قیمتها فقط دوبار، به کوتاهی اشاره می شود و هیچ اشاره ای به شکل گیری نرخ عام سود نمی شود و کمتر از این، حتی از تحلیل گرایش کاهش نرخ سود در بلندمدت سخنی به میان نمی آید. بحث مارکس از انباشت سرمایه پرتوان است اما خودمانی و خالی از موشکافی و ظرافتی است که در تحلیل او در جلد دوم درباره بازتولید ساده و بسط داده شده می آید. دیدگاه هایش درباره بحران های اقتصادی سرسری و یک جانبه است. هرجند مواردی از حمله به قانون سه و تحلیلی قدرتمند از رابطه میان ماشینی شدن، بیکاری، مزدهای واقعی و نرخ انباشت وجود دارد، اما اینها به نظریه ای منسجم درباره نوسان های ادواری با برداشت نظام مند از احتمال فروپاشی اقتصادی منتهی نمی شود. جلد اول سرمایه پر است از ارجاع ها به اوج گیری زودآیند سرمایه داری و سپس جایگزین شدن آن با نظام سوسیالیستی از طریق فرایند انقلاب پرولتری. اما شالوده اقتصادی نظریه مارکس درباره تاریخ سرمایه داری فقط به صورت جزئی و ناکامل پرورش داده شده است و دانشجویان اقتصاد سیاسی مارکسی در ۱۸۸۳، ضرورتا تصوراتی درباره باورهای عمده او داشته اند که با دیدگاه های خواننده امروزی متفاوت بوده است.


۲- انگلس: ویراستار و نظریه پرداز در دوره ۱۲ ساله پس از مرگ مارکس، انگلس رهبر فکری بلامنازع سوسیال دموکراسی اروپایی، مفسر اصلی آثار مارکس و قاضی دادگاه پژوهش نهایی در زمینه جروبحث های نظری بود. انگلس در آن سال ها فقط مسئولیت چاپ دست نوشته های مارکس را بر عهده نداشت، بلکه امر سترگ و شاق ویراستاری آنها نیز بر عهده او بود. همه آثار مارکس با خط آشفته و مغشوش او بود و هیچ دست نوشته ای از او در شکل تکمیل شده و آماده چاپ نبود. همزمان، روزنامه ها و نشریات مارکسیستی از انگلس مقاله می خواستند، رهبران احزاب نظر او درباره مانیفست را جویا می شدند و دیدار همتایان سوسیالیست و برادران حزبی هم بخش عمده ای از وقت انگلیس را می گرفت. او حالا دیگر در برابر مارکس نوازنده دوم فرض نمی شد و به گفته اوتو هندرسون «رهبر ارکستر» بود. انگلیس در مسئله اقتصاد سیاسی برای انجام چنان وظیفه ای آمادگی کافی نداشت. از اوایل دهه ۱۸۴۰، به طور ضمنی نوعی تقسیم کار فکری میان مارکس و انگلیس به وجود آمد. انگلس حوزه های سیاسی، نظامی و علمی را بر عهده گرفت و مارکس بر نظریه اقتصادی تمرکز کرد. وقتی به ۱۸۸۳ و مرگ مارکس میرسیم،

انگلس تا حد زیادی با موضوع اقتصاد سیاسی بیگانه است و چنان که خواهیم دید، او مسئولیت ها را نه با اشتیاق، بلکه با نوعی تسلیم و رضا پذیرفت. با در کنار هم قرار دادن مسامحه ها و دست به سر کردن های مارکس در نگارش و کم ظرفیتی انگلس در مقام اقتصاددانی سیاسی، حتی در سه دهه آخر قرن نوزدهم، اقتصاد مارکسی ناگزیر با روند کندی پیش می رفت.

خوشبختانه انگلس در آن سال ها از نظر جسمی و روانی در سلامت کامل بود. در ۱۸۸۰، وقتی ادوارد برنشتاین جوان در لندن با انگلس دیدار کرد، به شدت تحت تاثیر میزبان قرار گرفت. در آن روزها انگلس تازه شصتمین بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود و سلامت جسمی و توان ذهنی او ما را به حیرت می انداخت. این مرد بلندبالا و باریک اندام در خیابان های طولانی لندن با چنان سرعتی راه می رفت که حتی جوان ترین های ما را پشت سر می گذاشت. در راه رفتن همگام شدن ما با وی چندان کار آسانی نبود. مارکس گرچه تنها دو سال بزرگتر از انگلس بود، این تاثیر را القا می کرد که به مراتب مسن تر است.

انگلس تا اندکی پیش از مرگش از نظر سلامت چندان مشکلی نداشت. قدرت بینایی اش از همه آسیب پذیرتر بود. سال های بین ۱۸۸۳ تا ۱۸۹۵، پربارترین سال های زندگی او بود. طی این سالها کتاب بسیار مهم منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و همچنین رساله فلسفی مختصر لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمانی، بیش از ۲۲ پیشگفتار بر آثار مارکس از جمله ۵ پیشگفتار بر مانیفست، و نیز نامه ها و مقاله هایی برای برای روزنامه ها را نوشت.

مارکس وصیت نامه مدونی برجای نگذاشت، اما به دخترش الینور گفت، در مورد آثارش، او و انگلس وصی او هستند. البته الینور برای ویرایش عمیق نوشته های پدر، ظاهرا حوصله و اعتماد به نفس لازم را نداشت و به همین سبب بار سنگین آن تقریبا به طور انحصاری بر دوش انگلس افتاد. انگلس وظیفه مبرم خود را به چاپ رساندن بقیه جلدهای سرمایه می دید، تا ویرایش آثار مارکس بر اساس تاریخ نگارش آنها، به قلم دوست فقیدش. انگلس ابتدا وسوسه شد که آثار مارکس را بر اساس تاریخ نگارش آنها ویرایش کند، اما خیلی زود آن را غیرعملی یافت، تا حدی به سبب حجم بسیار عظیم کار و تا اندازه ای به این سبب که دستگاه سانسور آلمان اجازه چاپ و انتشار آنها را نمی داد. به پایان رساندن ویرایش آثار اقتصادی مارکس از نظر سیاسی بسیار مبرم می نمود. در آغاز کار، زمان و انرژی انگلس منحصرا صرف پرداختن به سرمایه شد. در ۱۸۸۴، روزی ۸ تا ۱۰ ساعت به مدت چند ماه کار کرد تا جلد دوم سرمایه در ۱۸۸۵ به چاپ رسید.

جلد دوم سرمایه یک عنوان فرعی هم داشت: فرایند گردش سرمایه. کتاب با نشان دادن حرکت سرمایه میان تولید و مبادله در مداری تکراری و سرشت درهم تنیده این دو مرحله آغاز می شود. مارکس در جلد اول سرمایه با نقد قانون سه آسیب پذیری نظام سرمایه داری در رویارویی با بحران ها را نشان داد. جلد دوم به دنبال شرح تفصیلی تمایز کار مولد از کارنامولد، با بحثی طولانی درباره بازتولید ساده و شرح نیمه تمام و نسبتا کوتاهی از بازتولید در سطح گسترده به پایان می رسد. ارائه این مدل های دوبخشی رشد اقتصادی نوعی دستاورد فکری درخشان را نشان می دهد و پیامدهای مهمی بر نظریه بحران ها داشته است.  با این وصف، جلد دوم سرمایه در مجموع نه برد تاریخی گسترده جلد اول را داشت و نه اهمیت نظری آن را. انگلس از این نکته همیشه آگاه بوده است و به سورژ گفته بود: «جلد دوم موجب سرخوردگی بسیاری خواهد شد، زیرا اثر ناب علمی است و از مطالب تبلیغاتی در آن چندان خبری نیست. اما جلد سوم به صاعقه می ماند. در آن کل تولید سرمایه داری همراه پیوندهای درونی و متقابل آن بررسی می شود و تمامی علم اقتصادی رسمی بورژوایی کنار زده می شود.»

بنا بر دلایلی که توضیح خواهیم داد، چاپ جلد سوم سرمایه یک دهه به تاخیر افتاد. در این مدت انگلس چاپ چهارم جلد اول سرمایه به زبان آلمانی را به انجام رساند، که در ۱۸۹۰ منتشر شد. انگلیس در آن مدت علاوه بر این، چند اثر کوچکتر مارکس را ویرایش کرد. جزوه اقتصادی با عنوان کارمزدی و سرمایه (که در ۱۸۸۴ و پیش از جلد دوم سرمایه به چاپ رسید) و نخستین ترجمه فقر فلسفه به زبان آلمانی در ۱۸۸۵ از آن جمله بود. چاپ جلد دوم سرمایه به روسی با ترجمه پوپولیست روس، نیکلای فرانتسویچ دانیلسون (با نام مستعار نیکلایون) در ۱۸۸۶ منتشر شد. این یگانه ترجمه آثار مارکس به روسی در قرن نوزدهم بود. ترجمه آثار عمده مارکس در حوزه اقتصاد سرانجام در دسترس خوانندگان انگلیسی زبان قرار گرفت. انگلیس بر ترجمه ادوارد اولینگ و ساموئل مور از جلد اول سرمایه نظارت داشت. این کتاب در ۱۸۸۷ منتشر شد. از ۱۸۸۳، در نشریه تودیه به مرور ترجمه این اثر به چاپ رسیده بود. در ۱۸۸۴، چاپ دوم مانیفست به انگلیسی نیز منتشر شد.

از ۱۸۸۵ تا درگذشت انگلس، دوره ده ساله پرباری بود. انگلیس در اوایل دهه ۱۸۴۰ طرح کلی خطوط کلی نقد اقتصاد سیاسی (مشهور به آمریسه)، را نوشت که نوید کار بیشتری در این زمینه را می داد و بسیار بر مارکس تاثیر گذاشت. اما از آن پس با نوعی تقسیم کار فکری بین دو نفر روبه روییم که در آن، انگلس حوزه اقتصاد سیاسی را به مارکس وامی گذارد و

تمرکزش را بر تاریخ، سیاست، امور نظامی و علوم طبیعی می گذارد.  حتی آنتی دورینگ، با بیشترین تاثیرگذاری بر رهبران بین الملل دوم ، چیزی بیش از نور تاباندن بر برخی از درونمایه های جلد اول سرمایه نبود. اما با درگذشت مارکس، این وظیفه به گردن انگلس افتاد که نظریه اقتصادی او را تفسیر کند و نوشته های مارکس را در قالب اثر چاپ شده، شکلی دوباره دهد. ضمن اینکه سرمایه داری هم از اوایل دهه ۱۸۶۰، یعنی زمان نگارش سرمایه، دستخوش تغییراتی شده بود. بنابراین، کار دیگر انگلس نگارش هر آن چیزی بود که مارکس ننوشته بود. انگلس باید عقاید و نظرات خود را درباره موضوع های مهم اقتصادی روز تدوین کند. به این ترتیب و پس از گذشت تقریبا ۴۰ سال، انگلس بار دیگر نظریه پرداز اقتصاد سیاسی شد.

در دهه ۱۸۸۰، به نظر می رسید برخی جنبه های واقعیت جهان معاصر با توصیف گرافیکی مارکس در سرمایه همخوانی ندارد. مزدهای واقعی دست کم در بریتانیا به جای پایین آمدن بالا رفته بود و در همان حال بحران های اقتصادی ملایمتر و کمتر می شد. اتحادیه های کارگری به سبب قدرت کار، بر بخشی از بازار تاثیرگذار شدند. شرایط بسیار فشرده رقابتی دهه های پیشین با ظهور کارتل ها، تراستها و شرکتهای سهامی غول آسا ملایم تر شده بود. لیبرالیسم اقتصادی در حال عقب نشینی بود. با قدرت گرفتن نظامیگری و سیاست تعرفه های حمایتی به زیان تجارت آزاد، سیاست مداخله جویانه دولت ها تقریبا فراگیر شده بود. انگلیس در نقش تازه خود، در مقام پیشگام نظریه پردازی در جنبش سوسیالیستی، راهی جز پاسخ دادن به چالش های ناشی از تحولات جدید نداشت. ابتدا در ۱۸۸۵، درباره مزدها به ابراز نظر پرداخت و با نگاهی به عقب، به ۴۰ سال گذشته، دریافت دو گروه از کارگران، شامل کارگران کارخانه و اعضای اتحادیه های بزرگ کارگری، مدام افزایش دستمزد داشته اند که وی آنها را «اشرافیتی در در طبقه کارگر» می نامد. اما در انبوه جمعیت بزرگ پرولتاریا، سطح زندگی بالاتر نرفته و امنیت معیشتی شان افزایش نیافته بود. با این استدلال انگلس، نظریه مارکسی مزدها توجیه شد:

قانونی که به موجب آن ارزش قدرت کار به قیمت وسایل ضروری معیشت محدود می شود و قانونی دیگر که بنا بر آن، میانگین قیمت قدرت کارتا کمترین حد این وسایل معیشت پایین می آید. آری، این دو قانون با نیروی مقاومت ناپذیر ماشین خودکاری عمل می کنند که کارگران را بین چرخ هایش له می کند. انگلیس در اعلامیه های عمومی بعدی اش نیز نظیر این نظر را تکرار کرد. در ۱۸۹۱، به لوهو برنتانو گفت او و مارکس از دهه ۱۸۴۰ به این نکته رسیده بودند که قانونگذاری درباره کارخانه ها و اتحادیه های کارگری به سود طبقه کارگر بریتانیا عمل کرده، اما تاثیر آنها بسیار محدود بوده است. اتحادیه ها فقط در دوره های رونق اقتصادی کارآمد بودند و با آغاز دوران رکود و بحران از هم می پاشیدند. ادعای برنتانو در این باره که اتحادیه ها می توانند تاثیرات سپاه ذخیره بیکاران را خنثی کنند، به نظر انگلس یک «لاف زنی خنده آور» بود. برنتانو درباره تاثیر اصلاحات اجتماعی به راه گزافه رفته بود. در پیشگفتاری بر چاپ انگلیسی وضعیت طبقه کارگر، چاپ ۱۸۹۲، انگلس اذعان کرد بسیاری از بدرفتاری هایی که در آن کتاب ذکر شده بود، دیگر وجود ندارد. «کلاهبرداری و دله دزدی» کارگران دیگر سودآور نیست و حالا دیگر استاندارد معین اخلاق کسب و کار» لازم است تا در وقت و مشکلات سرمایه داری صرفه جویی شود. این سخن نشانه زوال نظام پرداخت کالابرگ به جای پول معتبر و از بین رفتن ساعات کار زیاد کارگران بود، که در ۱۸۴۵ امری معمول تلقی می شد. آشنایی کارگران با نظام اتحادیه ها نیز به همان نحو توضیح داده می شد. هماهنگی اجتماعی هنوز وسیله ای برای تمرکز سرمایه بود، چون سرمایه داران خرده پا نمی توانستند چنان امتیازاتی به کارگران بدهند. فقط اقلیتی کوچک از کارگران می توانستند از آن پیشرفت ها سود ببرند و قانون مزدها هم شاهدی بود بر اینکه اکثریت انبوه عظیم کارگران مثل قبل در وضعیت بدی زندگی می کنند.

حتی بخش های برخوردار از امتیازهای بیشتر، تضعیف موقعیت خود بر اثر از دست رفتن موقعیت انحصاری بریتانیا در جهان را شاهد بودند و می دیدند سهمشان در این بخش نیز تضعیف می شود.. رشد سوسیالیسم در بریتانیا حاصل چنان تحولی بود.

در این آثار به چاپ رسیده به وضوح از اعتماد و قاطعیت خبری نبود. انگلیس در توضیح این مطلب ناکام بود که چرا کارگران کارخانه ها از امتیازهای منحصر به فردی برخوردارند؛ امتیازهایی که معاصران بورژوای او، آنها را هرچه بیشتر و بیشتر اصطلاحا «اقتصاد مزدهای بالا» می نامیدند. انگلس حتی برای این باور آشکار خود دلیلی نمی آورد که چرا اتحادیه های کارگری باید همیشه قلمرو اقلیت اندکی باشند. همچنین توضیح نمی دهد که جایگاه مزد واقعی در آنچه مارکس «عنصر تاریخی و اخلاقی» در ارزش نیروی کار توصیف می کند، کجا است. انگلس در نامه نگاری هایش نرمش بیشتری به خرج می دهد. گرچه هنوز هم جای توضیح نظری خالی است. در ۱۸۹۱ در نامه ای به اینهیو می نویسد کارفرمایان از اتحادیه های کارگری ناخشنود بودند و در زمان بحران رکود، دیگر آنها را به رسمیت نمی شناسند. با این حال، سازماندهی اتحادیه ها با ایجاد سازوکار ضمانت، مزد واقعی را عملا افزایش می داد، به این معنی که وقتی بحران آغاز می شد، مزدها به سطح پیش از بحران برگردانده نمی شد، بلکه در حد بالاترین میزان دوره رونق باقی می ماند.  در تفسیر نخستین پیش نویس برنامه ارفورت، برنامه مهم حزب سوسیال دموکرات آلمان، انگلس اعتراض کرد که برنامه بی قید و شرط، برفلاکت رو به افزایش پرولتاریا در نظام سرمایه داری صحه می گذارد: «سازمان طبقه کارگر، همگام با مقاومت فزاینده و مداوم، ممکن است بتواند جلو افزایش فلاکت آنها را بگیرد. آنچه قطعا رو به افزایش است، غیر قطعی بودن زندگی است». برنشتاین تجدیدنظرطلب، خیلی زود در حمله به مجموعه مارکسیسم ارتدوکس عینا همین سخن را تکرار می کند (فصل چهارم).

دومین مضمون اصلی انگلیس در بازنگری ارزیابی نظام سرمایه داری معاصر، تغییر در ماهیت بحران های اقتصادی بود. در ۱۸۷۸، مارکس برای آخرین بار درباره این مسئله نظرات خود را بیان کرد؛ نظراتی در دست نوشته های او که انگلیس از آنها در چاپ جلد دوم، فصل های ۲۰ و ۲۱ استفاده کرد. از این مطالب چنین برمی آید که دیدگاه مارکس درباره منظم بودن نوسان های اقتصادی، حتی در پی تجربه تکانه های دهه های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰، کمترین تغییری نکرده و اینکه او نتوانسته یا نخواسته است تئوری نظام مندی درباره چرخه کسب و کار ارائه کند. به همین سبب، انگلیس در تفسیری بر رویدادهای اقتصادی تازه تر تا اندازه زیادی نظر شخص خودش را بیان می کرد. در اوایل ۱۸۸۴، در نامه ای به اگوست ببل نوشت مشکل اساسی در این است که دست کم در انگلیس، چرخه تجاری ده ساله ای که مارکس تحلیل کرده بود، بر اثر فشار رقابت آلمان و آمریکا در هم شکسته و جای خود را به رکود دائمی داده است. در ۱۸۸۵، انگلس سال ۱۸۷۶ را نقطه عطف نامید و گفت پس از آن سال، «نوعی حالت اشباع مزمن در تمامی بخش های پیشرو صنعت به وجود آمد… حالت مزمنی که طی آن، همه بازارها انباشته از کالاهاست» و این تولید اضافی مداوم به افزایش مداوم بیکاری منتهی می شود که سرانجام آن بحرانی بسیار پردامنه خواهد بود.  نبود بازارها مشکل اساسی بود:

حتی در زمان انحصار انگلیس بازارها نمی توانستند پابه پای بهره وری فزاینده صنعت آن کشور پیش بروند. حاصل آن هم بحرانهای هر ده سال یک بار بود. اکنون به سختی می توان هر روزه بازارهای تازه ای پیدا کرد و اینجاست که تمدن باید به زور، حتی بر سیاهان کنگو، تحمیل شود تا محصولات بافندگی منچستر، سفالینه استافوردشر و محصولات فلزی بیرمنگام خریدار پیدا کند.

رقابت آمریکا و اروپای قاره ای مسئله را برای انگلیس دشوارتر می کرد. تولید محصولات صنعتی بریتانیا با تصاعد هندسی بالا می رفت، اما بازارهای فروش آنها با تصاعد حسابی توسعه می یافت. «این همان چشم اسفندیار تولید سرمایه داری است. زندگی این نظام به گسترش دائمی بستگی دارد در حالی که اکنون گسترش دائمی اش ناممکن شده است. تولید سرمایه داری وارد بن بست می شود».

به نظر می رسد که انگلس این پدیده را چنان بدیهی می دانسته که نیازی ندیده است آن را با استناد اثبات کند. در ۱۸۹۲، وقتی بار دیگر به این موضوع برگشت، هنوز چشم انتظار بحرانی عظیم بود:

نبود بحران از ۱۸۶۸ به این طرف نیز به سبب گسترش بازار جهانی است که سرمایه مازاد انگلیسی و اروپایی را در قالب وسایل حمل و نقل و مانند آن و نیز حجم عظیم انواع و اقسام ماشین ها در سرتاسر جهان توزیع می کند. به این ترتیب، بحران ناشی از تخصصی شدن بیش از اندازه در حوزه هایی مثل راه آهن، بانک، و مانند اینها یا در حوزه تخصصی تجهیزات

آمریکایی یا تجارت هند ناممکن می شود. هرچند در سه سال گذشته بحران های کوچکی، از جمله در آرژانتین، امکان پذیر بوده است. همه اینها نشانه آن است که بحرانی غول آسا در تدارک وقوع است.

این نوشته که تا آن زمان به چاپ نرسیده بود، از پیش نویس اولیه پیشگفتار انگلیس بر چاپ جدید وضعیت طبقه کارگر برداشته شده است. در چاپ جدید، برداشت اولیه در مورد بحران دائمی کنار نهاده شده است و آشکارا گفته می شود که شرایط اقتصادی انگلیس یگانه و بی همتاست. این هر دو نظر تازه در چاپ جدید وضعیت طبقه کارگر آمده است و انگلس توضیح می دهد که چگونه چرخه های ۵ ساله، میان ۱۸۲۵ تا ۱۸۴۲، راه را برای چرخه های ۱۰ ساله، از ۱۸۴۲ تا ۱۸۶۸، و سپس چرخه های نامشخص هموار کرد و سپس بحران مزمن پس از ۱۸۸۵ پدید آمد؛ هرچند وضعیت اخیر فقط در انگلیس پدید آمد و دلیل آن از دست رفتن انحصار صنعتی آن کشور بود. در متن گفته شده است که هیچ سخنی درباره رکود جهانی سرمایه داری به چشم نمی خورد.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.