کتاب ابن مشغله -نوشته نادر ابراهیمی

«ابن مشغله» نوشته نادر ابراهیمی(۱۳۸۷-۱۳۱۵)، نویسنده و کارگردان ایرانی است.


کتاب ابن مشغله (داستان یک زندگی، جلد اول)

نویسنده: نادر ابراهیمی    

انتشارات روزبهان  


پیشگفتار آن روزها که پدر می گفت: «می خواهیم آب حوض را بکشیم. آب حوضی سه تومان می گیرد. تو همان سه تومان را می گیری بکشی؟» و من، بلافاصله لخت میشدم و سطل کهنهی پر از سوراخ را می گرفتم دستم و می پریدم توی حوض و آن آب را که رنگ سبز تیره داشت، می ریختم توی باغچه یا آبرو باریک کنار حوض، مراقب ماهیهای سرخ و خاکستری هم بودم و تهاب را از آلک سیمی رد می کردم و ماهی های مضطرب معلق زن جان بر کف را می گرفتم و می انداختم توی طشت آب روشن، و زندگی تند آمیخته به ناباوری شان را می نگریستم و گاه در ته حوض، در لابه لای لجن ها، چیزی را می یافتم که مدت ها پیش گم کرده بودم و ده دوازده سال بیشتر نداشتم – هرگز گمان نمی کردم که این در طبیعت من باشد که هر شغلی را اگر شرافتمندانه اش بدانم – بلافاصله بپذیرم و به این که از من بر می آید یا نمی آید اصلا فکر نکنم؛ و گمان نمی کردم که نتوانم در هیچ شغلی آنقدر دوام بیاورم که لااقل یک بار یک درجه ترفیع بگیرم و لذت اضافه حقوق و تعویض رتبه را حس کنم و مژدهی افزایش و «ترقی» را به خانه ببرم و چون بوی آوازهای خوش و صدای گل در خانه پخش کنم…

آب را که می کشیدم تا دو سه روز کمرم درد می کرد و پهلوهایم، و گاه، درد پا را که از آب سرد یک حوض پاییزی بود به رختخواب گرم می بردم، و چه لذتی که کار کرده ام. پاهایم را به بدنه ی منقل داغی که زیر آن کرسی قدیمی بود می چسباندم، و با گم از دنیا نبود که می گذشت و بد می گذشت. و آن سه تومان چه می شد؟ هیچ یادم نیست. تازه پدر همان وقت که آب را می کشیدم هم پولم را نمی داد. می گذاشت سر برج که حقوقش را می گرفت و می آورد خانه، روی قالی رنگ باخته ی کرمانی می چید و فال فال می کرد و به هر کس – بجز من – سهمی می داد، و سهم من همان سه تومان ها بود که از کشیدن آب حوض، غلتاندن بام غلتان روی بام کاهگلی و بیل زدن باغچه یی که پر از آبدزدک و کرم بود نصیبم میشد.

با قلب کوچک خود باور داشتم که پدر با من بد می کند و بسی بد می کند، و شاید هم کسی چه میداند هدفش آزار دادن و تحقیر کردنم بود، و این که بتواند جلوی هر مهمان خوانده و ناخوانده بگوید: «آب حوض را نادر می کشد…» و خجالتم بدهد که من البته آب را می کشیدم و نه خجالت را _ اما بعدها و خیلی بعد، که رانده یا بریده از هر شغلی می توانستم شغل دیگری داشته باشم، و می دیدم که چه جانور بارکش غریبی شده ام اما بار خفت نمی کشم و منت رییس و ذلت تکذی… آن وقت بود که به قلبم آموختم سپاسگزار آن پدری باشد که فرصت برداشتن کلاه، خم کردن کمر و دراز کردن دست را از پسر ستانده است…

می گفتم: «آقایان! شما باید چندین جور کار بلد باشید؛ چرا که این یک درگیری واقعی ست، و درگیری، احتیاج به نان دارد. یعنی هر آدمی که می خواهد به هر دلیلی و به هر شکلی – و در هر جبهه _ درگیر شود، باید بتواند زنده بماند و برای زنده ماندن، به نان احتیاج هست، و برای جواب گفتن به این احتیاج باید از عهده ی کارهای مختلفی بر بیاید تا اگر از یک طرف، سرش را به سنگ زدند، از طرف دیگر بتواند پول در بیاورد و دو تا آسپرین بخرد و برای رفع سردرد فرو بدهد، و بعد، بخندد، بخندد، و باز هم بخندد. شما نمی دانید این خندیدن، چقدر مطبوع است…»

و شاید به همین دلیل هم باشد که در بدترین شرایط کمتر کسی توانسته است چنتهی روح مرا از خنده تهی کند. گریستن بر مردهی دیگران و رنج دیگران، مسأله ی دیگری است. آنها که شخصیت اجتماعی شان با شخصیت فردیشان یکی می شود آدمهای فوق العاده یی هستند. من همیشه مسائل فردی و خانوادگی ام را از مسائل اجتماعی زندگی ام، به نوعی

غیرملموس، تفکیک شده حس کرده ام، از یک سو راضی، خوشحال و خوشبخت بوده ام و از سوی دیگر گرفته، رنجیده و مملو از درد… و در این یادداشت ها، غالبا، سخن از آن من منفردی می رود که با صدای بلند می خندد و باز می خندد.

شاید درست نباشد که من، با این سن و سال، و در روزگاری چنین خالی از حادثه _ که بزرگترین و شگفت انگیزترین حادثه ی زندگی خیلی از ما آدم های شهری، زخم معده است و عمل خوف آور آپاندیس – بنشینم و «شرح حال» بنویسم؛ اما در این باره حرفی دارم، یعنی برای این کار دلیلی که شاید پذیرفتنی باشد.

آن وقت ها که ما خیلی کوچک بودیم، پیش می آمد که با مهمانی بزرگ، برای چند لحظه روبرو شویم. مهمان بزرگ محبتی می کرد و می پرسید: «خب، آقا کوچولو! شما، وقتی بزرگ شدی، می خواهی چکاره بشوی؟» و ما هم زیر لب جواب می دادیم: «دکتر» یا «مهندس» و یا «خلبان» و بعد سر به زیر می انداختیم. این مسلم است که نه فقط بچه های بی گناه بلکه بسیاری از نوجوان های عاقل و هشیار هم نمی دانند که می خواهند چکاره بشوند و برخی هم که می دانند، نمی توانند بشوند. امکانات یا احتمالا عدم امکانات، آنها را می پیچاند و به سویی می اندازد که خوابش را هم ندیده بوده اند، و یک روز می بینند کسی شده اند که هرگز نخواسته اند باشند. اگر «انتخاب» مطرح باشد تازه از این لحظه شروع می شود، لحظه یی که انسان حس می کند آنچه باید باشد و می توانسته باشد، نشده است؛ لحظه یی که می تواند به تفکری عادلانه درباره ی گذشته و آینده ی خویش بپردازد، و اگر باور می کند که تباه یا مسخ شده، باز گردد و حرکت تازه یی را آغاز کند، و یا وا بدهد و تسلیم شود. این حادثه در چه سنی اتفاق می افتد، هیچ معلوم نیست.

بعضی ها می روند بی آنکه هرگز به پشت سر خود نظری بیندازند، بعضی ها در بیست و پنج – شش سالگی و بعضی ها حتى، در شصت هفتاد سالگی جرئت و قدرت آن را پیدا می کنند که محاکمه یی درونی ترتیب بدهند و به حساب خود برسند. بستگی دارد به شرایط محیط رشد، جهت حرکت و یک ضربه ی تصادفی، و کمتر کسی هم – متأسفانه در این لحظهی عظیم، یکباره از جای می جهد و به نوآفرینی زندگی خویش می پردازد و چیزهایی را جبران می کند. بخصوص، ما ملتی هستیم که به دلیل یک سلسله مصائب تاریخی، به مقدار زیاد جبری و قدری شده ییم. اگر از چیزی در گذشته، خیلی آزرده خاطر باشیم، می رویم درویش می شویم، و می گوییم: «می بایست بشود و شد.» به هر حال حرفم این است که ما وقتی در برابر چنان لحظه یی غول آسا و تعیین کننده قرار می گیریم، به جای بازگشت و از نوساختن، عکس العملهای منفی متفاوتی نشان می دهیم. بعضی ها خود را با شرایط موجود منطبق می کنند و می گویند: «اینطور شد دیگر. حالا ادامه بده و معطل نکن!» بعضی ها کمبودهایشان را از راههای دیگر ترمیم می کنند و پوششی زینتی و گرانبها بر مرده ی خویش می کشند؛ بعضیها بیمارگونه و عصبی، تا پایان عمر به شکستی که خورده اند می اندیشند، زندگی را نفرین می کنند، همه چیز را به باد دشنام می گیرند و نفی می کنند، و هر چیز را که جلوی دستشان باشد می شکنند و خراب می کنند؛ و معدودی هم خودکشی می کنند. البته شکی نیست که بعضی ها هم به دلایلی – از همان نوجوانی و ابتدای حرکت به سوی شغل یا هدفی رانده یا کشیده می شوند که محبوب آنهاست. نادرند، اما هستند…

اشاره‌ام به آن سوال بی ربط «می خواهی چکاره شوی؟» بود که حرف به اینجا کشید. به این ترتیب، هیچ کودکی به چنین سوالی پاسخی عاقلانه نمی دهد و نمی تواند بدهد؛ چرا که سوال عاقلانه نیست. اینگونه سوال های بی معنی بزرگها که خود به خود جواب های بی معنی کوچک ها را به دنبال می آورد هنوز هم باب است. آدم خیال می کند که اگر روبروی یک بچه بنشیند و مسائلی احمقانه را مطرح نکند، گناهی مرتکب شده است و یا حتما لازم است که درباره ی «مشاغل آینده»ی طفل معصوم اطلاعات دقیقی به دست بیاورد… حال آنکه میتواند در آن چند لحظه، سکوت کند و یا اگر واقعا بلد است و از عهده بر می آید _ قصه ی کوتاهی بگوید که تا سالیان سال از یاد آن بچه نرود و یا جمله هایی را بر زبان بیاورد که به دلیل رنگ آمیزی زنده و شادشان، برای ابد در ذهن طفل بماند.

یادم هست _ سال های پیش – روزی شاهد گفت و گوی مردی با طفلی چهار پنج ساله بودم. به جای طرح آن سوال بیهوده، به طفل گفت: «اگر از یک تا صد بشمری یک تومان می دهم.» طفل با هیجان و اشتیاق شروع کرد به شمردن. شاید پول برای او مهم نبود و در فکر آن هم نبود. فقط دلش می خواست آن مرد بداند که او شمردن را می داند، شمرد و شمرد تا

رسید به عدد «سی» . پسرک، این عدد را نمی دانست اما خیال می کرد که می داند. این بود که بدون مکث و ترس، به جای «سی» گفت: «بیست وده» و ادامه داد: بیست و یازده، بیست و دوازده، بیست و سیزده، بیست و…»

مرد به آرامی گفت: «اینطور درست نیست. سی، چهل، پنجاه… اما اگر حالا نمیتوانی یکجا تا صد بشمری، پنج دفعه از یک تا بیست بشم. همان صد می شود. من هم قبول می کنم. بعدها یاد می گیری که چطور باید تا صد بشمری.» و طفل، شادمانه و بدون معطلی از یک شروع کرد.

مرد نگفت: «حالا دیدی بلد نیستی؟» و یا «تو که تا بیست ونه بیشتر بلد نیستی. بنابراین بازی را باختی.» اگر این کار را می کرد پسرک حسابی دلگیر می شد و قلبش میشکست. و مسلما اگر مرد در آن چند دقیقه می خواست معلم حساب طفل بشود، راه به جایی نمی برد و طفل را هم خسته می کرد. در عوض او به طفل آموخت که با همان چند عدد که میداند به «صد» برسد و شکست نخورد.

خوب شاید این حرف، کاملا منطقی نباشد و این طرز استدلال کردن در همه جا به کار نیاید؛ اما من می خواهم از این استدلال در موردی استفاده کنم که به نظرم درست می آید. اگر رسیدن به «صد» هدف ماست و سخن گفتن از «صد» قصد ما، و به دلیل مجموع شرایط _ کمداشتها و ناتوانی ها نمی توانیم مستقیم تا صد بشمریم، چرا پنج بار از یک تا بیست نشمریم؟ شرط اصلی و ثابت ما فقط باید این باشد که به هیچ دلیلی از «صد» چشم نپوشیم و کوتاه نیاییم.

اگر شرح حال من از نظر کیفیت، ارزش و تأثیربخشی، «صد» نیست، پنجاه نیست و پنج هم نیست، این کمبود – به گمان من – دلیل کافی برای چشم پوشیدن از بیان آن نیست. من، چون آن کودکی هستم که فقط «یک» را در اختیار دارد؛ و حال می خواهد صد بار بگوید «یک» تا به صد رسیده باشد. و یا یک بار بگوید «یک» و در پی نود و نه نفر دیگر باشد که می گویند «یک» . نتیجه باز هم صد است. جمع کردن و پیاپی شمردن را شاید بعدها یاد بگیریم. شبی در سیاه چادر چوپان پیری بودم. از او خواستم که تمام زندگی اش را برایم حکایت کند. گفت: برادر، چه حکایتی؟ ما اصلا زندگی نکردیم تا حکایتی داشته باشد. به خویش گفتم: همین بزرگترین حکایت دردناکی است که درباره ی زندگی یک چوپان میتوان گفت و شنید و به آن اندیشید. اما من آن چوپان پیر سیاه چادر کوه دور نیستم. بسیار زندگی کرده ام و بسی کوشیده ام تا شیره ی هر لحظه را مکیده آن را به زمان فنا شده بسپارم. و سرانجام شاید این سوال هم پیش بیاید که از همه چیز گذشته، «صد» به چه درد ما می خورد؟ برمی گردم به نکته یی که درباره ی لحظه ی خطیر انتخاب گفتم. به گمان من کسانی هستند که ناگزیر در آن لحظه ی خطیر گزینش و تفکر جدی درباره ی گذشته و آینده ی خود قرار می گیرند. آنها شاید برای از جای جستن و نوسازی زندگی و حرکت در مسیری که خواست و آرزویشان بوده، گذشته از اراده ی فردی، به عاملی بیرون از خود نیازمند باشند. «صد» آن عامل با انگیزه یی فرض می شود که می تواند تکان بدهد، تغییر بدهد، و در جهت مطلوب به حرکت درآورد.

صد، سلاح ماست برای خوب و خوبتر زندگی کردن.

باید ایمان داشت که می توان

بندگی نکرد و زنده ماند. به گفت وگو نشستن،

گاهی،

شاید این ایمان را

در ما بیافریند.»

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.