کتاب بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم – نوشته نادر ابراهیمی

«بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» نوشته نادر ابراهیمی(۱۳۸۷-۱۳۱۵)، نویسنده ایرانی است.

… بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگها رؤیای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کنند. شب از من خالی ست هلیا. گل های سرخ میخک، مهمان رومیزی طلایی رنگ اتاق تو هستند؛ اما گل های اطلسی، شیپورهای کوچک کودکان. عابر در جست و جوی پاره های یک رؤیا ذهن فرسوده اش را می کاود. قماربازها تا صبح بیدار خواهندنشست و دود، دیدگانت را آزار خواهد داد. آنها که تا سپید صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند. رهگذر پاره های تصورش را نمی یابد و به خود می گوید که به همه چیز می شود اندیشید، و سگها را نفرین می کند. نفرین پیام آور درماندگی ست و دشنام برای او برادری ست حقیر…

هلیا بدان که من به سوی تو بازنخواهم گشت. تو بیدار می نشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند. بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد، زیرا که نفرین بی ریاترین پیام آور درماندگی ست. شبهای اندوهبار تو از من و تصویر پروانه ها خالی ست. ملخ های سبزرنگ به تصرف بوته های پنبه آمده بودند. صدای آبهای به زهرآلودهیی را می شنوم که در هوا گرد می شوند و به روی بوته ها می نشینند. ملخ های سبز رنگ، کنار پنبهها، بر خاک انباشته شده اند. بلوچ ها می خندند. دیر است برای بازگشتن، برای خواندن تصنیفهای کوچه و بازار برای بوییدن کودکانهی گل ها… هلیا، برای خندیدن، زمانی ست بی حصار و گریزا. آیا هنوز می انگاری که من از پای پنجره ات خواهم گذشت؟ یا کنار پله ها خواهم نشست؟ من جیب های کهنه ام را از بادام زمینی پر می کنم و فریاد می زنم: هلیا بیا برویم توی باغ قصر بگردیم.

پنجره باز می شود. تو می خندی. – هنوز عصرانه نخورده ام، کمی صبر کن. برمی گردی و یک نان مربایی بزرگ از پنجره ات می اندازی پایین. من روی هوا آن را می گیرم و تو باز می خندی. با لیوان چای می آیی کنار پنجره و با دهان پر چیزهایی می گویی که من نمی فهمم. – باباجانت کجاست؟

– رفته سری به پنبه ها بزند. امسال ما خیلی پنبه داریم. – میدانم هلیا۔ … بازگشت من به شهر، بازگشت من به سوی تو نیست. سگهای خانگی، مرز میان آشنایی و بیگانگی هستند. در تمام طول شب، آنها بیدار می نشینند و دود می کنند و ورق ها را دست به دست می دهند. تو در را به هم می کوبی و به سوی من میدوی. دستت را به من میدهی و می رویم به سروقت ماهی ها. بوی مربای تازهی بهارنارنج فضای گرداگرد خانه را پر کرده است.

– شما امسال خیلی مربا درست کردید؟ – نه هلیا، فقط کمی

– آه… نمی دانی مامان امسال چه کار کرده. من گفتم که یک شیشه ی بزرگ هم برای تو بدهد. مامان خندید و گفت که خودشان درست می کنند. من سرم را تکان میدهم و یک پروانه ی کوچک سبزرنگ را نشانت میدهم. – چه لباس نازکی پوشیده نیست هلیا؟

امسال هنوز بهارنارنج نخریده ییم. «مادر، چرا امسال بهارنارنج نخریدیم؟» شبکورها تا پشت پنجره می آیند. گاهی به شیشه می خورند و دایه آقا از خواب می پرد.

– دایه آقا، چرا امسال بهارنارنج نخریده ییم؟

باران بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است. کنار پل مردی آواز می خواند. و یک مرد برای گریستن به خانه می رود. زمین عابران پایان شب را می مکد. گلها کفشها را سنگین می کند. مادر چرا امسال بهارنارنج نخریدیم؟ یکی نیست که به من جواب بدهد؟ ببین مادر هلیا چه کار کرده، بوی مربای بهارنارنج توی حیاط پیچیده… مادر حرف بزن! بگو که گناه بزرگ پسرت را بخشیدی. بگو که آسوده خفته یی و صدای مرا می شنوی. – من می خواهم بروم با هلیا بازی کنم.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.