کتاب شوهر آهو خانم – نوشته علی‌محمد افغانی

کتاب «شوهر آهو خانم» نوشته علی محمد افغانی، نخستین بار در مهر ماه سال ۱۳۴۰ با سرمایه خود مؤلف انتشار یافت و در اندک زمانی به حجم قطور – نزدیک به ۹۰۰ صفحه – و گستردگی موضوع، و توانایی نویسنده در طرح خلق و خوی عامه مردم، به عنوان یک رمان اجتماعی و اثر بزرگ هنری شهرت خاصی پیدا کرد، چنان که در فاصله یک سال به چاپ دوم رسید.

منتقدین وقت با نوعی مساهله بزرگوارانه در ارزیابی قالب و محتوای این اثر، به ستایش گزاف گونه از آن پرداختند دکتر سیروس پرهام در مجله راهنمای کتاب نوشت:

بی هیچ گمان بزرگترین رمان زبان فارسی به وجود آمده (با قید احتیاط)… شوهر آهو خانم آئینه تمام نمای اجتماع ما و به حقیقت دایره المعارف عظیمی است از زندگی دورانی که به شتاب سپری می شود. هنر اصلی نویسنده در نحوه نگارش داستان و حتی در تعبیرات بکر و بیشمار و توصیف های گویای او نیست؛ هنر بزرگ وی این است که با آفریدن دهها انسان حقیقی و به جنبش در آوردن صدها حادثه واقعی، از یک دوران خاص اجتماعی پرده برگرفته و سیر واقعی آن را با همه زیروبم ها و سایه روشن هایش پدیدار گردیده است.

ماجراهای این کتاب سرگذشت یک یا چند تن و حوادث آن، وقایع روزانه یک یا چند شهر نیست، بلکه تمامی روزگار ما و ماجراهای زمانه همچون شط پهناوری در آن جاری است، و اهمیت این رمان در همین است، در این که همچون آئینه چهار بعدی عظیمی خصوصیات برجسته روزگار ما را منعکس ساخته است.»

همچنین نجف دریابندری در مجله سخن چنین اظهار نظر کرده بود: نویسنده در این داستان از زندگی مردم عادی اجتماع ما تراژدی عمیقی پدید آورده، و صحنه هایی پرداخته است که انسان را به یاد صحنه های آثار بالزاک و تولستوی می اندازد. و این نخستین بار است که یک کتاب فارسی به من جرأت چنین قیاسی را می دهد.

علی محمد افغانی در شوهر آهو خانم نشان می دهد که نویسنده ای است تیزبین که حرکات زن و مرد و کودک و حتی سگ و گربه را به خوبی می بیند. از اختلافات آسیابان و نانوا تا دعوی دو هوو و کتک کاری زن و شوهر، همه را می تواند چنان توصیف کند، که خواننده صحنه را پیش چشم خود مجسم ببیند، از اسرار زنان و عوالم کودکان خبر دارد. در هر گوشه از زندگی می تواند زیبایی را ببیند و آن را با قدرت تمام ستایش کند، آدم های او آدم های واقعی هستند که در هر کجای داستان پیدا شوند و گوشه ای از شخصیت آنها باز نموده شود. این گوشه با گوشه های دیگر که در جاهای دیگری دیده ایم، چنان جفت می شود که از مجموع آنها آدم کامل و صحیح پدید می آید.؟

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در مجله یغما ضمن مقاله ای در ارزیابی ستایش آمیز از کتاب «شوهر آهو خانم» مطلب را بدین گونه طرح کرده است:

… پس از خواندن کتاب «شوهر آهو خانم» من چون کسی هستم که خواب شگفت آور خوشی دیده است، و نمی تواند از تعریف آن برای دیگران چشم بپوشد. این اثر درست زمانی فرارسیده که هیچکس انتظارش را نداشته است… و اکنون اگر بخواهیم بزرگترین داستان پرداز زبان فارسی را نام ببریم بی گفتگو جز «علی محمد افغانی» کس دیگری نمی تواند بود… از همان صفحه اول کتاب، لحن تازه کلام و سرشاری و طراوت آن ما را می رباید. فکرها و صحنه های رنگارنگ پشت سرهم می آید، بی آنکه بیم آن باشد که ذخیره آنها به پایان برسد.

اگر صادق هدایت را استثناء کنیم، دیگر هیچ کس را نخواهیم یافت، که با آن همه استادی و لطف مثالها و کنایه های فارسی را به کار برده باشد «شوهر آهو خانم» خزانه ای است از تمثیلها و لطیفه ها و اشاره های مذهبی و اساطیری و تاریخی، آنچه مایه تحسین و اعجاب است، نه احاطه او بر این نکات، بلکه طرز گنجاندن و به کاربردن آنهاست.

خلاصه آنکه «شوهر آهو خانم» بدون گفتگو در زبان فارسی شاهکاری است. انتشار آن نه تنها از نظر ادبی، نویدبخش و شورانگیز و دلگرم کننده است، بلکه از لحاظ تاریخی و اجتماعی نیز در حد خود دلیلی است، بر آنکه از ایرانی نباید امید برگرفت، به رغم تلخکامیها و فروماندگی ها، به رغم سمومی که در هوا پراکنده است، هنوز ایران می تواند، درست در لحظه ای که انتظار نمی رود، شگفتی هایی از آستین خود بیرون آورد.؟

با نشر چنین اظهارنظرهای غیر واقع بینانه از سوی منتقدان در مجلات و روزنامه های وقت، هنوز سه ماه از انتشار کتاب نمی گذشت، که انجمن کتاب، از میان داستان های ایرانی که در طول سال ۱۳۴۰ منتشر شده بود، کتاب «شوهر آهو خانم» را به عنوان بهترین کتاب برگزیده سال انتخاب کرد و روزنامه کیهان نوشت:

تنها یکی دو ماه پس از انتشار کتاب بود که منتقدان و کتاب شناسان متوجه شدند، شاهکاری در ادبیات فارسی به وجود آمده است، «شوهر آهو خانم» نخستین رمان ایرانی است که در نزدیک به ۹۰۰ صفحه منتشر شده است و خواننده با خواندن چند صفحه از کتاب احساس می کند که دریچه دنیای تازه ای به رویش گشوده می شود. قهرمانان این کتاب همه سیماهای آشنا و مردم کوچه و بازارند، که خواننده به ناچار خود را با غمها و شادی هایشان شریک می بیند…»

غرض از نقل فرازهایی از ارزیابی شتاب آلود و ستایش گرانه منتقدان، که در ماه های اول انتشار کتاب صفحات مجلات و روزنامه های وقت را اشباع کرده بود، یافتن پاسخ به این سئوال منطقی است که آیا این نوشته ها در زمینه نقد کتاب «شوهر آهو خانم» با مفاهیم روشن روش انتقاد منطبق بوده است یا نه؟ نقد یک اثر هنری ضوابط مشخصی دارد و یک امر تخصصی است، و از جانب منتقدی که در صدد نقد کتاب بر می آید باید دقیقا مراعات شود. صاحب نظرانی که به توجیه این ضوابط پرداخته اند، متذکر نکاتی شده اند، که اجمال آن چنین است: در نقد یک اثر باید هدف یا غرض نویسنده مشخص گردد، و اینکه خواننده را تا چه حد برای پذیرش هدف خود قانع ساخته، و طرز تفکر کلی نویسنده در چهارچوب ساختار داستان چه بوده، و استدلالات نویسنده از کدام یک از عوامل روش علمی سود جسته، و از ابزار بیان محاوره ای متناسب و در خور سنخیت فکری و پایگاه اجتماعی هر یک از شخصیت های داستان بهره گیری واقع بینانه شده یا نه؟ و سرانجام اینکه نویسنده در آفرینش اثر زیر تأثیر کدامیک از مکاتب هنری و ادبی بوده است؟

دلایل چندی – که بعدا به برخی از آنها اشاره خواهد شد – بیانگر این واقعیت است که دست کم احتمالا دو عامل در نقد شتابزده کتاب «شوهر آهو خانم» تأثیر داشته، نخست اینکه هیجان زدگی ناشی از انتشار یک رمان اجتماعی نزدیک به ۹۰۰ صفحه، آن هم در یک دوران رکود خلاقیت هنری به سبب پی آمدهای سرکوبگرانه کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ برخی از قلم پردازان را چنان به شوق آورده بوده، که بدون توجه به ضوابط دقیق نقد و روش علمی انتقاد هر آنچه از نوک قلم جاری شده بر صفحات مجلات و روزنامه ها منتقل ساخته اند، دوم اینکه فضای سیاسی – اجتماعی حاکم بر شرایط آن روز اجازه طرح دقیق ضوابط نقد را به اهل قلمان نمیداده است، و با معرفی این رمان اجتماعی به عنوان «شاهکار ادبی» و «دایره المعارف عظیم»

و مقایسه آن با آثار جهانی تولستوی و بالزاک، این توهم در اذهان پدید آید، که رژیم زاده کودتا زمینه رشد ادبیات ملی را تا سرحد آثار برگزیده جهانی فراهم ساخته است!!

در حالی که منتقدانی که بعدها با فراغت خاطر و دقت بیشتر و در فضای اجتماعی بازتر به بررسی و ارزیابی عینی این اثر پرداخته اند، و نوشته ها و نظرات آنان در نظام جمهوری اسلامی چاپ و نشریافته، دیدگاه های کلا متفاوتی با منتقدان پیشین ابراز داشته اند. در همین جا برای اثبات مطالبی که در پی خواهیم آورد، بهتر است به نمونه هایی از نقطه نظرات این نویسندگان صاحب نظر اشاراتی داشته باشیم.

محمدعلی سپانلو می نویسد: «… گرچه این رمان گهگاه دستخوش اطناب ملال آوری است، و به خصوص گفتگوها زیر تأثیر رمان نویسان قرن ۱۹ آمیخته با اساطیر و احادیث غرب و شرق است، و اغلب در حد معلومات گویندگان نیست، اما در ضمن نویسنده در چند خط اصلی موفق بوده است. … در لابلای داستان چشم انداز گویایی از زندگی و تاریخ کشور را در یک شهرستان در زمان سالهای اثر (۱۳۱۳-۱۳۲۰) ترسیم کرده است، و در حاشیه حوادثی که بر قهرمانان اصلی می گذرد، ماجرای تغییر لباس و کلاه و کشف حجاب، برخوردهای صنفی، نظام اداری و حکومتی، رابطه شهر و روستا و سلسله روابط مردم با قدرت جابرانه مستقر کشف و روشن شده است.ه

به زعم این منتقد، «آهو خانم در واقع غمنامه زن ایرانی است و سند محکومیت سرنوشتی که در سال های روایت شده برای زنان وجود داشته است.» حسن عابدینی می نویسد:

شوهر آهو خانم گرفتار دوگانگی عجیبی است، در مرز بین اثر هنری و اثر بازاری معلق است. افغانی، همچون نویسندگان اولین رمان های اجتماعی، غریزی می نویسد، و ذهنش تشکل و تربیت هنرمندانه را نیافته است. چنین است که داستان دچار آشفتگی می شود. نویسنده جابه جا سیر داستان را می گسلد، پند و اندرز می دهد، از ارسطو و پاسکال و دیگران نقل قول می آورد، فضل فروشی می کند، اساطیر یونان و احادیث مذهبی را به یاری می گیرد، گفتگوها، که محاوره ای نوشته شده اند، اغلب در ساختن شخصیت ها و پیشبرد حوادث به کار می آیند. اما گاه به سخنرانیهای طولانی تبدیل می شوند، و صحنه های بدلی و عاری از احساس هنرمندانه می آفرینند، در این مواقع حرف هایی از قول آدم ها بیان می شود که با توجه به موقعیت و روحیه شان، هیچ کس نمی تواند از دهان آنها بپذیرد، مثلا هما یا سید میران، سخنان خود را با اسطوره های یونان و روم می آرایند، نثر که غالبا روشن و گویاست، گاه کهنه و توضیحی می شود و واژه های ادبی، عامیانه و روزنامه ای در جمله های طولانی در هم می آمیزند توصیف های واقع گرایانه رمان قرن نوزدهمی با توصیف رمانتیک به شیوه «حجازی» مخدوش می شوند و یک دستی رمان از بین می رود.»

این منتقد نیز از به کارگیری اصطلاحات عامه، و توصیفی که از روابط صنفی، و برخورد مردم با مأموران حکومت رضاشاه، مرگ و میر ناشی از جنگ جهانی دوم، و مسائل جنبی آن به عمل آمده، جانمایه رمان تلقی می کند، و سرانجام نیز بر این نکته قید تأکید می گذارد، که اگر بوف کور هدایت روشنفکران عصر رضاشاه را تصویر می کند، و چشمهایش علوی به مبارزین این سال ها می پردازد، شوهر آهو خانم افغانی می کوشد از طریق تجسم زندگی خانوادگی، پرده از این دوران تاریخی برگیرد، و این سه رمان، وجوه گوناگون سالهای ۱۳۲۰-۱۳۰۰ را تصویر می کنند.

جمال میرصادقی نویسنده و منتقد ادبی، با دقت و روشنگری ویژه ای به نقد این اثر پرداخته، و کاستی های آن را در وجوه مختلف در معرض دید خواننده قرار داده، و نوشته است: رمان «شوهر آهو خانم» در قالب تعریف های رمان های فرنگی نمی گنجد. این رمان از نظر شکل و محتوا و شخصیت پردازی هم ویژگی های رمان های فرنگی را دارد و هم خصوصیات قصه های بلند فارسی را؛ به عبارت روشن تر از نظر شخصیت سازی و شکل و قالب «شوهر آهو خانم» یادآور رمان های قرن نوزدهم اروپاست، و از این نظر که این شخصیتها کلی بافند، و هر کدام به زبان عالمانه، فضل فروشی و گنده گویی می کنند و هویت فردی آنها از میان مکالمه هایشان باز نموده نمی شود، تا حدودی به قصه های بلند ایرانی شباهت پیدا می کند، نکته دیگر اینکه محتوایی کاملا ایرانی دارد، که بازگوکننده خصوصیات روحی و معنوی و قومی مردم ایران است…

نویسنده در همه جا خود را به جای شخصیت های داستان می گذارد، یعنی به شیوه نویسندگان قرن نوزدهم، شخصیت های رمان خود را از بیرون و درون زیر نظر می گیرد، و بر کارها و افکار آنها نظارت مستقیم دارد، و به عبارت دیگر یک آگاه همه چیزدان و عقل کل است. اما برخلاف این رمان ها، همان طور که اشاره رفت، نویسنده با زبان روشنفکرانه خود و معلومات خود به جای شخصیت های رمان حرف می زند، به همین دلیل در کتاب بی سواد، عامی، روشنفکر و آگاه همه مثل هم حرف می زنند و کتاب مشحون از کلمات قصار فیلسوفان ایرانی و خارجی و عقاید و افکار شخصیت های مذهبی و اجتماعی است. این رمان خواننده را بیشتر به یاد قصه های بلند ایرانی مثل سمک عیار و امیرارسلان و منظومه های داستانی شاعران ایرانی می اندازد که در آنها شاعر یا نویسنده عقاید و افکار خود را در دهان شخصیت های داستان مخلوق خود می گذارد، و در حقیقت به جای آن که نویسنده شخصیت های داستان را به گفت و گو وادارد، شخصیت ها، به زبان نویسنده صحبت می کنند و توضیح دهنده افکار و وسعت معلومات او هستند..

گرچه ارائه این شواهد مدلل از بررسی و نقد کتاب «شوهر آهو خانم» در دو زمان متفاوت، خود به خود گویای پاسخ به آن پرسش منطقی است، که ضوابط نقد در ارزیابی اولیه این اثر به رغم فرهیختگی منتقدان وقت، دستخوش هیجانهای کاذب قرار گرفته، و نتایجی که از تحلیل اجتماعی اثر ارائه شده، خلاقیت بعدی نویسنده را نیز در سطح هنری تنزل داده، و آثاری که بعدها از این نویسنده انتشار یافته، هیچ کدام نتوانسته دست کم در حد کتاب شوهر آهو خانم از عنصر اساسی هنرمایه گرفته باشد. چنانچه نقد به شیوه علمی صورت می گرفت و سرشت جامعه شناسانه در تحلیل اثر به دقت مورد توجه منتقدان واقع می شد، هم کتاب «شوهر آهو خانم» جایگاه واقعی خود را در ادبیات داستانی پیدا می کرد، و هم نویسنده به درستی از ضعف ها و کاستی ها و لغزش های آفرینش هنری خویش آگاهی می یافت.

به هر روی، صرفنظر از نکات مطرح شده، داستان کتاب که عمدتا در چهارچوب زندگی یک خانواده کاسبکار شهرستانی، آن هم در شهری درجه ۳- از نظر جمعیت – روی داده، ماهیتا باید خصلت ها و ویژگی های خود را داشته باشد، و نه تنها آن را نمی توان به دوره معینی از تاریخ اجتماعی ایران تعمیم داد، بلکه تصویر دقیق و تیزبینانه شرایط حاکم بر کل جامعه را نیز در آن نمی توان یافت. وانگهی بیان محاوره ای یک خانواده متوسط شهرستانی، بیانی است ساده و در حد فهم و شعور اجتماعی اقشار معین، چگونه می توان انتظار داشت مفاهیم فلسفی ارسطو، نظرات پاسکال و یا نکات اسطوره ای اقوام ایرانی در افکار و تخیلات صاحب چنین خانواده ای رسوخ یافته باشد؟ چنین آدمی چگونه می تواند درباره فلسفه «تعدد زوجات» که

خود واجد شرایط ویژه و الزامات پیچیده ای است، اظهار نظرهای نادرست نماید، یا سخنان نامعقولی درباره راهنمایان بشری بر زبان راند؟

بی تردید هر جامعه ای بر یک رشته سنت ها، آداب و رسوم، و ارزش های معینی متکی است که تبلوری از پایگاه تاریخی زندگی پیشینیان، فرهنگ ملی، باورهای مذهبی و مناسبات ویژه اجتماعی ساکنان آن جامعه به شمار می رود. ادبیات که به تعبیری هنر تصویرهاست، هرگز اندیشه های برهنه» و «نامعقول» را که زاده ذهن نویسنده است، در اثر ادبی، آن هم از زبان افراد معمولی جامعه، به کار نمی گیرد، انعکاس آنها نه تنها زیان آور است، بلکه نوعی لغزش و خطای اخلاقی و مغایر با رسالت هنرمند نیز به حساب می آید، در تعدادی از صفحات کتاب چنین لغزش ها، خطاها و نادرستی ها به چشم می خورد، خوشوقتانه خواننده هوشمند امروزین وطنمان، خود به فراست آنها را در می یابد.

نکته مهم دیگر در محتوای اثر، ارائه زندگی دو تن از «زنان» با پایگاه متفاوت فکری، و قید و بند اجتماعی است چنانکه یکی از منتقدان، آهو خانم را غمنامه زندگی زن ایرانی قلمداد کرده، به راستی زندگی آهو خانم، می تواند به عنوان «غمنامه زن ایرانی» با زندگی زنان ایران مصداق واقعی پیدا کند؟ توسری خوردن یک زن خانه دار متعلق به قشر متوسط جامعه از سوی شوهر، و بلهوسی زن دیگر در راستای زندگی، هرگز نمی تواند نمودار راستین زندگی زنان ایران باشد، تا آنجا که آهو خانم مظهر «غمنامه زن ایرانی» قرار گیرد. در میان ایلات و روستاها زنان همپای مردان گرداننده حیات خانواده ها و مسلط بر اداره امور خانه می باشند، نه زیر بار توسری خوردن می روند، و نه اجازه ورود زن دیگر را به حریم زندگی خود می دهند. زنان ایرانی در وجوه گونه گون زندگی در راستای تاریخ میهنمان، حتی در دوران دیکتاتوری سیاه رضاخانی چنان حماسه ها آفریده، شجاعت، غیرت و ایثار از خود نشان داده اند که به راستی زیبنده نام افتخارآمیز «زن» بوده اند.

راقم سطور از شرح حال زندگی یکی از این شیرزنان به نام «ایران» آگاه است، که به خاطر سرودن اشعاری در ذم حکومت وقت، که در بیت آن را در زیر می آورد:

ویرانه باد کشور شومی که اندر او

میدان برای جلوہ فرزانگان نبود نابود باد قدرت آن ناکسان به دهر

کز بودشان ز هستی ملت نشان نبود

به سیاهچال زندان فرستاده شد، و به دست دژخیمان رضاشاهی به وضع فجیعی کشته شد. نمونه دیگر چنین زنان، همین پروین اعتصامی است که در اوج اختناق و پیگرد پلیسی شعر «صاعقه ما ستم اغنیاست» و قطعه «اشک یتیم» را سرود و چهره دیکتاتوری را به مردم ایران نمایاند، و خود به مرگ مرموز و مشکوک درگذشت. با وجود چنان حماسه آفرینی ها، آیا می توان گفت که آهو خانم غمنامه زن ایرانی است؟ متأسفانه ابعاد زندگی زن ایرانی در ادبیات میهن ما همواره از دو بعد مورد توجه ادیبان، شاعران، نویسندگان، حتی گفته های دولتمردان بوده است، بعد تلذذ جسمانی، بعد تیرہ بختی؛ کمتر اثری در زمینه ابعاد دیگر زندگی هستی بخش و غرورآفرین زنان پدید آورده شده، حتی کار این نگرش فضاحت بار به جایی رسیده بود، که محمدرضا شاه در مصاحبه با یک روزنامه نگار خارجی زن «اوریانا فالانچی» صریحا گفته بود، که زنان تنها با زیبایی خود می توانند تأثیر کنند، و مکار و حیله گر و جاه طلبند و در تاریخ جهان کاری نکرده اند، و حتی از میان آنها یک آشپز و خیاط خوب برنخاسته است، زیرا بهترین آشپزان و خیاطان جهان مردند.

افسوس که چنین اندیشه های زشت و وحشتناکی درباره زنان، زیر تأثیر شرایط حاکم بر جامعه در راستای تاریخ ایران در موارد بسیاری به ادبیات ما نیز راه یافته است، و آهو خانم و هما دو تن از زنان محور داستان نیز در زمره همین هاست.

به هر روی، کتاب «شوهر آهو خانم» با نگرش اجمالی که به شرح آن پرداخته شد، رمانی است که نویسنده در آن برخی از خلق و خوی عامه مردم را به تصویر کشیده، از رنج ها، افسردگی ها، غم ها و نامرادی های یک دوران هفت ساله در یکی از شهرهای درجه سه وطنمان سخنها گفته، و تمثیلها، لطیفه ها و کنایه های فارسی را با لطف خاصی به کار گرفته است چنانچه مطالب نادرست و مواضع ضد ارزشهای اخلاقی و گفت و گوهای فاضل مآبانه نویسنده را – که اجمالا به آنها اشاره گردید – از معدود صفحات کتاب استثناء کنیم، به عنوان یک رمان اجتماعی متعلق به دوران معینی از تاریخ معاصر بخشی از میهنمان در خور مطالعه می باشد.


مختصری از گفته های صاحب نظران و منتقدان درباره این کتاب:

آقای نجف دریابندری در مجله سخن دوره دوازدهم شماره ۸ آذرماه ۱۳۴۰ چنین می نویسد: نویسنده در این داستان از زندگی مردم عادی اجتماع ما، تراژدی عمیقی پدید آورده و صحنه هایی پرداخته است که انسان را به یاد صحنه های آثار «بالزاک» و «تولستوی» می اندازد. و این نخستین بار است که یک کتاب فارسی به من جرئت چنین قیاسی را می دهد. علی محمد افغانی در شوهر آهو خانم نشان می دهد که نویسنده ای است تیزبین که حرکات زن و مرد و کودک و حتی سگ و گربه را به خوبی می بیند. از اختلافات آسیابان و نانوا تا دعوای دو هوو و کتک کاری زن و شوهر، همه را می تواند چنان توصیف کند که خواننده صحنه را پیش چشم خود مجسم ببیند. از اسرار زنان و عوالم کودکان خبر دارد. در هر گوشه از زندگی می تواند زیبایی را ببیند و آن را به قدرت تمام ستایش کند. آدمهای او آدمهایی واقعی هستند که در هر کجای داستان پیدا شوند و گوشه ای از شخصیت آنها بازگو شود، این گوشه با گوشه های دیگر که در جاهای دیگر دیده ایم چنان جفت می شوند که از مجموع آنها آدم کامل و صحیح پدید می آید. بعلاوه او آدمها را به دو دسته خوب و بد. چنانکه شیوه نویسندگان رمانتیک است – تقسیم نمی کند. حتی کسی که مرتکب کاری شبیه به جنایت می شود همچنان انسان باقی می ماند و نویسنده محبت خود را از او دریغ نمی دارد.

آقای دکتر سیروس پرهام در مجله راهنمای کتاب شماره دهم سال چهارم دیماه ۱۳۴۰:| بی گمان، بزرگترین رمان زبان فارسی بوجود آمده و با قید احتیاط) تواناترین داستان نویس ایرانی، درست همان لحظه ای که انتظارش نمی رفت، پا به میدان نهاده است. رمان «شوهر آهو خانم» على محمد افغانی، که نخستین اثر این نویسنده تازه رسیده است، خلاء دیرین رمان فارسی را پر می کند – خلاء عمیقی که با وجود چشم هایش بزرگ علوی تاکنون پر نشده بود. اگر م.ا. به آذین رمان خانواده امین زادگان را به پایان می رساند و یا تقی مدرسی سرانجام بر وسواس خود چیره می شد و رمان شهر کلاغان را منتشر می کرد، این افتخار نصیب آنان می گشت. اما علی محمد افغانی با اولین ضربه خود کوهی در دل این دره ژرف فرو ریخته و این شکاف کهن را یکباره پر کرده است.

شوهر آهو خانم» آئینه تمام نمای اجتماع ما و به حقیقت دایره المعارف عظیمی است از زندگی دورانی که به شتاب سپری می شود. هنر اصلی نویسنده در نحوه نگارش داستان و حتی در تعبیرات بکر و بیشمار و توصیف های گویای او نیست؛ هنر بزرگ وی این است که با آفریدن دهها انسان حقیقی و به جنبش درآوردن صدها حادثه واقعی، از یک دوران خاص اجتماعی پرده بر گرفته و سیر واقعی آن را با همه زیرو بم ها و سایه روشن هایش، پدیدار کرده است. ماجراهای این کتاب سرگذشت یک یا چند تن و حوادث آن وقایع روزانه یک یا چند شهر نیست، بلکه تمامی روزگار و ماجرای زمانه همچون شط پهناوری در آن جاری است و اهمیت این رمان در همین است، در اینکه همچون آئینه چهار بعدی عظیمی خصوصیات برجسته روزگار ما را منعکس ساخته است.

دردها و رنج هایی که زندگی آدم های این سرگذشت را گرانبار کرده است غم ها و افسردگی های انفرادی و خصوصی نیست، مصائب و اندوه چندین نسل از نژاد آدمی و سختی ها و دلهره ها و نامرادیهای یک دوران است. آدم های بیشمار این رمان شگرف هیچیک ساخته و پرداخته ذهن نویسنده نیستند، همگی وجود خارجی دارند و با همه گوشت و خون و پی خود زنده اند. این جان های پر آشوب چنان با ما آشنا و مأنوس اند که چه بسا آنها را سرسری می گیریم، چون هیچ چیز غیرعادی و خصوصیات خارق العاده در آن نیست. آهو خانم را می توان در هر خانه این مرزوبوم دید. شوهرش «سید میران» در هر کوچه و بازاری با ما روبرو می شود و همسایه هایشان همسایه دیوار به دیوار ما هستند. عظمت کار علی محمد افغانی در همین است که یک سنفونی جاویدان، یک ندای پرشور بشری و یک فریاد عالمگیر را از گلوی افراد عادی طنین انداز کرده است. از همه مهمتر اینکه «شوهر آهو خانم» آکنده است از نمونه های واقعی زن ایرانی. برای نخستین بار در ادبیات فارسی بار گرانی را که قرنهاست بر دوش زنان نهاده اند، همه جور و ستم مرد به زن در طول نسل های گذشته، همه مظلومیت و خواری و سرگشتگی این طبقه محرومدرد کشیده نمایان گشته و نهفته ترین زاویه های این ننگ بشری بر ملا شده است… قدرت بینش و احاطه او بر روحیات آدمی و رخنه ای که در جانها کرده است چنانست که گوئی نوشته او از درون همان چیزهایی میتراود که وی توصیف می کند. مثل اینکه زندگی ثانوی او در اندرون آدمیان و در کنه حوادث است. همچون نسیمی آرام و سبک بر همه چیز و همه کس می گذرد و رایحه های نهفته و ناشنیده را در خود می کشد و در دور افتاده ترین زوایا و اعماق هستی می پراکند. او را اشراقی برخاطرهاست که از حد نویسندگان تردست حرفه ای به دور است. حالتی آمیخته از کشف و الهام و تله پاتی»، احساسی که هم شاعرانه و هم صوفیانه است، حجابها را از برابر دیدگان وی بر می دارد و آنگاه چیزی که به سیلاب بیشتر شبیه است تابه گردش سنجیده و حساب شده قلم، بر صفحات کاغذ جاری می شود. راست است که سبک نویسندگی کهنه او، که خواننده را به یاد رمان های «بالزاک» و «استاندال» و «دیکنس» و «شاکری» و «تولستوی» می اندازد، نظم و سنگینی خاص و حتی خشکیده ای به نثر و انشاء وی داده است، اما این نظم و صلابت نه چندان است که

سیلاب اندیشه اش را در خود نگاه دارد و غلیان آن را مانع شود. همچنین سوء تعبیر نشود و گمان نرود که نویسنده در حال جذبه و خلسه افکار خود را بر روی کاغذ آورده است. ولی بی شک همه تسلط و احاطه خود را مدیون مشاهدات عینی خویش است. نیروی او زائیده مشاهده و تجربه و تأمل است. اما دانش عینی و واقع بینانه اش، که به ممارست و فراست فرا آمده چنان قوام گرفته و جا افتاده و چنان پخته شده و تلطیف گشته که گویی یکسره تبخیر و تقطیر شده است. و همه این سیلان و روانی، این انبوهی و فراوانی، از این جاست. و نیز همین است که نویسنده پیام های خود را با حوصله و آرامش کم مانندی در لفافه حوادث می پیچد و هیچگاه نظریات خاص و یا انتقادات خود را صریحا و مستقیما بیان نمی کند.

آقای دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در مجله یغما شماره یازدهم سال چهارم بهمن ماه ۱۳۴۰ می نویسد:

پس از خواندن کتاب «شوهر آهو خانم» من چون کسی هستم که خواب شگفت آور خوشی دیده است و نمی تواند از تعریف آن برای دیگران چشم بپوشد. این اثر درست زمانی فرا رسیده که هیچکس انتظارش را نداشته. در این دوران جنگ و ننگ و در بحبوحه خودنمائی این همه ذوق های علیل و قلم های «بنجل» و آلوده جا دارد که دهن انسان در برابر چنین کتابی از تعجب بازماند. نام علی محمد افغانی که رمان شوهر آهو خانم را در ۸۶۳ صفحه نوشته و به خرج خود نشر داده تا سه ماه پیش به عنوان نویسنده به گوش هیچ کس نخورده بود و اکنون اگر بخواهیم بزرگترین داستان پرداز زبان فارسی را نام ببریم بی گفتگو جزوی کس دیگری نمی تواند بود.

زبان فارسی چون گاو گوساله گمشده ای بود که چند گاهی از شیر دادن باز ایستاده بود و اینک باز چنانکه گوئی بچه اش را دمی در برابرش قرار داده اند، بادیهای لبریز از شیر سفید کف کرده و گوارا عرضه کرده است… از همان صفحه اول کتاب، لحن تازه کلام و سرشاری و طراوت آن ما را می رباید. فکرها و صحنه های رنگارنگ پشت سر هم می آید بی آنکه بیم آن باشد که ذخیره آنها به پایان رسد. به نظر می آید که نویسنده سال ها پیش از آغاز کردن کتاب، توشهای هنگفت برای سفری دراز اندوخته است و با اطمینان خاطر روبراه می نهد.

اگر «صادق هدایت» را استثنا کنیم، دیگر هیچکس را نخواهیم یافت که با آن همه استادی و لطف مثال ها و کنایه های فارسی را به کار برده باشد. «شوهر آهو خانم» خزانه ای است از تمثیل ها و لطیفه ها و اشاره های مذهبی و اساطیری و تاریخی، آنچه مایه تحسین و اعجاب است، نه احاطه او بر این نکات بلکه طرز گنجاندن و به کار بردن آنهاست. نیروی بینش نویسنده هراس آور است. نگاهش چون نگاه عقاب، نفوذ می کند، تا نهانگاههای جسم و روح فرو می رود و طعمه خود را بر می گیرد. ذهن او بی درنگ آن چه را به چشم دیده است با اجزاء پراکنده یادها و تخیل ها و ادراکها پیوند می دهد، سپس نوبت به کلمات می رسد تا محصول ذهن را در قالب خود جای دهد. خلاصه آن که «شوهر آهو خانم» بدون گفتگو در زبان فارسی شاهکاری است. انتشار آن نه تنها از نظر ادبی نویدبخش و شورانگیز و دلگرم کننده است، بلکه از لحاظ تاریخی و اجتماعی نیز در حد خود دلیلی است بر آنکه از ایرانی نباید امید برگرفت. به رغم تلخکامیها و فروماندگی ها، به رغم سمومی که در هوا پراکنده است، هنوز ایران می تواند، درست در لحظه ای که انتظار نمی رود، شگفتی هایی از آستین بیرون آورد.

کتاب برگزیده سال – (نقل از روزنامه کیهان شماره ۵۶۰۵ چهارشنبه ۲۳ اسفندماه ۱۳۴۰):

کتابی که اینک به عنوان «داستان برگزیده سال ۱۳۴۰» انتخاب شده است یک رمان بزرگ ایرانی است که چند ماه قبل بدون هیچ گونه سروصدا و اعلام قبلی توسط نویسنده کتاب انتشار یافت. علی محمد افغانی نویسنده «شوهر آهو خانم» قبل از انتشار این کتاب گمنام و ناشناخته بود و کتاب او نیز تا مدتی پس از انتشار ناشناس ماند. تنها یکی دو ماه پس از انتشار کتاب بود که منتقدان و کتابشناسان متوجه شدند شاهکاری در ادبیات فارسی به وجود آمده است. «شوهر آهو خانم» نخستین رمان ایرانی است که در نزدیک به ۹۰۰ صفحه منتشر شده است و خواننده با خواندن چند صفحه از کتاب احساس می کند که دریچه دنیای تازه ای به رویش گشوده می شود. قهرمانان این کتاب همه سیماهای آشنا و مردم کوچه و بازارند که خواننده به ناچار خود را با غمها و شادی هایشان شریک می بیند… انجمن کتاب از میان داستان های نویسندگان ایرانی که در طول ۱۳۴۰ منتشر شده بود، «شوهر آهو خانم» را که بیش از سه ماه از انتشار آن نمی گذرد، بهترین رمان ایرانی سال شناخت.

انعکاس در خارجه: «بزرگداشت دانشیار دانشگاه کمبریج از ادبیات نو فارسی»

بولتن هفتگی شماره ۴۰۱ چهارشنبه ۶ تیرماه ۱۳۴۱ سفارت کبرای انگلیس تحت عنوان فوق خبر می دهد:

پیتر ایوری» دانشیار زبان و ادبیات فارسی در کینگز کالج کیمبریج امروز به هنگام سخن گفتن در انجمن ایران در لندن اهمیت تحول تازه ای را که در ادبیات آفریننده فارسی پدیدار شده است خاطر نشان حاضران ساخت. ایوری که سیر ادبیات فارسی را از قرن نوزدهم تا زمان حال مورد بررسی قرار می داد گفت: «با آنکه تا کنون مقدار عظیمی از ادبیات خارجی به زبان فارسی ترجمه شده است و میزان نشر کتاب نیز در ایران به پایه در خور توجهی رسیده است با این همه تا انتشار رمان بزرگ «شوهر آهو خانم» اثر علی محمد افغانی در سپتامبر ۱۹۶۱ ادبیات فارسی از نظر آثار آفریننده و اصیل سخت نادار بود. ولی اکنون با انتشار رمان علی محمد افغانی این دوره به پایان رسیده است و تحول تازه ای در ادبیات خلاقه فارسی پدید آمده است. این کتاب در هر کشور دیگری نیز که منتشر می شد در خور توجه می بود ولیکن نشر آن در ایران نشانه دیگری است بر طراوت اندیشه، ادب، و ذهن آفریننده ایرانی – ایوری آن گاه گفت – این رمان به همان نشانی است بر آنکه از نبوغ ایرانی هنوز آثار گرانقدری میتراود بلکه دلیلی است بر آنکه ایرانیان می توانند به زبان خود پاسخی به ادبیات جهان بدهند.». در این جلسه از انجمن ایران که در مدرسه شرق شناسی و مطالعات افریقائی دانشگاه لندن برقرار شده بود شرق شناسان بزرگ انگلیسی، دانشجویان انگلیسی زبان فارسی، دانشجویان ایرانی در دانشگاه لندن و اعضای انجمن ایران حضور داشتند

آقای بزرگ علوی نویسنده شهیر در شماره ششم مجله کاوه چاپ مونیخ مقاله ای به زبان آلمانی نوشته اند که متن فارسی آن در شماره ۸ و ۹ همین مجله ترجمه شده است. قسمتهایی از آن مقاله از این قرار است: درست چهل سال از زمانی می گذرد که «سید محمدعلی جمال زاده» در مقدمه مجموعه داستان های کوتاه خود «یکی بود و یکی نبوده که در سال ۱۹۲۱ در برلین انتشار یافت و امروز به صورت مانیفست ادبیات نثر فارسی مقبولیت عام یافته است قابل فهم همگان بودن زبان نثر را به وسیله به کار بردن شیوه بیان و اصطلاحات تازه و همچنین برتری نثر توصیفی به شکل رمان، داستان و نوول را به صورت عناصر اصلی ادبیات نثر نو اعلام داشت. اکنون با اطمینان می توان گفت که سرانجام رمانی انتشار یافت . همانگونه که جمال زاده در آن زمان انتظار داشت که ایرانیان را با جهات مختلف زندگی هموطنانشان آشنا می سازد. تصور می کنم بر روی همین اعتقاد و رضای خاطر از اینکه نوشته های چهل سال پیش وی چنین میوه هایی به بار آورده است باشد که جمال زاده ضمن یک نامه خصوصی در مارس ۱۹۶۲ نظرش را درباره کتاب افغانی به من نوشت و من اینک با اجازه او آن را در اینجا نقل می کنم:

«… شوهر آهو خانم به دستم رسید. در واقع باید من و امثال من دان نویسندگی مان را تخته کنیم. راستی کشور ایران کشور معجزه است. به طور ناگهانی و غیر منتظره کودکان معجزه آسایی می پروراند. این کتاب واقعا خواندنی است. همه آن از اول تا آخر تیپیک ایرانی است… چه زبانی، چه صحنه هایی، چه شیوه بیانی و چه توصیفهایی..)

مجله کاوه ادامه می دهد: «شوهر آهو خانم» برای محققینی که به پژوهش درباره نیم زبان ها و اصطلاحات محلی و بومی و همچنین به ضرب المثل های فارسی علاقه مندند معدن ناشناسی شمرده می شود. این اثر سرشار از فولکورها و توصیف عادات و رسومی است که در میان ملت ریشه های عمیقی دارد. بسیاری از ضرب المثل ها برای نخستین بار بوسیله این کتاب

به صورت نوشته درآمده است. این کتاب ارزش آن را دارد که یکبار تنها از این نقطه نظر تجزیه و تحلیل شود. به این ترتیب افغانی پس از جمال زاده و صادق هدایت و دیگران سهم به سزایی در غنی ساختن زبان فارسی دارد.

….. مخصوصا باید توجه داشت افغانی وظیفه سنگینی به عهده گرفته که خود وی آن را چنین بیان می کند:

آیا تاکنون کسی وجود داشته است تا این وحشیگری آشکار و ماجرای کین توزانه ای را که بر سر زن ایرانی می گذرد بنویسد و در جایی ثبت کند؟»

او خود با حداکثر بینش و توانایی اش این وظیفه را به انجام رسانید. مهم آن است که او خواست بر این درد اساسی نظام اجتماعی ایران ضربه سختی وارد آورد و این ضربه هم وارد آمد. این رمان نه تنها در ادبیات ایران اثر می گذارد بلکه در رشد آینده اجتماع ایران نیز تأثیری به سزا خواهد داشت.

پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد

از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر ای دیده نگه کن که بدام که درافتاد


بعد از ظهر یکی از روزهای زمستان سال ۱۳۱۳ بود. آفتاب گرم و دلچسبی که تمام پیش از ظهر بر شهر زیبای کرمانشاه نورافشانده بود با سماجتی هر چه افزونتر می کوشید تا آخرین اثر برف شب پیش را از میان بردارد. آسمان صاف و درخشان بود. کبوترهایی که در چوب بست شیروانی های خیابان لانه کرده بودند در میان مه بی رنگی که از زیر پا و دوروبر آنها برمی خاست با لذت و مستی پرغروری به جنب و جوش آمده بودند؛ مثل اینکه غریزه به آنها خبر داده بود که روزهای برف و باران سپری شده و موسم شادی و سرمستی فرا رسیده است.

در خیابان همه چیز آرامش معمولی خود را طی می کرد؛ درشکهای که لک لک کنان می گذشت؛ گذرنده ای که دست ها را در جیب پالتو کرده، سر را به زیر افکنده بود و پی کار و زندگی خود می رفت، فروشنده ای که در پس پیشخوان دکان مشتری را راه می انداخت؛ هیچ یک در کار خود شتابی نداشتند. سنگفرش پیاده رو اندکی خیس بود و ناودان های دیواری پنهانی زمزمه می کردند.

ردیف دکان های باز و بسته دو سمت خیابان، با درهایی که رنگ های سبز و آبی پشت و روی آنها هنوز به خوبی خشک نشده بود، اگر نه برای گذرنده معمولی که گرفتار اندیشه های خویش بود، بلکه برای نوآموز خردسالی که فارغ از هر غم و نگرانی از خانه به سوی مدرسه می رفت، منظره خوش و سرگرم کننده ای داشت. همه چیز خبر از یک جشن و احیانا تعطیلی اجباری میداد.

بوی رنگ فضا را پر کرده بود و کسانی که با دکانها و مغازه ها سروکار پیدا می کردند بدقت مواظب خود بودند که بدرها مالیده نشوند. رفتگران، با حوصله و وظیفه شناسی بی سر و صدایی که ذاتی آنها بود، صندوق های آشغال حاشیه خیابان را از محتوی خود خالی می کردند تا با کامیون ببرند و بیرون شهر بریزند. این صندوق ها یکی از ابتکارات مردم پسند شهردار تازه وارد آنجا بود و رنگ های سبز و سفید و قرمز آنها در آن روشنایی خیره کننده بعدازظهری زیبایی و شکوه شهر را دو چندان کرده بود.

پاسبان ها، با لباس های آبی سیر پوتین و زنگار و چوب قانون واکس زده، کلاههای دولبه را تا روی ابرو پائین کشیده بودند؛ لبخند رضایت آمیز و پلیس مآبانه بر گوشه لب، روی پاشنه پا می چرخیدند؛ چشم می گرداندند و اینجا و آنجا را از زیر نظر باریک بین می گذرانیدند تا در شهر بزرگ و نسبتا قابل توجه، چیزی بر خلاف دلخواه نبوده باشد. در کمرکش خیابان، زیر کوچه کوتاهی که به مسجد حاج شهبازخان سرباز می کرد، دکانی نانوائی با دودزدگی سر در آجری آن که تا روی بام را زشت و سیاه کرده بود از میان سایر دکانهای آن حدود بیشتر خود را نشان میداد. زشتی و سیاهی آن برای خود در عین حال زیبایی و لطف مخصوص داشت. از درون دکان، که هنوز خلوت بود، صدای سیخ و پارو، سوختن هیزم در تنور، و گفتگوی بلند بلند کارگران با هم به گوش می رسید. سنگکهای تازه و خوش رنگ و روئی که چپ و راست به در و پیکر دکان زده شده بود حکایت از وفور نعمت و فراوانی می کرد. ماه روزه بود و عطر دلپذیر نان آمیخته با بوی سیاهدانه، که تا فاصله زیادی پخش می شد اشتهای گذرندگان را به حرکت در می آورد.

پشت دستگاه ترازو، که جعبه دخل هم در کنارش بود، مرد میانه بالا و سیاه چردهای دیده می شد که پالتو خاکستری رنگ از جنس برک خراسان به تن داشت. پیشانیش بلند و هموار، ابروهایش پرپشت، و چشم هایش گیرنده و نافذ بود. در چهره اندکی لاغر و کشیده اش، با خطوط عمیق و کاملی که داشت، زیرکی نیرومندی خوانده می شد که قبل از آنکه خشک و کاسبکارانه باشد مردانه و مهربان بود. موهای سفید صورت و سرش تا آنجا که از زیر کلاه تازه باب شده شاپو نمایان بود بر سیاه می چربید. دکمه های پالتوش با بیقیدی لوطی واری باز بود و از زیر آن کت و شلوار قهوه ای راه راه، جلیقه و حتی بند ساعت جیبی اش به چشم می خورد. این مرد، میران، یا بهتر بگوییم، چنانکه از تابلوی دکانش خوانده می شد، سید میران سرابی، صاحب نانوایی حاضر بود.

در شهرستانها به همان نسبت که جمعیت کم، سلسله وقایع کوتاه، و زندگی روزانه یکنواخت است، همبستگی های مردم با یکدیگر بیشمار، دوستیها و دشمنی ها مشخص، و معرفت به احوال همگان بی زحمت می باشد. مرد تنومند و نسبتا پیری که با درشکه از جلوی نانوایی توصیف شده می گذشت، همین که میران سرابی را آنجا پشت دستگاه ترازو ایستاده دید سر از درشکه بیرون آورد و در همان حال عبور با سلام بلند بالا و کاملا خودمانی که کرد توجهش را به خود جلب نمود. صاحب دکان پس از جواب سلام در حالی که به تعقیب درشکه تا جلوی درگاهی پیش می رفت با لحن احترام آمیز صدا زد:

به کجا می روید آقا شجاع، مسلما به بنده منزل؟!

درشکه ده قدم بالاتر از دکان، در حاشیه سواره رو خیابان ایستاد. پیرمرد نیم خیز شد، دست به کروک آن گرفت و با صدای نازک و نالانی آمیخته به تعجب و تشویش پاسخ داد:

آری به همان جا می روم و با عجله هم می روم که دیر نکرده باشم. اما تعجب است که خود جناب عالی اینجا پشت ترازو ایستاده اید. یا نکند من اشتباه کرده باشم، هان؟! مگر امروز روز سه شنبه دوازدهم ماه مبارک رمضان نیست که بنا بود اعضای صنف -از روی توجه غیر عمد به عابری که می گذشت نگاهی افکند و جمله را ناتمام گذارد. با هیکل سنگینی که داشت و به کمک عصای خیزران دستش بدقت از درشکه پیاده شد. از جیب جلیقه ای که با همه بزرگی و گشادی نتوانسته بود شکم پیه گرفته گنده اش را به خوبی بپوشاند سکهای بیرون آورد و بسورچی داد. سنگین و بیماروار به پیاده رو، و سپس دم در دکان نزد دوستش رفت. سینه برهنه و پشمالویبش از تتنگ نفسی که داشت به شدت بالا و پائین می رفت و خزخز صدا می کرد. میران سرابی از نو سلام کرد؛ تبسم بر لب آورد و به رسم شوخی گفت:

– اشتباه را آسیابان می کند قربان، نه جنابعالی که نانوا هستید! بله، امروز همان روزی است که بنا بود اعضای صنف انجمن بکنند. ولی قرار ما عوض شد و به بعدازظهر روز پس از عید فطر موکول گردید. آن طور که از وجنات امر خوانده می شد پیش بینی می کردم که امروز نخواهیم توانست همه آقایان را زیارت به کنیم؛ ماه رمضان است و اکثرا روزه دار؛ و تا همه اینها در جلسه حاضر نباشند و قبل از هر چیز در حضور جمع وضع خود را روشن نسازند، تصدیق می کنید که کوشش های ما به جایی نخواهد رسید. از قضای بد که نیامد کار است خود مخلص هم که دعوت کنند و به اصطلاح مهماندار اصلی جمع هستم، چنانکه ملاحظه می فرمایید پشت این دستگاه میخکوب شده ام؛ ترازو دارم، حبیب، با قهر بی موقع و خنکی که کرده است دو روز است دستم را در حنا گذاشته است. اما این را به من بگویید که حضرتعالی چگونه از تغییر روز جلسه تا به حال بی خبر مانده اید؟ میرزا نبی می گفت موضوع را به اطلاع کلیه دکانها رسانده است؛ هان یادم آمد؛ توضیح داد که موفق به دیدار شما نشده است؛ دکان بسته بوده است. و من اینطور که شنیدم گویا بسته بودن آن به علت نداشتن آسیابان بوده است.

میران، صندلی خود را جابه جا کرد تا همکار پیر و بیمارش بنشیند. وی با دست تعارفش را رد کرد و ننشت و به گفته ای که جنبه پرسش داشت پاسخ نداد. با دست به عصای خود تکیه داد. چند لحظه بدشواری با نفسی که تا لب بالا می آمد و بر می گشت تلاش نمود و در همان حال به لحنی که آشکارا از آن بوی دلخوری به مشام می رسید گفت: – ماه رمضان و روزه بودن چه دخلی به مطلب دارد. مگر ما برای این دور هم جمع می شویم که چای و شیرینی بخوریم؟! شما از یک طرف به در دکانها می روید و روی کاغذ بلند بالا از آقایان امضا می گیرید که فلان روز و فلان ساعت آب در دست دارند زمین بگذارند نخورند و برای امری مهم سر جلسه حاضر بشوند پیرمرد بی آنکه سخنش تمام شده باشد خاموش ماند. با چهرهای کبود، حالتی دردناک و نالان، زبان گوشتالویش را دم دهان آورد تا بتواند نفس بکشد. صاحب دکان در حالی که سنگ های ترازو را روی سکو پس و پیش می کرد، نیمه اندوهگین نیمه پشیمان دنباله رشته را بدست گرفت: – بله آقا شجاع، مخلص، نه تنها بهمه دکانها رجوع کرده ام، بلکه چنانکه قطعا بی خبر نیستید، شب و نصف شب بدرخانه های آقایان سرزدهام. برای این که قول شرف بگیرم جایی ریش گرو گذاشته ام جائی نازکشی کرده ام. دستمال بیرون آورده ام و به معنی درست کلمه ناز آنها را کشیده ام. نشسته ام و نعوذبالله با حوصله پیغمبری یکی یکی با همه سروکله زده ام. – البته منظور از این کلمه همه معلوم است چه کسانی است . تا بالاخره توانسته ام آن ها را برای جلسه روز دوازدهم ماه رمضان، یعنی همین ساعت علیها السلامی که دارد می گذرد و می رود، پخته کنم. و حالا کار به آنقبیل کسانی که اصلا نخواستند به من رونشان بدهند یا هنوز هم به اسم ها و عنوان های مختلف دمبدل می زنند نداریم؛ بعضی از آقایان، این طور که من فهمیده ام، مثل این که گله ها و عقده هایی در دل پنهان دارند که نمی توانند به زبان بیاورند؛ به شما عرض خواهم کرد.

عده ای دیگر بر این عقیده اند که صنف نانوا در وضع حاضر از این گونه نشست و برخاستها جز اتلاف وقت و آشکار کردن باز هم بیشتر اختلافات نتیجه ای نخواهد گرفت؛ از آن جهت که اجزایش هم رأی و قسم نیستند؛ به گفته های خود عمل نمی کنند؛ به همدیگر دروغ می گویند؛ مردانگی و حمیت در وجودشان مرده است؛ از این طرف می نشینند و سخت و سفت تصمیم می گیرند، از آن طرف که برمی خیزند ضدش را رفتار می کنند؛ پا پشت پای یکدیگر می گذارند و هر کسی سی خودش به راهی قدم می نهند که آخرش ورشکستگی و فنای جمعی همه صنف است.

چشم های گرد شده و دهان نیمه باز پیرمرد نشانه بهت کامل او بود. سید میران با نان یک مشتری به سوی ترازو رفت و در همان حال ادامه داد: – شیر علی و برادرهایش می گویند: ما به کار کسی کاری نداریم؛ نه اهل جلسه و انجمن هستیم که فردا توی کش واکش و دردسر بیفتیم، و نه با تصمیمات سایر همکاران هرچه که باشد، مخالفت می کنیم، اما بهانه بچه جاتر کن آب هنداونه است؛ اینها همه عذر است؛ نشانه کور ذهنی، و بلانسبت شما که می شنوید، حماقت است که کسی تا این درجه نتواند خیر و صلاح خود را تشخیص بدهد. ملاحظه بفرمائید، این صورت کلیه بیست و شش نانوائی موجود در شهر است با نام گردانندگان آنها، چه کسانی که امضا داده و چه کسانی که نداده اند. البته ذرت پزی ها را به قلم نیاورده ایم؛ خشکه پزی ها هم که اصلا از روز اول و از حساب شان از ما جدا بوده است؛ در عوض، دو سه نفر از همکاران با سابقه و قدیمی ما هستند که اگر چه در حال حاضر دکانی در دست ندارند جزو این صورت به قلم آمده اند. و متأسفانه باید به عرض برسانم که یک دلیل نارضائی و مخالف خوانی عده ای از همکاران عزیز و بسیار محترم ما بر سر همین موضوع است. این آقایان بلند نظر پیش خود چنین تصور کرده اند که گویا کسی خیال دارد دست روی نان آنها بگذارد. اگر حساب های خصوصی در میان هست اینها فهم و شعورش را ندارند که با حساب های عمومی آن را قاطی نکنند.

آقا شجاع صورت را که روی یک برگ کاغذ بزرگ بود از دستش گرفت. به امضاها که اغلب اثر انگشت یا مهر بود نظری سرسری انداخت؛ سست و بیمارگونه سر را به چپ و راست موج داد و با نفس تنگی و سرفه خفیف گفت:

– بدلعابی، باز هم بدلعابی، بی حالی و تنگ نظری! کار این صنف مثل قوم یهود به این زودی ها درست شدنی نیست! نمی گویم از آسیابان ها که با اتحاد و یگانگی میان خود، چنان که می بینیم، هر طور ویرشان بگیرد ما را می رقصانند، این صنف حتی از قهوه چیها هم عقب تر است. آن روزها را مگر ما دیگر در خواب ببینیم که آسیابان در دست نانوا از موم هم نرم تر بود! اسم خباز باشی را که می شنیدند موی به تنشان راست می ایستاد. هنوز آن سالی را که با منتهای بیچارگی رفتند و دو هفته تمام در مسجد «آمد مهدی» بست نشستند فراموش نکرده ام. به قول خودشان، از دست ظلم خبازباشی و زورگویی های نانوا خانه می خواستند آسیاب های خود را بگذارند و به شهرهای دیگر پناه ببرند. موضوع چه بود، اتحاد ما خار چشم آنها شده بود؛ در نانوا خانه یگانگی فکر و عمل وجود داشت. و یگانگی یعنی دست خدا، یعنی قدرت و موفقیت. و بدبخت آن قوم و گروهی که مانند عاد و ثمود در میان خود چند دستگی و ناسازگاری داشته باشند. آقای سرابی، شما وارث وضع آشفته و در هم برهمی شده اید که فقط معجزه می تواند اصلاحش کند!

از شروع جنگ بین الملل تاکنون، بیست سال است که در این شهر نانوا هستم؛ ریش خود را در این کسب سفید کرده ام و هرگز، نه روی دست همکاری رفته ام که آسیابانش را قر بزنم، و نه تا آن جا که بیاد دارم بار دکانم به زمین مانده است که کسی آن را نبرد. اما از دولت سر رئیس صنف جدید، کسی که به قول بعضی ها خودش را قباله کهنه نانواخانه حساب می کند، امروز سه روز است که از بیکاری در خانه خوابیده است. و تعجبم در این است که با این کیفیت دیگر من چکارهام که اسمم جزو این صورت باشد. یا شاید از آن همکاران قدیمی که می گویید در حال حاضر دکانی نمی گردانند یکی من باشم؟! اگر چنین است خواهش می کنم بی رودربایستی اسمم را از این صورت قلم بگیرید.

آخر آیا سزاوار است؟! همین آدم نخاله و پدر نیامرزی که نام بردی، شیرعلی، با اینکه خودش عوض یکی دو آسیابان دارد، پیش چراغعلی آسیابان من رفته، شگردی یک تومان بالا کرده و حاضر شده است خرج بار را هم الاغی یک قران و کمبود را خرواری دومن حساب کند. حالا شما بگوئید آقای رئیس صنف، تکلیف من پیرمرد و تن بیمار که هشت سر نانخور دارم در یک چنین وضعی چیست؟ در این سال کم آبی که آسیابان زورش می آید جواب سلام ما را بدهد، و با این همکاران بی حمیت و آشغالی که معلوم نیست پدر و مادرشان کیست و تا دیروز کجا بوده اند و چه می کرده اند، آدم باید چه خاکی بر سرش بریزد؟ آیا برازنده است که منهم خود را همسنگ مردی بکنم که پوست سگ به روی خود کشیده است و روی دست این و آن بروم، یا این که سرم را بگذارم و با کوچ و کلفتم از گرسنگی بمیرم؟! روزی که شما به جای قاسم خان رئیس صنف انتخاب شدید یک دلخوشی من و خیلی های دیگر این بود که دست کم آدمی فهمیده، با ابتکار، و از همه مهمتر، بی غرض، پیدا کردیم. قاسم خان آدم حرفزن و برندهای بود، اما همه اش آتش زیر دیگ خودش می سوزاند. حالا نه این که بگویی از شما نومید شده ام؛ در میان تمام اعضای نانوا خانه اگر یک نفر پیدا شود که به کارهای جمعی صنف و دوندگیهایش، بدون آن که توقعی داشته باشد، دلسوزی نشان بدهد باز هم غیر از سید میران سرابی، یعنی شخص شما، کسی دیگر نیست. هر جا نشسته ام خداگواه است این ورد زبانم بوده و مادامی که خلافش ثابت نشده جز این نخواهد بود. اما آخر چرا باید هر روز که می گذرد گره کارما کورتر از روز پیش شده باشد؟! چرا باید هم رأی و قسم نباشیم و هر یک از ماسی خود به راهی برویم؟! تا کی باید مجیز آسیابان را بگوییم؟! این رقابت ها و من و تویی ها که ضررش صد در صد متوجه خود ماست باید از میانه برخیزد؛ باید در خصوص مزد آسیا، میزان پخت هر دکان، تقسیم بندی آسیابها و هر موضوع دیگر، میان خود همفکری و موافقت ایجاد کنیم و به این هرج و مرج و هرکه هرکه گریه آور یکبار برای همیشه پایان بدهیم.

پیرمرد با راحتی نسبی گفته اش را تمام کرد. پرتو ناخوش نگاهش که از چشمانی درشت و روحانی صادر می شد خشم آگین و در عین حال اندرزبار بود. دکان، چند لحظه از آمد و رفت مشتریان خلوت شده بود. میران، با پاشنه کش برنجی جیبش آتش های به خاکستر نشسته منقلی را که روی سکوی پیشخوان جلوی دستش بود به مزد و با لحن کمی خسته و ملایمی به سخن درآمد:

– پریروز از شهرداری مرا خواسته بودند . بفرمائید روی صندلی بنشینید آقا شجاع، این طور خسته می شوید . وقتی می روم می بینم بسم الله الرحمن الرحیم، باز راجع به نرخ نان است. شهردار تازه وارد، هنوز از گرد راه نرسیده پایش را در کفش ما کرده است. از بام نانوا گویا بامی کوتاهتر ندیده اند. یک پا را به صندلی تکیه داد و با لحنی تقلیدی صدا را کلفت تر کرد:

نان سنگک، از هیجده صتار نباید بیشتر فروخته شود.» نرخ نان، در تمام شهر باید یکسان باشد . و مطلب خنده دار – نان دم تنور هم باید به ترازو گذاشته شود.» آقا شجاع بشنیدن این کلمات و به خصوص جمله آخری آن، در حالتی که چشمان دردمند خود را فرو می بست، با صدای خفه و از بیخ گلو چنان خنده پرزوری سر داد که نیمی از خون بدنش به صورتش دوید؛ دندان های زنگزده و جرم گرفته اش که آن هم یک اندرمیان میانکش شده بود به زشتی آشکار گشت؛ خزخز سینه اش به څرنش شدیدی تبدیل گردید و در همان حال گفت:

– هر کس می آید می چسبد به لنگ ننم، یکی نمی آید بچسبد به بیل بابام. خوب، تو چه گفتی؟ بگو چه دارم که بگویم، وقتی هنوز نمی دانم بچه زبان باید با او صحبت کنم. می گویند خیلی نانجیب و بد دهان است. و شنیدم که تو اول میرزانیی را پیشش فرستاده ای؛ بنده خدا را به توپ بسته و از اطاق بیرون کرده است. هاهاهاها! آقا شجاع سرفه کنان قاه قاه بخنده افتاد و میران سرابی از یاد قضیه ای که موجب خیط شدن یکی از همکاران آنها شده بود تبسم کرد و سر تکان داد. پیرمرد جلوی سرفه خود را گرفت و قبل از آنکه حالش کاملا عادی شده باشد با اشاره تأیید کننده انگشت افزود:

– بله دوست عزیز، و این چیزی نیست جز ثمره تلخ بی رویگیها و ناهماهنگی های میان خود ما. از گوشه چشم و با نظری تند و احتیاط آمیز پشت سر را نگریست و صدا را آهسته تر کرد: – وقتی من و شما که هر دو کاسبکاریک شهر و ولایتیم، به بهانه خوبی یا بدی گندم، تفاوت در مزد آسیا، میل شخصی یا هر علت دیگر، این نان را بدو نرخ می فروشیم، شهردار کالسکه نشین که جای خود را دارد، جانمراد سپور هم حق دارد بگوید یعنی چه، چرا باید اینطور باشد؟! آنجا، در نبش دکان، بغل جرز، زنی چادر سفید آمده و ایستاده بود که صورتش در زیر چادر پنهان بود؛ آنقدر نزدیک نبود که حرف های میان ایندو را بشنود؛ ظاهرا یا نان می خواست و خجلت می کشید پیش بیاید، یا منتظر کسی چیزی بود. آقا شجاع به گفته خود ادامه داد:

– من قبول می کنم که نرخ بستن به اجناس یک سنت اسلامی نیست؛ و حضرت امیر علی علیه السلام در زمان حیات و خلافت خود تا بود هرگز چنین چیزی را جائز نشمرد. اما اگر بناست دولت بخواهد نرخ روی نان بگذارد چرا خود ما نگذاریم، هان؟ اگر نان شهر فی الحقیقه احتیاج به اصلاح دارد چرا خود ما پیشقدم نشویم؟ من مطالبی دارم که در جلسه آینده، اگر خدا خواست و توفیق حاصل شد، همه را روی دائره خواهم ریخت.

رسیدن چند مشتری دیگر گفتگوی بین دو همکار را کوتاه کرد. پیرمرد نانوا از رئیس صنف خود درخواست کرد که موقتا تا روشن شدن تکلیف کلی صنف، آسیابانی برایش جستجو کند و نگذارد بیش از آن دکانش خوابیده بماند. با نگاه لرزان چشمانش که حکایت از رنج جانکاه بیماری می کرد سربزیر افکند و پس از خداحافظی، در جهت عکس راهی که اول عازم بود، پیاده رو خیابان را گرفت و نالان شروع برفتن کرد. هنوز چند قدمی دور نشده بود که برگشت؛ انگشت سبابه اش را با دستی که از ضعف و بیماری می لرزید بالا برد و گفت: – یک چیز دیگر، نان به دوره فرستادن هم باید موقوف بشود؛ می فهمی؟ اینهم بدعتی است که –

جمله را ناتمام گذاشت و ناگهان پرسید:

. صبر کن ببینم، خود شما با این پیشنهاد چطوری؟ منکه تا به حال نه دیده و نه شنیده ام که این دکان نان به دوره فرستاده باشد، هان؟ مخاطبش با چشمان نیم بسته و لبخندی آرام سرتکان داد: – به جان عزیز خودت نباشد آقا شجاع، به مرگ چهار فرزندم که در دنیا بالاتر از آنها چیز دیگری ندارم، اگر هرگز مایل باشم (کلمه یا بتوانم را که زیر زبانش آمده بود خورد) از آنچه فروش روزانه در دکان است یک مثقال اضافه پخت بکنم. نان به دوره فرستادن کار درستی نیست؛ درشان کسانی است که باید بروند لبو بفروشند. ما نباید بگذاریم که به قول شما یک مشت آشغال آبروی نانوا خانه را ببرند. من خودم صددرصد با این پیشنهاد موافقم.

چهره پیرمرد اینبار که برمی گشت راضی تر از بار پیش بود – میران سرابی صندلی را پای دیوار کشید و سر به طرف زن چادر سفید که هنوز در همان نقطه ایستاده بود کرد تا ببیند چه می خواهد. در همان حال با خود گفت: – این مرد هنوز نمی داند، یا این که میداند ولی به صرافتش نیست، که من روزی یک خروار قرارداد تأمین نان قشنا را نیز برداشته ام که به زور از عهده نصف آن بیرون می آیم. مگر چقدر فشار می توان وارد آورد؛ طفلک ها کارگرانم، برای رساندن این مقدار که اضافه بر ظرفیت دکان است، شبان روز شانزده ساعت کار می کنند. آه! راستی چه خوب شد یادم آمد، امشب

هر طوری هست باید بروم و یاور، رئیس امور اداری تیپ را، در منزلش ببینم. اینکار برای من حتی از پیدا کردن ترازودار هم حیاتی تر است. قرارداد ما که تا اول عید است بزودی سر خواهد رسید. باید از همین حالا به فکر بود، باید از همین حالا جنبید، والآ حریفان کهنه کار که در کمین گوش خوابانیده اند دست خود را خواهند برد.

پیش خود مشغول سنگین و سبک کردن پیشنهاداتی شد که قصد داشت در قرارداد جدید به طرف زورمند خود بقبولاند. پیش از آن، یکی دوبار در این خصوص با یاور که مردی نرمخو و اخلاقی بود گفتگو به عمل آورده بود. زمینه کار را از هر لحاظ تقریبا آماده کرده بود. تنها نگرانی کوچکی که وجود داشت خطر اعلام مناقصه بود؛ آنهم غیر قابل حل نبود؛ به قول معروف: گریار اهل است کار سهل است. قرارداد قشن برای او از لحاظ پولی صرفه ای در برنداشت؛ برای هیچکس نداشت؛ با این وجود خیلی ها برای آن تقلا می کردند. زیرا کسی که به این وسیله خود را به تیپ شهر می چسبانید، شتربه ای بود که در سایه حمایت شیر می چرید، کوشش سید میران سرایی نیز بر پایه همین موضوع بسیار مهم بنا شده بود.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.