کتاب چشم‌هایش – نوشته بزرگ علوی

کتاب چشم‌هایش یکی از مهم‌ترین آثار بزرگ علوی از نویسندگان برجسته ادبیات فارسی است. چشم‌هایش به زندگی یک مبارز سیاسی به نام استاد ماکان و نقاشی مرموز او از چشم‌های یک زن، می‌پردازد. طرح کلی داستان با کنار هم قرار دادن قطعات پراکنده یک ماجرا نوشته شده است.

بزرگ علوی در ۱۳ بهمن ماه ۱۲۸۳ در تهران متولد شد. نام کامل او سیّد مجتبیٰ آقابزرگ علوی است. او  نویسنده واقع‌گرا، سیاست‌مدار چپ‌گرا، روزنامه‌نگار نوگرا و استاد زبان فارسی ایرانی است که به همراه صادق هدایت و صادق چوبک از پدران داستان نویسی نوین به شمار می‌رود. بزرگ علوی تحصیلاتش را در زمینه علوم تربیتی و روانشناسی در دانشگاه آلمان به پایان برد و مدتی در مدرسه صنعتی شیراز زبان آلمانی تدریس می‌کرد. به دلیل پیروی از کمونیسم محاکمه شد و مدتی را در زندان به سر برد. او از اعضای حزب توده و بنیانگذاران آن است. بزرگ علوی دوستی و صمیمیتی با صادق هدایت داشت که با پیوستن مجتبی مینوی و مسعود فرزاد به جمعشان، جمع ربعه را تشکیل می‌داد. از آثار مشهور بزرگ علوی می‌توان به چمدان، میرزا، سالاری‌ها، گیله مرد و چشم‌هایش اشاره کرد. علوی در ۲۱ بهمن ۱۳۷۵ چشم از دنیا فرو بست.


کتاب چشم‌هایش

نویسنده: بزرگ علوی    

انتشارات نگاه


گویند: مگو سعدی، چندین سخن از عشق

می گویم و بعد از من گویند به دوران ها

شهر تهران خفقان گرفته بود، هیچ کس نفسش درنمی آمد؛ همه از هم می ترسیدند، خانواده ها از کسانشان می ترسیدند، بچه ها از معلمین شان، معلمین از فراشها، و فراش ها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان می ترسیدند، از سایه شان باک داشتند. همه جا، در خانه، در اداره، در مسجد، پشت ترازو، در مدرسه و در دانشگاه و در حمام مأمورین آگاهی را در پی

خودشان می دانستند. در سینما، موقع نواختن سرود شاهنشاهی همه به دوروبر خودشان می نگریستند، مبادا دیوانه یا از جان گذشته ای برنخیزد و موجب گرفتاری و دردسر همه را فراهم کند. سکوت مرگ آسایی در سرتاسر کشور حکمفرما بود. همه خود را راضی قلمداد می کردند. روزنامه ها جز مدح دیکتاتور چیزی برای نوشتن نداشتند. مردم تشنه خبر بودند و پنهانی دروغ های شاخدار پخش می کردند. کی جرأت داشت علنا بگوید که فلان چیز بد است، مگر ممکن می شد که در کشور شاهنشاهی چیزی بد باشد.

اندوه و بی حالی و بدگمانی و یأس مردم در بازار و خیابان هم به چشم می خورد، مردم واهمه داشتند از اینکه در خیابانها دوروبرشان را نگاه کنند، مبادا مورد سوءظن قرار گیرند.

خیابان های شهر تهران را آفتاب سوزان غیرقابل تحمل کرده بود. معلوم نیست کی به شهرداری گفته بود که خیابان های فرنگ درخت ندارد، تیشه و اره به دست گرفته و درختهای کهن را می انداختند. کوچه های تنگ را خراب می کردند. بنیان محله ها را بر می انداختند، مردم را بی خانمان می کردند و سال ها طول می کشید تا در این بر برهوت خانه ای ساخته بشود.

آنچه هم ساخته می شد، توسری خورده و بی قواره بود. در سرتاسر کشور زندان می ساختند و باز هم کفاف زندانیان را نمی داد. از شرق و غرب، از شمال و جنوب پیرمرد و پسر بچه ده ساله، آخوند و رعیت، بقال و حمامی و آب حوض کش را به جرم اینکه خواب نما شده بودند و در خواب سقوط رژیم دیکتاتوری را آرزو کرده بودند، به زندان ها انداختند. هم شاگرد مدرسه می گرفتند، هم وزیر و وکیل. یکی را به اتهام اینکه در سلمانی از کاریکاتور روزنامه ای در فرانسه درباره شاه گفتگو کرده بود می گرفتند، یکی را به اتهام اینکه در ضمن مسافرت فرنگستان با نمایندگان یک دولت خارجی سر و سری داشته، و دیگری را به اتهام اینکه سهام نفت جنوب را پنهانی از دولت به سرمایه داران انگلیسی فروخته است.

در چنین اوضاعی، در سال ۱۳۱۷، استاد ماکان درگذشت. استاد، بزرگترین نقاش ایران در صد سال اخیر بود. پس از چند قرن باز آثار یک مرد نقاش ایرانی در اروپا مشتری پیدا کرده بود و مجلات هنری اروپا و امریکا پرده های او را به چاپ می رساندند.

از کسانی که روزی ورود او را در مدرسه و در مجالس با هلهله استقبال می کردند، عده کمی جرأت داشتند که با او ابراز دلبستگی کنند. در پنهان اشخاصی وجود داشتند که می دانستند استاد ماکان یکی از اندک کسانی بود که جرأت و دلیری به خرج داد و با دستگاه دیکتاتوری دست و پنجه نرم کرد. درباره او داستان ها نقل می کردند. می گفتند: «از هیچ محرومیتی

نهراسید، به هیچ چیز دلبستگی نداشت. جز به نقاشی به هیچ چیز پایبند نبود. فشار دستگاه پلیس دیکتاتوری کمر او را خم نکرد. تهدید در وجود او کارگر نبود. مواجب او را قطع کردند، بی اعتنایی به خرج داد. از تهران تبعیدش کردند، سر حرف خود ایستاد و در غربت، دور از کسان و دوستان درگذشت.»

عوام می گفتند که عشق زنی او را از پا درآورد. فهمیده ها معتقد بودند که عشق به زندگی او را تا پای مرگ کشاند. روزی که خبر مرگ او در تهران منتشر شد، دوستان و نزدیکانش بیخ گوشی با هم صحبت می کردند. می گفتند: «یکی دیگر هم به سکته قلبی درگذشت.» چون روزنامه ها معمولا قربانی های حکومت را که در زندان و تبعید جان می دادند، مبتلایان به چنین بیماری قلمداد می کردند.

شاید به تحریک یکی از دوستانش که در دستگاه دولتی نفوذ داشت، شاید هم به ابتکار خود حکومت که از نفوذ معنوی استاد در میان مردم فهمیده باخبر بود، به قصد سرپوشی جنایتی که رخ داده بود از او تجلیل کردند، و گفتند حالا که یکی از دشمنان سرسخت استبداد نابود شده، خوبست از مرگش حداکثر استفاده بشود. مبادا پس از سر و صدایی که یک رئیس

شهربانی فراری در دنیا راه انداخته بود، جهانیان یقین حاصل کنند که استاد را در ایران کشته اند. در هر حال در مسجد سپهسالار ختم دولتی گذاشتند. جنازه اش را با تشریفات شایسته ای به تهران آوردند و در حضرت عبدالعظیم به خاک سپردند. در دبیرستان امیر کبیر سخنرانی برپا کردند و در تالار دانشسرای مقدماتی آثار او را به نمایش گذاشتند و به این وسیله دولت خواست هنرپروری خود را نشان داده باشد.

اما مردم فریب نمی خوردند. آنها ساختمان باشکوه دانشگاه را هم چون به دستور دیکتاتور انجام گرفته بود، به زبان استقلال کشور و به سود انگلیس ها می دانستند، چه برسد به اینکه مرگ استاد نقاش را، آن هم در غربت، و مراسم سوگواری او را با چنین تشریفات و تجلیلات ساختگی عادی و طبیعی تلقی کنند.

آنهایی که در تهران خفقان گرفته آن روز سردمدار و دارای کیابیا بودند، وکیلان و وزیران و سرتیپ و سرلشکرها و هوچیها، روز افتتاح نمایشگاه آمدند و دیدند و به به گفتند و رفتند. نمایشگاه قرار بود یک ماه دایر باشد. روزهای اول فقط شاگردان و دوستان و هواخواهانش به تماشا می رفتند و مدتی جلو پرده های او، بخصوص در برابر آخرین پرده نقاشی او که از کلات

به تهران آورده بودند، می ایستادند و به عظمت هنر و قدرت تجسم و نیروی بیان عواطف انسانی به وسیله رنگ و خط، سر احترام فرود می آوردند.

بعدازظهرها وزارت فرهنگ برای حفظ آبرو و حیثیت زمامداران شاگردان مدرسه را دسته دسته بدان جا می فرستاد اما از هفته دوم تماشای آثار استاد نقاش جنبه عمومی و ملی به خود گرفت. گروه گروه مردم می رفتند تا خودشان را بازیابند. در پرده های خوشرنگ و باصلابت او تصویر خودشان را می یافتند و بخصوص در برابر پرده نقاشی که زیر آن به خط خود استاد

«چشمهایش» نوشته شده بود، می ایستادند و خیره به آن می نگریستند. با هم جر و بحث می کردند و می کوشیدند راز چشم هایی را که همه چیز می گفت و در عین حال آرام به همه نگاه می کرد، دریابند. مردم از خود می پرسیدند که این چشمها چه سری را پنهان می کنند، چه چیز را جلوه گر می سازند و هرکس هرچه فهمیده بود، می گفت. اما نظرها متفاوت بود و به همین جهت جر و بحث در می گرفت.

در اواخر هفته دوم ازدحام به حدی شورانگیز شد که دولت و دستگاه شهربانی تماشای تابلوهای نقاشی را «نمایش دسته جمعی مردم ناراضی به زیان حکومت» تلقی کردند و در نخستین روزهای هفته سوم نمایشگاه را تعطیل کردند. پرده «چشم هایش» صورت ساده زنی بیش نبود. صورت کشیده زنی که زلف هایش مانند قیر مذاب روی شانه ها جاری بود. همه چیز این صورت محو می نمود. بینی و دهن و گونه و پیشانی با رنگ تیرهای نمایان شده بود. گویی نقاش می خواسته بگوید که صاحب صورت دیگر در عالم خارج وجود ندارد و فقط چشم ها در خاطره او اثری ماندنی گذاشته اند. چشمها با گیرندگی عجیبی به آدم نگاه می کردند. خیرگی در آنها مشهود نبود، اما پرده های حائل بین صاحب خود و تماشا کننده را می دریدند و مانند پیکان قلب انسان را می خراشیدند. آیا از این چشم ها می بایستی در لحظه بعد اشک بریزد؟ یا اینکه خنده تلخی بجهد؟ اما دور لب ها خنده ای محسوس نبود. آیا چشمها تنگ و کشیده بودند که بخندند و تماشاکننده را به زندگی تشویق کنند و یا دلخسته ای را بچزانند؟ آیا این چشم ها از آن یک زن پرهیزکار از دنیا گذشته بود، یا زن کامبخش و کامجویی که دنبال طعمه می گشت، یا اینکه در آنها همه چیز نهفته بود؟ آیا می خواستند طعمه ای را به دام اندازند؟ یا له له طلب و تمنی میزدند؟ آیا صادق و صمیمی بودند یا موذی و گستاخ؟ عفیف یا وقیح؟ آیا بی اعتنایی جلوه گر شده بود؟ یا التماس و التجاء؟ اگر التماس می کردند چه می خواستند؟ این نگاه، این چشمهای نیم خمار و نیم مست چه داستان ها که نقل نمی کردند؟

همه چیز این صورت عادی بود: پیشانی بلند، بینی کشیده و قلمی، چانه باریک، گونه های استخوانی، زلف های ابریشمی، لب های باریک، جمعا اثر خاصی در بیننده باقی نمی گذاشتند. صورت از آن زن بسیار زیبایی بود، اما آن چیزی که تماشاچی را مبهوت می کرد، زیبایی صورت نبود، معما و رمز در خود چشمها بود. چشم ها باریک و مورب بودند. گاهی برعکس تخیل بیننده زنی را جلوه گر می ساخت که دارد با این نگاه نقاش را زجر می دهد. آن وقت تنفر انسان برانگیخته می شد، در صورتی که دوستان و نزدیکان استاد معتقد بودند که در زندگی او زن هیچ وقت نقشی نداشته است.

تنها یک زن گویی مدتی مدل نشسته بوده و از آن زن نه صورتی در دست است و نه آثار نقاشی شبیه او دیده می شود. وقتی او را از تهران تبعید کردند، مجرد بود. کسی سراغ نداشت که زنی در زندگی او اثری باقی گذاشته باشد. سه سال و خرده ای در کلات به سر برد و آنجا مرد. در یکی دو روز اول روزنامه ها این حادثه مهم را اصلا قابل توجه ندانستند. فقط در روزنامه رسمی دولتی با دو سطر اشاره به مرگ استاد شد. ناگهان همه اشک تمساح ریختند و از غروب یک ستاره درخشان در افق هنر ایران سخن گفتند.

آنهایی که استاد را می شناختند، می گفتند: به فرض اینکه حادثه مهمی در زندگانی او رخ داده باشد که به تبعید و مرگ او در کلات منتهی گردد، اما استاد، این مرد خاموش که جمله هایش از دو سه کلمه تجاوز نمی کرد و تا از او سؤالی نمی کردند، جوابی نمی داد، آن هم فقط با «آره» یا «نه!» آدمی نبود که رازهای درونیش را به کسی بگوید، آن هم به زن جوانی با چنین چشم هایی.

یک نکته مسلم بود. استاد تودار و راز پنهان کن بود. از دستگاه دیکتاتوری هم دل خوشی نداشت، چون در حالی که شاعران دوران هر روز غزل ها در مدح شاه می گفتند و کاسه ها می لیسیدند، کسی سراغ ندارد که استاد تصویری از شاه کشیده باشد.

مریدان استاد از خود می پرسیدند: «چرا اسم این پرده را «چشمهایش» گذاشته؟ ممکن بود اسم آنرا «چشمها» گذاشته باشد. اما «چشم هایش»، یعنی چشم های زنی که استاد به او نظر داشته. پس طرف توجه صاحب چشم ها بوده، نه خود چشمها.» زیر تابلو، روی قاب عکس، استاد به خط خود نوشته بود: «چشم هایش»، یعنی چشم های زنی که او را خوشبخت کرده یا به روز سیاه نشانده، چشم های زنی که در هر حال در زندگی استاد اثر سنگینی گذاشته و نقاش را برانگیخته است که در غربت، هنگامی که زجر ستمگران نامرد را تحمل می کرد، به فکر آن زن صاحب چشم ها باشد و تصویری، ولو خیالی، از او بسازد. شکی نیست که این تصویر خیالی است، زیرا هیچ کس سراغ ندارد که استاد در زندگی عادی با چنین صاحب صورتی آشنایی و سر و کار داشته باشد. شاید هم بتوان تصور کرد که اگر این زن در زندگی خصوصی استاد دخالتی نداشته و نمی توانسته است داشته باشد، اقلا در زندگی اجتماعی او که به تبعید وی در کلات و مرگش منتهی شده است، مؤثر بوده است.

کنجکاوان بسیار گشتند که صاحب این تصویر را پیدا کنند. آنهایی را که دور و بر استاد بودند، از مدنظر گذراندند. تصویر را شبیه هیچ یک از زنان دوستان و شاگردانش نیافتند، پیش ماکان چند دختر از خانواده های اعیان تهران نقاشی یاد می گرفتند. استاد به خانه های آنها می رفت اما این دختران همه بچه سال بودند و هیچکدام شان شباهتی به این تصویر نداشتند.

به علاوه، آنها هیچ کدام شایستگی نداشتند که مرد با اراده ای چون استاد را از مسیر عادی زندگی به در اندازند، تا آن حد که در کلات، زیردست مأمورین پلیس، با تمام محدودیت هایی که از لحاظ وسائل کار نقاشی برای او فراهم ساخته بودند، بازهم به فکر ساختن صورت او بیفتد.

اما آن زنی که مدل نشسته بود، به کلی ناشناس است. کسی او را ندیده. استاد در هیچ محفل و در هیچ مجلس عمومی با او خود را نشان نداده. تنها آدمی که از وجود این زن ناشناس اطلاع قطعی دارد، آقا رجب، نوکر نقاش است و او هم چیزی در این خصوص به یاد ندارد و اگر هم می داند چیزی نمی گوید و یا نمی خواهد بگوید. به علاوه، آقا رجب می گوید که او

شباهتی مابین چشم های این تصویر و صورت آن زن ناشناس نمی بیند.

به چه قصد این صورت را ساخته بود؟ آیا به این منظور که از غربت پس از مرگش هدیه ای برای معشوقه اش فرستاده و بدین وسیله وفاداری و دلدادگی خود را بروز داده باشد؟ یا اینکه می خواسته است به زنی که با چشم هایش او را اسیر کرده بود، بگوید که من تو را شناختم، به طوری که خودت نتوانستهای خویشتن را بشناسی، و من می دانم تو باعث شدی که من

امروز زجر بکشم. شاید هم می خواهد بگوید: «ای چشم ها، اگر صاحب شما با من بود، من تاب می آوردم و کامیاب می شدم.»

اما استاد چه فهمیده بود؟ چگونه این زن را شناخته بود؟

از این نگاه، از این قیافه بی حالت چه استنباط می شد؟ اینها همه تخیلات است. تا آدم نفهمد که از این نگاه و از این حالت چشم ها چه استنباط می شود، چگونه می تواند به این پرسش ها جواب بدهد؟ بیش از ده سال از مرگ استاد می گذرد.

دستگاه دیکتاتوری واژگون شده، مظاهر مقاومت با استبداد امروز مورد تکریم و احترام مردم هستند. هنوز داستان چشم های این پرده فراموش نشده. امروز هیچ زنی از طبقه اعیان، به خصوص از آنهایی که به نحوی با یکی از دوستان و کسان و شاگردان استاد ارتباط کوچکی داشته اند، نیست که خود را صاحب این چشمها قلمداد نکند. همه خود را معشوق استاد می دانند و همه، هرکدام برحسب خواص اخلاقی و اجتماعی خود، مدعی هستند که با او سر و سری داشته اند.

خانم شکوه السلطنه که امروز زن یکی از سرتیپ های ژاندارمری است و این اواخر طلاق او با پنج بچه از شوهرش سر و صدا راه انداخته بود، در سال های قبل از تبعید استاد ۱۷ یا ۱۸ سال بیش نداشته است. در یکی از پرده های نقاشی صورت زنی دیده می شود که تاحدی شبیه به صورت خانم شکوه السطنه در ۱۷ یا ۱۸ سالگی است. استاد این رباعی خیام را مصور کرده

است:

این چرخ فلک بهر هلاک من و تو

قصدی دارد به جان پاک من و تو
بر سبزه نشین، پیاله کش، دیر نماند

تاسبزه برون دمد ز خاک من وتو!»

استاد سبزه و سرشاخ درختان و سنگ و خاشاک را به شکل سر و صورت انسان ساخته بود و در یکی از این صورتها آثاری که بی شباهت به یک عکس خانم شکوه السلطنه در سنین ۱۷ یا ۱۸ سالگی نیست، دیده می شود. این را خانم شکوه السلطنه قرینه می آورد که استاد او را دوست داشته و دلیلش اینست که وقتی انگشتر نامزدی را در انگشتش دید از فرط غیظ به حدی دستش را فشار داد که دردش آمد.

خانم شکوه السلطنه زندگی پرشر و شوری داشته و روزنامه های فحاش که زمانی هواخواه و گاهی مخالف شوهرش بوده اند، این داستان را وقیحانه جلوه گر ساختند. معهذا، زندگی استاد و سلوکش با مردم طبقات مختلف جوری بوده که حتی خانم شکوه السلطنه هم بیش از این چیزی نمی تواند درباره استاد بگوید. سال های متوالی پس از شهریور ۱۳۲۰ نقل داستان های عاشقانه از زندگی استاد در روزنامه ها رواج داشت. روزنامه نگاران حوادث عجیب از چنته دروغ پردازی خود بیرون می آوردند. مخصوصا داستان فرار سرتیپ آرام رئیس شهربانی را روزنامه نویسان با شاخ و برگ های هولناک با زندگی و تبعید و مرگ استاد به هم می بافتند و قصه های مخوفی از آب درمی آمد.

خوشبختانه این قصه ها دیگر ته کشیده و اکنون کم کم دارد فرصت دست می دهد که کسی عمیقا درباره زندگی استاد در دوران دیکتاتوری جستجو کند و راز زندگی او را فاش سازد.

من با بسیاری از زنانی که استاد را می شناختند و با او اقلا چندبار مواجه شده اند، صحبت کرده ام.

اگر از قشر خودخواهی که در گفته های همه اینها هست، چشم پوشی کنیم، چیز زیادی باقی نمی ماند. از هرکه درباره استاد پرسیده ام، درباره خودش گفته است. حتی زن ناشناس هم بیشتر از خودش حکایت کرده تا از زندگی استاد. آنچه باقی می ماند اینست که روابط استاد با همه اینها، چه کسانی که جزو شاگردانش بوده اند و چه آنهایی که به وسیله ای در مجالس خصوصی و میهمانیها با او دوست و آشنا بوده اند و با وی نشسته و برخاسته اند، صمیمی و صاف بوده است. تنها آن زن ناشناس استثناست. اگر کسی چیزی می داند اوست. اما استاد مرد کم حرف و توداری بوده و به ندرت خود را شناسانده است. شاید زن ناشناس هم تخیلات خودش را درباره او نقل می کند.

به طور کلی، آنچه از آنها دریافته ام این است که استاد ماکان مرد رازداری بوده، اغلب قیافهای عبوس داشته، کمتر شوخی می کرده، با آشناهای خود و بخصوص با زنان و شاگردان رک و راست حرف میزده و هیچ توجهی نداشته است به اینکه دیگران از گفته های او خشنود می شوند یا نه؛ هرگز گفته کسی را چه خوب و چه بد برای دیگران نقل نمی کرده، راضی نمی شده که در حضور او از دیگران غیبت کنند، کم حرف میزده و اگر صحبت ها از چند جمله تجاوز می کرده، بیشتر درباره کار خودش بوده است تا درباره امور عادی زندگی. هیچکس مدعی نیست که دوست صمیمی استاد بوده. استاد با کسی آمد و شد نداشته، کمتر ظهر مهمان می شده و در خانه او باز بوده است.

هرگز کسی را به ناهار و عصرانه دعوت نمی کرده. اما همیشه از مهمانانش تا آنجایی که وسایل در اختیارش بوده پذیرایی می کرده است. بزرگترین نقاش ایران در صد سال اخیر در چهل و چهار سالگی درگذشت و بیست سال تمام مردمی که در آن دوران سرشان به تنشان می ارزیده است او را می شناخته اند و برایش احترام قائل بوده اند.

در آن زمان بسیاری از رجال و اعیان تهران فخر و مباهات می کردند به این که یکی از تابلوهای او و یا اقلا کپیه ای را که شاگردان از کار استاد ساخته بودند در خانه داشته اند. با وجود این هیچکس او را درست نمی شناخته است. هیچ کس به زندگی داخلی استاد وارد نشده بوده است. استاد آدم آرامی بود و اجازه نمی داد که کسی به صندوقخانه دل او راه یابد. پستوهای روح او مخازن درد و رنج بود و استاد هرگز میل نداشت مردم بفهمند که چه زجری تحمل می کند. همیشه خوش و دلشاد به نظر می آمد و هیچکس نمی توانست قبول کند که در باطن این مرد آراسته و کم مدعا چه شوری در جوش و خروش است.

روزی به یکی از شاگردانش که مدتی سیزی او را پاک کرده بوده، گفته است: «بدبخت مملکتی که من استاد آن هستم. در شهر کوران یک چشمی شاه است.» باوجود این همه آنهایی که سرشان به تنشان می ارزید، می کوشیدند برای تسکین خودخواهی خویش با او آشنا شوند. حتی شاه سابق هم نتوانست او را ندیده بگیرد و در اوایل سلطنتش که هنوز دل مردم به دست آوردن را امر زایدی نمی دانست، روزی به مدرسه نوبنیاد نقاش رفت و از آنجا دیدن کرد. موقعی که می خواست سوار شود، دم در با شلاقی که در دست داشت دو سه مرتبه به چکمه راستش زد و گفت: «کجا یاد گرفته؟»

– قربان، در فرانسه بوده. بعد هم مدتی در ایتالیا بسر برده. اعلیحضرت همایونی برگشتند که چند کلمه ای با خود استاد صحبت کنند و ملاحظه فرمودند که نقاش در سرسرا ایستاده و می خواهد سیگاری آتش بزند. خاطر مبارکشان آزرده شد، رو برگرداندند و به.. السلطنه فرمودند: «معلوم است که در فرانسه بوده والا آنقدر که بی ادب نمی شد.» شیخ علیخان ها استاد را مورد عتاب قرار دادند و رندان ترغیبش کردند که بدود و دم اتومبیل خود را به پای اعلیحضرت همایونی بیندازد و استغفار کند. استاد ابتدا سخت متوحش شد. سیگارش را دور انداخت. چند قدمی از پله ها پائین آمد. اما شتابی به خرج نداد. اعلیحضرت همایونی سوار شدند و تشریف بردند. همین حادثه باعث شد که وزارت فرهنگ و وزارت صنایع و وزارت بازرگانی و پیشه و هنر و وزارت اقتصاد ملی و اداره کل هنرهای زیبا هرگز توجهی به این مرکز هنری نکردند تا آنکه بالاخره کار استاد به کلات کشید و آنجا درگذشت.

تمام رجال آرزو داشتند که استاد صورت آنها را بسازد. می آمدند، از او خواهش می کردند، التماس می کردند. اما او حتی در دورانی که احتیاج به کمک داشت به این خفت تن در نمیداد. در صورتی که تصویر آقارجب نوکرش را بارها کشید. پرده هایی که استاد از این نوکر ساده وفادار که مسلما یکی از نزدیک ترین کسان او بوده کشیده، نشان میدهد که چه خوب در روحیه این آدم معمولی تعمق کرده و می رساند که با چه دقتی حالات مختلف او را ثبت کرده است. شاید دلیل مهم دوستی و علاقه استاد با این دهاتی همدانی این بوده است که استاد بعضی از صفات خود را در نوکرصدیقش منعکس می دیده است. آقا رجب هم رازدار بود و دشوار می شد چیزی را که خودش نمی خواست، از او در آورد. استاد آقارجب را در یکی از دهات اطراف همدان به اسم ورزک پیدا کرده بود. نقاش در شب مهتاب روی بام دراز کشیده بوده است و صدای گریه بچه ای که از خانه همسایه می آمد، نگذاشت بخوابد. نزدیک سحر استاد بی مقدمه به سراغ بچه می رود. می بیند که بچه دوساله اسهال گرفته، قی می کند و دارد می میرد. آقارجب و مادر بچه کنار گهواره کثیف کز کرده و هردو منتظر مرگ او بودند.

استاد بچه را در آب گرم می شوید. او را در یکی از پیراهن های خودش می پیچد. چند تا قرص به او میدهد و روز بعد که بچه حال می آید استاد با آبرنگ تصویری از او می کشد و به پدرش می بخشد.

دو سال بعد، آقارجب با بچه دومش که گرفتار همان بیماری شده بود، با زنش و بچه چهارساله اش در خانه استاد سبز می شود. نشانی استاد را از کربلایی حسین، پیشکار خان گرفته بود و آمده بود که استاد بچه اش را شفا بدهد، چون در دهات همدان کسی از این معجزه ها بلد نبود. از آن زمان آقارجب و زنش و بچه هایش در خانه استاد ماکان منزل دارند.

اقلا بیست و چند طرح – تا آنجا که من اطلاع دارم – استاد از این چاکر صدیق باقی گذاشته و او را در حال غضب، اضطراب، ترس، دستپاچگی و بیحالی نشان داده است. در یکی از این طرح ها آقارجب خوابیده و وضع تنه و بازوها و لنگ درازش با چند خط نمایان است. قیافه آرام، و غیرقابل نفوذ به نظر می رسد. استاد سعی کرده که باطن او را نشان بدهد اما چیزی دستگیر تماشا کننده نمی شود. فقط آنچه هویداست اثرات دردناک یک گذشته پرمشقت است.

دو سه پرده آبرنگ یا رنگ روغنی از آقارجب در موزه مدرسه نقاشی به نام استاد باقی است و خود او هم هنوز در این مدرسه که تا به حال چندین بار اسم عوض کرده، اگرچه ظاهرا فراش است و حقوق فراشی می گیرد، اما در واقع بزرگتر و همه کاره است، به طوری که من جرأت ندارم بدون اجازه او تابلوها را جابجا کنم. آقارجب حرفی نمی زند. از گذشته استاد هیچ یادش نیست، حتی وقایع مهمی را که همه میدانند به زور باید به یاد او آورد. آقارجب می گوید: «استاد فقط یک بار حاضر شد که تصویری از یکی از رجال بکشد و آن رجل خیل تاش بود که در بحبوحه قدرت و کبکبه از مسافرت فرنگستان به ایران برگشته بود. در آن دوران اغلب مردم از او بیش از شاه حساب می بردند و واقعا او را دیکتاتور ایران می دانستند.» روزی، موقعی که خیل تاش در پاریس بود عکسی از او در «ایلوستراسیون» دیده شد. خیل تاش دارد از پله های قصر الیزه پائین می آید. می گویند، وقتی استاد این عکس را دید خوشش آمد و گفت: «به اندازه یک سر و گردن از اربابش بزرگتر است. کاش بتواند آبروی ایران را حفظ بکند.» من این عکس را در «ایلوستراسیون» دیده ام. خیل تاش با سینه پهن و سر بلند در حالی که هیچ چیز ساختگی در حرکاتش دیده نمی شود، دارد با وقار و ابهت، مانند این که موفقیت بزرگی نصیبش شده از پله ها پائین می آید. وقتی خیل تاش به ایران آمد، استاد در حضور دوستانش ابراز تمایل کرد که صورت وزیر را بسازد. چند روز بعد حضرت اشرف خودشان بی خبر به خانه استاد آمدند، نیم ساعتی به تماشای کارهای استاد پرداختند و بعد فرمودند: «شنیده ام شما شاگرد استفانو ایتالیایی بوده اید. Oeuvre های او را در سفر اخیر در پاریس دیدم. با خودش هم آشنا شدم. او به من گفت که

شما شاگردش بوده اید. اما من هیچ شباهتی و یا اقلا تأثیری از Ecole او در کارهای شما نمی بینم.»

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.