داستان در سال ۲۸۸۹، نوشته ژول ورن

ژول ورن

یادداشت ناشر- بلیک لینتون ویلفنگ:

سال ۱۸۸۵ جیمز گوردون بنت جونیور مالک نیویورک هرالد (مردی که استانلی را برای یافتن لیوینگستون به آفریقا فرستاد) از ژول ورن خواست که داستان کوتاهی درباره زندگی در ایالات متحده در یک هزاره بعد بنویسد.

جالب است که داستان حاصل تا سال ۱۸۸۹ به چاپ نرسید و آن هم نه در نیویورک هرالد. از لحاظ کارهای روزمره، این کار خارق العاده ای بود. ژول ورن داستان های کوتاه اندکی نوشته و هیچ کدامشان هم تاکنون به زبان انگلیسی در نیامده (به استثنای این یکی). «در سال ۲۸۸۹. بر خلاف داستان های علمی _ تخیلی محافظه کارانه بی پروا از یک خیال پردازی به خیال پردازی دیگر می پردازد. به عقیده کارشناسان، میشل -پسر ژول ورن- احتمالاً در نوشتن این داستان تا حدی دست داشت.

بسیاری از پیش بینی های سال ۲۸۸۹ تاکنون به واقعیت پیوسته اند. فکر اتوپیایی ژول ورن مبنی بر این که یک انسان تنها با مالکیت گسترده معنوی به قدرت و ثروت بسیار دست یابد، نام هایی چون ساموئل نیوهاوس و بیل گیتس را متبادر به ذهن می سازد.

همچنین سوسوهایی از موضوعات داستانی – علمی بعدی منجمله حیات معلق و گرداندن ماه در «پایان کودکی» اثر آرتور ث. کلارک (۱۹۵۳) به نظر می رسد. البته ورن اشتباهاتی نیز داشت و برخی از پیش بینی هایش اصلاً به واقعیت نپیوسته اند. ولی شما فرصت بدهید: هنوز سال‌های زیادی دیگر تا سال ۲۸۸۹ باقی مانده است.


گرچه به نظر می رسد که این مردم قرن بیست و نهم کمتر بدان می اندیشند ولی واقعیت این است که آنها در سرزمین رویاها زندگی می کنند. چیزهایی عجیب و شگفتی آور دوربر آنها را گرفته ولی آنها نسبت بدان بی تفاوت اند. از نظر آنها همه چیز طبیعی است چه خوب بود از ظرافت های تمدن روزگار ما سر در می آوردند، چه خوب بود فقط حال را با گذشته مقایسه می کردند و پی به پیشرفت هایمان می بردند! آن وقت در می یافتند که شهرهای مدرن مان چقدر رویایی تر از سابق اند، با جمعیتی افزون بر ۱۰ میلیون تن با خیابان هایی به عرض ۳۰۰ پا، خانه هایی به بلندی ۱۰۰ پا، با درجه حرارت ثابت در تمام فصول و خطوط حمل و نقل هوایی در آسمان در تمام جهات!

چه خوب بود اگر وضعیت را آن گونه که آن زمان بود به تصور در می آوردند، زمانی که خیابان پر از گل و شل و جعبه های پر سروصدا بر روی چرخ ها که اسب ها آنها را می کشیدند _ بله، اسب ها! _ تنها وسیله جابه جایی بودند. فقط کمی به خطوط آهن زمان گذشته بیندیشید. آن وقت قدر لاستیک های پر از بادی را که به کمک آنها امروزه می توانیم ساعتی ۱۰۰ مایل حرکت کنیم خواهید دانست. اگر هم عصران، اعتنای بیشتری به تلفن و نمابر نمی کردند آن وقت تلگراف را از خاطر نمی بردند؟

شگفتی آور است که تمام این تغییر و تحولات متکی بر اصولی هستند که برای نیاکان دور ما کاملاً آشنا بودند ولی چندان اعتنایی به آنها نمی کردند. مثلاً گرما به قدمت انسان است؛ الکتریسیته سه هزار سال قبل و بخار ۱۱۰۰ سال پیش برای انسان آشنا بودند. نه همین ۱۰ قرن پیش این موضوع برای انسان آشکار بود که تفاوت های بین نیروهای شیمیایی و فیزیکی متفاوت بستگی به حالت لرزش اجزای اتری دارند که در هر مورد اختصاصاً متفاوت از موارد دیگر است. زمانی که لااقل قرابت و هم خانوادگی این نیروها کشف شد بسیار شگفتی آور می نمود که هنوز ۵۰۰ سال دیگر هم باید بگذرد تا انسان بتواند حالت های متمایز لرزش را که سازنده چنین تفاوت هایی هستند، تحلیل و توصیف نماید. مهم تر از همه، عجیب این است که روش بازتولید این نیروها مستقیماً از یکدیگر و بازتولید آنها به جز از دیگران، تا کمتر از یک صد سال پیش همچنان نامکشوف باقی ماند. با این حال، وضع از این قرار بود، تا آن که در سال ۲۷۹۲ اسوالد ینر این کشف را کرد.

حقیقتاً او نعمتی برای نژاد بشری بود. کشف تحسین برانگیزش کشفیات دیگری را به دنبال آورد. از همین جاست که شاهد جوانه زدن انبوهی از مخترعین هستیم، که درخشان ترین آنها همین جوزف جکسن بزرگ خودمان است. این ابزار خارق العاده یعنی همین انباره های جدیدمان را مدیون جکسن هستیم. برخی از اینها نیروی حیاتی موجود در اشعه خورشیدی را جذب و تغلیظ می کنند، دیگران الکتریسیته ذخیره شده در کره خاکی ما، باز هم دیگران، انرژی از هر منبعی که می خواهد باشد: آبشارها، چشمه سارها، باد و غیره. او همچنین یک مبدل اختراع کرده ماشینی به مراتب شگفت انگیزتر که نیروی حیاتی را از انباره گرفته و با اشاره یک دکمه پس از آن که نخست انسان ها کار موردنظر خود را از آن گرفتند، آن را به شکل دلخواه – حرارت، نور، الکتریسیته، یا نیروی مکانیکی _ در فضا پراکنده می سازد. از روزی که این دو وسیله ساخته شدند، می توان گفت که عصر ترقی واقعی شروع شده است آنها نیروی تقریباً بی پایانی را در اختیار بشر قرار می دهند.

و اما موارد کاربردشان، باید گفت که حد و حساب ندارد. آنها با تعدیل دشواری های خاص فصل زمستان، با پس دادن گرمای اضافی انباشته و ذخیره شده در طول تابستان انقلابی را در کشاورزی به وجود آورده اند. آنها با فراهم کردن نیروی محرکه لازم برای هوانوردی، تحرک زیادی را در تجارت موجب شده اند، انسان ها به خاطر تولید مداوم الکتریسیته بدون باتری و دینام، نور بدون سوختن و ملتهب گردیدن مواد و به دلیل وجود منبع زوال ناپذیری برای انرژی مکانیکی جهت رفع نیازهای صنعت مدیون آنها هستیم.

آری، انباره ها و مبدل ها تمام این کارهای عجیب و شگفتی آور را می کنند و آیا ردپای این آخرین شگفتی بنای عظیم «تقویم خاکی» را که در خیابان دویست و پنجاه و سوم ساخته و اخیراً پرده برداری شده، نمی توان به طور غیرمستقیم در آنها یافت؟ اگر جورج واشنگتن اسمیت بنیانگذار «تقویم» منهتن، امروزه زنده می شد چه فکر می کرد وقتی که به او گفته می شد این مکان پر از مرمر و طلا متعلق به یک بازمانده بسیار دورو؛ یعنی فریتز ناپلئون اسمیت، است که پس از ۳۰ نسل هنوز صاحب همان روزنامه ای است که نیایش تاسیس کرده بود! ولی حالا دیگر روزنامه جورج واشنگتن اسمیت که نسل ها پابرجا مانده بود، مدتی است که از دست خانواده خارج شده است. زمانی که ۲۰۰ سال پیش مرکز سیاسی ایالات متحده از واشینگتن به سانترپولیس منتقل شد. روزنامه هم به تبعیت از دولت جایش را عوض کرده و نام جدید «تقویم خاکی» را پذیرفت. متاسفانه نتوانست در حد نام خود باقی بماند امروزه که از همه سو تحت فشار روزنامه های جدیدتر است، دائماً در خطر سقوط به سر می برد. ۲۰ سال پیش تعداد مشتریان آبونه شده روزنامه چند صد هزار تن بود، آن وقت آقای فریتز ناپلئون آن را به قیمت ناچیزی خریداری نمود و کار روزنامه نگاری نمابری خویش را آغاز کرد.

همه با سیستم فریتز ناپلئون اسمیت آشنایند سیستمی که حاصل رشد عظیم تلفن در طول یک صد سال گذشته است.

«تقویم خاکی» به جای آن که به چاپ برسد هر روز صبح به صورت شفاهی در اختیار مشتریان گذاشته می شوند و آنها نیز طی مکالمات جالب با گزارشگران، دولتمردان و دانشمندان با اخبار روز آشنا می شوند.

علاوه بر این هر یک از مشتریان آبونه یک فنوگراف در اختیار دارد که وظیفه جمع آوری خبرها برعهده آن است و هر زمان که حوصله شنیدن دارند به آن گوش فرا می دهند. خریداران با خرید یک نسخه از روزنامه می توانند با استفاده از فنوگراف های بی شماری که همه جا برپا شده اند، از تمام اخبار روز خبردار شوند. در چند سال اخیر تعداد آبونه ها تا ۸۵ میلیون افزایش یافته و اسمیت ثروت کلانی به هم زده که تا به امروز به رقم تقریباً غیرقابل تصور ۱۰ میلیارد دلار بالغ می شود. این شانس و اقبال او را قادر ساخت که این بنای جدید برپا دارد، عمارتی وسیع با چهارنما هر کدام به طول ۳۲۵۰ پا.

باز هم به خاطر همین شانس او امروز سلطان دنیای روزنامه ها و مجلات است، در واقع باید او را سلطان آمریکا دانست، البته اگر آمریکایی ها او را به عنوان سلطان خویش قبول داشته باشند. باورتان نمی شود؟ خوب نگاه کنید به رجال همه ملت ها و وزرای خودمان که در پشت در اتاقش جمع شده اند، خواهان مشاوره هایش هستند. موافقت اش را درخواست می کنند و از تشکیلات قدر قدرتش تقاضای کمک می کنند. به این جمع، تعداد دانشمندان و هنرمندانی را که مورد حمایت وی هستند یا قهرمانانی را که از او پول دریافت می کنند، بیافزایید.

بلکه او سلطان است. در واقع پادشاهی با مسئولیت های بسیار. تلاش هایش بی وقفه اند و بلاشک در اوایل هر انسان دیگری کمرش زیر بار طاقت فرسایی که بر دوش آقای اسمیت بود، خم می شد. خوشبختانه به دلیل پیشرفت هایی که در بهداشت پیش آمده و تمام منابع قدیمی بیماری کنترل شده اند، امید به زندگی از ۳۷ سال تا ۵۲ سال افزایش یافته است و امروزه انسان ها از ساخت و شرست نیرومندتری برخوردارند. البته کشف هوای مغذی می ماند برای آینده، ولی تا آن زمان برسد باید اشاره کنیم که انسان ها امروزه غذاهایی را مصرف می کنند که به صورت علمی ترکیب و آماده شده اند و هوایی عاری از موجودات زنده کوچک تنفس می کنند که زمانی این موجودات در آن بیداد می کردند؛ از این رو، انسان ها امروزه بیشتر از پدران شان و نیاکان شان زنده می مانند و دیگر از انواع و اقسام داروها و مرهم های قدیمی خبری نیست.

با این حال شیوه زندگی فریتز ناپلئون اسمیت ممکن است شگفت انگیز به نظر رسد. سرشت آهنین اش در واقع بیشترین فشار ممکن را تحمل می کند. هر چقدر هم که بخواهیم تصوری از این همه کاری که او انجام می دهد داشته باشیم، باز هم فایده ای نخواهد داشت، فقط یک مثال می تواند تصوری از آن به ما بدهد. بیایید یک روز که سخت گرفتار انواع و اقسام مشغولیاتش است دور و بر او بپلکیم. مثلاً چه روزی چندان مهم نیست؛ هر روز همین طور است مثلاً به صورت اتفاقی ۲۵ سپتامبر همین سال ۲۸۸۹ را در نظر بگیریم. امروز صبح آقای فریتز اسمیت با خلق ناخوش از خواب بیدار می شود. همسرش هفت روز قبل راهی فرانسه شد و او احساس اندوه و افسردگی می کند. شاید باورنکردنی به نظر نرسد، ولی در طول این ده سالی که از ازدواج آنها می گذرد، خانم دپیت اسمیت، که شغل اش مدل عکاسی است هیچ وقت این چنین طولانی از منزل غایب نبوده است؛ معمولاً دو یا سه روز برای مسافرت های معمولش به اروپا کفایت می کرد. نخستین کاری که آقای اسمیت می کند فعال کردن تلفن تصویری اش است که به منزلش در پاریس وصل می شود. تلفن تصویری! این هم موفقیت عظیم دانش امروزی است. انتقال صحبت ها دیگر یک داستان قدیمی شده است؛ انتقال تصاویر به وسیله آینه های حساسی که به سیم وصل اند چیزی است که همین دیروز ابداع و ساخته شد. حقیقتاً اختراع با ارزشی است امروز صبح آقای اسمیت باید خیلی ممنون مخترع آن باشد، چه به کمک آن قادر است همسرش را با وجود مسافت طولانی بین  شان با وضوح تمام ببیند.

آقای اسمیت، خسته میهمانی شب گذشته یا مدتی که در تئاتر گذرانده بود، هنوز در بستر به سر می برد، هر چند که در پاریس تقریباً هنوز کار شروع نشده بود. همسرش خواب بود، پسرش در بالش های با روکش توری فرورفته بود. چه؟ تکان می خورد؟ لب هایش حرکت می کنند. خواب می بیند، شاید؟ بله. دارد حرف می زند، نامی را بر زبان می آورد _ نام شوهرش، فریتز را! این تصویر فرح بخش اندیشه های شادتری را به ذهن آقای اسمیت می آورد و اکنون با شروع وظایف روزمره با خوشحالی از رختخواب بیرون می جهد و به سمت کمد آینه دار مکانیکی اش می رود.

دو دقیقه بعد تمام لباس هایش را در آستانه دفترش به او می پوشاند. نوبت کار روزنامه نگاری فرارسیده است نخست وارد سالن داستان نویس ها می شود، آپارتمان وسیعی که بر بالایش گنبد بزرگ شفافی قرار دارد. در گوشه ای تلفنی وجود دارد که یک صد ادیب «تقویم خاکی» به نوبت یک صد داستان را به صورت بخش های دنباله دار روزانه برای عموم مردم می خوانند. اسمیت رو به یکی از نویسندگان که منتظر نوبت خویش است، می گوید: «سرمایه! سرمایه، دوست عزیزم، داستان آخریت صحنه اتفاقات داستان که در آن یک دختر جوان روستایی به دوستش راجع به مسائل فلسفی جالب بحث و تبادل نظر می کند نشان دهنده تیزبینی شماست. تا حالا روستائیان به این خوبی نشان داده نشده اند. ادامه بده، آرکیبالد عزیزم، ادامه بده! از دیروز، به خاطر کارت، ۵۰۰۰ نفر دیگر به آبونه های ما اضافه شده.»

به سمت تازه واردی که می بیند می چرخد، بار دیگر شروع می کند: «آقای جان لاست، از کارتان راضی نیستم. داستانت تصویری از زندگی نیست و فاقد عناصری از واقعیت است چرا؟ فقط به خاطر این که مستقیماً به آخر می روید؛ برای این که تحلیل نمی کنید. قهرمانان شما این یا آن کار را به خاطر این یا آن انگیزه انجام می دهند؛ انگیزه هایی که بدون تشریح طبیعت واقعی ذهن و روح آنها خودتان می تراشید، یادتان باشد، که احساسات ما بسیار پیچیده تر از اینها است. در زندگی واقعی هر عملی حاصل صد فکر است که می آیند و می روند خودت هم باید بدانی که اگر بخواهی شخصیت های زنده خلق کنی باید این فکرها را یکی یکی مورد بررسی قرار دهی. ممکن است بگویی، اما برای آن که به این اندیشه های گذرا توجه کنیم باید آنها را بشناسیم و بتوانیم مسیر از این شاخ به آن شاخ پریدن های آنها را که بسیار متنوع و رنگارنگ است دنبال کنیم، خوب خودتان هم می دانید، که هر بچه ای هم می تواند این کار را بکند. کافی است از هیپنوتیسم _ الکتریکی یا انسانی _ استفاده کنیم که به انسان یک هستی دوگانه می بخشد و این شاهد شخصیت را آزاد می سازد تا بتواند دلایل و انگیزه هایی را که شخصیت براساس آنها حرکت و عمل می کند ببیند، بفهمد و به خاطر آورد. لاست عزیز، فقط کافی است همان طور که روزمره زندگی می کنید به همان صورت هم مطالعه کنید. از همراهتان که ماه گذشته تشویق و تحسین اش کردم، تقلید کنید خودتان را هیپنوتیسم کنید. هیپنوتیسم چیست؟ تاکنون امتحان کرده اید؟ پس کافی نیست، کافی نیست!.

آقای اسمیت دور زدن اش را ادامه می دهد و وارد سالن خبرنگاران می شود. در اینجا، ۱۵۰۰ خبرنگار هر یک در سر جای خود همین تعداد تلفن در روبه روی خود دارند و اخبار جهان را که در طول شب گذشته از سراسر جهان جمع آوری شده اند به اطلاع آبونه های روزنامه می رسانند. غالباً صحبت از این سازمان این سرویس بی نظیر می شود. همان طور که خوانندگان اطلاع دارند، علاوه برتلفن، در مقابل خویش یک دستگاه رسانگر برقی دارد که او را قادر می سازد به هر خط تلفن تصویری که بخواهد وصل شود. از این رو، مشتریان آبونه نه تنها اخبار را می شنوند بلکه وقایع را به چشم خود می بینند. هنگامی که صحبت از حادثه ای است که پیش از این اتفاق افتاده، عکس های آن همزمان با گزارش مخابره می شوند. به علاوه هیچ اشتباه و سردرگمی نیز در کار نیست. موضوعات خبری، همچون موضوعات و مطالب گوناگون بخش های دیگر روزنامه به صورت خودکار و بر اساس سیستم هوشمندانه ای طبقه شده و با ترتیب موردنظر به شنوندگان می رسند. علاوه بر این شنوندگان این آزادی را دارند که آنچه را که می خواهند گوش فرادهند. آنها اگر بخواهند می توانند تنها به یک دبیر توجه کنند و دیگران کاملاً از میدان توجه اش خارج باشند.

سپس آقای اسمیت یکی از ده گزارشگر در بخش ستاره شناسی – بخشی که هنوز در مرحله جنینی به سر می برد و در آینده نقشی بس مهم در روزنامه دنیا خواهد نمود – را مورد خطاب قرار می دهد.

«خوب، کش، خبرهای تازه چه داری؟»

«ما نمابرهایی از تیر، زهره و مریخ دریافت کرده ایم.»

«نمابرهای مریخ جالب اند؟»

«بله، واقعاً. در امپراطوری مرکزی انقلابی صورت گرفته.»

آقای اسمیت پرسید: «و مشتری چی؟»

«هنوز خبری نیست از علائم شان کاملاً سر در نمی آوریم. شاید مال ما به آنها نمی رسد.»

آقای اسمیت همین طور که با شتاب دور می شد گفت: «این که بد شد» و با خلقی نه چندان خوب به سمت سالن دبیران علمی رفت. ۳۰ دانشمند با سرهای خم شده به روی کامپیوترهای الکترونیک غرق در محاسبات متعالی بودند. ورود آقای اسمیت مثل بمبی بود که به میان شان افتاده باشد.

«خوب، آقایان، این چیه که من شنیدم؟ هیچ جوابی از مشتری نیامده؟ پس باید همیشه همین طور باشد؟ کولی، بیا. تا حالا ده سال است که روی این مسئله کار کرده ای و باز هم…»

مردی که مورد خطاب آقای اسمیت بود، پاسخ داد: «حرفی نیست. دانش ما درباره نور هنوز نقص هایی دارد و گرچه تلسکوپ یک و سه چهارم مایلی ما…»

آقای اسمیت سرش را به سمت دانشمند دیگری چرخاند و به میان حرفش دوید: «گوش کن، پیر»

دوباره خطاب به ویلیام کولی ادامه داد: «دانش ما در مورد نور ناقص است! این تخصص شماست. خوب مشتری به کنار، از ماه نتایجی گیرمان آمد؟»

«آنجا هم وضع بهتر از این نیست.»

«این دفعه دیگر نمی توانی تقصیرها را به گردن دانش ما درباره نور بیاندازی. ماه خیلی خیلی نزدیک تر از مریخ به ماست، ولی ارتباط کاملی با مریخ داریم. فکر می کنم این دفعه دیگر صحبت از نبود تلسکوپ کنی؟»

«تلسکوپ؟ اوه نه، مشکل مربوط می شود به ساکنین اش!»

پیر اضافه می کند: «همین طور است!»

آقای اسمیت می پرسد: «پس ماه کاملاً غیرمسکونی است و این به نفع ماست؟»

کولی پاسخ می دهد: «لااقل در سمتی که به طرف ماست. در مورد طرف مقابل، کسی چه می داند؟»

آقای اسمیت که گویی با خود حرف می زند، می گوید: «آه، طرف مقابل! پس شما فکر می کنید اگر فقط می شد…»

«می شد چی؟»

«خب، روی ماه را برگرداند.»

دو مرد یک صدا فریاد زدند: خب این هم موضوعی است. و در واقع چنان وضعیت سرشار از اعتمادبه نفس به خود گرفته بودند که از موفقیت در انجام چنین کار بزرگی مطمئن به نظر می رسیدند.

آقای اسمیت پس از لحظه ای سکوت پرسید: «غیر از اینها» خبر جالبی برای امروز ندارید؟

کولی پاسخ داد: «چرا، در واقع داریم. عناصر الیمپوس مشخصاً مستقر شده اند این سیاره بزرگ با فاصله متوسط ۶۴۲/۷۹۹/۴۰۰/۱۱ مایلی از خورشید دارای نیروی جاذبه ای به مراتب بیشتر از نپتون است، و طی مدار بسیار بزرگش ۱۳۱۱ سال و ۲۹۴ روز و ۱۲ ساعت و ۴۳ دقیقه و ۹ ثانیه طول می کشد.»

آقای اسمیت فریاد زد: چرا زودتر به من نگفتید؟ فوراً خبرنگاران را در جریان بگذارید. خودتان می دانید که مردم تا چه اندازه نسبت به این مطالب مربوط به ستاره شناسی و نجوم کنجکاوند این خبرها باید در همین شماره امروز منتشر شود.»

سپس در حالی که دو مرد به احترام در مقابلش قدری خم شدند، وارد سالن دیگری شد که گالری بزرگی به طول ۳۲۰۰ پا و مختص تبلیغات مربوط به اتمسفر بود. همگان به تبلیغات عظیمی که از ابرها بازتاب می یافتند توجه کرده بودند، تبلیغاتی آن چنان عظیم که تمام مردم یک شهر حتی کشور احتمالاً آن را به چشم دیده بودند. این نیز یکی از ایده های آقای اسمیت بوده و در ساختمان «تقویم خاکی» یک هزار نورافکن بی وقفه در کار نشان دادن این تبلیغات غول پیکر برروی ابرها هستند.

امروز زمانی که آقای اسمیت وارد بخش تبلیغات در آسمان می شود، متوجه می شود که کارکنان با بازوهای خم شده در پشت نورافکن های بی حرکتشان نشسته اند و در مورد علت عدم فعالیتشان پرس وجو می کنند. مردی که مورد خطاب آقای اسمیت است در پاسخ تنها اشاره به آسمان که به رنگ آبی و بدون لکه است می نماید. آقای اسمیت زیر لب می گوید: «بله، آسمان بدون ابر! خیلی بد شد ولی چه می شود کرد؟ باران به وجود بیاوریم؟ ممکن است بشود این کار را کرد ولی چه فایده؟ چیزی که ما می خواهیم ابر است نه باران، سپس خطاب به سرمهندس می گوید: «بروید، بروید آقای ساموئل مارک از بخش هواشناسی دپارتمان علمی را ببینید و از جانب من به او بگویید که در مورد ابرهای مصنوعی جدی تر کار کند. فایده ای برای ما ندارد که آسمانمان همه اش بدون ابر باشد!»

اکنون گشت روزانه آقای اسمیت از بخش های گوناگون روزنامه اش به پایان می رسد. سپس از سالن تبلیغات وارد اتاق پذیرش می شود، در آنجا سفرایی که مورد تائید و اعتبار دولت آمریکا هستند منتظر یک کلمه نظر و توصیه از این سردبیر قدر قدرتند. با ورود وی بحثی به راه می افتد. سفیر فرانسه به سفیر روسیه می گوید: «عالیجناب مرا خواهند بخشید. ولی من در نقشه اروپا جایی را نمی بینم که نیاز به تغییر داشته باشد. شما برای اسلاوها؟ خب، بله، البته، ولی جنوب هم برای لاتین ها. به نظرم مرز مشترکمان رود راین برای این کار کاملاً مناسب است. به علاوه دولت من همان طور که باید خبر داشته باشید کاملاً مخالف هر حرکتی نه تنها علیه پاریس پایتخت ما یا مراکز دو استان بزرگ ما رم و مادرید بلکه همچنین علیه پادشاهی اورشلیم. حاکم نشین سن پیتر است که فرانسه از نظر آنها مدافع قابل اعتمادی به شمار می رود.» آقای اسمیت می گوید: «خوب گفتید!» رو به سفیر روسیه کرده می پرسد: «چطور است که روس ها با این امپراتوری وسیع- وسیع ترین امپراتوری در جهان که از کرانه های راین تا کوه های سر به فلک کشیده قراقورم گسترده شده و سواحل آن را آب های اقیانوس منجمد، اقیانوس اطلس، دریای مدیترانه و اقیانوس هند می شویند- راضی نمی شوند؟ اصلاً تهدید یعنی چه؟ با این اختراعاتی که امروزه شده _ پوسته های خفه کننده که فاصله ای به بزرگی ۶۰ مایل را می پوشاند و جرقه الکتریکی ۹۰ مایلی که در یک چشم به هم زدن قادر است یک لشکر را نابود کند _ دیگر چه جای جنگیدن است _ حالا اگر نخواهیم از طاعون، وبا و تب زرد که طرف های محارب ممکن است به جان یکدیگر بیندازند و قادرند ظرف چند روز بزرگترین ارتش ها را نابود کنند، سخن بگوییم؟» مرد روس در پاسخ گفت: «درست، ولی ما روس ها در مرزهای شرقی مان تحت فشار چینی ها هستیم و باید به هر قیمتی شده تمام نیروهایمان را به سمت غرب وارد آوریم.»

دکتر اسمیت گفت: «بگذارید مشکلتان را در ریشه حل کنیم. من با وزیر خارجه در این باره صحبت خواهم کرد. ما توجه دولت چین را به این موضوع جلب خواهیم کرد، وضع اصلاح خواهد شد.»

«البته، تحت چنین شرایطی…» و سفیر روسیه رضایت خود را اعلام می کند.

آقای اسمیت رو به نمایندگان مردم بریتانیای کبیر که تاکنون ساکت باقی مانده اند کرده و می پرسد: «آه. سرجان، چه کار می توانم برایتان انجام دهم!»

«زیاد. اگر فقط «تقویم خاکی» مبارزه ای را از طرف ما آغاز می کرد…»

«و به چه هدفی؟»

«صرفاً برای القای لایحه کنگره راجع به ضمیمه کردن جزایر بریتانیا به ایالات متحده.»

با یک چرخش ۱۸۰ درجه بریتانیای کبیر به صورت مستعمره ایالات متحده درآمد، ولی انگلیسی ها هنوز نمی توانند این واقعیت را قبول کنند و وقت و بی وقت راجع به این موضوع نزد مقامات آمریکایی گله می کنند. ولی چه سود؟!
آقای اسمیت اظهار عقیده می کند: «مبارزه علیه الحاق آن هم پس از ۱۵۰ سال که امری تمام شده است. چرا فکر می کنید که من کاری خواهم کرد که با میهن پرستی من مغایرت دارد؟»

«ما در کشورمان فکر می کنیم حالا وقتش هست که مردمتان را سیر کنیم. دکترین مونرو کاملاً اجرا می شود، تمام آمریکا متعلق به آمریکائیان است. دیگر چه می خواهید؟» به علاوه در ازای چیزهایی که می خواهیم پول پرداخت می کنیم.

آقای اسمیت بی آنکه کوچکترین نشانه ای از عصبانیت نشان دهد: «واقعاً!» خب انگلیسی ها همیشه همین طور هستند. نه، نه، آقا، روی من حساب نکنید. بهترین ایالتمان انگلستان را از دست بدهیم؟

چرا از فرانسوی ها نخواهم که سخاوت به خرج دهند و دست از آفریقا بردارند. مستعمره ای عالی که تصرف کامل آن برای فرانسه به اندازه ۸۰۰ سال کار آب خورد در آن صورت از شما هم استقبال خواهد شد!»

کارگزار انگلیسی با اندوه زیر لب زمزمه کرد: «قبول نمی کنید! پس هیچی! پادشاهی متحد بریتانیای کبیر سهم آمریکایی ها شد، شبه قاره هند هم سهم…»

آقای اسمیت جمله اش را کامل می کند: «روس ها.»

«استرالیا…»

«دولت مستقل دارد.»

سرجان سرش را پایین می اندازد و آه کنان می گوید: «پس اصلاً چیزی برای ما نمی ماند!»

آقای اسمیت خنده کنان جواب می دهد: هیچ چیز؟ خب، پس گیبرالتار (Gibraltor) چه!»

جلسه ملاقات با این جواب دندان شکن خاتمه یافت. ساعت زنگ ۱۲ را می زند، وقت صبحانه است. آقای اسمیت به اتاقش بازمی گردد. صبح موقعی که سخت به حالت سرپا ایستاد، یک میز روی کف اتاق قرار گرفت. از نظر آقای اسمیت این امکانات مشکل بودن را به ساده ترین شکلی برایش که فردی عملی و کاری است، حل می کنند. به جای آپارتمان های بی شمار گذشته یک اتاق تنها با کلیه امکانات مکانیکی لازم کفایت می کند. او در همین اتاق می خوابد، غذا می خورد… خلاصه زندگی می کند.

قدری می نشیند. در آینه تلفن _ تلفن تصویری همان اتاق در پاریس که امروز صبح دیده بود، مشاهده می شود. جدول هم حاضر و آماده پیش رویش باز است که به ناچار برای اختلاف ساعات بین اینجا و آنجا لازم است. آقای اسمیت و همسرش طوری ترتیب داده اند که همزمان غذا بخورند. بسیار مسرت بخش است که رودرروی کسی صبحانه بخوری که ۳ هزار مایل یا در همین حدود از شما دور است. در این لحظه کسی در اتاق خانم اسمیت نیست.

آقای اسمیت روی بشقابش با انگشت ضرب گرفت و زیر لب گفت: «دیر کرده! خانم وقت شناسند! پیشرفت در همه چیز به جز این یکی!» مثل تمام افراد ثروتمند روزگار ما آقای اسمیت بساط آشپزخانه خانگی را به کلی برچیده و مشتری آبونه «شرکت بزرگ تهیه غذا» است که انواع غذاها با منوهای متنوع را از طریق شبکه گسترده ای از لوله ها برای مشتریانش می فرستد. درست است که آبونه شدن خرج دارد و غذاهایش عالی است و به علاوه سیستم این مزیت را نیز دارد که آدم را از شر این یقه آبی های بدپیله خلاص می کند. آقای اسمیت غذایش را دریافت و تمام پیش غذا، نوشابه، گوشت سرخ کرده و سبزیجات را که در منوی غذایی اش بود به تنهایی صرف می کند. تازه دارد دسرش را شروع می کند که خانم اسمیت در آینه تلفن تصویری ظاهر می شود. آقای اسمیت از تلفن می پرسد: «خب، کجا بودی؟» خانمش با ساده لوحی نمکینی می گوید: «چی! دسرت را شروع کردی؟ پس من دیر کرده ام. پرسیدی، کجا بودم؟ خب، پیش خیاطم. کلاه ها برای این فصل کاملاً مناسبند! فکر می کنم فراموش کردم به ساعت نگاه کنم. برای همین کمی دیر کردم.»

آقای اسمیت غرولندکنان می گوید: «بله یک کمی آن قدر کم که من صبحانه ام را کاملاً تمام کرده ام. منو ببخش که مجبورم تو را ترک کنم، ولی باید بروم.»

«اوه البته، عزیزم، پس تا شب خداحافظ.»

اسمیت قدم به کالسکه هوایی که کنار پنجره انتظار او را می کشد، می گذارد. کالسکه چی می پرسد: «امروز کجا می خواهید بروید، قربان؟»

آقای اسمیت در اندیشه فرو می رود: «بگذار ببینم، سه ساعت وقت دارم. جک مرا ببر به تاسیسات انبارهایم در نیاگارا. در آنجا آقای اسمیت آبشار بزرگ نیاگارا را اجاره کرده است. هزاران سال بود که انرژی حاصل از آبشار به هرز می رفت. اکنون، اسمیت با به کارگیری اختراع جکسون این انرژی را جمع آوری کرده و به فروش می رساند. بازدیدش از تاسیسات بیشتر از آنچه که پیش بینی می کرد، به طول می انجامد. هنگامی که به خانه بازمی گردد ساعت چهار و زمان ملاقات روزانه با کسانی است که از قبل درخواست وقت کرده اند.

کاملاً قابل درک است که مردی در موقعیت اسمیت با انواع و اقسام درخواست احاطه شود. حالا یک مخترع نیاز به سرمایه دارد، سپس یک آدم خیال پرداز که صحبت از نقشه درخشانی می کند که مطمئناً میلیون ها سود خواهد داد. لازم است بین این پروژه ها انتخاب صورت گیرد، آنهایی را که ارزشش را ندارند کنار زد، آنهایی که هنوز پرسش هایی پیرامونشان مطرح اند مورد بررسی قرار داد و آنهایی را هم که ارزش اش را دارند پذیرفت. آقای اسمیت روزانه دو ساعت کامل را به این کار اختصاص می دهد.

متقاضیان ملاقات با آقای اسمیت امروز کمتر از همیشه اند: تنها ۱۲ تن، که هشت تایشان هم برنامه های غیرعملی مطرح کرده اند. در واقع، یکی از آنها می خواهد نقاشی هنری که به دلیل پیشرفت های صورت گرفته در عکاسی رنگی دیگر مورد استفاده ندارد، را زنده کند. آن یکی، که پزشک است،  لاف می زند که برای آب ریزش بینی دارویی کشف کرده است. این گونه موارد غیرعملی به سرعت رد می شوند. از چهار پروژه ای که روی موافق به آنها نشان داده شد، اولی مربوط به مرد جوانی است با پیشانی پهن که حکایت از قدرت ذهنی فراوانش دارد شروع می کند از خود صحبت کردن: «من شیمیدانم و به خاطر همین آمده ام پیش شما.»

«خوب!»

شیمیدان ادامه می دهد: «زمانی اجسام عنصری روی زمین ۶۲ تا بودند، یک قرن قبل به ۱۰ تا رسید، و حالا خودتان می دانید سه تا باقی مانده که هنوز غیرقابل تغییر و تبدیل باقی مانده اند.»

«بله، بله.»

«خوب قربان من می خواهم نشان دهم که اینها هم مرکب اند. ظرف چند ماه یا چند هفته موفق خواهم شد که این مسئله را حل کنم. در واقع فقط چند روز طول خواهد کشید.»

«و بعد؟»

«بعد، قربان، تصمیم گرفته ام به ظاهر یک کار غیرممکن انجام دهم. به تنها چیزی که برای پیش بردن تحقیقاتم نیاز دارم تا به موفقیت برسم پول کافی است.»

آقای اسمیت می گوید: «بسیار خوب و نتیجه عمل این کشف چه خواهد بود؟»

«نتیجه عملی؟ خوب، قادر خواهیم بود به راحتی هر چه را که بخواهیم بسازیم، سنگ، چوب، فلز، رشته ها…»

آقای اسمیت به میان حرف اش می دود: «گوشت و خون؟ می خواهی بگویی که در انتظار ساختن انسانی؟»

«چرا که نه؟»

آقای اسمیت ۱۰۰۰۰۰ دلار به شیمیدان جوان می دهد و او را به همکاری در آزمایشگاه «تقویم خاکی» دعوت می کند.

دومین متقاضی از چهار متقاضی موفق با شروع آزمایشات انجام از زمان های بسیار قدیم یعنی قرن نوزدهم که بارها و بارها نیز در طول تاریخ تکرار شده، به ایده حرکت یک باره کل شهر از مکانی به مکان دیگر رسیده است. موضوع مورد علاقه وی شهر گرانتون Gronton است که همان طور که همگان می دانند ۱۵ مایل از دریا فاصله دارد. او پیشنهاد می کند که شهر به کمک ریل آهن به حرکت درآمده به دریا نزدیک شود و تبدیل به یک استراحتگاه ساحلی گردد. سود حاصل از این کار، البته بسیار زیاد خواهد بود. آقای اسمیت شیفته این طرح می شود و نصف سهام آن را خریداری می کند.

متقاضی سوم می گوید: «همان طور که خبر دارید قربان ما قادریم به کمک انباره ها و مبدل های خورشیدی و زمینی مان تمام فصول را مثل یکدیگر کنیم. من پیشنهاد بهتری دارم. بخشی از انرژی اضافی را که در اختیار داریم تبدیل به گرما کنیم، این گرما را به قطب ها بفرستیم، آن وقت نواحی قطبی آسوده از این کلاه یخی امروزشان به صورت سرزمین وسیعی در دسترس بشر درمی آید. نظرتان در مورد این طرح چیست؟»

«نقشه هایتان را اینجا بگذارید و یک هفته دیگر برگردید. در این فاصله آنها را بررسی خواهم کرد.»

بالاخره چهارمی خبر از حل قریب الوقوع یک مسئله دشوار علمی را داد. همگان آزمایش شجاعانه ای را که یک صد سال قبل توسط دکتر ناتانیل فیت برن Nathaniel Fothburn صورت گرفت به خاطر می آورند. دکتر که عمیقاً به خواب زمستانی انسان به عبارت دیگر امکان به حالت تعلیق درآوردن کارکردهای حیاتی مان و فراخواندن مجدد آنها برای عمل پس از گذشت مدتی باور داشت بر آن شد که این موضوع را عملاً مورد آزمون قرار دهد. به همین منظور پس از آنکه وصیتنامه اش را نوشت و همان جا اشاره کرد که چگونه و به چه روشی او را در آینده بیدار کنند و نیز اشاره به اینکه خوابش باید تا صدها سال پس از مرگ ظاهری اش ادامه پیداکند، بدون هیچ درنگی صحت نظریه اش را روی شخص خود امتحان کرد. دکتر فیت برن را پس از آنکه تبدیل به چیزی شبیه یک مومیایی شد، در تابوت و سپس در قبر گذاشتند. زمان گذشته بیست و پنجم سپتامبر ۲۸۸۹ زمان مشخص شده برای زنده شدن مجدد وی است و پیشنهاد شده که آقای اسمیت اجازه دهد دومین بخش این تجربه امشب در اقامتگاهش صورت گیرد.
آقای اسمیت در پاسخ می گوید: «موافقم. ساعت ۱۰ اینجا باشید.» و بدین ترتیب ملاقات روزانه اش خاتمه می یابد.

او که اکنون تنها مانده و احساس خستگی می کند روی صندلی بازشواش دراز می کشد. سپس با تماس دست با یک دستگیره با سالن کنسرت مرکزی، که بزرگترین اساتید موسیقی آکوردهای شادی را که به صورت فرمول های بغرنج جبر نوشته شده از آن جا پی درپی برای مشتریان آبونه خویش می فرستند ارتباط برقرار می کنند. شب نزدیک می شود. اسمیت که این هارمونی های زیبا دور و برش را گرفته اند به کلی ساعت را فراموش می کند و متوجه نمی شود که هوا دارد تاریک می شود. در واقع هنگامی که صدای باز شدن در او را به خود می آورد، هوا دیگر کاملاً تاریک شده است. دستش را به سمت یک رسانگر برقی برده می پرسد: «کی اونجاست؟» ناگهان لرزش های پی درپی به وجود آمده، هوا کاملاً روشن می شود. نور اتاق را پر می کند و اسمیت میهمانش را به جا می آورد.

«آه! شما، دکتر؟»

در پاسخ می شنود: «بله، شما چطورید؟»

«حالم خوبه.»

«خوبه! بگذارید زبانتان را ببینم. بسیار خوب!  نبض تان منظم است! و اشتهایتان؟»

«ای، بد نیست.»

«بله، معده. گرفتاری اینجاست! شما زیاد کار می کنید. اگر معده شما مشکلی دارد، باید برطرف شود، احتیاج به بررسی دارد. باید راجع به آن فکر کنیم.»

آقای اسمیت می گوید: «تا وقت داریم، می توانید شام را با ما صرف کنید.»

میز،  مثل صبح امروز، از کف زمین بلند می شود و باز هم مثل صبح لوله های غذا سوپ، گوشت بریان، راگو و سبزیحات را برای آنها آماده می کنند. شام داشت تمام می شد که رابطه تلفن تصویری با پاریس برقرار می شود. اسمیت همسرش را می بیند که تنها پشت میز شام نشسته و دارد به چیزی نگاه می کند که در این تنهایی اصلاً برایش خوشایند نیست.
اسمیت در تلفن می گوید: «منو ببخش عزیزم که تو را تنها گذاشتم.»

خانم اسمیت می گوید: «آه، دکتر عزیز! و درخششی از شادی در چهره اش ظاهر می شود.»

«ولی خدای من. کی خیال داری برگردی.»

«همین امشب.»

«خیلی خوبه با لوله می آیی یا ترن هوایی.»

«اوه،  با لوله.»

«بله، و چه ساعتی خواهی رسید!» «فکر می کنم،  حدود ساعت یازده.»

«منظورت ساعت یازده به وقت سانتروپولیس است؟»

«بله.»

«پس خداحافظ تا چند دقیقه دیگر» خانم اسمیت این را می گوید و ارتباط با پاریس را قطع می کند.

شام تمام می شود و دکتر ویلکیز می خواهد برود. آقای اسمیت می گوید: «ساعت ۱۰ منتظر شما هستم فکر می کنم امروز روز برگشت دکتر فیت برن معروف به زندگی است. تصور می کنم یادتان نبود. این بیداری اینجا در منزل من اتفاق می افتد. باید بیایی و ببینی من روی شما حساب می کنم.»

دکتر ویلکیز پاسخ می دهد: «من برمی گردم.»

آقای اسمیت، اکنون که تنها مانده خود را مشغول حساب هایش می کند. کاری بزرگ شامل معاملات روزمره به ارزش بیش از ۸۰۰۰۰۰ دلار. در واقع خوشبختانه پیشرفت سرگیجه آور مهارت های مکانیکی در روزگار ما چنین کارهایی را نسبتاً آسان کرده است. با استفاده از دستگاه پیانو، حسابگر الکتریکی، پیچیده ترین محاسبات را می توان ظرف چند ثانیه انجام داد.

آقای اسمیت ظرف دو ساعت و درست به موقع کارش را به اتمام می رساند. هنوز صفحه آخر را ورق نزده که دکتر ویلکیز سر می رسد و به دنبال او جسد دکتر فیت برن به همراه تعداد زیادی دانشمند وارد می شوند. بلافاصله کارشان را آغاز می کنند. تابوت را در وسط اتاق و تلفن را حاضر و آماده می کنند. دنیای خارج، که پیش از این از ماجرا خبردار شده اند، یک پارچه نگران و آماده مشاهده عینی این رویداد هستند. در این میان گزارشگری نیز با صدایی همچون یک گروه کر در نمایشنامه های دوران باستان، به طور زنده و از طریق تلفن ماجرا را برای جهانیان شرح می دهد.

گزارشگر این طور آغاز می کند: «دارند تابوت را باز می کنند. اکنون فیت برن را از آنجا بیرون می آورند. یک مومیایی واقعی، زرد، سخت و خشک ضربه ای به آن می زنند صدای چوب خشک می دهد. حالا دارند گرمش می کنند، حالا برق. فایده ای نداشت. یک لحظه دکتر ویلکیز کارشان را قطع می کند تا جسد را معاینه کند. دکتر ویلکیز بلند می شود، می گوید که مرده. یکی داد می زند: «مرده!» دکتر ویلکیز در پاسخ می گوید: «بله، مرده!» چه مدت است که مرده؟ دکتر ویلکیز معاینه  دیگری می کند: «یک صد سال.»

پس این طور. فیت برن مرده، یقیناً مرده! زمانی که کمیته علمی خواب زمستانی تابوت را خارج می کند آقای اسمیت خطاب به دکتر ویلکیز می گوید: «این روش لازم است که بهبود یابد.» و ادامه می دهد: «نه فقط برای پیشبرد علم. بلکه اگر این طور بود، دیگر فیت برن بیچاره نمرده بود، لااقل خوابیده بود. میل دارم قدری بخوابم. خسته ام، دکتر، کاملاً خسته! فکر نمی کنی یک دوش گرفتن حالم را به جا می آورد؟»

«مطمئناً. ولی پیش از آن که به هال بروی بهتر است خودت را بپوشانی. نباید در معرض سرما قرار بگیری.»

«هال؟ چرا دکتر، همان طور که می دانی این جا همه چیز به صورت ماشینی صورت می گیرد. لازم نیست من دوش بگیرم، دوش به سراغ من می آید. فقط نگاه کن!» دکمه ای را فشار می دهد. پس از چند ثانیه صدای غرش خفیفی می آید که هر لحظه بلند و بلندتر می شود. ناگهان در باز شده یک وان حمام ظاهر می شود.

بدین ترتیب، این داستان یک روز از زندگی سردبیر روزنامه «تقویم خاکی» در سال ۲۸۸۹ است. و این داستان یک روز از ۳۶۵ روز سال _ مگر سال های کبیسه که طبعاً ۳۶۶ روز اند _ است، چرا که هنوز راهی برای طولانی کردن طول سال های زمینی پیدا نشده است.

ترجمه: ع.فخریاسری

منبع: ویژه‌نامه علم و خیال روزنامه شرق – اسفند ۱۳۸۴

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.