رفتار و گفتار پزشکان – بهاءالدین خرمشاهی

حدیث نبوی معروفی داریم که اغلب خوانندگان فرهیخته از آن و معنای آن خبر دارند. از این قرار: العلمُ‌ عِلمان، علم الأَدیان و علم الأبدان (مهمترین دانشها، دین پژوهی و پزشکی است). در جوامع باستانی به ویژه در ایران و یونان باستان هم این دو دانش در اوج و اعتلا بوده است. همچنین در سده های میانه/ قرون وسطی، و هم عصر جدید، تا همین امروز. امروزه طب (های) سنتی هم احیا شده و هم به صورت سنتی و تجربی و هم با شیوه های علمی/ دانشگاهی. در تاریخِ طب، در حدود پنج هزار گیاه (و بسی کمتر مواد معدنی) شناسایی شده و اساس داروشناسی/ داروپزشکی و طبابت اعصار باستانی، میانی و بازپژوهی شده عصر جدید قرار گرفته است. امروزه بازشناسی و تجزیه و تحلیل شیمیایی داروهای کهن ممکن و آسان است. اما در قرون باستانی و میانه این همه ماده (عمدتاً گیاه) دارویی که اثر درمانی دارد چگونه شناخته شده؟ به نظر می رسد عمدتاً به شیوه تجربی به خواص دارویی گیاهان پی برده شده است.

چند دهه هست که رشته های پزشکی جدیدی پدید آمده یا دقیق تر، پدید آورده شده است. همچنین تخصص های بسیار فی المثل پوست و مو. پزشکی کودکان با تخصص نوزادان. و رشته های نوظهوری مانند طب ورزشی، و طب فضایی، و نیز طب جانشین؛ طب سوزنی؛ هامیوپاتی، آب درمانی؛ طب هسته ای؛ طب یا معروف تر پزشکی قانونی.

در همین آغاز بحث باید عرض کنم که در این مقاله قصد و بضاعت علمی برای پژوهش آکادمیک ندارم. فقط باید اشاره حداقلی به یکی از اسناد مهم و بسیار کهن اخلاق و رفتار پزشکی/ پزشکان داشته باشیم، یعنی «سوگندنامه بقراط» یا «عهدنامه بقراط» که نام های دیگری هم دارد. این سند/ آیین نامه منسوب به بقراط (حدود ۴۶۰  ۳۷۰ ق.م) است. یعنی نسبت آن مسلّم نیست اگرچه قدمت آن مسلّم است. این اثر را که جمعاً از ۲  ۳ صفحه متعارف بیشتر نیست، در جهان اسلام اول بار حنین بن اسحاق در حدود ۱۲۰۰ سال پیش ترجمه کرده بود. او از برجسته ترین مترجمان دارالحکمه/ بیت الحکمه، پایگاه نهضت عظیم ترجمه در قرون سوم و چهارم ق در اوایل/ اواسط دولت عباسیان، بود. در عهد هارون الرشید و مأمون بودکه صدها متن علمی (و نه فلسفی) مستقیماً از زبان یونانی، یا مع الواسطه از زبان/ ترجمه سریانی به عربی درآمده و مقابله/ اصلاح و به تعبیر امروز ویرایش شده بود. [برای تفصیل دقیق و مستند ← «بیت الحکمه»، تحقیق و تألیف سید ابوتراب سیاهپوش، چاپ پژوهشگاه علوم انسانی]

خوشبختانه ترجمه اندکی مبسوط آن (سوگندنامه بقراط) در یکی از چاپ های جدید لغتنامه دهخدا آمده است. اما شش نکته اساسی از آن نقل می کنیم:

۱. آزادی و نامحدود و بدون تبعیض بودن آموزش پزشکی، و کنار گذاشتن حدّ و حصرِ خانوادگی و گروه های ویژه که این آموزش پیشترها داشت.

۲. نفی و نهی سقط جنین که تا چند دهه پیش حتی در پیشرفته ترین کشورهای غرب ممنوع بود، مگر با پدید آمدن شرایط استثنایی و روی آوردن خطر به جنین و مادر.

۳. نفی و نهی بهمرگی یا بهمیرانی/ آسان کُشی با دستور و صلاحدید پزشک یا گروه پزشکان، برای بیماران صعب العلاج، یا چاره ناپذیر که اگر هم به ضرب و زور درمان به زندگی برگردند، مثلاً نیمی از بدن و اندام های آنان فلج خواهد بود، یا دردهای جانکاه خواهند داشت. امروزه اصطلاح «مرگ مغزی» برای جمعی کثیر از این بیماران به کار می رود. وقتی مغز، مُرده باشد، حیات انسان بیمار به حیات نباتی تغییر و تنزل خواهد یافت. امروزه در نیمی از کشورهای غرب (که معمولاً آمریکا را هم با آنکه در غرب جغرافیایی نیست جزو غرب محسوب می داریم) بهمیرانی/ آسان میرانی آزاد و طبعاً در نیم دیگر ممنوع است. دلیل مخالفان با بهمرگی این است که می گویند باید تا آخرین دقیقه امید به تحول حال بیمار، یا کشف داروهای شفابخش برای او داشت. این مخالفان که به نظر می رسد بیشتر رمانتیک هستند تا رئالیست، به هزینه های نجومی که نگهداری هر شبانه روز بیمار برای خانواده یا فی المثل فامیل یا احیاناً دوستان او دارد نیز نمی اندیشند. به قول حافظ: «عاقبت منزل ما وادی خاموشانست». آری مرگ لاعلاج است. و «داءُ الموت لیس له دواءُ» (و درد مرگ درمانی ندارد  زبانزد معروف عربی) نباید زندگی ای به بیمار تحمیل کرد که فرسنگها از زندگی عادی فاصله دارد. می توان هنگام پذیرش بیماران بدحال، رضایت نامه ای از خانواده او برای این مسئله به دست آورد.

۴. عدم رابطه یا سوءاستفاده جنسی از بیماران.

۵. ندادن و تجویز نکردن داروهای مهلک مانند انواع سم ها به همراهان/ تیمارگران بیمار یا در شرایط بهبودیابی به خود بیمار.

۶. نداشتن رفتار ناعادلانه با بیماران. یعنی مثلاً مواجه شدن پزشک با بیماری که با او اختلاف مسکلی/ مذهبی دارد، که اگر پزشک معالج نتواند بر تعصب خود غلبه کند وظیفه اخلاقی و تکلیف انسانی او این است که پس از مراقبت های اولیه ادامه درمان او را به پزشک یا پزشکان دیگر واگذار کند.

از این خلاصه شش ماد ه ای، بعضی از مواد امروز هم به قوت ۲۵ قرنی خود باقی است ماننده مادّه های ۱، ۴، ۵ و ۶. و اختلافی بودن و نیاز به بحث و بررسی روانشناسانه داشتن بندهای دیگر.

خلاصه ای از این آیین نامه/ سوگندنامه امروزه در اغلب دانشکده های پزشکی در معرض سوگند خوردن فارغ التحصیلان رشته های پزشکی، دندان پزشکی و چندین رشته دیگر قرار می گیرد.

امروزه روز می توان آیین نامه تکمیلی نوشت. یک ماده سال هاست که به صورت رضایت نامه از خانواده بیمار گرفته می شود که اگر بیمار در هنگام  [یاحتی بر اثر] عمل جراحی که فی المثل کمیسیون پزشکی بیمارستان لازم دانسته درگذشت، کسان بیمار شکایت از پزشک وظیفه شناس نداشته باشند.

یک معضل اجتماعی  پزشکی عصر جدید این است که اگر راننده ای با کسی [یا ندرتاً کسانی: در حد ۲ نفر] برخورد کند، و مصدوم مجروح باشد، اما امید معقول به ادامه احیات او برود، راننده وظیفه دارد او را به بیمارستان برساند. و در اینجا مشکل جدیدی وجود دارد و آن در حبس گونه نگهداشتن راننده، یا حتی نه راننده، بلکه عابرِ سواره ای که با مصدوم مواجه شده که احیاناً کمک می طلبد، و وجدان عابر او را وامی دارد که مصدوم را به بیمارستان برساند. در این گونه حوادث سه شق پیش می آید: ۱. عابر/ شاهد، از بیم دردسرها، خود را به ندیدن می زند و خود را در لابه لای ترافیک پنهان می کند و در دل می گوید من که الآن وقت ندارم. مثلاً جلسه دادرسی/ محاکمه ای که دارم دیر می شود. بعد می ترسد از اینکه در بیمارستان محترمانه یا کمتر محترمانه او را نگه دارند یعنی «بازداشت کنند». ۲. راننده/ عابر بیمار را به بیمارستان/ درمانگاه برساند، شاید خدانکرده از ناچاری و هراسی که پیدا کرده لاجرم ناپدید شود (منظورم واقع بینی است، نه خدای نکرده بدآموزی). ۳. وقتی به بیمارستان رساند، زیراکسی از شناسنامه / کارت ملی، ‌ اوراق هویت مربوط به اتومبیلش را به پذیرش یا دفتر روابط عمومی بیمارستان تحویل دهد و نیز شماره (های) تلفن اش را. قلم اینجا رسید و سر بشکست. واقعاً حلّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد. امیدوارم صاحبدل صاحبنظری برای این مسئله، راه حلی پیدا کند. عقل بنده قد نمی دهد. باید از کشورهای غربی الگوبرداری کرد. بی شک این مسئله که هر روزه چند فقره در کلانْ شهرها رخ می دهد لاینحل نمانده. امیدوارم جرم شناسان، روانشناسان (به ویژه اجتماعی) یا حقوقدانانی که با این گونه مسائل آشنایی دارند، یا جامعه شناسان، یا مدیران بیمارستان ها/ درمانگاه ها حافظ پژوهی را به امثال بنده واگذار کنند، و: گو در این نکته بفرما نظری بهتر از این (حافظ).

دلم می خواهد درباره رفتار و گفتار پزشکان با بیمارانشان در مطب/ بیمارستان چند سطری بنویسم. هر بیماری حتی در حد آنفولانزا هراسان/ نگران است. پزشک انسان دوست بهتر است ابتدا از هراس و نگرانی او بکاهد و این با برخورد مهرآمیز  و حتی اجازه بدهید عرض کنم  آمیخته به ادب و احترام و انساندوستی  میسّر است. کافی است لبخند کمرنگی بزند و اگر هم اهل طنز است دو سه کلمه مهرانگیز و طنزآمیز بگوید. با هر کس درخورند او رفتار/ گفتار نگرانی زدا داشته باشد: چه طوری پهلوان؟ تو که مریض نیستی. به گمانم پشه لگدت زده. خودتو نزدن به مریضی. البته می دانم مریضی عالمی دارد. همه به آدم می رسند و تحویلش می گیرند و اگر بیمار پسربچه یا نوجوان است دستی به موی سرش بکشند یا موقتاً روی شانه اش بگذرند. یا اسم و رشته تحصیلی/ کاری او را بپرسند. دقیقاً «روحیه درمانی» کرده اند.

اما اگر در آغاز ویزیت/ معاینه ناگهان موبایل دکتر زنگ بزند، همه تمهیدات نقش بر آب می شود. اگر پزشکان بدانند  و اغلب قریب به اتفاق آنها می دانند و بهتر از ساده دلانی چون من می دانند  که درصد بالایی از روحیه از دست رفته بیمار، یا «تروما» دیده او با برخورد خوب و مهربان و دوستانه آنها، به دل و درون بیمار بازمی گردد. انسان وقتی بیمار می شود، در هر سنّی که باشد، چنان که اشاره شد  هراسان/ نگران می شود. چنانکه گفته شد، یک حرکت/ رفتار/ نگاه/ گفتار مهرآمیز کارساز است و بهترین آغاز برای فرایند درمان است.

اما در مورد بیماران وخیم الحال که بیماری های صعب و سنگین دارند هم همین راه و رهیافت کارساز است. حتی در معاینه بیمار سرطانی هم رفتار/ گفتار طبیب معجزه می کند. می توان گفت: «بیماری تان خوشبختانه در مراحل اولیه است. ده ها مریض مثل شما داشته ایم همه خوب شده اند، بنیه شما از آنها بهتر است.»

و بپرسد: «چای میل دارید یا قهوه؟» صددرصد بیماران می گویند: «خیلی ممنون. هیچ کدام» اگر از ظرف روی میزتان نقلی/ نباتی/ شکلاتی هم با اشاره تعارف کنید، مطمئن باشید سیستمِ ایمنی او را در همین دو سه دقیقه فعال تر کرده اید.

باور کنید اگر پزشک خسته، یا از رفتارهای زندگی، از جمله ترافیک زدگی یک ساعته، بی دل و دماغ باشد و کم حرفی پیشه کند، بیمار، بیمارتر می شود. اگر هیچ موضوعی برای صحبت پیدا نشود می توان از نام (کوچک و بزرگ) و سن و سال او پرسید. «گفتاردرمانی» معجزه می کند [البته «گفتاردرمانی» دو معنا دارد. ۱. «درمان با گفتار» که مراد ماست. ۲. «درمانِ گفتار» که مثلاً برای کسی که لکنت دارد استفاده می شود].

اگر بیمار بزرگ سال باشد باز هم حرف های ساده اما مهرآمیز بزنید. بگویید: «شما که از من سالم ترید.» «البته خوب کاری کردید که آمدید. برای اینکه پیشگیری از درمان مؤثرتر است.»

خطاب به پزشکانی که روحیه ورزشی/ حماسی دارند عرض می کنم: هرگز از بلند شدن یا نیمه بلند شدن [بستگی به سن و سال بیمار دارد] جلوی پا، یا هنگام وارد شدنِ بیمار پرهیز نداشته باشید. بگذارید بیمار نگران شما عرش را سیر کند. این را جزو ورزش روزانه حساب کنید. بنده شخصاً جلوی پای هر نوجوان بالای ده ساله بلند می شوم. حتی جلوی پای فرزندانم که ده/ دوازده ساله بودند هم بلند می شدم و مادرشان [= همسرم]‌ می گفت تو هم که مسخره بازی درمی آری. برای چی جلوی پای یک الف بچه بلند می شوی. می گفتم می خواهم لااقل یک گوشه از آداب معاشرت را یادش بدهم.

اما اگر موبایل در وسط معاینه و مثلاً آغاز اندازه گیری فشار خونِ بیمار زنگ بزند و شما با علاقه و بیقراری آن را روشن کنید و به گوشتان نزدیک کنید و چاق سلامتی را آغاز کنید، بیمار بر دلش غبار خواهد نشست. می گوید: «مریض هم مریضهای قدیم. زمان رضاشاه، که پدربزرگ همس من بود.» از ارزش اعجازین بدرقه بیمار هم غافل نباشید.

بعد از اینهمه حکمت صادر کردن با اجازه خوانندگان، قدری قصه می گویم. از احوالات خودم که قرار بود پزشک شوم. برگرفته اززندگینامه خودنوشتم به نام: فرار از فلسفه: زندگینامه خودنوشتِ فرهنگیِ بهاءالدین خرمشاهی. (این کتاب سالهاست که نایاب است. چاپ دوم و ویراسته آن در دست تعمیر یا شاید تکمیل بنده است.)

[در سال ۱۳۴۲ که هجده ساله بودم، یک ضرب از کنکور دانشگاه تهران رد شدم، و برای سفری دلگشا با مادرم عازم مشهد شدم و به قول معروف استخوان سبک کردم. زیارت چندروزه حالم را کمابیش بهبود داد…]:

از سفر مشهد به تهران بازگشتم و باخبر شدم که دانشگاه جدید التأسیس ملی، کنکور سراسری ندارد. فقط یک هیئت گزینشگر از استادان، با تست های مُد روز هوش و سرعت انتقال و غیره با داوطلبان که شرط معدل را داشته باشند، مصاحبه و دانشجو انتخاب می کنند.

تمام وجودم درد اشتیاق دانشجویی و راه یافتن به دانشگاه بود. عده ای از فامیل را نزد پدرم شفیع کردم که با پرداخت شهریه هنگفت و خانمان برانداز آن دانشگاه موافقت کند. شهریه دانشگاه ملی [= شهید بهشتی امروز]، در اولین سال تأسیس، یعنی همان سال ۱۳۴۲، در رشته پزشکی پنج هزار تومان بود. گمان می کنم درآمد پدرم ماهی پانصد تومان بیشتر نبود. خرجی عادی یک زندگی سه چهار نفره نیمه مرفّه در حدود ماهی ۳۰۰  ۲۰۰ تومان بود. با ۵ هزار تومان می توانستیم یک اتومبیل بخریم. سکّه پهلوی در حدود ۱۵‌ و حداکثر ۲۰ تومان [یعنی ۲۰ تا تک تومنی، نه اینکه بیست هزار تومان]. آن مبلغ، اگر سکّه را ۲۰ تومان حساب کنیم برابر با ۲۵۰ سکّه بود. امروزه سکّه پهلوی یا آزادی دور و برِ ۴۰ هزار تومان است، و ۲۵۰ سکّه می شود ۱۰ میلیون تومان. اگر با دلار مقایسه و محاسبه کنیم، به گمانم دلار در سال ۴۲ (۱۳) از ۱۰ تا ۱۲‌ ریال بیشتر نبود. محاسبات و مقایسه های من هرقدر تقریبی باشد، لااقل نشان می دهد که ۵ هزار تومان در سال ۱۳۴۲ مبلغ کلانی بوده است. اما پدرم در همه مسائل زود مجاب می شد. گفت: فرزند چنین پولی ندارم ولی با قرض و قوله تهیه می کنم، و کرد.

قرض کردن برای پدرم مکروه ترین کار دنیا بود. و به تعبیر خودش می مرد و زنده می شد و رنگ می گذاشت و رنگ برمی داشت، تا بتواند جلوی کسی دهان باز کند و قرض بخواهد. اما به قول معروف: الضّرورات تبیح المحظورات (ناگزیری نارواها را روا می دارد). درست مانند ‌ اکل میته (خوردن مردار) که به هنگام ضرورت، به تصریح قرآن کریم رواست.

من در این خو و خصلت المثنّای برابر با اصلم. حتی مثل بعضی از زیراکس ها و فتوکپی ها که از اصل پُررنگ تر درمی آیند، از پدرم تندروتر، و چاره ناپذیرترم. و از چند باری که در این عمر پنجاه و دو ساله مجبور به قرض گرفتن از دوست و فامیل شده ام، با آنکه از وام دهنده مهربانی و گشاده رویی دیده ام، اما تلخکامی و عذاب روحی کشیده ام.

اما از سوی دیگر قرض دادن را، ولو آنکه گاه همراه با خداحافظی قلبی و دل کندن باطنی از قرضی است که می دهم، خوش دارم. و با انسی که با قرآن دارم دیده و دریافته ام که کراراً به قرض الحسنه (قرضاً حسناً) توصیه شده است.

گاه به همسرم می گویم به شکرانه اینکه وام دهنده ای، و نه وام گیرنده، با دل درست و روی خوش و به اصطلاح با بی منّت سازی، قرض بده. و باز طبق رهنمود قرآن کریم، می گویم اگر وام گیرنده ای مهلت خواست و بازپرداخت در سر موعد معیّن برایش دشوار بود، مبادا اکراه نشان بدهی. حتماً کریمانه مهلت بده و مثلاً بگو: «اتفاقاً توفیق اجباری دست داده است، آن پول برای ما پس انداز شده، و اگر شما در بازپس دادن آن عجله کنید، خرجش می کنیم.» و نظایر این تعارفات که حتی المقدور سعی می کنم خالصانه و مخلصانه باشد، نه نمایشگرانه و ریاکارانه.

باری پدرم رو انداخت و کسی را نزد باجناقش شفیع کرد که ۵ هزار تومان ۵  ۶ ماهه قرض بدهد. او هم با خوشرویی و بدون تعلّل، به محض مراجعه همان میانجی، پول را داده بود. لذا با شادی اندوه آمیزی رفتم و ثبت نام کردم، و نام دیریاب دانشجو را به خود گرفتم.

از سوی دیگر، یکی از مهربان ترین و غمخوارترین خواهرانم، به اصرار و تصمیم هرچه تمام تر از پدر و مادرم درخواست کرد که منِ «دانشجو» با آنها یعنی در منزل آنها زندگی کنم.

خواهرم غیر از عِرق فامیلی و مهر خواهری، این انگیزه را هم داشت که این جوان چشم و گوش بسته شهرستانی آک بند را از مفسده هایی که در تهران آن روز در کمین و بر سراه جوانان بود، حفظ کند.

مهرماه که شد با کیفی که شوهر همان خواهرم هدیه داده بود، مثل بچه آدم، عاقل و معقول و ظاهرالصلاح در دانشکده پزشکی، در ساختمان چندطبقه استیجاری اش، در خیابان ایرانشهر، حاضر شدم.

غالب همشاگردی ها اعیان زاده و مخصوصاً کم کتابْ خوانده بودند. تهران زدگی و دانشگاه زدگی رنجم می داد. زیرا همه آرزوهایم برآورده نشده بود. و از همه مهمتر اینکه به رشته دلخواهم نیامده بدم. قرار بود ۹ سال دیگر پزشک شوم و در گوشه و کنار این مملکت تمرین انساندوستی کنم. نه آرزوی این کار را داشتم، نه عرضه اش را. ۹ ماهه نشده این طرحِ ۹ ساله سقط جنین کرد. و پس از یک ترم ناموفق و بمیر و بدم دانشکده پزشکی را رها کردم. خدا را شکر می کنم که جرئت و جسارت این کار را داشتم و کمترین بیراهه را نسبت به هدفی که در سر، و پس در پیش داشتم، رفتم.

در میان درسهای عمومی سال اول، عربی هم داشتیم، که استاد فاضل خوشخویی به نام دکتر حسین کریمان تدریس می کرد. هنر تدریسش و انسی که با عربی داشتم، در دلم این حسرت را بیدار کرد که چرا دنباله ادبیّت و عربیّت را نگرفته ام؟ ولی هنوز این دلیل کافی نبود. تیر خلاص وقتی زده شد، و علت تامّه وقتی رخ نمود که یک روز درس تشریح داشتیم. یک خرگوش سفید برفی بی گناه را توی قفس کرده و آورده و گذاشته بودند در میان آلات جراحی و تشریح و دانشجویان بر گرد آن حلقه زده بودند. می خواستند بیهوشش کنند، سپس بکُشندش، و دل و روده و قلب و ریه و رگ و پی اش را به ما نشان بدهند که علم بیاموزیم و تجربه بیندوزیم.

پوست سفید خرگوش و چشمان عسلی خوشرنگش، تابلوی تمام نمای معصومیت بود. مخصوصاً که گوشهایش به نوعی به دو تا علامت سؤال شباهت پیدا کرده بود، که چشم از من برنمی داشت، و در میان جمع فقط مرا شماتت می کرد. زیرا همه مستِ علم بودند و من هشیار در میانه مستان نشسته بودم و ادب را از علم بیشتر دوست داشتم.

آهسته آهسته پس پس رفتم و بیرون از تالار تشریح، روپوش خیانت آمیز سفید را با چنان شدّتی از تنم درآوردم که دکمه هایش به هوا پرید. کیف و کتاب هایم را با هول و هیجان بسیار جمع کردم و از در دانشکده  گویی که دروازه زندان است  بیرون زدم. اگر بعدها چند باری مراجعه کردم، نه از تردید و پشیمانی و تزلزل بود، بلکه برای مراجعه به سازمان مرکزی دانشگاه بود، برای تلاش در جهت استرداد همه یا بخشی از آن شهریه سنگین کمرشکن که حالا در نظرم شوم تر می نمود. [فرار از فلسفه، ص ۱۵۴ تا ۱۵۷]. [سپس شرح ملاقات با رئیس متفرعن دانشگاه آمده که به من دانشجونشده یک لا قبا توپیده و بر سرم داد کشیده یعنی که شهریه را پس نمی دهند].

بعد اسباب و اثاثیه ناچیزم را جمع و جور کردم و سرخورده و دلمرده، به اصرارهای خواهرم و همسرش اعتنا نکردم و با تشکر از زحماتشان و مهربانی هایشان، به قزوین بازگشتم.

آذرماه ۱۳۴۲ ش بود. برف و بوران بیداد می کرد. به خانه قدیمی پدری رسیدم. برعکس پدرم به آهستگی و سرشکستگی دق الباب کردم. نه حامل مژده ای بودم، نه هدیه و سوغاتی آورده بودم. نه حتی خاطر شاد داشتم. چقدر دشوار است در زندگی به جایی رسیدن.

منبع: شماره ۱۲۹ نشریه بخارا

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.