متن سخنرانی پابلو نرودا در مراسم دریافت جایزه نوبل ادبیات، ۱۲ اکتبر ۱۹۷۱، استکهلم

سخنرانی من سفری دراز خواهد بود، سفری که در سرزمینهای دوردست، در آن سوی سرزمین، کرده ام؛ این سرزمین ها البته بی شباهت به چشم اندازهای اسکاندیناوی و تک افتادگی و تنهایی آن نیست. در اینجا به کشورم اشاره می کنم که تا دوردست جنوب گسترده است. ما اهالی شیلی آنچنان از جهان دوریم که مرزهایمان تقریباً سر به قطب جنوب می ساید، و به یک معنی جغرافیای سوئد را به یاد می آورد که سر در سرزمین پربرف شمال این سیاره نهاده است.

در آنجا، در آن پهندشتهای سرزمین مادریم، حوادثی که امروزه یکسره در بوته فراموشی افتاده است، انسان را ناچار می کرد که از سلسله جبال آند بگذرد و مرز شیلی و آرژانتین را بیابد، و من هم ناگزیر از این سفر شدم. جنگلهای بزرگ و انبوه این سرزمینهای دسترس ناپذیر را همچون نقبی تاریک می کرد که سفر در آن ممنوع و مخفی بود و تنها نشانه ها و علائم محو و مبهم راه را به ما می نمود. نه راهی بود، نه کوره راهی و من و چهار همراهم بر پشت اسب راه رنج آور را به پیش می بردیم و می کوشیدیم از موانعی که درختان ستبر، رودخانه های گذرناپذیر، صخره های سترگ و سرزمینهای متروک پوشیده از برف بر سر راهمان می آفریدند، دوری گزینیم و کورکورانه راهی را که به آزادیمان می انجامید، بیابیم. همراهانم خوب می دانستند که چطور از میان برگهای انبوه جنگل راه خود را بیابند و به پیش روند، ولی با دوراندیشی اینجا و آنجا بر سر راهشان با دشنه بر سر پوست درختان ستبر علامت می گذاشتند، تا حال که مرا با سرنوشتم تنها گذاشته بودند، اگر لازم می نمود به عقب باز گردند.

هرکدام از ما به تنهایی راه خود را می یافت، سرشار از عزلتی بی پایان، سرشار از سکوت سبز و سپید درختان و گیاهان عظیم خزنده و لایه های خاک که قرن ها بر آن گذشته بود. بناگاه به تنه های نیم افتاده درختان برمی خوردیم که بر سر راهمان سبز می شد و از پیشروی بازمان می داشت. در دنیای گیج کننده و مرموز طبیعت گرفتار بودیم و تهدید برف و سرما و تعقیب سر به دنبالمان داشت.

همه چیز یگانه شده بود: تنهایی، سکوت، خطر و اهمیت و فوریت مأموریتم.

گهگاه به کوره راهی محو و مبهم برمی خوردیم که شاید ردپای قاچاقچیان و جانیان معمولی در حین فرار بود و نمی دانستیم چه بسیار از آنها که نابود شده اند، دست یخ زده زمستان بناگاه گریبانشان را گرفته است و توفان وحشتزای برف که در کوههای آند بیداد می کند مسافران تیره بخت را درمیان گرفته و در زیر آوار سپید هفت درک مدفونشان کرده است.

در دو سوی کوره راه، در آن غربت وحشی، چیزی را دیدم که از فعالیت انسان پرده برمی داشت: شاخ و برگهای کود شده که زمستانهای بسیاری را به سر آورده بود، هدیه صدها فراریی که از آنجا گذشته بودند، قبرهای سردستی به یاد فروافتادگان و ماندگان، تا گذرکننده تازه وارد به یاد آنهایی بیفتد که در این ستیز شکست خورده بودند و برای همیشه در زیر برف مدفون شده بودند. رفقایم هم با دشنه هایشان شاخه ها را بریدند، شاخه هایی که سروصورتمان را زخمی می کرد و از درختان عظیم از درختان بلوطی که آخرین برگهایشان را قبل از توفان زمستانی از دست داده بودند، آویزان بود. من نیز بر سر هر قبری شاخه ای گذراده ام، کارت ویزیتی از چوب، شاخه ای از جنگل تا گور این مسافران گمنام را زینتی باشد.

ناگزیر بودیم از رودخانه ای بگذریم. بر فراز قلل آند جویبارهای کوچکی روان بود که با نیرویی گیج و جنون آمیز به پیش می تاختند و آبشارهایی تشکیل می دادند که سنگ و خاک را با شدت و خشونتی که از ارتفاعات در خود ذخیره کرده بودند، می شکافتند و می رفتند. ولی اینک به آبی آرام برخورده بودیم، پهنه ای گسترده و آینه وش که گذر از آن آسان می نمود. اسب ها به آب زدند و چون جای پایی در کف رودخانه نیافتند به سوی ساحل مقابل به شنا کردن پرداختند. اسب من یکسره در آب فرو رفته بود. تعادلم را از دست داده بودم و تلاش مذبوحانه می کردم و اسبم بشدت می کوشید سرش را از بالای آب نگه دارد. بالاخره از رودخانه گذشتیم. همسفران دهاتی سرد و گرم کشیده ام با لبخندی که چندان هم در پنهان کردنش نمی کوشیدند، گفتند:

«ترسیدید؟»

«خیلی. فکر کردم اجلم رسیده است.»

«ولی ما پشت سرتان بودیم، کمند به دست.»

و یکی از آنها اضافه کرد: «همانجا پدرم از اسب افتاد و جریان آب او را با خود برد. ولی برای شما این اتفاق نیفتاد.»

به راه خود ادامه دادیم تا به یک تونل طبیعی رسیدیم که شاید رودخانه ای عظیم که اینک از میان رفته بود در دل صخره های نفوذناپذیر کنده بود، شاید هم لرزش زمین وقتی این ارتفاعات به وجود می آمد، آن را پدید آورده بود.

قدم به تونل که در دل سنگ خارا کنده شده بود، گذاردیم. هنوز گامی چند نرفته بودیم که اسب ها شروع به لغزیدن کردند، بر روی سطح ناهموار سنگ ها به دنبال جای پا می گشتند، ساقهایشان خم می شد و از سمشان جرقه برمی خاست  چند بار احساس کردم بر روی سنگ ها و صخره ها فرو می افتم. از ساق ها و عضلات اسبم خون می چکد، ولی ما همچنان استقامت ورزیدیم و راه دراز و صعب و پرشکوه را ادامه دادیم.

در دل این جنگل وحشی بدوی چیز تازه ای چشم براهمان بود. بناگاه، گویی در رؤیایی غریب، به سبزه زاری زیبا و کوچک برخوردیم که در میان صخره ها غنوده بود: آب زلال، علفهای سبز، گلهای وحشی، زمزمه جویبار و آسمان نیلگون برفراز سرمان، و ریزش سخاوتمندانه نور که دیگر برگهای انبوه پرده ای در مقابلش نکشیده بود.

در آنجا گویی در میان حلقه ای افسونگرانه ایستادیم، گویی در مکانی مقدس میهمان بودیم و مراسمی که اینک من در آن شرکت می کردم حال و هوایی بیش از تقدس داشت. گاوچرانان از اسبهایشان به زیر آمدند. در میان چمنزار، جمجمه گاو نری، گویی برای انجام مراسم، برپا شده بود. آنها به خاموشی به جمجمه نزدیک شدند و یکی پس از دیگری در حدقه چشمان جمجمه سکه و غذا گذاردند. من هم به آنها پیوستم و به یاد مسافران راه گم کرده، به یاد تمام پناهندگانی که در چشم خانه های این جمجمه نان و روزی خواهند جست فدیه ای دادم.

ولی این مراسم فراموش نشدنی به همین جا پایان نگرفت. دوستان روستاییم کلاه از سر برداشتند و رقصی عجیب آغاز کردند، گرداگرد این جمجمه متروک در حلقه جای پاهایی که دیگران، دیگران بسیار پیش از آنها از خود بجای گذارده بودند، بر روی یک پا می پریدند و می گشتند. در آنجا، در کنار این همسفران مرموز، من کم و بیش فهمیدم که در میان انسانهای گمنام، حتی در دورافتاده ترین و متروکترین و منزوی ترین بخش جهان، گونه ای پیوند و همدلی و پرسش و پاسخ وجود دارد.

آنگاه درست پیش از آنکه به مرزی که مرا سال ها از وطنم جدا کرد برسیم، شب را در میان کوهستان در آخرین منزلگاه گذراندیم. ناگهان درخشش آتشی را دیدیم، نشانه مطمئنی از حضور انسان و چون نزدیکتر شدیم خود را در میان خانه های مخروبه و کلبه های فقیرانه یافتیم که متروک می نمود. داخل یکی از آنها شدیم و دریافتیم آتش از تنه درختی شعله می کشد ‌ که در کف اتاق افتاده بود و شب و روز می سوخت و دودش از سوراخهای سقف اتاق بیرون می زد و همچون پرده ای کبود در دل تاریکی شب به آسمان برمی خاست. مشکهای پنیر را دیدیم که معمولاً مردم این ارتفاعات می سازند. در کنار آتش چند مرد مثل خورجین در خود فرو رفته بودند. در آن سکوت نوای گیتار و کلمات سرودی را باز شناختیم که از دل خاکستر و تاریکی زاده می شد و نخستین صدای انسان بود که در این سفر دراز می شنیدیم. سرود عشق و فراق بود، ناله عشق و اشتیاق به بهار دوردست، از شهرهایی که از آن دور افتاده بودیم. سرود زندگی بود در غنای سرشارش. آنها ما را نمی شناختند، از فرارمان چیزی نمی دانستند، هرگز نام مرا و یا شعرم را نشنیده بودند، و یا شاید هم شنیده بودند، شاید هم ما را می شناختند؟ ولی آنچه واقعاً روی داد این بود که ما هم کنار آتش با آنها سرود خواندیم و غذا خوردیم و آنگاه در دل تاریکی به اتاقهای ماقبل تاریخ رفتیم. در میان این اتاق ها آب گرمی جریان داشت، آبگرم معدنی که در داخلش شستشو کردیم، گرمایی که از دل سلسله جبال ها برمی خاست ما را در آغوشش پذیرا شد.

با سرخوشی در میان آب غوطه می زدیم، بالا و پایین آمدیم و خود را از سنگینی سفر دراز بر پشت اسب رهانیدیم. و سحرگاه چون سفر خود را برای چند فرسنگ دیگر که سرانجام ما را از کسوف سرزمین مادریمان جدا می کرد، آغاز کردیم، سرزنده و سرشار بودم، تولدی تازه یافته بودم. برپشت اسب به پیش می تاختیم، آواز می خواندیم و سرشار از هوایی تازه بودیم، نیرویی ناشناس ما را به سوی بلندیهای گسترده جهان که چشم براهمان بود، پرتاب می کرد. بخوبی به یاد می آورم که وقتی می خواستیم به این کوهپایگان به پاس آوازشان، غذایشان، آب گرمشان و بستر و مأوایی که به ما داده بودند، و خلاصه به پاس پناهی که این چنین نامنتظر ارزانیمان کرده بودند چند سکه ای بدهیم، در جا رد کردند. گفتند جز خدمت کاری نکرده ایم. در این عبارت کوتاه «کاری نکرده ایم» بسیاری چیزها که بسادگی درک و دریافته می شد، شاید هم گونه ای شناخت، شاید هم سر سویدهای رؤیاها نهفته بود.

خانم ها، آقایان، من شعر سرودن را از کتاب ها نیاموخته ام و از این رو و به نوبه خود از دادن هر نوع دستورالعملی در باب لحن و سبک شعر سرباز می زنم، حتی اگر به شاعران جوان فرضاً ذره ای بینش بیفزاید. اگر می بینید در این سخنرانی از رویدادهای گذشته می گویم، و رویدادی را که هرگز فراموش نمی شود زنده می کنم، آن هم در جایی که در قیاس با آن رویداد چهره ای یکسر متفاوت دارد، جز به این خاطر نیست که در جریان زندگیم همواره «لزوم و ایجاب» را در جایی یافته ام، دستورالعملی که چشم به راه من است تا مرا به خود بنماید و بشناساند، نه آنکه در کلمات من متحجر شود و بپوسد.

در این سفر دراز من اجزاء لازم ساختن یک شعر را یافتم و در این راه خاک و روح مددکارم بودند. به اعتقاد من شعر همواره یک عمل است، زودگذر یا گرانقدر، که در آن جمع و فرق، احساس و عمل، نزدیکی به خود و نزدیکی به بشریت و حس حضور تجلیات پنهان طبیعت، همه و همه به عنوان همتاهای مساوی درگیر و دخیلند. اعتقاد راسخ دارم که این همه  انسان و سایه اش، انسان و کردارش، انسان و شعرش  جز با درک و دریافت جمع که هر دم افقش گسترده شود، و جز با کشش و کوششی که همواره واقعیت و خیال را در وجودمان پیوند زند، امکان پذیر نیست، چه دقیقاً از این راه است که شعر به هم می آمیزد و یگانه می کند. از این رو باید اعتراف کنم که پس از این همه سال ها هنوز نمی دانم آیا درسی که با عبور از رودخانه های سرکش فرا گرفته ام، رقصی که گرد جمجمه گاو نری کردم، و شستشویی که بدنم را در آب صفا بخش قلل سربه فلک کشیده دادم، از درونم جوشیده تا با دیگران در میان نهم و یا پیامی بوده است که دیگران برایم فرستاده اند تا چیزی از من بخواهند و یا متهمم کنند. نمی دانم آن را تجربه کرده ام یا آفریده ام، نمی دانم حقیقت است یا شعر، زودگذر است یا دیرپا، نمی دانم شعری است که در این ساعت تجربه کرده ام و یا تجربه ای است که بعدها به نظم کشیده ام.

دوستان عزیز از این همه بینشی برمی خیزد که شاعر باید از مردم و با مردم بیاموزد. هیچ تنهایی و تک افتادگی نیست که نتوان برآن چیره شده. تمام راه ها به یک هدف می رسد: به دیگران آنچه را که هستیم منتقل کنیم. راه خود را باید از میان عزلت و تنهایی، دشواری و سختی، کنارماندگی و خاموشی باز کنیم، تا به آن مکان جادویی برسیم، تا سرود حزن آلود خود را سر دهیم و رقص ناهنجار خود را برپا سازیم  ولی در این سرود و در این رقص کهنترین شعائر وجدان انسان که همانا آگاهی به انسانیت و اعتقاد به یگانگی سرنوشت انسانهاست، به تمامی جلوه گر می شود.

حقیقت اینست که حتی اگر برخی با بسیاری مرا تفرقه جویی بخوانند که نمی خواهد یا نمی تواند جایی پشت میز مشترک دوستی و مسئولیت بیابد، از خودم دفاع نمی کنم و نمی خواهم دفاع کنم، چه به اعتقاد من نه تهمت زدن از وظایف شاعر است و نه دفاع کردن در مقابل تهمت. پس از آنکه شعری گفته شد، دیگر شاعر کارپرداز شعرش نیست و اگر شاعری همقطارانشان را متهم کند و یا شاعری دیگر عمرش را بر سر دفاع از خود علیه اتهامات درست و نادرست تلف سازد، جز خودبینی شاعر نیست که از راه به درش کرده است. دشمنان شعر را نباید در میان جماعت شاعران و یا مدافعان آنها جستجو کرد، بزرگترین دشمن شعر همانا فقدان وفاق و سازگاری در ضمیر خود شاعر است. از اینروست که شاعر دشمنی بزرگتر از ناتوانی خود ندارد. ناتوانی رساندن پیام خود به گمنامترین و استثمارشده ترین انسان های همزمانش، و این حقیقتی است که در همه زمان ها و در تمامی سرزمین ها صادق است.

شاعر «خدای کوچک» نیست. نه خدای کوچک نیست.

سرنوشتی مرموز او را از میان دیگران که کار و حرفه ای دیگر دارند دستچین نکرده است و به او برتری نبخشیده است. من اغلب بر آن بوده ام که بهترین شاعر انسانی است که نان روزانه ما را تهیه می بیند: نانوای همسایه ما که خود را به هیچ روی خدا نمی داند. کارش پرشکوه و بی تظاهر است، آرد را خمیر می کند، در داخل تنور می گذارد، در رنگ های طلایی می پزد و نان روزانه را تحویلمان می دهد و این همه را صرفاً وظیفه صنفی خود می داند. و اگر شاعر هم به این آگاهی ساده دست یابد دست یافته اش بدل به جزیی از فعالیت عظیم بشری خواهد شد. فعالیتی که به صورتی ساده یا پیچیده در ساختمان جامعه دخیل است و اوضاع و احوالی را که بشر را در چنبر خود دارد دگرگون می کند و فرآورده های بشری را از نان و شراب و حقیقت بپیوندد و وظیفه اش را، کوشش و ذوق و حساسیتش را به کار روزانه تمامی انسان ها بگستراند و دست بدست بگرداند ناگزیر است در عرق ریزی روح، در نان و شراب و در تمامی رؤیای انسانی شرکت جوید و شرکت خواهد جست. آری تنها از این راه ناگزیر انسان عادی شدن است که می توانیم بار دیگر آن نفحه ‌ پر توش و توان را به شعرا برگردانیم که ذره ذره در هر دوره ای از آن زدوده شده است، همچنان که خود ما نیز در هر دوره ای تکیده تر و کاسته تر شدیم.

خطاهایی که مرا به حقیقت رهنمون شده و حقایقی که بارها مرا دوباره به خطا باز گردانده است، به من این هشدار را می دهد که دم از رهنمایی دیگران نزنم  و هرگز هم چنین ادعایی نمی کنم  و نیز به دیگران نیاموزم و نگویم فعالیت خلاقه و قلل رفیع ادبیات، که دستیابی به آنها کاری بس صعب و دشوار است، چیست. ولی یک نکته را دریافته ام  اینکه این خود ما هستیم که با «اسطوره سازی» خویش ارواح را فرا می خوانیم. مایه و ماده ای که به کار می بریم، و یا دوست داریم به کار بریم، کم کم چونان موانعی برسر راه پیشرفتمان و راه پیشرفت آینده برمی ایستد و ناگزیر از واقعیت و واقع بینی دورمان می کند. به سخنی از آنچه پیرامونمان را فرا گرفته و از شیوه های دگرگون کننده آگاه می شویم و آنگاه، هرچند که دیگر دیر شده است، می بینیم چه موانع اغراق آمیزی بر سر راه خود برافراشته ایم و چگونه آنچه را که زنده است به دست خود کشته ایم، حال آنکه می توانستیم به زندگی یاری دهیم تا ببالد و بشکوفد. بر خود رئالیسمی را برمی بندیم که از سنگهای یک بنا سنگینتر است، بی آنکه بنایی را که افراشتنش را جزء لاینفک وظیفه خود می دانستیم، ساخته باشیم. و برعکس اگر از مفاهیم نامفهوم بت واره ای بسازیم (و یا بت واره ای که تنها معدودی درکش می کنند)، بتواره مستثنایان و راز و رزان، اگر واقعیت و دگرگونی واقعی آن را به کنار گذاریم، آنگاه به ناگاه خود را در سرزمینی ناممکن خواهیم یافت، ماندابی از برگ و گل و ابر که در آن پاهایمان می لغزد و فرو می غلتد، و امکان ناپذیری ارتباط خفه مان می کند.

تا آنجا که ما، ما نویسندگان این سرزمین پرت افتاده آمریکای لاتین مطرحیم، باید بگویم که همواره و مدام گوش به نوایی می دهیم که این خلاء وحشتناک را با انسانهای واقعی سرشته از گوشت و خون پر کند. ما از وظیفه خود در مقام پایان برنده کارها آگاهیم  و درعین حال با وظیفه سرباز نزدنی ارتباط سنجیده نقادانه در دنیایی که تهی است و با این همه سرشار از بی عدالتی و رنج و عذاب است، چون تهی است، رودروییم  البته مسئولیتی را هم احساس می کنیم، مسئولیت بیداری دوباره رؤیاهای کهن که در تندیس های سنگی در یادمان های ویرانه باستانی، در سکوت گسترده دشتها، در اعماق تیره جنگلهای بدوی و در رودخانه های تندآسا، خفته اند. باید با کلمات دورافتاده ترین مکان ها را در این قاره گنگ پرکنیم و سرمست از وظیفه افسانه سازی و نامگذاری شویم. و این درست شاید همان چیزی است که در وضع حقیرانه من صادق است و تمامی اغراق های شاعرانه و کثرت صنایع بدیعی شعرم، چیزی نیست جز بیان ساده ترین رویدادهای کار و زندگی روزانه یک آمریکایی. هر مصرع شعرم را بدان گونه برگزیدم که چونان شیئی ملموس و عینی جلوه گر شود و هر قطعه از شعرم را چون ابزاری مفید و عملی دانستم، و هر ترانه و سرودم را چون نشانه تلاقی راه هایی که به یکدیگر می رسند و یا چون قطعه ای از چوب و سنگ تا بر آن دیگری، دیگران، از پی آمدگان، نشانه های تازه حک کنند.

من این نتایج و پیامدهای افراطی را توسعا از وظایف شاعری دانستم و درست یا نادرست، بر آن شدم که وضع و موقع من در این اجتماع و در مقابل زندگی جز این نیست که متواضعانه جهت بگیرم و چون ناکامیهای ارجمند، پیروزی های تک افتاده، و شکستهای پرشکوه را دیدم بر این رأی خود مصمم شدم. در قلب فراخنای ستیزها و کشمکش های آمریکای لاتین وظیفه انسانی خود را جز در این ندیدم که با تمامی زندگی و روح، با درد و امید به نیروهای گسترده توده های متشکل بپیوندم، چه تنها از این سیلان توفنده جمع، دگرگونی نویسندگان و ملت ها برمی خیزد. حتی اگر این نگرش من هنوز به اعتراضات تلخ دوستانه و دشمنانه بینجامد، و در واقع اگر به حرمت انسانی ارج نهیم که بی آن انسان کامل شدن امکان پذیر نیست، برای این همه من در کشورهای دورافتاده و بی رحم خودمان جز آنچه گفتم راه دیگری برای نویسنده نمی شناسم.

ما این زندگی تلف شده انسان ها را به میراث برده ایم، انسانهایی که بار لعنت قرون را به دنبال می کشند، طفیلی ترین انسانها، پاکترین انسانها، انسانهایی که با سنگ و فلز برجهای شگفت و جواهرات خیره کننده درخشان می ساختند  انسانهایی که به ناگاه در عصر بیمناک استعمار که هنوز هم جا خوش کرده است به غارت رفتند و خفه شدند.

ستارگان خود بسته نمی گویم. در نهانگاه هر انسانی دورترین دوره ها، بی ارادگی، اشتباه ها، رنج ها و دردها، مسایل فوری و عاجل زمان ما و گام های تاریخ به هم آمیخته است. ولی راستی اگر به برقراری گذشته فئودالی قاره آمریکا یاری می کردم، چه بر سرم می آمد؟ اگر در تغییری که اینک در کشورم رخ داده سهمی، هر قدر اندک، نداشتم و از این سهم به گونه ای احساس فخر و غرور نمی کردم، چگونه می توانستم اینک در زیر درخشش افتخاری که فرهنگستان سوئد نصیبم کرده، سربلند کنم؟ باید به نقشه آمریکای لاتین نگریست، خود را در مقابل کثرت و تنوع پرشکوهش، در مقابل دامن پربخشایش دشت های وسیعش که پیرامونمان را گرفته اند، قرار داد، تا دریافت چرا بسیاری از نویسندگان ما نمی خواهند در هتک حرمت و غارت گذشته و تمامی آنچه که خدایان ظلمت از خلق آمریکا دزدیده اند، سهمی و دستی داشته باشند.

من به جای آنکه همچنان پرستش فرد را چونان خورشید و مرکز منظومه تکرار کنم، راه دشوار مسؤلیت تقسیم شده را برگزیدم، ترجیح دادم کاری که از دستم برمی آمد با فروتنی تمام به پای این فوج شرافتمند بریزم که هرچند گهگاه به اشتباه می رود ولی همواره روبه آینده دارد و روز و شب علیه سماجت عقب افتادگی تاریخی و بی تابی خودسری و خورأیی می ستیزد، زیرا اعتقاد دارم وظیفه من شاعر نه تنها مهرورزی با گل و با وزن شعر، با عشق پرشور و خواهش بی پایان، بلکه با درگیریهای بی امان انسانی است که در شعرم به کار گرفته ام.

امروز درست صد سال می گذرد که شاعری تیره بخت و نابغه، ترسناکترین روح نومید، این پیشگویی را کرد: «در سپیده دم، غرق در اسلحه صبری سوزان، به شهرهای پرشکوه قدم خواهیم گذارد.»

من به این پیشگویی رمبو، این پیشگوی بزرگ، ایمان دارم. من از سرزمینی تاریک می آیم، از سرزمینی که کرانه های پرشیبش آن را از تمام سرزمینهای دیگر جدا می کند و من بی کس ترین شاعرانش بودم و شعرم ولایتی و مطرود و ستم کشیده و گرفته و بارانی بود. ولی توکلم همواره به انسان بود. هرگز دست از امید نکشیدم. شاید از اینروست که به هر کجا که رسیده ام همراه شعرم، همراه پرچمم، بوده ام.

سرانجام، دوست دارم به هر آنکه حسن نیتی دارد، به کارگردان، به شاعران، بگویم که تمامی آینده ما در این شعر رمبو نهفته است: تنها با صبری سوزان می توانیم «شهر پرشکوه» را بگشاییم، بدین گونه سرودی که ‌ سرخواهیم داد، به عبث نخواهد بود.

ترجمه: کامران فانی – شماره ۱۱۱ نشریه بخارا

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.