کتاب بازمانده روز، نوشته ایشی گورو – مقدمه نجف دریابندری

در قرن بیستم نویسندگان فراوانی از بیرون به فرهنگ انگلیسی پیوسته اند، و برخی از شیرین کارترین نثرنویسان انگلیسی از این جمله بوده اند، مانند جوزف کُنرادِ لهستانی، ولادیمیر ناباکوفِ روس، آرتور کستلِر مجار، و وی. اس. نایپول هندی. بعضی از منتقدان ادبی عقیده دارند که راز شیوایی نثر این نویسندگان همان خارجی بودن آن هاست؛ این ها تونسته اند از بیرون به زبان انگلیسی نگاه کنند و آن را به صورت یک ابزار ظریف به کار برند. به هر صورت، ایشی گورو را باید آخرین فرد این سلسله به شمار آورد؛ گرچه، از آن جهت که او از شش سالگی به بعد در انگلستان به سر برده است، شاید حق آب و گل او در زبان و ادبیات انگلیسی بیش از دیگران باشد. او در محیط خانواده زبان ژاپنی را فرا گرفته، ولی معتقد است که به این زبان تسلط کافی ندارد و تاکنون چیزی به ژاپنی ننوشته است. اما میان این جوانی ژاپنی تبار و آن نویسندگان صاحب سبک  آن «استیلیست» های برجسته زبان انگلیسی  یک تفاوت مهم وجود دارد. اگر «استیلیست» کسی است که با لحن خاص خود می نویسد  لحنی که ما ممکن است بپسندیم یا نپسندیم  ایشی گورو را اصولاً نمی توان به این معنی «استیلیست» نامید، زیرا که لحن کلام او ثابت نیست، بلکه در هر اثری به مناسبت موضوع و موقع تغییر می کند. او می تواند به آسانی در جلد راوی داستان خود برود و به زبان او بنویسد. بارزترین نمونه این توانایی زبانی است که در همین داستان حاضر می بینیم.

این یک داستان ساده و سرراست نیست؛ در واقع بافت پیچیده ای از چند لایه داستان است که هر کدام در تراز و زمان خاص خودشان جریان دارند، و خواننده داستان باید به آن ها توجه داشته باشد.

لایه بالایی یا بیرونی سرگذشت مردی است به نام استیونز، که بیش از سی سال در خانه یکی از اشراف انگلستان به نام لرد دارلینگتن پیش خدمت بوده است و اکنون که بساط آن خانه برچیده شده دارد خاطراتش را به صورت یادداشت هایی که از یک سفر شش روزه به صفحات غرب انگلستان بازمانده است برای ما نقل می کند.

لحن غالب در این داستان لحن رسمی و مضحک پیش خدمتی است که یک عمر ناچار بوده است در دایره زبان خشک و بی جانی که بیرون رفتن از آن در حد او نیست حرف بزند. می توان گفت که سراسر این داستان، سلسله بی پایانی است از کلیشه های فرسوده زبان نوکرمآب و اداری انگلیسی؛ اما استیونز می تواند با همین زبان بی جان نه تنها سرگذشت خود را «به رشته تحریر بکشد»، بلکه تصویرهای ظریف و زیبایی هم از چهره و کلام آدم های داستان و صحنه های زندگی آن ها و کش مکش های تاریخی، و از مناظر «بزرگ» طبیعت انگلستان، ترسیم کند. راز این کار را باید در حس شوخی نویسنده جست وجو کرد. در واقع نویسنده همه جا پشت سر راوی داستان ایستاده است و او را مانند عروسک خیمه شب بازی به حرف زدن وامی دارد. حرف ها را ظاهراً عروسک می زند، ولی صدا از گلوی عروسک باز بیرون می آید. بینندگان خیمه شب بازی همیشه بنا را بر این می گذارند که عروسک دارد حرف می زند و عروسک باز فقط دارد «بازی اش را درمی آورد»؛ اگر گمان کنیم که زبان طبیعی عروسک باز همان چیزی است که از زبان عروسک شنیده می شود، روشن است که هنر عروسک باز را درنیافته ایم. برای درک و دریافت زبان این رمان هم باید نظیر همین نکته را در نظر داشته باشیم؛ این کلیشه های مستعمل و مکرر، زبان نویسنده  یا مترجم  داستان نیست؛ این ها زبان راوی داستان است، که جز به این زبان نمی توان حرف بزند، زیرا که زندگی او هم چیزی جز تکرار یک مشت کلیشه فرسوده نیست، زندانی است که استیونز آن را در عین زندگی تصور می کند و شریط «بزرگی» خود را در آن می بیند که بتواند از حدود آن  یعنی از آنچه به اصطلاح خود او «تشخص» و «متانت» نامیده می شود  بیرون نرود. حاصل این تلاش کمیک و در عین حال تراژیک همان چیزی است که در پایان روز برای استیونز بازمی ماند.

فرهنگ انگلیسی از لحاظ مواد و مصالحی که ایشی گورو در ساختن زبان و فضای داستان خود به کار برده است بسیار غنی است، و در واقع مقدار زیادی از ادبیات انگلیسی در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم به روابط کمیک و تراژیک ارباب و پیش خدمت در جامعه اشرافی انگلستان مربوط می شود.

کلمه «پیش خدمت» را من به جای «باتلرِ» (butler) انگلیسی به کار برده ام. «باتلر» از bottle انگلیسی و bouteille فرانسوی (یعنی بطری) آمده است، و این ها هم از «بط» عربی گرفته شده اند، که در زبان فارسی هم به کار می رفته و به معنای صراحی یا شیشه شراب است. به این ترتیب، در اصل به معنای ساقی است؛ یعنی خدمت گاری که در مجلس بزم صراحی در اختیار داشته و به اشاره میزبان برای مهمانان شراب می ریخته است.

روشن است که از میان خیل خدمت گاران خانه باتلر بیشتر با شخص ارباب سروکار داشته است، و طبعاً وظیفه چیدن میز و آوردن و عرضه کردن غذا و نگه داری از تالارهای پذیرایی و غذاخوری و نظارت بر آشپزخانه و آبدارخانه هم رفته رفته به او محول شده و سرانجام مسئولیت انتخاب و احاله وظایف خدمت گاران هم بر عهده او افتاده است.

به این ترتیب، من گمان می کنم «پیش خدمت» فارسی، به معنای خدمت گاری که بر دیگر خدمت گاران پیشی دارد و پیش ارباب (یعنی در حضور او) ظاهر می شود، معنای باتلر انگلیسی را تا حدی می رساند؛ ولی در مفهوم باتلر معانی باریک تری هم هست که باید به «پیش خدمت» اضافه شود.

به هر جهت، نویسنده مواد و مصالحی را که برای ساختن زبان و سرگذشت پیش خدمت خود در اختیار داشته با ظرافت بسیار به کار برده و چنان که خواهیم دید داستان بسیار حساسی از آن ها پرداخته است. آیا زبان این داستان در ترجمه فارسی چه صورتی می تواند داشته باشد؟

حقیقت این است که خود من هم پس از خواندن بازمانده روز درآوردن آن را به زبان فارسی آسان نمی دیدم. مشکل در پیدا کردن «صدا» یی بود که بتواند جانشین صدای راوی داستان بشود، و من به زودی به این نتیجه رسیدم که چیزی بسیار نزدیک به این صدا در لابه لای سفرنامه ها و خاطرات و مکاتبات دوره قاجار به گوش می رسد  و البته در آنچه از زبان ارباب ها و نوکرها و پیش خدمت های آن دوره در خاطره ها مانده است. همین که این صدا پیدا شد، روند ترجمه در عمل نه تنها به آسانی پیش رفت، بلکه باید بگویم که دنبال کردن آن بسیار لذت بخش شد.

اما گذشته از زبان کمابیش فراموش شده قاجاری، زبان «عادی» امروز ما هم، مانند زبان استیونز، سرشار از کلیشه های مستعمل و مکرر است. ما هم معمولاً مانند استیونز، «نسبت به» فلان کار «اقدام می کنیم»، یا «به انجام آن مبادرت می ورزیم»، یا «از انجام آن خودداری می کنیم»، یا «آن را به عهده تعویق می اندازیم»، یا «در آن تعجیل روا نمی داریم» یا می داریم، یا «آن را در طاق نیسان می گذاریم»، یا «از آن درس عبرت ‌ می گیریم»، یا با آن «موافقت نشان می دهیم»، یا «مخالفت می ورزیم»، یا «از عهده آن برنمی آییم»، یا می آییم، یا «آن را به عهده دیگری محول می کنیم»، یا «با کمال میل از آن استقبال می کنیم»، یا «آن را به ضرس قاطع رد می کنیم»، یا «مورد تأمل قرار می دهیم»، یا «در قبول آن تردید به خود راه نمی دهیم»…

این ها و صدها عبارات دیگر مانند این ها به نظر بسیاری از ما مشتی «خرت و پرت» کهنه و فرسوده است که باید دور ریخته شود؛ ولی گاهی مواردی پیش می آید که نویسنده برای این گونه خرت و پرت های فرسوده مصرف های تازه ا ی پیدا می کند؛ در این صورت آن خرت و پرت ها ممکن است جان تازه ای بگیرند و به صورت مصالح نوی در ساختمان یک داستان به کار روند. مترجم امیدوار است که ترجمه بازمانده روز یکی از این موارد باشد.

اما یکی از مشکلاتی که در ترجمه پیش آمد مفهوم dignity‌ است، که استیونز مکرر به کار می برد و آن را لازمه هر باتلر «بزرگی» ی می داند. این کلمه را می توان به «حیثیت» یا «متانت» یا «وقار» ترجمه کرد؛ ولی هیچ کدام از این کلمات به تنهایی معنای مورد نظر استیونز را نمی رسانند، چون که dignity در واقع مجموعه ای از همه این ها و شاید هم قدری بیش از این هاست. به هر صورت من پس از کنکاش زیاد کلمه «تشخص» را انتخاب کردم، ولی گاهی آن را همراه با «حیثیت» یا «متانت» یا «وقار» به کار برده ام، تا شاید بر حسب نوعی قرارداد ثانوی هم در کلمه اصلی «تشخص» مندرج شود.

در عنوان این رمان، The Remains of the Day، هم پیچشی است که باید توضیح داده شود. در متن انگلیسی کتاب، در اواخر داستان در عبارت “What remains of the day‌” اشاره ای به این عنوان شده است. در این عبارت، همان طور که سیاق کلام متن کتاب هم نشان می دهد، remains به معنای «بازمانده ها» (جمع بازمانده) نیست، بلکه غرض «باقی مانده روز» است؛ یعنی آنچه باید بگذرد تا تمام روز گذشته باشد، و نیز آنچه از روز حاصل شده است. در این اشاره، شخصی که با راوی داستان گفت وگو می کند می گوید بهترین قسمت هر روز شب آن روز است، و اضافه می کند که وقتی روز گذشت، بازمانده آن را، که شب باشد، باید دریافت. این تمثیلی است از وضع و حال راوی داستان، که روزش  بخش فعال عمرش به پایان رسیده و او گمان می کند که تمام عمرش به سر آمده است؛ ولی هم سخنش به او یادآوری می کند که آنچه از عمر باقی است، یعنی دوره فراغت و مراقبت، بهترین قسمت عمر انسانی است. این هم سخن هم مانند خود استیونز پیش خدمتی است که روزش به پایان رسیده، ولی برخلاف استیونز پایانِ عمر و برچیده شدن نظایر سرای دارلینگتن را به صورت پایان عمر خویش نمی بیند، چون که آلودگی اش به آن نظام و آن نوع سراها به اندازه استیونز نبوده است. این که نصیحت او در واقع چه دردی را از استیونز درمان می کند، سؤالی است که جواب آن را در آخرین سطرهای این داستان می گیریم؛ تنها چیزی که به فکر استیونز می رسد، این است که همان روشِ همیشگی اش را ادامه دهد و خود را برای خدمت به ارباب جدیدش آماده کند.

به هر صورت، عبارت “What remains of the day” را می توان «آنچه از روز بازمانده» یا «باقی مانده روز» ترجمه کرد، و این یکی از ابعاد داستان را به خوبی می رساند. اما نویسنده در عنوان رمان remains را نه به صورت فعل، بلکه به صورت اسم به کار می برد. از این صورت معنای دیگری برمی آید، که عبارت است از بقایای شخصی یا چیزی که خودش درگذشته و از میان رفته است و فقط جسدی یا ویرانه ای از او برجا مانده است. این تعبیر از عنوان رمان را می توان «بقایای روز» یا حتی «ویرانه های روز» ترجمه کرد؛ به این معنی که روزِ عمر راویِ داستان که با روز رونق سرای دارلینگتن  به عنوان کنایه ای از اشرافیت انگلیسی و امپراتوری بریتانیا به طور کلی  به پایان رسیده است و آنچه از آن بازمانده است ویرانه ای است که اینجا به صورت یادداشت های بازمانده از یک سفر شش روزه می خوانیم. به این ترتیب، مشکل بتوان در زبان فارسی عبارتی پیدا کرد که همه وجوه عنوان اصلی این رمان را دقیقاً برساند. من «بازمانده روز» را بر «بازمانده های روز» یا «باقی مانده روز» یا «بقایای روز» ترجیح دادم؛ امیدوارم که در این کار از راه صواب زیاد پرت نشده باشم.

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.