کتاب و نویسندگی – مقاله‌ای از آرتور شوپنهاور

مترجم : کامران فانی

نویسندگان را می توان به شهاب ها، سیارات و ستارگان ثابت ماننده دانست. گروه نخست تنها تأثیری زودگذر پدید می آورند؛ خیره می شوید و فریاد می زنید: نگاهش کنید! و آنگاه برای همیشه ناپدید می شوند. دومین گروه، ستارگان سیار، بسی بیشتر می زیند و چون به ما نزدیک ترند، درخششی خیره کننده تر از ستارگان ثابت دارند و از این رو نادانان این دو را با هم به اشتباه می گیرند. اما آنها نیز به زودی جای خود را وامی نهند؛ به علاوه درخشش آنها از نوری اکتسابی است و حوزه تأثیرشان نیز محدود به همسفرانشان (معاصرانشان) است. تنها گروه سوم تغییر ناپذیرند. در آسمان استوار ایستاده اند و با نور خود می درخشند و تمام قرون را به تساوی تحت سیطره خود می گیرند. منظرشان با تغییر دیدگاه ما عوض نمی شود، چه آنان را اختلاف منظری نیست. برخلاف دیگر گروه ها، آنان به یک منظومه (ملت) خاص تعلق ندارند، تعلق آنها به کل جهان است. و این دقیقاً به علت بلندجایی آنهاست که نورشان سال ها زمان می خواهد تا به چشم ساکنان زمین برسد.

درنهایت دو دسته نویسنده وجود دارد: نویسندگانی که چون حرفی برای گفتن دارند می نویسند و نویسندگانی که صرفاً به خاطر نوشتن می نویسند. نخستین دسته افکار و تجربیاتی دارند که به گمانشان شایسته ابلاغ به دیگران است، و دومین دسته نیازمندان پول اند و به همین خاطر می نویسند: به خاطر پول و فقط به غرض نوشتن می اندیشند. اینان را از روی این حقیقت می توان شناخت که افکاری به هم می بافند و تا حد ممکن به تطویل می گرایند. این افکار نیمه حقیقی، مبهم، تحمیلی، و تردیدآمیز است. این نویسندگان عموماً فضای تاریک روشن را ترجیح می دهند تا آنچه که نیستند بنمایند. از این روست که نوشته هایشان فاقد قاطعیت و صراحت است. به زودی درمی یابید که غرض آنها جز سیاه کردن کاغذ نیست: و چون این حقیقت را دریافتید کتابشان را به یکسو می افکنید، چه زمان بسی گرانبهاست.

… حق الزحمه و حق التألیف در بطن خود تباهی ادبیات را نهفته دارد. تنها آن نوشته هایی با ارزش است که نویسنده اش به خاطر آنکه حرفی برای گفتن داشته آن را نوشته است. پول گویی طوق لعنت است، هر نویسنده به مجرد آن که برای پول بنویسد نوشته هایش بد می شود. برجسته ترین آثار نامی ترین افراد در زمانی به وجود آمده که آنها به خاطر هیچ یا پولی اندک آن را نوشته اند. در اینجاست که این ضرب المثل اسپانیولی مصداق پیدا می کند: «شرف و پول در یک کیسه جمع نمی شود.»

وجود انبوه کثیری از نویسندگان بد صرفاً به خاطر این هوس ابلهانه مردم است که جز نوشته های تازه چیزی نمی خوانند  این نویسندگان همان روزنامه نگاران (ژورنالیست ها) هستند. چه نام بامسمایی! در انگلیسی ژورنالیست یعنی کارگر روزمرد.

می توان گفت نویسندگان کلاً بر سه گروهند: نخست آن گروهی که بی اندیشه می نویسند و نوشته هایشان از روی خاطرات، یادبودها و یا مستقیماً از روی کتاب های دیگران است. تعداد این گروه بی شمار است.

دوم آنان که حین نوشتن می اندیشند. می اندیشند تا بنویسند. و اینان نیز کم و بیش فراوانند. سومین گروه آنانند که قبل از نوشتن به دقت اندیشیده اند و صرفاً بدین خاطر می نویسند که اندیشه هایی با خود دارند و اینان بسی اندکند.

حتی میان آن گروه قلیلی که قبل از نوشتن به دقت می اندیشند، بسیار اندکند آنان که در باب نفس موضوع اندیشه می کنند؛ بقیه صرفاً درباره کتاب ها می اندیشند و این که دیگران در باب آن موضوع چه گفته اند. آنها برای اندیشیدن نیازمند افکار دیگران هستند تا اندیشه شان را سخت تهییج کند و برانگیزاند. این افکار همان موضوع موردنظر آنهاست و بدین تفصیل همواره تحت نفوذ دیگران می مانند و هرگز به اصالت واقعی دست نمی یابند. برعکس برای گروه دیگر انگیزه اندیشیدن همان نفس موضوع است و بدین نحو اندیشه هایشان نیز یکسره وقف آن می شود. در میان همین گروه است که باید نویسندگان جاودانی را جست.

تنها اثر آن نویسنده ای ارزش خواندن دارد که آنچه می نویسد یکسره از ذهنش برخاسته باشد.

کتاب چیزی جز بازسازی اندیشه های نویسنده اش نیست. ارزش این اندیشه ها یا در ماده آن است، یعنی آنچه که نویسنده درباره اش اندیشیده است؛ یا در صورت آن، یعنی شیوه ای که بدان شیوه ماده مورد نظر شکل می گیرد، یا آنچه که نویسنده اندیشیده است.

بَر چه What‌ upon‌ اندیشیدن گونه های مختلف دارد و تمام مواد تجربی، یعنی تمام حقایق تاریخی و طبیعی را دربرمی گیرد. کیفیت ویژه این چنین اندیشیدگی منوط به برون ذات Object است و ارزش کتاب ربطی به نویسنده اش ندارد.

از سوی دیگر چه اندیشیدن کیفیت ویژه اش را در ذهن یا درون ذات Subject باز می یابد. موضوع مورد نظر چه بسا برای تمام انسان ها آشنا باشد، اما شکل و صورت تازه ای که آن موضوع می گیرد و در قالب آن درک می شود و به عبارت دیگر چهٔ اندیشه ارزش اثر را تعیین می کند، و این البته منوط به ذهن نویسنده است. پس هرگاه چنین کتابی تحسین انگیز و منحصر به فرد بنماید، نویسنده اش نیز مآلاً ارزشمند است. در این حال هر قدر مایه کار نویسنده ارزشمند، آشناتر و مأنوس تر باشد، مهارت و هنرش نمایان تر خواهد بود. و این همان نکته ایست که در سه تراژدی نویس بزرگ یونان که هر سه یک ماده را به کار گرفتند بدان برمی خوریم. پس هر گاه اثری شهره شد، نخست باید دریابیم که این شهرت به خاطر ماده آنست یا به خاطر صورت آن.

عامه مردم به ماده اثر بیش از صورت آن ارج می نهند. این گرایش را به مسخره ترین نحوش در مورد آثار شاعرانه باز می یابیم که در آن با جدیت تام می کوشند تا حوادث واقعی و زندگی شخصی را که در ایجاد اثری مؤثر بوده باز شناسند و درواقع به این گونه مسائل خارجی بیش از نفس اثر علاقه نشان می دهند. از اینجاست که به جای آن که آثار گوته را بخوانند درباره اش می خوانند و افسانه های فاوست را بیش از خود کتاب فاوست مورد مطالعه دقیق قرار می دهند. بورگر (۱) می گوید: «محققان برای آنکه بدانند لنوره که بود چه پژوهش های فاضلانه ای که نخواهند کرد.» و اینک به خوبی می بینیم که چنین پژوهش هایی را درباره گوته نیز کرده اند. ترجیح ماده به صورت درست بدان می ماند که ما صورت نقاشی های یک گلدان زیبای اتروسکی را فراموش کنیم و در عوض به تجزیه شیمیایی رنگ ها و گل این گلدان بپردازیم.

زندگی واقعی یک اندیشه چون به مرحله بیان رسید پایان می پذیرد: بدل به سنگ می شود و می میرد ولی به فناناپذیری دست می یابد، چون گیاهان و حیوانات سنگواره ماقبل تاریخ. چون اندیشه ما کلامی برای بیانش یافت دیگر صمیمی و جدی نخواهد بود. چون برای ‌ دیگران وجود یافت در درون ما می میرد؛ چون کودکی که از رحم مادر بیرون می آید و زندگی خاص خویش را دنبال می کند.

نشریات ادبی باید در مقابل سیل بنیان کن کتاب های بد و بی فایده که هر دم به دست سرسری نویسان بی رویه زمانه ما نوشته می شود، سدی استوار باشند. قضاوت آنها باید فسادناپذیر، خردمندانه و تند باشد. باید بدون رحم و شفقت خزعبلات چهل تکه ای را که گروهی ناشی به هم بافته اند و تمامی آن صفحاتی را که مغزهای تهی برای پر کردن جیب های خالی شان سیاه کرده اند، و خلاصه نه دهم تمام کتاب ها را به دور افکنند و همان طور که وظیفه شان حکم می کند در مقابل ابتذال و شیادی بایستند. ولی آنها در عوض به رواج ابتذال یاری می دهند. تساهل و سهل انگاری پست و فرومایه شان آنها را شریک نویسنده و ناشر می کند و وقت و پول مردمان را به یغما می برد. نویسندگان این نشریات قاعدتاً استادان و ادیبانی هستند با حقوق اندک و دستمزد ناچیز و نیازمند پول: از این رو چون هدفشان یکی است، ذوق و علاقه شان نیز یکی می شود. پشت به پشت هم می دهند و در مدح هم سخن می رانند: منشأ تمام نقدهای مدیحه آمیز کتاب های بد که سرتاسر نشریات ادبی زمانه ما را پر کرده است جز این نیست. و این هم شعارشان: زندگی کن و بگذار زندگی کنند!

گمنام و مستعار بودن نام نویسنده، که نقاب تمام شیادی های ادبی است، باید از میان برخیزد. بهانه گمنام بودن نام نویسنده در نشریات ادبی نخست به خاطر حمایت منتقدان شریف در مقابل خشم نویسندگان و ناشران بود. ولی در مقابل یک چنین موردی صد مورد مشابه می توان یافت که گمنام بودن صرفاً به خاطر عدم مسئولیت کامل نقدگونه نویسانی است که از دفاع آنچه که نوشته اند عاجزند و نیز برای پنهان داشتن آن فضیحت پست و خودفروشانه است که با گرفتن انعام از ناشر، فلان کتاب را به مردم توصیه کنند. مستعار بودن نام، اغلب ناشیگری، ناچیزی و گمنامی نقدگونه نویس را در خود فرو می پوشد. اینان چون نقاب گمنامی به چهره زدند، دیگر از هیچ بی شرمی دست باز نمی کشند و از هیچ گونه شیادی ادبی ابا ندارند.

روسو در مقدمه کتاب هلوئیز جدیدش نوشته: «هر انسان شریفی باید زیر آنچه را که نوشته امضاء کند.»

سبک، قیافه شناسی ذهن است و کمتر از قیافه ظاهر فریب آمیز می نماید. تقلید سبک دیگری نقاب به چهره زدن است و این نقاب هر قدر زیبا باشد بی جانی اش آن را به زودی بی لطف و ملال آور و تحمل ناپذیر می کند، تا بدانجا که زشت ترین چهره زنده را بر آن ترجیح می دهیم.

سبک متکلفانه را می توان به چهره عبوس ماننده دانست.

برای آنکه موقتاً به ارزش یک نویسنده دست یابیم لازم نیست بدانیم چه و بر چه می اندیشد، زیرا این نیاز بدان دارد که تمامی آثار او را بخوانیم. کافی است که در وهله  نخست بدانیم چگونه می اندیشد. چگونگی اندیشیدن و نیز ماهیت ذاتی و کیفیت فائق آمدن را می توان دقیقاً از سبک نویسنده دریافت؛ چه سبک ماهیت صوری اندیشه انسان را باز می نماید و صرف نظر از این که چه یا بر چه اندیشه می کنیم، همواره یکسان می ماند. سبک گویی خمیری است که اشکال خود را، هر قدر با هم متفاوت، بدان قالب می ریزیم. یکبار کسی از اولن شپیگل (۲) پرسید که تا شهر بعدی چقدر فاصله است و او جوابی به ظاهر بی معنی داد: «راه برو!» البته منظورش این بود که بداند با چه سرعتی راه می رود (و آنگاه جوابش را بازگوید.) من نیز چون او عمل می کنم و چند صفحه از یک نویسنده را می خوانم تا کم و بیش دریابم که تا چه حد از او فایده توانم برد.

خشکی و ملال نوشته های مردم عادی و مبتذل نتیجه این حقیقت است که آنها نیمه هوشیارانه سخن می گویند و دقیقاً معانی کلماتی را که به کار می برند نمی دانند.

آنچه آموخته اند صرفاً کلمات و عباراتی است که از پیش کامل و پرداخته شده است؛ از اینرو آنها عبارات قالبی را کنار هم قرار می دهند نه کلمات منفرد را. منشأ عدم صراحت افکار اغلب نویسندگان که خصیصه ذاتی نوشته هایشان است از همین جاست؛ چه آنها فاقد آن خصیصه ای هستند که به افکار تمایز و صراحت می بخشد و اندیشه فردی را ممکن می سازد و تشخص می بخشد. در عوض هر جا که بنگریم ملغمه ای از کلمات مبهم و دوپهلو، عبارات روزمره، توصیفات پیش پا افتاده و اصطلاحات قالبی و مرسوم زمانه را بازمی یابیم. تولید بی شمار این اطلاحات بی شباهت به چاپ با حروف کهنه و فرسوده نیست.

در باب ملال انگیزی نوشته هایی که ذکرشان رفت، باید این نکته کلی را نیز افزود که ملال بر دو قسم است: ملال ذهنی و عینی. ملال عینی از نارسایی برمی خیزد، بدین معنا که نویسنده از هیچ فکر یا اطلاع روشنی که بتوان آن را انتقال داد برخوردار نیست. آن که به روشنی می اندیشد به سهولت هم فکرش را منتقل می کند و در تمامی اثرش مفاهیم صریح و روشن و متمایز به چشم می خورد؛ نه به اطناب می گراید و نه به ابهام، و نوشته اش نیز مآلاً ملال انگیز نخواهد بود. حتی اگر فکرش ناصواب باشد باکی نیست، چه به هر تقدیر سنجیدگی و صراحت دارد و دست کم از نظر صوری صحیح می نماید و در آنچه که نوشته است کم و بیش ارزشی ملحوظ است. البته ملال عینی به هر صورتش بی ارزش است. ولی ملال ذهنی فرق می کند و حالتی نسبی دارد. علت آن فقدان علاقه خواننده به موضوع مورد بحث است و از محدودیت های ذهن خواننده حکایت می کند. چه بسا تحسین انگیزترین اثر در یک خواننده ملال ذهنی پدید آورد و بی ارزش ترین کار در خواننده دیگر که بدان موضوع یا نویسنده اش علاقه خاصی دارد لذتی ذهنی به بار آورد.

نویسنده متکلف به مردی می ماند که می خواهد آنچنان لباس بپوشد تا با توده مردم مشتبه نشود و این خطری است که هیچ انسان متشخصی، هر قدر بدلباس هم باشد، بر خود هموار نخواهد کرد. همان گونه که افراط در آراستن لباس مرد عامی را لو می دهد، سبک متکلفانه نیز ذهن مبتذل معمولی را برملا می کند.

مع هذا، این که بخواهید درست به همان گونه که سخن می رانید، بنویسید نیز قصدی گمراه کننده است. هر سبک نوشتنی باید در خود صبغه ای از هنر جواهرنشانی پنهان داشته باشد؛ این هنر در واقع نیای تمام سبک هاست. از سوی دیگر عکس این شیوه نیز مورد ایراد است، یعنی اینکه بکوشیم درست به همان گونه که می نویسیم سخن برانیم و این شیوه هم فضل فروشانه است و هم تفهیم آن مشکل.

ابهام و تیره بینی در بیان همواره نشانه بسیار بدی است: چه نودونه درصد آن از ابهام اندیشه مایه می گیرد که خود نتیجه ناهماهنگی و تشتت فکر است و نادرستی آن را باز می نماید. هرگاه اندیشه ای واقعی ‌ در ذهن پدید آید بلافاصله به دنبال روشنی و صراحت می گردد و به زودی آن را بازمی یابد؛ هر فکر روشن دیری نمی گذرد که بیان مناسبش را پیدا می کند. اندیشه هایی که یک انسان از عهده اش برمی آید همواره خود را در کلماتی صریح، مفهوم و بی ابهام بیان می کند. آنان که گفتارهای مشکل، مبهم و پیچیده و بغرنج را به دنبال هم می آورند به واقع نمی دانند چه می خواهند بگویند: خود آنان نیز جز آگاهی مبهمی از آن ندارند و شاید هم می خواهند این واقعیت را که حرفی برای گفتن ندارند از خود و دیگران پنهان کنند.

حقیقت زیباترین برهنگان است و هر قدر بیان آن ساده تر باشد تأثیرش ژرف تر خواهد بود. فی المثل کدام بیان در باب باطل بودن زندگی انسان از این سخن بزرگ ایوب والاتر است؟: «انسان که از زن زاییده می شود، قلیل الایام و پر از زحمات است. مثل گل می روید و بریده می شود و مثل سایه می گریزد و نمی ماند.» و درست به همین خاطر است که اشعار ساده و طبیعی گوته بی گفتگو از اشعار مشحون از صنایع شیلر برتر است. و رمز تأثیر عظیم بسیاری از ترانه های عامیانه نیز در همین نکته نهفته است. هر چیز سطحی زیان آور است. بیش از نه دهم تمام مردان و زنان باسواد جز روزنامه چیزی نمی خوانند و مآلاً طزر املا و دستور زبان و سبکشان را یکسره از روزنامه ها می گیرند و حتی تا آنجا پیش می روند که در کمال سادگی قتل عام زبان را در این نشریات، ایجاز بیان، روانی دلپذیر و نوآوری نبوغ آمیز می خوانند. درواقع دست اندرکاران حرفه های غیرعلمی کلاً روزنامه را منبعی موثق می دانند، تنها به این دلیل که نوشته ها در آن چاپ شده است.

به همین خاطر دولت باید با جدیت تمام بکوشد که روزنامه ها یکسره از اغلاط زبانی مبرا باشند. باید مصححی بگمارد که در عوض دریافت حقوق ماهیانه، برای یافتن هر غلط املایی و انشایی و هر کلمه ای که نادرست به کار رفته یک سکه طلا و برای یافتن هر موردی که سبک و دستور زبان به تمامی مورد تمسخر بی شرمانه قرار گرفته سه سکه طلا و در صورت یافتن تکرار آن دو برابر آن را دریافت کند. این مبلغ باید از مرتکبین این خیانت بازستانده شود. مگر زبان بازیچه دست است و مگر ارزش آن را ندارد که حتی به قدر یک مزبله مورد حمایت قانون قرار گیرد؟  بی فرهنگان بدبخت! راستی اگر به هر میرزا بنویس و روزنامه نویسی اجازه دهند هر چه هوس و بلاهتش حکم می کند بنویسد، چه بر سر زبان خواهد آمد؟

یکی از خطاهای سبک که همراه با افول ادبیات و فراموش شدن زبان های باستانی بیش از پیش معمول شده و به ویژه در آلمان تداول یافته، ذهنیت نوشته هاست. بدین تفصیل که نویسنده وقتی آنچه را نوشته خود نیز فهمید راضی می شود و خواننده هم مختار است هر چه می خواهد از آن دریابد. نویسنده که خود به این مشکل بی توجه است، آنچنان می نویسد که گویی حدیث نفس می کند، حال آن که آنچه رخ می دهد باید به واقع حالت گفتگو dialogue داشته باشد، آن هم گفتگویی سخت روشن و صریح، چه در این حال سؤالات مخاطب خود را نمی شنویم.

از اینروست که سبک باید عینی باشد نه ذهنی. سبک عینی سبکی است که در آن ترتیب کلمات آنچنانست که خواننده با خواندن آن درست به همانگونه می اندیشد که نویسنده اندیشیده است و این در صورتی ممکن است که نویسنده همواره به یاد داشته باشد که اندیشه هایش باید از قانون جاذبه تبعیت کنند و از ذهن او به کاغذ جریان یابند نه از کاغذ به ذهن او. هرگاه به این نکته دست یابیم کلمات به شیوه ای کاملاً عینی، درست چون تابلوی کامل رنگ روغن، عمل می کنند. حال آن که سبک ذهنی تأثیرش بیش از تأثیر یک رشته لکه بر دیوار نیست و تنها آن که تصادفاً قوه تصورش از این لکه ها پروبالی گرفته است می تواند در آنها شکل و تصویری بیابد  برای دیگران آنها فقط لکه اند. این تمایز در کل شیوه انتقال صادق است ولی حتی در یک جمله یا بند خاص نیز می توان آن را دریافت. مثلاً اخیراً در کتابی تازه خواندم: «من این را ننوشته ام تا بر تعداد کتاب های موجود بیفزایم.» این جمله در واقع عکس مراد نویسنده را بیان می کند و به علاوه معنی هم ندارد.

آن که سبکسرانه می نویسد بیش از همه خود بر این نکته معترف است که ارزش واقعی برای افکارش قائل نیست. چه آن شوری که به ما صبری استوار که لازمه کشف روشن ترین، مؤثرترین و پرجاذبه ترین شکل بیان اندیشه هایمان است الهام می کند، صرفاً زاییده اعتقادی است که به وزن و درستی اندیشه مان داریم. به همین خاطر است که جعبه های طلایی و نقره ای را تنها برای حفظ اشیاء مقدس و یا آثار با ارزش هنری به کار می بریم.

کمتر کسی چنان می نویسد که معماری بنایی می سازد؛ معمار نقشه کار را می کشد و کوچک ترین جزئیات را به دقت در مدنظر می گیرد. اغلب نویسندگان آنچنان می نویسند که گویی دومینو بازی می کنند. جملات آنها چون قطعات دومینو به هم وصل می شود: تک تک، برخی تصادفی و برخی ارادی.

اصل حکمفرما در هنر نگارش چنانست که هر انسانی در یک زمان نمی تواند در بیش از یک موضوع به روشنی اندیشه کند؛ پس از او نباید خواست در یک زمان دو یا چند موضوع را مورد تفکر قرار دهد. ولی ما با باز کردن پرانتز و عبارات معترضه در داخل جمله و شکستن جمله برای گنجاندن آنها همین را از خواننده می خواهیم و این شیوه ایست که مآلاً گسیختگی بی جهت و غیرلازم به وجود می آورد. نویسندگان آلمانی در این زمینه بیش از همه خلاف می کنند. این که زبان آلمانی بیش از هر زبان زنده دیگر مناسب این شیوه است، حقیقتی را بیان می کند ولی آن را موجه نمی سازد. نثر هیچ زبانی را چون زبان فرانسه به راحتی و روانی نمی توان خواند؛ چون زبانی است که این خطا اصولاً در آن راه ندارد. نویسنده فرانسوی افکارش را به دنبال هم و در یک نظم منطقی و طبیعی بیان می کند و از اینرو خواننده نیز تمام توجهش را بی هیچ گسیختگی به تک تک آنها معطوف می دارد. ولی نویسنده آلمانی آنها را یکبار و دوبار و سه بار در هم می پیچد و به هم می بافد و به جای آن که آنها را به دنبال هم بیان کند اصرار می ورزد که هر شش مطلب را یکجا بگوید.

هرودوت می گوید که خشیارشا با دیدن لشکر عظیم انبوهش به سختی گریست، چه اندیشید که تا صد سال دیگر هیچ کدام آنها زنده نخواهند ماند. ما نیز با دیدن فهرست نسبتاً حجیم نشریات و این که تمام این کتاب ها تا ده سال هم زنده نخواهند بود چگونه نگرییم؟

هنر نخواندن هنری است بس مهم و آن روی نیاوردن به کتاب هایی است که در هر زمان اقبال عظیم عامه ‌ را به خود برمی انگیزد. وقتی رساله ای سیاسی و مذهبی یا داستان و شعری سروصدای زیادی برانگیخت به یاد آورید آن که برای ابلهان می نویسد خواننده فراوان پیدا می کند.

نخستین شرط خواندن کتاب ها خوب نخواندن کتاب های بد است: چه زندگی بس کوتاه است.

خرید کتاب وقتی واقعاً خوب است که بتوانیم فرصت خواندنش را هم بخریم. وقتی کتابی را می خریم به اشتباه تصور می کنیم که روح کتاب را هم مالک شده ایم.

آرزومندم که زمانی کسی تاریخ تراژیک ادبیات را بنویسد و نشان دهد ملت هایی که امروزه این چنین به نویسندگان و هنرمندان بزرگشان افتخار می کنند، در زمان حیاتشان با آنها چه رفتاری می کردند. در این تاریخ نویسنده کمشکش بی پایانی را که انسان های نیک منش و درست کردار تمام قرون و تمام سرزمین ها علیه بدمنشان و کج رفتاران متحمل شده اند، به روشنی باز خواهد نمود و شهادت روشنگران واقعی بشریت و استادان بزرگ هنر را وصف خواهد کرد و به ما نشان خواهد داد چگونه، از چند استثناء گذشته، تمامی آنها زندگی دردناکی را در فقر و بدبختی و گمنامی بدون یار و یاور گذرانده اند؛ حال آن که شهرت و ثروت و افتخار همواره نصیب بی مایگان شده است. سرنوشت آنها چونان سرنوشت عیسو است که به خاطر پدرش به شکار رفت و برادرش یعقوب بدو خیانت ورزید و از دست پدر برکت یافت. با این همه، عشق به ایمان و هدف هنرمند را زنده نگاه می دارد تا آنجا که تلاش سخت کوشانه این مربی بشریت به کمال می رسد و سرانجام تاج افتخار فناناپذیر بر تارک او می نشیند و آن زمان فرامی رسد که:

سلاح سنگین چون لباس کودک بر او سبک می شود؛

رنج کوتاه است و شادی بی پایان!

منبع: شماره ۱۱۱ نشریه بخارا

دیدگاه خود را با ما اشتراک بگذارید:

ایمیل شما نزد ما محفوظ است و از آن تنها برای پاسخگویی احتمالی استفاده می‌شود و در سایت درج نخواهد شد.
نوشتن نام و ایمیل ضروری است. اما لازم نیست که کادر نشانی وب‌سایت پر شود.
لطفا تنها در مورد همین نوشته اظهار نظر بفرمایید و اگر درخواست و فرمایش دیگری دارید، از طریق فرم تماس مطرح کنید.