داستان علمی تخیلی بر کرانه‌های شب

0

ترجمه از مدیا کاشیگر – دانشمند – مرداد ۱۳۶۶- نام نویسنده ذکر نشده!

ژنرال فرک گفت: دخلمان آمد.

صدایش خشک بود و کلماتش، همچون دشنه‌ای، سکوت برهمهمه اتاق ارتباطات را پاره کرد.

متصدیان رادار همه بی‌حرکت شدند و حتی کامپیوتر عظیم‌الجثه نیز از صدا افتاد. سکوت پر درد بود.

فرک تکرار کرد: کارمان تمام شد؟

سفارش طراحی سایت در کارلنسر با قیمت توافقی
لیزر هموروئید درمان بواسیر در کلینیک تخصصی هموروئید تهران

و کلمات همچون آهن گداخته گلویش را می‌سوزاند. نمی‌توانست نگاه را از تک‌سویی که هنوز در صفحه تلویزیون ارتباط میان سیاره‌ای برق میزد برگیرد.

پت پشتولد آهی کشید و آرت سامرز جوان گفت:

آخر، نمی‌توانند … حق ندارند که یک دفعه، همین جوری … نمی‌شود که همه چیز را یکباره بر باد داد.

فرک نگاه را از صفحه تلویزیون برگرفت و متوجه چهره بت کرد: چینهای خستگی ناگهان در پای چشمان زن خط انداخته بود و تلخکامی، دهان او را منقبض می‌کرد.

خواست دلداری‌اش دهد: آنقدرها هم مهم نیست. کار بالاخره روزی از سرگرفته خواهد شد.

-اما کی؟

و این پاسخ زن، بیش از آنکه بیانگر پرسشی باشد، باز گوینده خشم او بود.

– بت، شاید من و شما در آن روز نباشیم و آن روز را نبینیم، اما آرت مسلما آن را خواهد دید.

و در همان حال، چیزی در دل فرک نهیب زد: از کجا میدانی؟ آرت هم نخواهد دید. زمین از برنامه رفتن به ستاره‌ها چشم پوشیده است و این چشم‌پوشی شاید تا صدسال و صدها سال دیگر هم ادامه پیدا کند، خداحافظ فضا! خداحافظ ستاره‌ها!

زمین کمرش زیر بار هزینه‌های اکتشاف سیاره‌ها شکسته است، دیگر نمی‌خواهد پولی را خرج فضا کند، می‌خواهد این ایستگاه را که با این همه جانفشانی درست کرده‌ایم نابود کند و فتح ستاره‌ها را به بعد، به خیلی بعدها موکول کند. اما نه! ما نباید بگذاریم اما به یک قدمی پیروزی رسیده‌ایم!

فرک لرزید. سرمای غریبی بر وجودش نشست و انگار سرمای سیاره پلوتو از پس پنجره‌های پنجاه سانتیمتری میگذشت و وارد اتاق ارتباطات می‌شد.

فرک به پشت پنجره رفت. برف همچنان می‌بارید. از وقتی تابستان یخبندان و طولانی پلوتو تمام شده بود، از آسمان مرده سیاره پیوسته بلورهای یخزده نیتروژن باریده بود، ده سال پیش که بایگاه را می‌ساختند، پاییز بود و باد می‌وزید و گردبادهایی دهشتناک که گازهای یخزده را کم کم به دیوارهای پایگاه چسبانیده بود، … و وقتی پاییز به زمستان، زمستان چندین و چند ساله بدل شده بود، جو شکل بلورین یافته بود و باید به شکل نسیمی آرام درآمده بود که سفیدی جاودانه سیاره را مواج می‌کرد، تا بدانجا که درست به ماسهای پلاژهای زمین شبیه می‌شد…

زمین، زمین که از میلیاردها کیلومتر دورتر دستور تعطیل کار را داده بود!

بالای دشت سفید، سیاهی مات و بیجلا و منکوب‌کننده آسمان بود که ستاره‌ها در مخلش سوسو می‌زدند. خورشید در میان انبوه ستارها گم بود.

و در این زمینه سیاه و سفید، پیکان پگاز می‌درخشید. پگاز، سفینه‌ای که می‌بایست -حال که سیاره‌ها را بشر فتح کرده بود – از بلوتو، این واپسین سیاره منظومه شمسی، رهگشای فتح ستاره‌ها به دست انسان شود، هنوز مردانی، بی‌خبر از دستور زمین، در لباس‌های فلزی خود گرد پگاز می‌گشتند و آخرین کنترل‌ها را می‌کردند.

و حالا …

پیام زمین روشن و وانح و خشک بود: دیگر کافی است! اسباب بازی‌هایتان را جمع کنید و آماده برگشتن شوید!

نه! نباید می‌گذاشت که به این سادگی تمام شود، بخصوص حالا که فقط چند روز کافی بود.

فرک به طرف بت برگشت و گفت: گوش کنید! من به هیچ کمیسیون قضایی اجازه نمی‌دهم کارمان را تعطیل کند.

بت با خشم پاسخ داد: فعلا که کارمان تعطیل شده!

سپس آرامتر افزود: ببینید فرک، از طرفی هم باید به آن‌ها حق داد: هزینه‌های برنامه ما همیشه بیشتر از درآمد آن بوده؛ ارزش همه موادی را که از همه سیارهای منظومه شمسی به زمین فرستاده می‌شود جمع بزنید، یک دهم هزینه اکتشاف‌های فضایی را نمی‌پوشاند. خب، این خیلی طبیعی است که زمین از خرج کردن و همیشه خرج کردن خسته شده باشد!

فرک گفت: شما هم که دارید مثل حسابدارها حرف می‌زنید!

– نه فرک. من این را خوب می‌دانم که برای ما بهره‌برداری از منظومه شمسی همیشه فقط مرحله‌ای از فتح ستاره‌ها بوده و بس. اما از طرف دیگر، برنامه خارج شدن از منظومه و فتح ستاره‌ها هم دست کم تا صد سال از نظر اقتصادی سودآور نخواهد بود. بنابراین طبیعی است که زمین بخواهد این برنامه سنگین مالی را به بعد موکول کند، به وقتی که بتواند تا صد سال فقط خرج کند و خرج کند بی‌آنکه به نصیبی چشم داشته باشد.

– اما تا رسیدن آن روز، آنقدر زمان خواهد گذشت که باید همه چیز را از نو شروع کرد! شما که به عنوان فیزیکدان و اهل علم این را بهتر از من می‌دانید؟

زن با اندوه شانه‌ها را بالا انداخت و بیرون رفت، انگار بخواهد بگوید: چاره چیست؟

فرک مدنی در فکر فرو رفت، سپس به متصدی ارتباطات گفت: فوری زمین را برایم بگیر می‌خواهم با مارشال فضایی جنکز صحبت کنم. کارم خیلی فوری است. به هر قیمتی شده پیدایش کن!


ساعتی بعد که فرک از پله‌های مارپیج ایستگاه به طرف کافه تریای پایگاه میرفت، هنوز ضربان سنگین خشم درگلویش میزد و ششهایش را پر می‌کرد. این همه آدم این همه سال را در راه تحقق آرزوی دیرین بشر و رسیدن به ستاره‌ها و فتح فضا تلاش کرده بودند و این همه آدم، از گمنام و صاحب نام، جانشان را در این راه از دست داده بودند.

در همینجا دون پایل دستش را از دست داده بود و ماریو وینشتی جانش را..

و حالا … آیا جواب دست خشک شده دون پایل، آیا جواب جنازه هرگز بازیافته نشده، ماریو وینسنتی این بود؟

نه، نخواهد گذاشت!


بت بشتولد، آرت سامرز و دکتر دین، پزشک ایستگاه دور میزی نشسته بودند و قهوه می‌خوردند. فرک نیز کنارشان نشست و چشمهایش را از چهره یکایک آنان گذراند. بت بشتولد را سالها بود می‌شناخت. حتما بت از برنامه او طرفداری می‌کرد.

اسم پگاز را دکتر دین به یاد پگاز – اسب بالداری که بلرونون یونانی سوار بر آن قصد خورشید کرده بود – بر روی سفینه گذاشته بود. فرک می‌توانست برای پیاده کردن برنامه‌اش روی او حساب کند، اما باید با احتیاط جلو می‌رفت.

– چطور؟

آرت سامرز جوان چطور؟ نه این افسر جوان شبیه اخلافش نبود، آدمهایی مثل دون پایل و ماریو وینسنتی که عاشقانه و شیفته‌وار دل به کارشان بسته بودند. نمی‌شد روی او حساب کرد. آه اگر دون بایل اینجا بود …

از دکتر دین پرسید: راستی شما ازدون پایل و سرنوشت او خبری دارید؟

دکتر نگاه را از فنجان قهوه خود برگرفت: نه، اما تصور میکنم حتما برایش دست مصنوعی گذاشته‌اند با شاید هم دست طبیعی…

– کافی است یک نفر دست خودش را به او اهداکند. امروزه ما می‌توانیم همه اعضا و اندامهای بدن را پیوند بزنیم، البته به شرط آنکه اهدا‌کننده زنده باشد و انتهای اعصاب تباه نشده باشد. عمل خیلی ساده است و از عهده هر جراحی ساخته است. با کاربرد عامل‌های شیمیایی رشده پیوند در کمتر از دوازده ساعت صورت می‌گیرد. البته اگر اهدا‌کننده هم پیدا نشود، باز مسئله‌ای نیست و میتوان به جای عضو طبیعی، برای پیوند از عضو مصنوعی استفاده کرد. کار عضو مصنوعی عملا مثل کار عضو طبیعی است.

فرک با خودش فکر کرد که پس دون پایل به هر حال از حادثه قسر در رفته است. اما ماریو چطور؟ آیاعلم پزشکی، مرده را هم زنده می‌کند؟

فرک جرعه‌ای قهوه خورد: مرگ ماریو فقط در یک صورت مهم نبود و آن اینکه کسانی دیگر راه او را دنبال‌کنند. اما اگر بشریت دوباره در لاک خودش فرو می‌رفت، مرگ ماریو بیهوده می‌شد. بیهوده‌تر از بیهوده.

فرک سربلند کرد: می‌خواهم خصوصی با دکتر بت پشتولد صحبت کنم.

آرت سامرز جوان و دکتر دین خارج شدند. فرک گفت: ما به کار ادامه خواهیم داد.

– چطوری؟

– پگاز را پرتاب خواهیم کرد.

– غیر ممکن است، می‌فرستندتان به دادگاه نظامی.

– من با جنکز صحبت کردم.

– جنکز اختبار این را ندارد که به شما اجازه‌ای بدهد.

– جنگز هیچ اجازه خاصی به من نداده. اما قول داده که سفینه‌ای را که برای برگرداندن ما خواهد آمد دو هفته با تشریفات اداره معطل کند

– دو هفته کافی نیست.

– ما چاره دیگری نداریم.

– ببینید فرک ما باید با احتیاط عمل کنیم، من می‌ترسم تلاقی میدان گرانشی خورشید و میدان وورتکس انتروپی منفی «بشتولد» (این بار نیز زن سرخ شد، مثل هر بار دیگری که ناچار اسم سیستمی را می‌برد که خودش اختراع کرده بود) کار دستمان بدهد. قبلا چهار سفینه منفجر شده است و ماریو وینسنتی هم در یکی از این …

– خوب میدانم، اما آزمایش‌های اخیر همه موفقیت‌آمیز بوده،..

– آزمایش‌های اخیر همه بی‌سرنشین بودند؛ اما پگاز سرنشین خواهد داشت. آرت سوار پگاز خواهد بود و ما حق نداریم جان او را به بازی بگیریم.

– آرت داوطلب است و مهمتر از آن سرباز است و باید از دستور اطاعت کند. ما که نمی‌توانیم در جنگ نگران جان سربازان باشیم. برنامه پگاز هم یک جنگ است و جنگ با فاصله‌ای کیهانی!

– پس اقلا باید او را در جریان خطر بگذارید.

فرک با خود گفت: تا اینجایش بد نشد همین قدرش هم به نوعی اعلام موافقت است.

اما با صدای بلند افزود: نه، لزومی ندارد او را در جریان بگذاریم. اگر بترسد کار خراب خواهد شد.

بت سر را پایین انداخت: تو چه جور آدمی هستی، فرک؟

– بت، ما به شما و من، خیلی برای این برنامه زحمت کشیده‌ایم، نمی‌توانیم، حق نداریم، بگذاریم همه چیز از بین برود، آن هم حالا، در یک قدمی پیروزی.

بت بشتولد چیزی نگفته

– خب، پس چهار روز دیگر پگاز به پرواز درخواهد آمد.


فرک دو شبانه روز گذشته را نتوانسته بود چشم برهم بگذارد. آیا حق داشت این طور بی‌محابا جان آرت سامرز را به خطر بیندازد. از کجا معلوم که سپر جدید خوب کار کند؟ قاعدتا اول باید چند آزمایش بدون سرنشین انجام می‌دادند، اما فرصت نبود: تا ۱۲ روز دیگر سفینه‌ای از زمین می‌آمد تا آن‌ها را برگرداند و همه چیز تمام می‌شد، سفر به ستارها به صد سال، دویست سال بعد می‌افتاد. در حالی که اگر خبر موفقیت برنامه پگاز منتشر می‌شد، همین تکان کافی بود تا بودجه‌ای جدید تصویب شود. اما آیا سپر این بار کار خواهد کرد؟ محل انجام آزمایش را به پلوتو آخرین سیاره منظومه شمسی آورده بودند تا اثر میدان گرانشی خورشید حداقل باشد و پگاز را نه از سطح پلوتو بلکه از خارج حوزه گرانشی آن پرتاب کنند تا اثر گرانشی پلونو هم حداقل باشد و در تلاقی با وورتکس انتروپی منفی میدان بشتولد اثر حداقل بگذارد. اما آیا سپر خواهد توانست همین انر حداقل را خنثی کند؟

در زدند و آرت سامرز وارد شد، فری اشاره کرد که بنشیند و منتظر ماند تا مرد جوان شروع به حرف زدن کند.

– ببینید ژنرال، نمی‌دانم حرفم را از کجا شروع کنم.

فقط امیدوارم که شما متوجه منظور من بشوید، من یک سربازم، یک افسر حرفه‌ای و برای ماموریت پگاز داوطلب شده‌ام. اما من قهرمان نیستم و از قهرمان بازی هم خوشم نمی‌آید. از نظر من، برنامه پگاز فقط راهی بود برای ترقی سریع‌تر. من نمی‌خواهم الکی کشته شوم!

فرک فوری فهمید قضیه از چه قرار است: پس بت طاقت نیاورده است و همه چیز را لو داده است! به آرامی گفت: البته خطر هست، اما …

– دکتر بشتولد با من صحبت کرده.

– شانس موفقیت برنامه کم نیست.

– اما زیاد هم نیست!

فرک ناگهان عصبانی شد: ببینید شما سربازید و باید از دستور مافوقتان اطاعت کنید. کاری نکنید که مجبور بشوم دستور یدهم آن وقت دیگر داوطلب به حساب نخواهید آمد!

آرت هم منفجر شد! من که داوطلب مرگ حتمی نشده‌ام.

بفرمایید دستور بدهید! من به مافوقهایتان متوسل خواهم شد.

فرک نفس را به آرامی فرو داد و هر چه آهسته‌تر گفت:

-خودتان گفتید که افسر حرفه‌ای هستید و اگر داوطلب این برنامه شدید برای ترقی سریعتر بوده. پس بگذارید من هم به شما یک چیز بگویم، سروان آرت سامرز! شما باید بدانید که به نفع هیچ افسری که مایل به ترقی است نیست که در میان مافوقهایش دشمنانی قوی داشته باشد.

چشمان مرد جوان از شنیدن این حرف از تعجب کرد.

– حرفم را خیلی صریح بزنم سروان؛ با سوار پگاز خواهید شد با کاری خواهم کرد که موهایتان در حسرت درجه گروهبانی سفید شود!

– من شکایت خواهم کرد! این حرفهایتان را به اطلاع مقامات خواهم رساند!

– حرف‌هایی را که در این اتاق زدم، غیر از من و شما هیچ کس نشنیده، بنابراین هیچ شاهدی ندارید. اما من خیلی راحت می‌توانم به شما ماموریت بدهم بروید و در سوراخ گم شده‌ای در یکی از اقمار اورانوس بپوسید!

آرت سامرز از جا جهید: مردک…

– هرچه فحش دلت می‌خواهد بده، اما پگاز را خلبانی خواهی کرد!

درست در همین لحظه در زدند و بت بشتولد وارد شد.

– چه خبر شده؟

آرت با خشم به نوک اشاره کرد: از این مردک رذل بپرسید!

و از اتاق خارج شد.

بت از فرک جریان را پرسید. فرک هم راست و صریح همه چیز را برای او تعریف کرد.

زن فریاد کشید: خدای بزرگ، تو دیگر چه جور آدمی هستی فرک!

فرک از جا جهید: من همینم که می‌بینی، پگاز باید پرواز کند!

– من حاضر نیستم شریک جرم باشم.

– شما شریک هیچ چیز نیستید! شما فقط یک کار فنی می‌کنید و بس. کارتان را بکنید و کاری هم به کارهای دیگر نداشته باشید! نکند خیال کرده‌اید که من به این بچه سوسول اجازه خواهم داد برنامه‌ای را که به خاطرش همه ما این همه سال وقت صرف کرده‌ایم و ماربو وینسنتی به خاطر تحققش کشته شد خراب کند! مگر خبر ندارید که من برای ادامه برنامه دروغ گفته‌ام، گزارش جعلی به زمین فرستاده‌ام، خواهش کرده‌ام، التماس کرده‌ام و تن به هر پستی داده‌ام تا کار را به اینجا رسانده‌ام، من برای گرفتن پشیز پشیز این میلیاردهایی که شما بی‌دریغ خرج می‌کنید هر کاری تصور کنید کرده‌ام و برای موفقیت برنامه و رسیدن به ستاره‌ها هر کاری لازم باشد خواهم کرد.

– فرک، مگر من اینها را نمی‌دانم. من در طول این همه سال متوجه همه این چیزها شده بودم. اما می‌دانستم که انگیزه‌نان فقط پیشرفت بشر است، فقط پشت سرگذاشتن قفس تنگ منظومه شمسی است و رسیدن به ستاره‌هاست.

من هرگز فکر نمی‌کردم که شما برای این برنامه به این قدر…

– پستی و رذالت تن بدهم؟ بله؟ فرک بر روی صندلی افتاد.

– فرک، این کار را نکنید. چون اگر این کار بکنید حتی مارشال جنکز هم نخواهد توانست با همه نفوذش شما را از دادگاه نظامی نجات دهد.

فرک تلخ خندی زد:

جنکز؟ جنگز حتی دو هفته‌ای را هم که گفتم، به من فرصت نداده! من دروغ گفتم تا تو را قانع کنم. من به هر حال کارم ساخته است.


فرک دید که سامرز سوارسفینه شد و با متصدی ارتباطات گفت کد ارتباط با پگاز را برقرار کند. آنگاه میکروفون را برداشت. فریادی در درون او نهیب زد، تا دیر نشده بگو برگردد.

اما وقتی حرف زد برای این بود که از سامرز بپرسد:

اوضاع چطور است؟

سامرز خشکی جواب داد: همه چیز مرتب است.

– خب شمارش معکوس پرواز برای رفتن به مدار را شروع میکنیم. خوب حواست باشد موتور بشتولد را فقط وقتی روشن خواهی کرد که به بالاترین مدار برسی، موفق باشی.

فرک میکروفون را کنار گذاشت و بلند گفت: حالا فقط باید منتظر بمانیم.

صدای خش دار دکتر دین را شنید: هنوز وقت هست برنامه را تعطیل کنید.

فرک فقط شانه‌ها را بالا انداخته

– حالا در بالاترین مدار هستم، ارتفاع ۳۰ هزار کیلومتر،

– به محض اینکه آماده شدید، شمارش معکوس را شروع کنید؟

ده دقیقه‌ای در سکوت گذشت. بعد ناگهان صدای بت بلند شد: بگویید برگردد!

فرک در میکروفون گفت: برای شمارش معکوس آماده‌ایم؟

– هشت، هفت، شش،،..

فرک در دل گفت: خدایا خودت کاری بکن همه چیز مرتب پیش برود،

– پنج، چهار، سه، دو، …

فرک بلندتر در درون خود نهیب زد: خدایا خودت کمک کن …

– یک، صفر!

سکوت و بعد:

– یک چیزی مثل صدف آبی است … دارد دور سفینه را فرا می‌گیرد. قدرت موتورها را بیشتر می‌کنم و…

فرک: خدایا، متشکرم …

– این چیست سوسو میزند؟ هی صدف قرمز شد …

میزان پرتوها خیلی بالاست… وای!

بت فریاد کشید: خدای بزرگ! … صدای دکتر دین برخاست: حالا راضی شدید؟

فرک مبهوت فقط سر تکان داد. ناگهان بلندگو خش وخش کرد. فرک میکروفون را محکم فشار داد: آرت، حالت خوب است؟ زنده‌ای؟

– آره، زنده‌ام، اما …

– اما چی؟ …

-جایی را نمی‌بینم.

– چی؟

– من کور شده‌ام!


دکتر دیسن گفت: پرتوها شبکیه دو چشم را سوزانده‌اند. اگر بیرون را نگاه نمی‌کرد، کور نمی‌شد …

– آیا هیچ امیدی نیست؟

– چرا اگر کسی دو چشمش را به او هدیه کند یا دو روزه، پیش از انحطاط کامل اعصاب بینایی، بتوانیم به زمین برسانیمش و از بانک چشم، چشم بگیریم و پیوند بزنیم دوباره بینا می‌شود.

اما تا زمین دست کم سه ماه راه است!

بله می‌دانم. در این شرایط امیدی نیست دیگر.

– روحیه‌اش چطور است؟

– خیلی خراب. من جای شما بودم به عیادتش می‌رفتم.

– نمی‌توانم

-میترسید؟

– شاید میترسم، شاید هم احساس دیگری مانعم می‌شود، اما نمی‌توانم

– به هر حال اگر به دیدنش نروید، تا آخر عمرتان عذاب وجدان خواهید داشت.

– این دیگر به کسی غیر از خودم مربوط نیست، اما من جای شما بودم می‌رفتم و میدیدمش.


– شمایید دکتر؟

– نه آرت، نه! منم، دکتر نیست.

– شمایید ژنرال؟ از وقتی توی این تخت افتادم، انتظار آمدنتان را می‌کشم …

فرک با خود فکر کرد: پس مطمئن بود من خواهم آمد، اما چرا؟

آرت گفت: نمی‌خواهد زیاد خودتان را عذاب بدهید.

من که نمرده‌ام، فقط کور شده‌ام.

– بله شکر خدا، اما من نمی‌بایست …

– نه زیاد هم خودتان را ملامت نکنید، اگر واقعا نمی‌خواستم بروم نمی‌رفتم و هیچ کس هم نمی‌توانست به این کار مجبورم کند.

– راستی؟

– بله، چون به هر حال هم دکتر پشتولد و هم دکتر دین از قضیه خبر داشتند و می‌توانستند در دادگاه به نفع من شهادت بدهند.

فرک با تعجب به مرد جوان خیره شد: پس چرا رفتی؟

– جرا؟ چه می‌دانم؟ البته می‌ترسیدم، بد جوری هم می‌ترسیدم. لازم بود کسی مجبورم کند. اما اگر نمی‌رفتم تا آخر عمر خودم را نمی‌بخشیدم. حالا هم پشیمان نیستم چون آن طور که فهمیدم اشتباه خودم بود و اگر صاف زل نمیزدم به پرتوها کور نمی‌شدم. به هر حال من راهگشا شدم. چون برنامه، از کوری من که بگذریم، صددرصد موفق بوده.

– بله، اما چه سود؟ ما هفته دیگر به زمین برمی‌گردیم و همه چیز تعطیل می‌شود.

آرت بر روی تخت نیم خبر شد: چرا؟ نمی‌توانید آزمایش را با یک نفر دیگر تکرار کنید؟

– آرت، انگار یادت رفته، تو تنها خلبان این پایگاه هستیو

آرت با نومیدی دوباره بر روی تخت افتاد. وای که اگر کور نشده بودم، خودم دوباره می‌رفتم.


سه نفری – دکتر دین، بت و فرک – در کافه‌تربا نشسته بودند.

– خب، نتیجه بررسی‌ها چه بود؟

سفینه سالم سالم است، فرک. فقط سپر آن از بین رفته. ما کاملا موفق شدیم، اگر آرت کور نمی‌شد، می‌توانستیم زمین را قانع کنیم که باید برنامه را ادامه داد، یعنی خبر این موفقیت چنان جنجالی برمی‌انگیخت که کسی جرات مخالفت پیدا نمی‌کرد. اما حالا، اصلا نخواهند گذاشت حرفی بزنیم و چیزی را ثابت کنیم. کوری آرت را فوری به رخمان خواهند کشید.

– چقدر طول می‌کشد یک سپر تازه بسازید و نصب کنید؟

– حداکثر دو یا سه روز. اما چه فایده؟ گیریم ساختیم، ما که خلبان نداریم تا پگاز را دوباره راهی فضای بین‌ستاره‌ها کنیم.

-شما دست به کار شوید.

– چرا؟ به چه امید؟

فرک رو را به طرف دکتر دین برگرداند: راستی دکتر یادت می‌آید چند وقت پیش راجع به عمل پیوند اعضا می‌گفتی که از عهده هر جراحی ساخته است؟

-منظور؟

– خب، تو می‌توانی یک عمل پیوند ساده انجام دهی؟

البته. اما من منظورت را نمی‌…

ناگهان دکتر دین انگار فهمیده باشد منظور فرک چیست، فریاد کشید: نه، من این کار را نخواهم کرد!

– چرا دین، تو باید این کار را بکنی.

– نه، من …


– پایگاه بلوتو! بایگاه پلوتو! جواب بدهید!

– اینجا پایگاه پلوتو، به گوشم

– برنامه با موفقیت انجام شد. من از حوزه گرانشی منظومه شمسی کاملا جدا شده‌ام.

بت برگشت و فرک را که آرام در صندلی نشسته بود نگاه کرد:

-موفق شدیم فرک، بشر برای اولین بار در تاریخ از ستاره خودش خارج شده و فرداست که به ستاره‌ها برسد.

فرک ساکت بود و چیزی نمیگفت، صدای آرت سامرز بلند شد.

– می‌توانم با ژنرال فرک صحبت کنم؟

میکروفون را به دست فرک دادند

– ژنرال، نمیدانید که منظومه شمسی از این فاصله چقدر زیباست.

– حتما زیباست آرت، دفعه پیش اشتباه نو هم این بود که جهت درست را نگاه نمی‌کردی، انسان نباید پشت سرش را نگاه کند، باید نگاهش همیشه متوجه روبه رو باشد، متوجه مقصد.

– بله، ژنرال، من فقط می‌خواستم از شما تشکر کنم.

همین و دیگر حرفی ندارم. تمام.

– تمام.

بت به نزدیک فرک آمد.

-تبریک می‌گویم فرک، تو بالاخره موفق شدی.

– نه این موفقیت تو و آرت سامرز بود. من کاره‌ای نبودم/

– نه، بیشترین کار، بیشترین فداکاری را تو کردی.

فرک احساس کرد که بت گریه می‌کند، اما نمی‌توانست چهره زن را ببیند، چون چشمانش آنجا نبود و چشمانش در پگاز بود، بر روی بدن آرت سامرز – و حشمانش داشت ستاره‌هایی را تماشا می‌کرد که تا آن زمان چشم هیچ بشری ندیده بود.

   

پستهای اخیر

زیبایی و شکوه فروشگاه جدید اپل در لس آنجلس: مرمت و بازگشایی هوشمندانه سالن قدیمی نمایش فیلم

معماری خوب، ساختمان‌های قدیمی خاطره‌انگیز باشکوه و ساختمان‌های مدرن، بی‌شک بخشی جدانشدنی از تمدن هستند. منتها در کشور ما زمانی چنین شکوه و جلالی، منتسب به چیزهای فانی می‌شدند و طبعا بازتاب اهمیت آنها، بیهوده و پوج تلقی می‌شد. دیروز اپل…

ویندوز ۱۱ و اجرای اپلیکیشن‌های اندروید – شما کدام اپلیکیشن‌های اندروید را دوست دارید در ویندوز…

مایکروسافت دیروز ویندوز 11 را رونمایی کرد. در میان ویژگی‌های جدید، یک ویژگی خیلی برجسته و مهم امکان نصب و اجرای اپلیکیشن‌های اندروید بود. جالب است که چنین چیز مهمی به یاری خود فروشگاه گوگل، ممکن نشده و کاربران از طریق فروشگاه مایکروسافت…

ساتیا نادلا: ویندوز آماده پذیرش iMessage در ویندوز و اصلا هر اپلیکیشن سطح اولی از پلتفرم‌های دیگر…

بیشتر از چند ساعت از رونمایی مایکروسافت از ویندوز 11 و معرفی آن به آن جهان در یک همایش مجازی نمی‌گذرد. به همین مناسبت رئیس مایکروسافت -ساتیا نادلا- در گفتگویی با وال استریت ژورنال به مطالب جالبی در مورد ویندوز و تاثیر آن بر کاربران اشاره…

ویندوز ۱۱ معرفی شد: زیباتر، تجربه کاربری بهتر، امن‌تر با ویژگی‌های جدیدی برای گیمینگ و مالتی‌تسکینگ

مایکروسافت از جدیدترین نسخه سیستم‌عامل ویندوز خود رونمایی کرد. ویندوز ۱۱ یک رابط کاربری گرافیکی کاملا جدید و بازطراحی شده نسبت به ویندوز ۱۰ دارد و از آیکون‌ها، سایه‌ها، ترنسپرنسی‌ها، پوسته‌ها و نحوه تعامل جدیدی برخوردار است.…

پیکر بی‌جان جان مک‌آفی -خالق آنتی‌ویروس McAfee -در زندانی در اسپانیا پیدا شد – آیا او واقعا…

جان مک آفی، خالق نرم‌افزارهای آنتی‌ویروس McAfee و یکی از کارآفرینان مشهور دهه‌های پیشین و نیز یکی از فعال رمزارزها، ساعاتی پس از قرار  استرادش به امریکا، در یکی از زندان‌های اسپانیا خودکشی کرد. روز چهارشنبه، جسد مرده وی در سلول زندانش…

۱۲ کشور دارای بیشترین جمعیت تحصیل کرده در جهان

آموزش موفقیت آینده یک کشور را تعیین می‌کند. همه کشورها به اهمیت نقش آموزش و پرورش پی بردند اما در رشد افراد تحصیل‌کرده دچار افت و خیز یا پیشرفت و پسرفت هستند. گزارش سال ۲۰۱۷ یونسکو نشان می‌دهد تعداد دانشجویان در حال تحصیل در سراسر جهان…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.