دیالوگ: فیلم فراست/ نیکسون به کارگردانی ران هاوارد Frost/Nixon

0

کارگردان: ران هاوارد

فیلمنامه‌نویس: پیتر مورگان

براساس: نمایشنامه‌ای به قلم خودش

سال تولید: ۲۰۰۸

دیوید فراست (مایکل شین) در پی چند مصاحبه با ریچارد نیکسون (فرانک لانجلا) رئیس جمهور سابق آمریکا دچار دردسر شده است. تنها یک مصاحبه‌ی دیگر باقی مانده و تهیه‌کننده‌ها از روی آنتن بردن آخرین بخش این مصاحبه سرباز‌زده‌اند. فراست در اتاق هتلش خبر را می‌شنود و در هم میریزد. همسرش قصد دارد از هتل خارج شود و شام تهیه کند و به او می‌گوید وقتی به رستوران رسید با او تماس می‌گیرد تا سفارش غذا بدهد.

فراست مستاصل و افسرده است. به احتمال زیاد شغلش را از دست داده است و دیگر نه در کشور خودش انگلستان و نه در آمریکا قادر به ادامه‌ی فعالیت نخواهد بود. تلفن زنگ می‌خورد و او بدون درنگ می‌گوید که چیزبرگر می‌خواهد. صدای ریچارد نیکسون از آن سوی خط می‌آید و نظراتی راجع به چیزبرگر می‌دهد. نیکسون می‌گوید که با هم نقاط مشترکی دارند و هر چقدر پیشرفت کنند بقیه از بالا به آن‌ها نگاه می‌کنند و این تراژدی ان‌هاست. فراست می‌گوید «متوجه منظور نیکسون نشده است» و شب قبل از آخرین دوئل، این دو تلفنی با هم صحبت را ادامه می‌دهند.

نیکسون (فرانک لانجلا): «بیا رو راست باشیم، مهم نیست چند تا برده باشی یا روزنامه چند تا ستون راجع به تو بنویسن. . یا صاحب چند تا دفتر رسمی دولتی باشی… هیچکدوم این‌ها هنوز کافی نیست… هنوزم حس‌مون مثل یه آدم ضعیفه، یه بازنده. همیشه حس همون لقب‌هایی رو داریم که همیشه دور و بریامون تو دانشکده صدامون می‌کردن، «خرخون‌های دانشگاه»، «مرفه‌ها». چیزی که همیشه حسرت‌شو می‌خوریم احترام آدم‌ها نسبت به خودمونه و راستش رو بگو، این احترام همون چیزی نیست که ما الان برای رسیدن بهش همه کار می‌کنیم و برای بدست آوردن هر ذره‌اش می‌جنگیم؟ !

این همون دلیلیه که حتا حاضریم از راه‌هایی که شرافتمندانه هم نیست برای بردن، مجادله کنیم. اگه برای یک دقیقه هم با خودمون صادق باشیم و اونچه که هستیم رو منعکس کنیم و بذاریم گوش‌هامون صدای حقیقی وجدان‌مون رو بشنوه اونوقت هر دومون می‌فهمیم که چرا الان این‌جا هستیم. هر دوی ما دنبال راهی هستیم که به دوره اوجمون برگردیم! داریم دست و پا می‌زنیم که مورد توجه قرار بگیریم و دوباره پا به سکوی پیروزی بذاریم. چون هردومون اینو حس می‌کنیم که داریم نابود میشیم. جفت‌مون داریم به پایان زندگی حرفه‌ای‌مون نزدیک میشیم، به جایی که مردم بهش می‌گن آخر خط! به پوچی! به جایی که همه تلاش‌هامون رو به باد رفته می‌بینیم و برامون رقت‌انگیزه که باهاش به راحتی کنار بیایم، و هیچ کدوم از ما نمی‌خوایم اجازه بدیم همچین چیزی هرگز اتفاق بیافته.

ما می‌خوایم به همه‌ی اون آدم‌های مهمل به درد نخور نشون بدیم که چی هستی. می‌خوایم کاری کنیم که همه‌شون از دیدن موفقیت‌های پشت سر هم ما خفه بشن. ما همیشه می‌خوایم سرخط خبر‌ها باشیم. جوایز و پیروزی‌های پی‌در‌پی داشته باشیم. ما می‌خوایم همه اون عوضی‌های حروم‌زاده با دیدن همه این چیز‌های که ما هستیم آزار ببینن! »

مصاحبه در نظر گرفته شده از طرف «فراست» برای او حکم بازی مرگ و زندگی را دارد. بازی خطرناکی که «نیکسون» به منظور ر‌هایی از وضعیت گرفتار شده در آن شرکت می‌کند. اهمیت مونولوگ در این است که بازی مذکور تا قبل از این سکانس تمام و کمال به نفع نیکسون پیش می‌رود. فراست با تمام تلاشش راه به جایی نبرده و اکنون شکست را قبول کرده است.

فراست در همان شب متوجه واقعیت تلخ جدال سیاسی با قدرتی فراتر از خودش شده و در ناامیدی مطلق به سر می‌برد. نیکسون به سادگی او را زیر گام‌های قدرتمند سیاست بازش کرده و شغل و آینده‌اش را نابود ساخته است. فکر انجام دادن حتا یک اشتباه از سوی نیکسون غیرممکن به نظر می‌رسد ولی زمانی که تلفن زنگ می‌خورد و فراست رقیب از خودبی‌خود شده‌اش را آن‌سوی خط می‌یابد به نظر می‌رسد رگه‌هایی از امیدواری در وجودش پدیدار می‌شود. بیان این مونولوگ از جانب نیکسون شکست‌ناپذیر برای فراست به گونه‌ای است که برای اولین بار او را بدون محافظ‌های سیاسی همیشگی‌اش می‌یابیم. فراست عاقلانه‌ترین کار ممکن را انجام می‌دهد، سکوت می‌کند تا نیکسون هر آنچه در چنته دارد رو کند.

نیکسون افکار بیمار گونه‌اش را رو می‌کند. و این برگ برنده‌ای‌ست که در اختیار رقیبش می‌گذارد. برگ برنده‌ای که در پایان حتا خودش هم به خاطر نمی‌آورد، در حقیقت نیکسون هنگامی در پایان ماجرا بازی را به فراست می‌بازد نمی‌داند که خودش و بیان این مونولوگ مسبب این شکست است و این واقعیت اهمیت این مکالمه تلفنی را دو چندان می‌کند. نیکسون در این سکانس دلایلی را کنار هم می‌چیند تا توجیهی منطقی بر پرونده‌ی سیاه دوران ریاست جمهوری و رسوایی‌های بی‌شمارش بدهد و در لحن‌اش ذره‌ای از مشکلاتی که بوجود آورده دیده نمی‌شود و تمام افسوسش همچنان برای شخص خودش است. جالب این‌جاست تمام توجیهات او حتا دیوید فراست را راضی نمی‌کند و تنها حس بوجود آمده از این مونولوگ را می‌توان در دلسوزیی زودگذر خلاصه کرد.

نیکسون هنگام بیان این مونولوگ دریچه‌ای جدید به شخصیت همیشه شکست خورده‌اش می‌دهد، دریچه‌ای که از سوی آقای پیتر مورگان نویسنده کتاب و فیلمنامه کشف شده است. ران هاوارد با اصرار نما‌هایی درشت از چهره‌ی بازیگرانش گرفته که همراه با تدوینی مناسب حسی از‌گره‌گشایی را به مخاطب القا می‌کند. ‌گره‌ای که قرار است توسط نیکسون باز شود. «فرانک لانجلا» در نقش ریچارد نیکسون نقشش را با علاقه‌ای خاص بازی می‌کند و هنگام گفتن این مونولوگ می‌توان قبول شکست را در چشم‌هایش مشاهده کرد و از طریقی «مایکل شین» در نقش دیوید فراست نیز تنها به شنونده بودن اکتفا نکرده و با «واکنش‌هایش» در می‌انه صحبت‌های لانجلا، تعادل صحنه و مکالمه را حفظ می‌کند.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.