دیوید لینچ – زندگینامه و فعالیت‌های هنری و سینمایی و فهرست آثار – David Lynch

0

تاریخ تولد: ۲۰ ژانویه ۱۹۴۶ میسولا، مونتانا، آمریکا.

فیلم‌های مهم: کله پاک‌کن (۱۹۷۶)، مرد فیل‌نما (۱۹۸۰)، مخمل آبی (۱۹۸۶)، بزرگراه گمشده (۱۹۹۷)، داستان استریت (۱۹۹۹)، جاده مالهالند (۲۰۰۱).

ژانر معمول فیلم‌هایش: درام‌های سورئال روانکاوانه.

لینچ در خانواده‌ای از طبقه متوسط در میزولا، مونتانا زاده شد. بیشتر دوران کودکی وی در مسافرت در ایالات متحده سپری شد تا زمانی که برای تحصیل نقاشی به آکادمی هنرهای زیبای پنسیلوانیا در فیلادلفیا رفت و در آنجا به ساختن فیلم‌های کوتاه روی آورد.

پدر او کارگاهی در خانه داشت و لینچ از نوجوانی آموخت که چگونه از ابزار‌های متفاوت استفاده کند. او هنرجو رشته نقاشی در مدرسه هنر واشنگتن بود و در انجا تحصیلات خود را آغاز کرد و تحت تعلیم نقاش مشهور اکسپرسیونیسم اسکار کاکوشکا قرار گرفت. بعد‌ها به انستیوی فیلم آمریکا در لس انجلس رفت. او بسیار علاقه داشت که نقاشی هایش قدرت این را داشته باشند که حرکت کنند.

در سال ۱۹۶۷ انیمیشن یک دقیقه‌ای به نام «شش شخصیت مریض می‌شوند» را ساخت که یک تعداد سر انسان آتش می‌گیرند. در سال ۱۹۶۸ فیلم چهار دقیقه‌ای به نام «الفبا» را ساخت که ترکیبی از انیمیشن و بازی خلاق است و در آن یادگیری با ترس همراه است. در این فیلم پگی دختر بچه‌ای است که دراز کشیده است در صورتی که صدای بچه‌ها در خارج کادر حروف الفبا را تکرار می‌کند. وقتی صدا‌ها قطع می‌شود دختر دچار ترس و شک می‌شود و خون بالا می‌آورد.

فیلم های دیوید لینچ از نخستین فیلم بلند او، کله پاک کن ( ۱۹۷۷ ) تا فیلم های دیگرش، موقعیت تماشاگری را به پرسش می گیرد. دستاورد بزرگ فیلم های او حذف فاصله تماشاگر با پرده است. فیلم های لینچ به جای مجاز دانستنِ همجواری خیالی حاکم بر جریان اصلی سینما، تماشاگر را با ساختار فیلم درگیر می کند. ساختار فیلم لینچ موقعیت تماشاگری در سینما را دگرگون و تماشاگر را از نیل به هدف مخفیِ حفظ فاصله امن از اتفاقات پرده محروم می کند. لینچ لحظاتی سینمایی خلق می کند که تماشاگر را وا می دارند که بفهمد فیلم چگونه میل او را به حساب آورده است. تماشاگر در فیلم های لینچ با سکانس هایی مواجه می شود که درونیاتِ خودِ او را آشکار می سازد.

لینچ به این لحاظ « اسرارآمیز » است: فیلم های او را نمی توان به شیوه مشابه فیلم های رایج هالیوود یا بسیاری از فیلم های رادیکال دیگر تماشا کرد. ساختار فیلم لینچ تجربه سنتی تماشاگر از سینما را به همراه تاریخ نظریه فیلم به چالش می کشد. هدف این کتاب بحث درباره چالش فوق و کاوش در امکانات نظری فیلم های لینچ است.

چالش لینچ نزد تماشاگران اساساً با نگرش حاکم بر سینمای رادیکال که بر تقویت حس فاصله تماشاگر از اتفاقات پرده و نه حذف آن استوار است تفاوت دارد. این نگرش نه تنها نحوه کار فیلمسازان مستقل، بلکه نحوه تفکر نظریه پردازان درباره امکان سینمای رادیکال را تحت تاثیر قرار داده است. برای فهم خصلت بی نظیر لینچ در مقام فیلمساز، ابتدا باید شقّ دیگر فیلمسازی را که سینمای او به چالش می طلبد بررسی کنیم.

* در دوران کودکی به خاطر تحقیقات پدر دانشمندش از ایالتی به ایالتی دیگر در سفر بود و در مدارس هنری متفاوتی شرکت کرد.

* در اوایل دهه شصت به خاطر ملاقات با بوشتل کپلر نقاش، لینچ به نقاشی علاقه‌مند شد.

* از اوایل دهه هفتاد ساخت اولین فیلمش کله پاک‌کن را شروع کرد. فیلمی که پنج سال صرف ساخت‌اش شد.

* طی ساخت کله پاک‌کن، او یک‌بار شبانه تمام سطل زباله‌های یک کوچه را زیر و رو کرد تا لوازمی را که برای صحنه‌های فیلم لازم داشت پیدا کند و واقعا هم آن‌ها را یافت!

* کله پاک‌کن، مورد توجه بسیاری از مردم قرار گرفت از جمله فرانسیس فورد کوپولا که شایع شده بود از بعضی صحنه‌های آن، در فیلم اینک آخرالزمان تاثیر گرفته است.

منابع الهامش:

از نهضت‌های دادئیسم و سوررئالیسم و کوبیسم در نقاشی تاثیر فراوانی گرفته است.

آثار کوکتو به خصوص فیلم خون شاعرش، رنه کلر و فیلم آنتراکت‌اش و سگ آندلسی بونئل و دالی و آثار من ری عکاس، نقاش، مجسمه‌ساز و فیلمساز آمریکایی تاثیر زیادی بر آثار لینچ گذاشته‌اند.

چند جمله مهم از او:

* زندگی خیلی خیلی پیچیده است. بنابراین فیلم‌ها هم باید این‌گونه باشند.

* بهتر است که زیاد در مورد این که هر چیزی چه معنی دارد ندانیم و این که چطور تفسیر می‌شوند. روانشناسی، رازآمیزی را خراب می‌کند.

* من دوست دارم فیلم بسازم چون دوست دارم وارد دنیای دیگری شوم. فیلم برای من چیزی است که تو را به دیدن رویا می‌برد و به تو این اجازه را می‌دهد که در تاریکی رویا ببینی، حس زیبایی است که داخل دنیای فیلم غرق شوی.

* وقتی که بچه بودم مادرم از دادن کتاب‌های رنگ‌آمیزی به من خودداری می‌کرد. شاید او من را نجات داد. چون وقتی به کاربرد یک کتاب رنگ‌آمیزی فکر می‌کنی، می‌فهمی که آن‌ها خلاقیت را می‌کشند.

* در هالیوود بیشتر فیلم‌هایی که می‌سازند سنتی هستند. داستان‌هایی که اکثر مردم آن‌ها را می‌فهمند. چیز زیبا آن است که وارد دنیای غیرقابل لمس شوی. جایی که همه چیز آن را حس کنی و غریزی و ناخودآگاه آن را دریابی.

آثار کمتر دیده شده یا دست کم گرفته شده:

دیون (۱۹۸۴)، توئین پیکس: آتش با من گام بردار (۱۹۹۲).

همکاران مورد علاقه:

فردریک المز (فیلمبردار)، آنجلو بادالامنتی (موسیقی)، لورا درن (بازیگر).

مولفه‌های سبکی و مضمونی تکرارشونده:

* اکستریم کلوزآپ‌های فراوان، استفاده از صداهای بلند و اغراق شده، ارجاعات فراوان به فیلم‌ها و فرهنگ آمریکایی، استفاده از ایده‌های روانکاوانه در تمام آثار، تصویرهای تار و محو و حرکات سریع دوربین، تدوین دیالکتیکی بیانگر، خشونت بی‌حد و حصر، نشان دادن صحنه نمایش در بسیاری از آثارش، وجود شخصیت‌های بسیار شرور در فیلم‌هایش که اسلاوی ژیژک از آن‌ها به عنوان پدر کیف یاد می‌کند. مریضی و مشکلات جسمانی و عقلانی در بسیاری از شخصیت‌های فیلم‌هایش، استفاده از عنصر آتش در اغلب آثارش، نشان دادن دو وجه خوب و مخرب صنعت در فیلم‌هایش از کله پاک‌کن تا اینلند امپایر.

یک سکانس مهم از فیلم‌هایش (بزرگراه گمشده):

در این سکانس فرد مدیسن برای اولین بار با مرد مرموز ملاقات می‌کند به محض نزدیک شدن مرد مرموز به او تمام صداها قطع می‌شوند. مکالمه‌ای به غایت عجیب بین این دو شکل می‌گیرد. مرد مرموز به او می‌گوید که همزمان در خانه فرد هم هست! فرد با خانه‌اش تماس می‌گیرد و به درستی حرف او پی می‌برد. دیالوگ کلیدی مرد مرموز هم این است که: «تو خودت من رو دعوت کردی. من خوشم نمیاد به جایی برم که دعوت نشده باشم.»

اهمیت این سکانس در این فیلم و در بین کل آثار لینچ غیرقابل کتمان است. تمام مایه‌های فیلم‌هایش یعنی وجود شخصیت‌های اسرارآمیز و ترس و اضطراب‌های دائمی شخصیت‌ها که منشائی ناشناخته دارد یکجا در این سکانس جمع شده‌اند. مرد مرموز که ظاهری زنانه هم دارد بر روان‌های از هم گسیخته و آنیما و آنیموس وجود هر انسان و خیر و شر توامانی که در شخصیت‌های لینچی نهفته‌اند، دلالت می‌کند. در سیر حوادث بزرگراه گمشده هم کلی‌ترین فصل همین سکانس مورد اشاره است.

هنرمندانی که از آن‌ها تاثیر گرفته:

از ژان کوکتو و رنه کلر و مارسل دوشان و بونوئل و سالوادور دالی تاثیر گرفته.

آرزوها و فیلم‌های ناتمام:

دیوید لینچ دو فیلمنامه دارد که همیشه آرزوی ساختن‌شان را داشته است: آب دهان اولین فیلمنامه مشترک‌اش با مارک فراست و رانی راکت که از بعد از فیلم کله پاک‌کن آرزوی ساختن‌اش را داشته است.

چند کلمه که دنیای فیلمساز را می‌سازند:

ترس، پیچیدگی، اضطراب درونی، تنهایی، غرابت، چندگانگی، خشونت، رسانه، بحران هویت.

لقب پشنهادی: راوی ابهام

جوایز مهم:

برنده جایزه سزار فرانسه برای فیلم مرد فیل‌نما (۱۹۸۰)، برنده نخل طلای کن برای فیلم قلب وحشی (۱۹۹۰)، دریافت جایزه از جشنواره کن برای کارگردانی فیلم جاده مالهالند (۲۰۰۱)، برنده بهترین فیلم جشنواره شیکاگو برای فیلم جاده مالهالند (۲۰۰۱)، برنده شیر طلایی ونیز برای فیلم اینلند امپایر (۲۰۰۶).

هنرمندانی که از او تاثیر گرفته‌اند:

بر بسیاری از هنرمندان دهه نود از جمله دیوید کراننبرگ، تیم برتون (در ادوارد دست قیچی از مرد فیل‌نما تاثیر فراوانی گرفته است)، تاثیر گذاشته است. خط اصلی روایی پنهان میشائیل هانکه هم کاملا شبیه بزرگراه گمشده لینچ است.

چند جمله از دیگران درباره او:

* کیم نیومن: «نابهنجاری غیرقابل تردیدی که در تمام کارهای دیوید لینچ وجود دارد به حرفه غیرقابل انتظار و تکراریش ختم می‌شود. او هم یک هنرمند نابغه و هم یک نجات‌دهنده اقتصادی باهوش است. شاید دیوید لینچ همراه با دیوید کراننبرگ به عنوان مهم‌ترین امیدهای سینما در دهه ۹۰ قرار بگیرند.»

* ژاک ریوت: «فیلم توئین پیکس یکی از دیوانه‌وارترین فیلم‌های تاریخ سینماست. نمی‌دانم که چه اتفاقی افتاد و چه دیدم. تمام آن چیزی که می‌دانم این است که تئاتری را که در شش پایی سطح زمین معلق بود، دیدم.»

دستاوردهایش در سینما:

هیچکس به مانند او نتوانسته از مایه‌های گوناگون چنین فیلم‌هایی بسازد. او سوررئالیسم را با داستان‌های رئال درهم آمیخت و با پیچیدگی‌ها و جابه‌جایی‌های زمانی و شخصیت‌هایی غریب مجموعه‌ای از بهترین فیلم‌های سه دهه اخیر را به سینمای هدیه داد. اکستریم کلوزآپ‌ها و صداها و موسیقی‌های اغراق شده فیلم‌هایش نیز تا پیش از او نمونه‌ای در تاریخ سینما نداشته است.


   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.