میکل‌ آنجلو آنتونیونی – زندگینامه و فعالیت‌های هنری و سینمایی و فهرست آثار – Michelangelo Antonioni

0

تاریخ تولد: ۲۹ سپتامبر ۱۹۱۲ در فرارای ایتالیا.

تاریخ مرگ: ۳۰ ژوئیه ۲۰۰۷ در رم ایتالیا به علت ایست قلبی.

* در خانواده‌ای متوسط و نسبتا مرفه به دنیا آمد. تحصیلاتش را در زمینه اقتصاد و بازرگانی و در دانشگاه بولونیا ادامه داد و در این رشته نیز فارغ‌التحصیل شد.

* گرایش به هنر داشت و همین باعث تغییر مسیر زندگی‌اش شد. پیگیر دنیای نقاشی، معماری، سینما و تئاتر بود و حتی مدتی به عنوان منتقد سینما مطالبی می‌نوشت.

* پس از آن بود که به طور جدی شروع به آموختن سینما کرد. در این دوره و پس از آموزش، دستیاری کارگردانانی چون روسلینی، ویسکونتی و کارنه را کرد و به تجربیات‌اش در زمینه سینما افزود. فعالیت‌هایی در زمینه فیلمنامه‌نویسی داشت که معروف‌ترین فیلمنامه‌اش شیخ سپید، توسط فدریکو فللینی ساخته شد.

* در این دوره خودش نیز بی‌کار ننشست و شروع به ساخت فیلم‌های کوتاه کرد. به عنوان مثال فیلم کوتاه نظافت شهر را در سال ۱۹۴۸ ساخت. فیلمی که با وجود ایرادها و کم‌تجربگی‌هایش، نشان می‌دهد که وی از گذشته دغدغه‌هایی اجتماعی داشته است. اما سختی‌های فیلمسازی به‌خصوص در آن شرایط ایتالیا برایش دشوار و گاهی ناامیدکننده بود. طوری که بارها از آن دست کشید و حتی کارمند بانک نیز شد اما دوباره به سمت سینما برگشت و کارش را با انرژی بیشتری ادامه داد.

* فیلم‌های مستند بلندی نیز ساخت که هیچ‌کدام فیلم‌های ارزشمندی نبودند و برایش موفقیتی را به ارمغان نیاوردند. اما اولین فیلم بلندش را در سال ۱۹۵۰ و با عنوان خاطرات یک عشق و یا داستان یک شیدایی ساخت.

* آنتونیونی فیلم به فیلم بهتر و شناخته‌شده‌تر می‌شد. اما پس از فیلم دوستان دختر (۱۹۵۵) وی در جشنواره ونیز صاحب جوایزی شد که باعث شناساندن وی در سطح بین‌المللی شد. پس از آن و در دهه ۶۰ سینمای خاص او خود را نمایان کرد و جایگاه آنتونیونی فعلی در حقیقت به آثار دهه ۳۰ به بعدش برمی‌گردد.

* نخستین فیلم رنگی آنتونیونی صحرای سرخ نام دارد. فیلمی که نه تنها رنگی بود بلکه کارکرد خاصی از رنگ را نیز در خود گنجانده بود و حداکثر استفاده را از این عنصر کرده بود.

* شاهکارهایش یکی پس از دیگری ساخته می‌شد تا این که در سال ۱۹۸۵ دچار حمله‌ای قلبی شد و تا حدودی قدرت تکلم‌اش را از دست داد و سمت راست بدن‌اش نیز فلج شد.

* در سال ۲۰۰۴ آخرین اثرش را در کنار استیون سودربرگ و ونگ کار- وای ساخت. اروس فیلمی سه اپیزودی بود که یکی از اپیزودهایش را وی ساخت. البته او یک فیلم کوتاه نیز با نام نگاه میکل آنجلو نیز ساخت.

* وی در سرانجام در ۳۰ ژوئیه سال ۲۰۰۷ میلادی چشم از جهان فروبست. خبر فوت وی دقیقا چند ساعت بعد از خبر فوت اینگمار برگمان بزرگ به گوش همه رسید. این دو سینمای هنری اروپا را زنده کردند. علاقه‌مندان فراوانی را در سرتاسر جهان به دست آوردند و هر دو در آثارشان به عمقی رسیدند که برای بسیاری از فیلمسازان دیگر رسیدن به آن نقطه کاری غیرممکن است و هر دو با هم از این دنیا رخت بربستند. هرچند سینمایشان هیچ شباهتی با هم نداشت اما همیشه آن‌ها را با هم مقایسه می‌کردند. هر دو از غول‌های فراموش‌نشدنی سینمای مدرن به حساب می‌آیند و با مرگ یکسان‌شان نشان دادند که بده-بستان‌هایشان بیش از این‌ها بوده است.


فیلم‌های مهم:

داستان یک عشق (۱۹۵۰)، بانویی بدون کاملیا (۱۹۵۳)، دوستان دختر (۱۹۵۵)، فریاد (۱۹۵۷)، ماجرا (۱۹۶۰)، شب (۱۹۶۱)، کسوف (۱۹۶۲)، صحرای سرخ (۱۹۶۴)، آگراندیسمان (۱۹۶۶)، زابریسکی پوینت (۱۹۷۰)، حرفه: خبرنگار (۱۹۷۵)، آن سوی ابرها (۱۹۹۵).


* سینمای او سینمای درک میزانسن است. هرچند دیالوگ‌ها به شدت حائز اهمیت هستند و شخصیت‌هایش را به طرز شگفت‌انگیزی کالبدشکافی می‌کنند اما میزانسن مهم‌ترین عنصر سینمای آنتونیونی به شمار می‌آید. حساس‌ترین و پراهمیت‌ترین صحنه‌های فیلم‌هایی چون ماجرا شب، کسوف و آگراندیسمان با میزانسن‌های دقیق و حساب شده وی از قالب صحنه‌های کلاسیکی که صرفا وظیفه انتقال اطلاعات و حس را دارند خارج و در قالب صحنه‌هایی با کارکردهای نو و عمیق وارد می‌شوند.

* دوربین و اساسا موضع و ماهیت راوی در سینمای او نیز بسیار حائز اهمیت است. چنان که آخرین سکانس از فیلم آگراندیسمان به دلیل استفاده او و به نوعی بازی او با موضع روایت به یکی از ماندگارترین و در عین حال بحث‌برانگیزترین سکانس‌های تاریخ سینما تبدیل شده است. بازی او با موضع روایت و دوربین نه فقط به خاطر رخ کشیدن قدرت و خلاقیت او در فیمسازی که به نوعی پرداختن به مفهموم حقیقت است. همان‌طور که در سکانس معروف فیلم آگراندیسمان شخصیت اصلی فیلم با تماشای بازی پانتومیم به درک جدیدی از مفهوم حقیقت می‌رسد و راز را برای خودش حل می‌کند.

* شخصیت‌های وی انسان‌هایی تنها هستند. تنها نه به مفهوم بیرونی که دقیقا به معنای واقعی کلمه درونی، اساسا سینمای او سینمای انسان‌های تنهاست. قاب‌ها، میزانسن‌ها، دیالوگ‌ها، لوکیشن‌ها و هر چیزی که در آثار او وجود دارد قرار است تنهایی را به تصویر بکشند. در ماجرا با دیالوگ، در کسوف با قاب‌هایی خالی و در صحرای سرخ با وفور رنگ سرخ تنهایی را نه فقط نمایش که جراحی می‌کند.

جوایز مهم:

برنده نخل طلای جشنواره کن برای فیلم آگراندیسمان (۱۹۶۷)، نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلم و فیلمنامه برای فیلم آگراندیسمان (۱۹۶۷)، نامزد دریافت نخل طلای جشنواره کم برای فیلم‌های ماجرا، کسوف و حرفه: خبرنگار، برنده خرس طلای جشنواره برلین برای فیلم شب (۱۹۶۱)، برنده جایزه بهترین فیلم جشنواره لوکارنو برای فیلم فریاد (۱۹۵۷)، برنده جایزه شیر طلای جشنواره ونیز برای فیلم صحرای سرخ (۱۹۶۴)، برنده جایزه شیر نقره‌ای جشنواره ونیز برای فیلم دوستان دختر (۱۹۵۵)، نامزد جایزه شیر طلای جشنواره ونیز برای فیلم دوستان دختر (۱۹۵۵).


* در سال ۱۹۶۰ که  فیلم ماجرا در جشنواره فیلم کن به نمایش درآمد بسیاری از تماشاگران فیلم را هو کردند. اما اندکی بعد روبرتو روسلینی به همراه بسیاری از بزرگان سینمای ایتالیا بیانیه‌ای منتشر کردند و فیلم را یکی از شاهکارهای ماندنی تاریخ سینما عنوان کردند. سال بعد نیز ماهنامه سینمایی سایت اند ساند نیز در نظرسنجی که از صاحب‌نظران سینمایی به عمل آورد، این فیلم را پس از همشهری کین اورسن ولز دومین شاهکار تاریخ سینما معرفی کرد.

* در سال ۱۹۵۴ پس از ۱۲ سال زندگی زناشویی، از همسر اول‌اش بالبونی جدا شد. بالبونی بعدها در خصوص رفتارهای او و تاثیر فیلم‌هایش در زندگی شخصی‌اش نوشت و آن‌ها را بازگو کرد.

* وی در سال ۱۹۷۵ میلادی معادل سال ۱۳۵۴ شمسی با فیلم حرفه: خبرنگار در چهارمین جشنواره بین‌المللی فیلم تهران شرکت کرد و به تهران آمد.


چند جمله مهم از او:

* من خواستار وابستگی معنوی بین کاراکترها و محیط هستم.

* انسان نمی‌تواند با دنیای مدرن کنار بیاید اما در عین حال به آن نیازمند است. زندگی مدرن برای کسانی که آمادگی آن را ندارند بسیار دشوار است.

* عدم ثبات در رفتار انسان‌ها، اخلاق، سیاست، و طبیعت دنیای امروز که مرزی بین واقعیت و تخیل وجود ندارد هسته اصلی فیلم من (ماجرا) است. درام زندگی ما سوءتفاهم است و این احساس در شخصیت‌های فیلم وجود دارد.

دلایل شهرت:

* هرچند با فیلم دوستان دختر که آن را در سال ۱۹۵۵ کارگردانی کرد صاحب جوایزی از جشنواره‌های مختلف از جمله ونیز شد، و به نوعی به شهرت رسید، اما در سال‌هایی که نوابغ سینمای مردن نوبت به نوبت کشف می‌شدند و علاقه به این نوع سینما روزبه‌روز بیشتر می‌شد، آنتونیونی با ساخت آثاری چون فریاد و پس از آن ماجرا، رسما خود را یکی از غول‌های غیرقابل انکار این عرصه معرفی کرد.

* ماجرا جسارتی را از جانب یک فیلمساز جوان به نمایش گذاشت که کمتر فیلمسازی از آن بهره‌ای داشت. آنتونیونی با ماجرا به خیلی از کلیشه‌های سینمایی پشت پا زد و شیوه‌ای شخصی و البته منطبق با مباحث عقلی و هنری ابداع و رونمایی کرد.

* نگاهی بدیع به شخصیت‌های فیلم‌ها او را سریعا به عنوان یک فیلمساز مولف هنرمند مطرح کرد. پلان‌هایی طولانی، دیالوگ‌هایی عمیق و شخصیت‌هایی خاص و غیرقابل پیش‌بینی از دلایل شهرت وی به شمار می‌آیند.

همکاران مورد علاقه:

مونیکا ویتی بازیگر مورد علاقه وی بود. در بسیاری از آثارش از جمله ماجرا، صحرای سرخ و کسوف حضور داشت و بازی‌های تحسین‌برانگیزی را به نمایش گذاشت. مونیکا ویتی بیش از آن که یادآور جنس بازی خودش باشد، سریعا همه را به یاد آنتونیونی می‌اندازد. آنتونیونی در کنار ویتی بهترین آثارش را ساخته است.

یک سکانس مهم از فیلم‌هایش (آگراندیسمان):

در سینمایی که قاب آنقدر با اهمیت است انتخاب تنها یک قاب کاری بس دشوار است. اما با این حال سکانس آخر فیلم آگراندیسمان هنوز هم جز بحث‌برانگیزترین صحنه‌های تاریخ سینماست.

شخصیت اصلی فیلم با تماشای بازی تنیسی که به صورت پانتومیم در همان پارکی که قتل در آنجا رخ داده است اجرا می‌شود به درک جدیدی از مفهوم حقیقت می‌رسد و راز قتل برای او حل می‌شود. توپ خیالی بازیگران پانتومیم به خارج از زمین می‌افتد. از او می‌خواهند تا توپ خیالی را برایشان بیاورد. ابتدا شوکه می‌شود اما توپ را برایشان پرتاب می‌کند. و پس از آن خنده‌ای بر لبانش نقش می‌بندد. راز برای او حل شده است و به احتمال زیاد برای تماشاگر باهوش. پس از آن اکستریم لانگ‌شاتی از او می‌بینیم که داخل چمن سبز پارک تنها ایستاده است. این آخرین پلان و قاب فیلم است.

چند جمله از دیگران درباره او:

* اینگمار برگمان: «او تنها چند فیلم خوب دارد و دیدن و ندیدن سایر آثارش خیلی فراق ندارد. شب یکی از فیلم‌های خوب‌اش است.»

گرایش‌های سیاسی و اجتماعی‌اش:

آنتونیونی در جوانی یک مارکسیست تمام عیار بوده است. در آثارش نیز این گونه به چشم می‌آید. اما از دهه شصت میلادی به بعد بیش از این که به مارکس بپردازد و با نگاه مارکسیستی فیلم بسازد، بیشتر وقت و فکرش را صرف مباحث انسانی و بعدا اجتماعی می‌کند.

آثار کمتر دیده شده یا دست کم گرفته شده:

آنتونیونی از این دست آثار کم ندارد. یکی از آن‌ها فیلم بانویی بدون کاملیا است که آن را در سال ۱۹۵۳ کارگردانی کرد و در آن به دلیل اعتراضات‌اش به سنت فیلمسازی در ایتالیا، با مشکلاتی مواجه شد. عدم قبول ایفای نقش از جانب سوفیا لورن در این فیلم یکی از این مشکلات بود.

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.