پدرو آلمودوار – زندگینامه و فعالیت‌های هنری و سینمایی و فهرست آثار – Pedro Almodavar

0

 تاریخ تولد: ۲۴ سپتامبر ۱۹۴۹ در کالزادا دکالاتراوا شهر کوچکی در نزدیکی سیوداد رئال در استان کاستیا-لامانچا.

فیلم‌های مهم: زنان در آستانه فروپاشی عصبی (۱۹۸۸)، همه چیز درباره مادرم (۱۹۹۹)، با او حرف بزن (۲۰۰۲)، تربیت بد (۲۰۰۴)، بازگشت (۲۰۰۶)، آغوش‌های گسسته (۲۰۰۹).

ژانر معمول فیلم‌هایش:

فیلم‌های او را به سختی می‌توان در ژانر مشخصی جای داد، آلمودوار به جای تسلیم در برابر کلیشه‌ها، با شکستن قواعد ژانر (آن‌گونه که در ذهن‌مان نقش بسته) تنها روی ساختار علت و معلول داستان تمرکز می‌کند و وسواس به خرج می‌دهد، با این توضیح اگر بخواهیم فیلم‌های او را در طبقه‌بندی‌های معمول بگنجانیم، ملودام‌های خانوادگی، کمدی سیاه و نوآر، ژانر معمول فیلم‌هایش است که معمولا با هم آمیخته می‌شوند.

لقب پیشنهادی: اومانیست عاشق سینما.

همکاران مورد علاقه: پنه لوپه کروز (بازیگر) در ۴ همکاری؛ کارمن مانورا (بازیگر) در ۸ همکاری؛ Chus Lampreave (بازیگر) در ۸ همکاری؛ روسی دپالما (بازیگر) در ۴ همکاری؛ آنتونی باندراس (بازیگر) در ۵ همکاری؛ خوزه لوئیس آلکاین (فیلمبردار) در ۴ همکاری؛ خوزه سالسیدو (تدوینگر) در ۶ همکاری؛ آلبرتو ایگلسیاس (آهنگساز) در ۵ همکاری؛ آکوستین آلمودوار (تهیه‌کننده) تمام آثار از سال ۱۹۸۶ به بعد.

چند کلمه که دنیای فیلمساز را می‌سازند:

سرنوشت، تقدیر، عشق، تنهایی، امید.

منابع الهامش:

به گفته خود آلمودوار، هیچکاک بزرگ‌ترین منبع الهام‌اش بوده و چیزی که بیش از همه از او گرفته، استفاده از رنگ‌ها بوده است، رنگ‌هایی که معادل ذهنیت و احساسات‌اش بوده است.

جوایز مهم:

بهترین بازیگر زن اسکار و جایزه سینمای اروپا و جشنواره کن (۲۰۰۶) و بهترین فیلمنامه جشنواره کن (۲۰۰۶) برای بازگشت؛ بهترین کارگردانی و فیلمنامه اسکار (۲۰۰۲)، بهترین فیلم خارجی جشنواره سینمای اروپا و گلدن گلوب (۲۰۰۲) برای با او حرف بزن؛ بهترین فیلم خارجی اسکار و گلدن گلوب و سزار (۱۹۹۹)، جایزه بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول زن سینمای اروپا (۱۹۹۹) و بهترین کارگدان جشنواره کن ۱۹۹۹ برای همه چیز درباره مادرم؛ بهترین فیلم خارجی اسکار (۱۹۸۸)، جایزه بهترین فیلم فلیکس (۱۹۸۸)، بهترین فیلمنامه جشنواره ونیز (۱۹۸۸) برای زنان در آستانه فروپاشی عصبی؛ دریافت جایزه یک عمر فعالیت هنری از شاهزاده اتریش در سال ۲۰۰۶.

دلایل شهرت:

* داستان‌سرایی فوق‌العاده و قدرت بارز کارگردانی.

* ساخت ملودرام‌های عمیق که احساسات سطحی و آبکی جایی در آن ندارد (حرکت روی این مرز باریک و جذب مخاطب جدی و تماشاگر عادی سینما).

* تمرکز ویژه و خاص‌اش روی فیلمنامه، نقش بازیگر و انتخاب رنگ‌های اصلی که قرار است رنگ غالب صحنه و رنگ عمومی فیلم باشد.

مولفه‌های سبکی و مضمونی تکرارشونده:

* یکی از بهترین ویژگی‌های فیلم‌های آلمودوار، تیتراژهای ابتدایی فیلم‌هایش است که حکم معرفی اثر را دارند.

* استفاده از رنگ‌های زنده و سرشار از زندگی، جز جداشدنی فیلم‌های آلمودوار است.

* فیلم‌هایش کمترین حرکت دوربین را دارند.

* روایت غیرخطی و ساختار چندلایه و متکی بر دیالوگ.

* در هر برداشت روش کارگردانی متفاوتی دارد و به جای تغییر زاویه دوربین (که شیوه مغمول کلاسیک‌هاست) لحن صحنه را تغییر می‌دهد (مثلا حرکت بازیگران را تندتر یا کندتر می‌کند و یا این که لحن صحنه را کمیک‌تر یا جدی‌تر می‌کند).

* ادای دین به سینما و تعریف کردن فیلم‌های تاریخ سینما، در لابه‌لای داستان فیلم‌هایش.

* تاکید مداوم روی روابط انسانی و احساسات پیچیده و درونی آدمی (مخصوصا زن‌ها).

* دنیای آلمودوار، دنیایی است پر از درد و رنج و تنهایی که معجزه امید، نه تنها زندگی را قابل تحمل بلکه همچو پرتو نوری درخشان و شفاف، تاریکی‌ها را از بین می‌برد.

چند نکته از زندگی‌اش:

* دو برادر و یک خواهر دارد و متعلق به خانواده‌ای تهیدست بود که پدرش سواد اندکی برای خواندن و نوشتن داشت و شغل‌اش جابه‌جایی مشروبات الکلی با قاطر بود.

* خانواده او که از کاتولیک‌های افراطی بودند و می‌خواستند او کشیش شود در هشت سالگی، او را به مدرسه مذهبی کاتولیک‌ها فرستادند.

* در نوجوانی علی‌رغم مخالفت خانواده‌اش، بدون هیچ پول و شغل مشخصی، به مادرید رفت. می‌خواست به رویای شخصی‌اش که همان خواندن سینما و فیلم ساختن بود، دست یابد. او به فروش لوازم دسته دوم در بازارهای مادرید مشغول شد، با شغل‌های موقت زندگی را می‌گذراند تا بالاخره به عنوان کارمند مخابرات در مادرید مشغول به کار شد و بیش از ده سال در اینجا مشغول به کار بود.

* روزهای سختی را در مدرسه کاتولیک‌ها گذراند، تعرض یک کشیش به چند تن از دوستانش تاثیری عمیق بر ذهن و روح او گذاشت که این خاطرات سیاه و تلخ را در آموزش بد (۲۰۰۴) به نمایش درآورد.

* به همراه بونوئل مهم‌ترین فیلمسازان سینمای اسپانیا هستند.

* در دهه ۸۰ سینمای اسپانیا موفقیت چندانی به دست نیاورد و جنبش ضدفرهنگی دهه ۸۰ خصوصا در بارسلون و مادرید، سینمای نوسین اسپانیا را به وجود آورد که آلمودورا که در آن پیشرو بود.

* با فیلم تحسین شده همه چیز درباره مادرم (که عده‌ای آن را بهترین و کامل‌تربن اثر او می‌دانند)، شهرت بین‌المللی پیدا کرد.

* به عنوان تهیه‌کننده مستقل، چهار فیلم زندگی بدون من و دختر مقدس (به کارگردانی ایزابل کویکست)، زندگی ژان کلمان و زن بی‌سر (به کارگردانی لوکرسیا مارتل) را ساخته است.

* در مرا ببند مرا باز کن با انیو موریکونه موسیقی‌دان و آهنگساز برجسته همکاری کرد.

* به لحاظ فروش گیشه، تا این لحظه پرفروش‌ترین فیلم او، بازگشت بوده است.

* استیون اسپیلبرگ بعد از ساختن با او حرف بزن لب به تحسین او گشود.

چند جمله مهم از او:

* شما برای فیلمسازی حتما به قوه تخیل نیازی ندارید، بیشتر به یک دنیا شور و اشتیاق نیازمندید.

* در نوجوانی وقتی با خواهرم به سینما می‌رفتیم، در راه بازگشت، کل فیلم را به شیوه خودم برای آن‌ها تعریف می‌کردم و آن‌ها هم می‌گفتند که داستان مرا از خود فیلم بیشتر دوست دارند.

* سینما به زندگی من بدل شده، منظورم یک زندگی موازی در دنیای مجازی نیست. همان زندگی واقعی‌ام به سینما تبدیل شده است. همیشه واقعیت‌های زندگی روزمره، جایی در فیلم‌های بعدی‌ام بازسازی می‌شوند.

* نخستین دلیلی که می‌خواستم کارگردان شوم، کار با بازیگران بود. وقتی بازیگری برای اولین بار چیزی را کشف می‌کند مثل یک معجزه است و کارگردان اولین شاهد این قضیه است.

* هیچ‌وقت نخواستم فیلمسازی را تدریس کنم. دلیل‌اش هم این بود که از نظر من فیلمسازی را می‌شود یاد گرفت، اما نمی‌شود یاد داد، اگر می‌خواهید فیلمسازی را یاد بگیرید، شاید یک باره شیرجه زدن در آب مفیدتر از معلم گرفتن باشد.

* اگر می‌خواستم مثل شخصیت‌های آثارم باشم قطعا پس از ساخت پانزده شانزده فیلم می‌مردم.

* من دوره بدی در اسپانیا که دوره خوبی برای سینما بود، متولد شدم.

*  سینما می‌تواند فضاهای خالی زندگی و تنهایی آدم‌ها را پر کند.

* به لحاظ نوشتن و به عنوان قاعده‌ای کلی، معتقدم زن‌ها برایم الهام‌بخش کمدی هستند و مردها، تراژدی.

* پیام فیلم‌هایم، مانند همه فیلم‌ها این است: «برو آن را ببین» و در مرحله بعد «به دوستانت هم درباره‌اش بگو».

* فکر نکنم بتوانم در هالیوود کار کنم چون فیلم‌های من مثل صنایع دستی می‌ماند، در همه امور خودم دخالت می‌کنم، و در هالیوود این استقلال و آزادی را ندارم چون آنجا خیلی آدم‌ها در کار تصمیم می‌گیرند.

* نگرانی من این است که «آیا زمان کافی خواهم داشت که در مورد کار بعدی‌ام به خودآگاهی برسم؟»

* پنج، شش فیلم اول‌ام، اصلا فیلم نیستند، آن‌ها را ساختم تا کارگردانی را یاد بگیرم.

* دیگر رویایی ندارم، اما امیدوارم بتوانم از هر لحظه زندگی‌ام لذت ببرم. برای من گذشته وجود ندارد و تنها چیز واقعی، زمان حال است.

* تمام سختی‌هایی که بازیگران زن حین ایفای نقش متحمل می‌شوند، برای من خیلی جالب است. در آن موقع، کارگردان شبیه شوهر، عاشق، دوست، مادر، پدر و روانشناس است، اما جایی هم هست که کارگردان مجبور است، بسیار ظالمانه عمل کند، چون گاهی بازیگران زن مجبورند با شیاطین درونی خود، روبرو شوند. آن وقت است که کارگردان باید جلاد باشد.

* فیلم‌های صامت خیلی معنادارند، بخش اول آن‌ها کمدی و بخش دوم آن‌ها پر از عاطفه و احساس است.

* نمی‌خواهم در فیلم‌هایم زندگی را تقلید کنم، بلکه می‌خواهم آن را نمایندگی کنم. در این نمایندگی از رنگ‌هایی که احساس می‌کنم، استفاده می‌کنم، گاهی عده‌ای  این رنگ‌ها را جعلی خوانده‌اند اما رنگ‌ها همیشه راهی برای نشان دادن احساسات بوده‌اند.

* مدرسه واقعی برای من سینما بوده است، از سینما، بیشتر از کشیش‌ها آموختم.

* دوست ندارم اسیر نوستالژی باشم، مهم‌تر این که نمی‌خواهم نوستالژی فلجم کند. با علاقه فناوری جدید را به آغوش می‌کشم.

* روش کلوزآپ گرفتن سرجیو لئونه در وسترن‌هایش کاملا مصنوعی است معذرت می‌خواهم ولی شخصا در چارلز برانشون چیزی نمی‌بینم. او بازیگری است که هیچ حسی را انتقال نمی‌دهد و همه فشاری که در کلوزآپ‌های صورت‌اش در سکانس‌های نبرد بیرون می‌دهد کاملا دروغین و مصنوعی است.

* هیچ حس تحقیری نسبت به هیچ چیز ندارم، حتی نسبت به چیزهایی که از آن‌ها متنفرم.

چند جمله دیگران درباره او:

* پنه لوپه کروز: «پدرو خیلی بی‌نظیر است و با هیچکس قابل قیاس نیست. خیلی‌ها هستند که دوست دارم دوباره با آن‌ها کار کنم، اما همکاری با پدرو خیلی خاص است و درست نیست آن را پنهان کنم. او می‌تواند بهترین بازی را از من بگیرد، او نگاه مرا به دنیا عوض کرد. پیش از شناختن او دنیا را جور دیگری می‌دیدم.»

* سعید عقیقی: «شاید برای خیلی‌ها پیش بیاید که غافلگیرانه عاشق شوند اما معمولا در زندگی پیش می‌آید که عاشقانه غافلگیر شوند. مورد اول معمولا در زنگی پیش می‌آید و مورد دوم در سینما و به طور مشخص، هنگام دیدن فیلمی از پدرو آلمودورا.»

* مجید اسلامی: «او را می‌توان به لحاظ تاثیرگذاری با فون‌تریه و ایناریتو، به لحاظ قصه‌گویی با وودی آلن، و از نظر جسارت در ارجاع به فیلم‌های محبوب‌اش با جیم جارموش (و نا تارنتینو) مقایسه کرد، ولی از نظر پرداختن به موضوع‌های ملتهب و انعکاس مسائل حاد در روابط اجتماعی این دوران موقعیت او یگانه است.»

* سعید عقیقی: «فیلم‌های آلمودورا، ابتدا پاهایت را فلج می‌کند، بعد قلبت را نشانه می‌روند و سپس مغزت را متلاشی می‌کنند. فیلم‌های او بیش از تمام فیلمسازان واقع‌گرای رایج، تجربه حقیقی انسان بودن را به تصویر می‌کشد.»

یک سکانس مهم از فیلم‌هایش (با او حرف بزن):

بنینو، یکی از غریب‌ترین شخصیت‌هایی است که در سینما دیده‌ایم. چهار سال یک طرفه با محبوب‌اش سخن می‌گوید و پاسخ‌اش چیزی جز نگاهی ممتد و سکوتی عمیق نیست، اما این باعث نمی‌شود که او به ایمانش تردیدی راه دهد، با اشتیاق تمام فیلم‌های صامت (که مورد علاقه آلیشیا بودند) را می‌بیند تا بعدها این دیده‌ها را برایش تعریف کند، این قاب تنها جایی‌ست که بغض بنینو می‌شکند چون گمان می‌کند قرار است در دنیایی باقی عمر را بگذراند که آلیشیا جایی در آن ندارد، و بعد از همین سکانس است که تصمیم می‌گیرد به کما برود تا این گونه به آلیشیا برسد، اما تقدیر چیز دیگری است، به راستی وقتی عشق تمام می‌شود غمگین‌ترین چیز دنیاست، پس باید تنها بودن را یاد گرفت.


   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.