بوریس پاسترناک: زندگینامه و فعالیت‌های ادبی

0

‌ سوسن پیرنیا: در سال ۱۹۴۵، بوریس پاسترناک مقاله‌ای درباره شوپن ۱ نوشت و در آن نظرات این آهنگساز را که تا اندازه‌ای مخالف آراء عمومی زمان خود بود و او نیز بارها آنها را در اشعارش بیان کرده بود، به تفصیل مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. او مدعی شد که شوپن هنرمندی واقع‌گرا همچون لئوتولستوی بوده است و او را بدین‌گونه، همطراز باخ ۲ دانست:۳″موسیقی آنها دارای گستردگی و شاخ و برگ فراوان است و این احساس را که گویشی از فراز و فرود خود زندگی است، در انسان زنده می‌کند. آنها واقع‌گرایانی بزرگ بودند که در کار خود به بالاترین درجه از دقت و اندیشمندی نائل شده‌اند”، این است آنچه برای پاسترناک، همیشه نقطهٔ اوج آمال و آروزها بود، و به نظر می‌رسد که سرانجام، پس از ده سال کار شبانه‌روزی بر روی رمان دکتر ژیواگو که در همان زمان آن را آغاز کرده بود، به این آرزویش دست یافت. برای او، واقع‌گرایی، همیشه از مجرای احوال زندگی خود انسان گذر می‌کرد و می‌گفت:”هنرمند می‌تواند تنها با تاملی عمیق در داستان زندگی و زیر و بم زندگی خویش، تجربه‌های مشترک انسانی را بازیابد.”

از آغاز او به شکل انکارناپذیری یک شاعر تغزلی بود، اگرچه اوائل می‌خواست مانند پدرش نقاشی کند و بعد آروز داشت که همچون اسکریابین ۴، دوست نزدیک پدر، آهنگساز شود، و صباحی چند هم در این پندار که یکسره به فلسفه بپردازد. به نظر کمی غیر معمول می‌رسد که از همان آغاز کار، به عنوان نویسنده، کار خود را بر روی شعر و نثر به‌طور یکسان، و همزمان متمرکز کرده باشد و شگفت اینکه او شاعری بود که بعدها اعلام کرد. نثر دارای مزیتهای خاصی نسبت به شعر است و حتی بعدها دورانی فرا رسید که او بر علیه محدودیتهای شعر غنائی سر به شورش برداشت، مثل بلاک ۵ که پیش از او چنین کرده بود. شعرهایی که در کتاب دکتر ژیواگو آمده است و نقطهٔ اوج شکوه و عظمت این رمان است نباید از طرحهائی ابتدائی چیزی بیشتر بوده باشند.

ده سال پیش از آن، در ۱۹۳۵‌، پاسترناک بیمار و بی‌میل و تنها به دلیل پافشاری ژید و مالرو، به عنوان نمایندهٔ اتحاد شوروی در کنفرانس”گردهمایی جهانی نویسندگان برای حمایت از فرهنگ”به پاریس سفر کرد. سخنرانی کوتاهش، شنوندگان را غرق در پرسش نمود. او گفت:”شعر همیشه آن اوج برتر باقی خواهد ماند، بلندتر از قله‌های آلپ اما در همان حال که، بر روی علفها، در زیر پای ما، قرار دارد و تنها کاری که انسان باید بکند این است که خم شده آن را از زمین بردارد”. در این‌جا او به حقیقتی اشاره می‌کند که ساده‌تر از تمام آن چیزهایی است. که می‌توان در یک کنفرانس مورد بحث قرار داد”. واقع‌گرایی پاسترناک از درون نمادگرایی‌ای سر برآورد که در جوانی بر او مسلط بود. او هنر را گذرگاهی می‌دانست که در آن احساس به واقعیت برخورد می‌کند و آنگاه یکی جانشین دیگری می‌شود.

در صدمین سال تولدش، سال ۱۹۹۰ چهار زندگینامه از او به‌طور همزمان منتشر می‌شود. این چهار زندگینامه همانطور که انتظار می‌رود، در بسیاری جهات، مکمل یکدیگرند، اگرچه شعرای غزلسرا ارزشی برای توجه زندگینامه‌نویسان قائل نیستند، اما مردم هیچ چیز را بیشتر از داستان زندگی هنرمندان نمی‌خوانند. ایوگنی پاسترناک ۶ سالهای بسیاری را برای گردآوری کارهای پدرش در زمینه شعر، نثر، و مقالات صرف نمود که حاصل آن در پنج جلد با نام”سالهای بحرانی”۷ منتشر شده است. در این کتاب پر برگ بیشترین تمرکز بر روی سالهای ۱۹۶۰‌ -۱۹۳۰‌ است، زمانی که پاسترناک در میان شاعران و نویسندگان روس، برجسته‌ترین آنها به شمار می‌آمد، نقشی که او نه آن را بر خود روا می‌دید و نه بار آن را در طول زندگی سرشار از مخاطرات و دلتنگی‌های خود، به آسانی بر دوش کشید. رابطه پسر با پدری نامدار همیشه موحد مشکلاتی بوده است اما به نظر می‌رسد ایوگنی پاسترناک می‌توانسته کوشش خود را بر روی آنچه که واقعا”در شکل گرفتن کارهای پدرش موثر بوده است، متمرکز کند. او حتی در نگارش مسائل خانوادگی نیز منصفانه برخورد می‌کند، مثلا”دربارهٔ زینا همسر دوم شاعر و رابطه بعدی پاسترناک با الگا ایونیسکایا ۹.

لازار فلیشمان نویسنده زندگینامهٔ دیگری از پاسترناک نزدیک به ۳۰ سال پیش زندگینامهٔ او را وقتی که خود در اتحاد شوروی دانشجو بود آغاز کرد. در آن زمان، گزینش چنین موضوعی برای کار تحقیقی، مخاطره‌آمیز بود. کتاب با نام”شاعر و سیاست”دارای چهار فصل اضافی است که به تجزیه و تحلیل رویدادهای سال ۱۹۳۷ و زنده ماندن معجزه‌آسای پاسترناک در آن دوران بحرانی اختصاص دارد. خود او دو سال پس از آن رویدادها می‌نویسد،”در آن سالهای سیاه و خونین. هرکسی ممکن بود دستگیر شود. ما مانند ورق‌های بازی درهم برخورده بودیم، اما من هیچ علاقه‌ای به شکرگزاری برای زنده ماندن خود، وقتی که دیگران نماندند، ندارم”. در ۱۹۵۶ مشکلات او برای انتشار دکتر ژیواگو شروع شد، اول بار روزنامهٔ نووی‌میر ۱۰ انتشار آن را به صورت پاورقی رد کرد. در ۱۹۵۸ همزمان با اعطای جایزه نوبل در ادبیات، او، از اتحادیه نویسندگان اخراج و به ژرفای یک انزوای کامل فرو رفت. پاسترناک در مقاله‌اش دربارهٔ شوپن، می‌پرسد”چه چیز هنرمند را وادار می‌کند تا به واقع‌گرایی رو آورد؟”او خود دو نکته گوشزد می‌کند، تاثیرپذیری دوران کودکی و به دنبال آن حس وظیفه‌شناسی و وجدان آگاه در بزرگسالی.

پروفسور بارنز نویسنده یکی دیگر از زندگینامه‌های پاسترناک دربارهٔ تاثیر خانواده بر بوریس جوان می‌نویسد،”او بزرگترین فرزند و درعین‌حال مشکل‌ترین آنها بود. برای پسری حساس و با استعداد، در محیطی که تحت سلطه و نفوذ نقاشی موفق لئونید پاسترناک ۱۱ و زنش، نوازندهٔ هنرمند و با ذوقی که موفقیت حرفه‌ای و هنری خود را برای آسایش شوهر و فرزندانش به کنار گذاشته بود، چارهٔ دیگری باقی نمی‌ماند که خود نیز در این راه، ره سپرد. این سرنوشت محتوم چگونه باید شکل می‌گرفت؟ پرسشی که برای او و والدینش به همراه آورد. در نتیجه رابطه ا و با پدرش، لئونید، را که در تمام طول زندگی به شدت تحسینش می‌کرد، در قالبی خشک و شکننده محدود نمود. خواهر پاسترناک لیدیا ۱۲ پدر خود را اینطور توصیف می‌کند. سرتاسر زندگی شخصی او را بسیار بیشتر از آنچه لازم بود عبوس و ریاضت مآبانه کرده بود. بر این سختگیری برای مصور کردن آخرین رمان بزرگ خود”رستاخیز” تولستوی در تمام طول زندگی بوریس حضوری نظاره‌گر و مسلط یافت. زمانی که فتوریست‌ها”بی اخلاقی”۱۳ را به عنوان حق مسلم هنرمند مطرح کرده بودند، رک گوئی بیرحمانه تولستوی و ناترسی او از آشکار کردن هر نیرنگی، تا پایان جنگ جهانی دوم و در یک دگرگونی تدریجی پیرو شیوهٔ استوار اما ملایم و میانه‌روی چخوف گردید. پسر لئونید که خود پسر خوانده تولستوی نیز بود چه چیز دیگری می‌توانست باشد، به جز هنرمندی با اصول تسلیم ناپذیر.

پدرش دوست داشت از او چنین یاد کند:”همیشه به او می‌گفتم: در هنر خود درستکار و صدیق باش، آنگاه دشمنانت در برابر تو خلع سلاح خواهند شد”. بعدها معلوم شد که این پند خشن، همانند سفارش پدری کاتولیک که پسر خود را به میدان جنگ می‌فرستد، برای پاسترناک مفری برای نجات بوده است. نجاتی که بهایی بسیار سنگین بر آن پرداخت شد. او خود در نامه‌ای در ۱۹۲۲ می‌نویسد،”من پسر یک هنرمند هستم، از نخستین روزهای زندگی، هنر را و انسانهای هنرمند را از نزدیک دیده‌ام، و آموخته‌ام با آنچه که والا و استثنائی است، مانند چیزی طبیعی و همچون معیاری برای سنجش زندگی عادی، برخورد کنم”. این غرور ‌ است، آمیخته‌ای از کلمات تکبرآمیز اما اگر”والا”و”استثنائی”چیزهائی طبیعی بودند، پس او می‌خواست و یا می‌توانست که بخواهد، این‌چنین باشند. آلکساندر پاسترناک برادر بوریس می‌گوید که آنها، چگونه، کودکی را با شنیدن موسیقی پیانوی مادرشان و بوی رنگ تابلوهای تازه نقاشی شده پدر، سپری کردند. زندگی عادی برای آنان حوزه‌ای بود که هنر در قلمرو آن تجربه می‌شد. پاسترناک اگرچه یک روس تمام عیار بود اما می‌توان گفت که در عمق اندیشه‌اش از مندلستام ۱۴ کمتر اروپائی نبود. او در دوران تیرهٔ زندگی به کمک شعر انگلیس و آلمان خود را سرپا نگاهداشت و رابطه خود را با سنتهای ادبی و فلسفی اروپائی هرگز از دست نداد. باید گفت آنچه او به‌طور عام، در یک کار هنری مورد توجه قرار می‌داد، خود هنرمند بود، نه کار او. مانند توصیف هاملت در شعر ژیواگو،”هنرمند جلوه‌ای است در برابر چشمان بی‌شماری که تماشاگر اویند، به هنگام ایفای نقشی که یارای بازی نکردن آن را ندارد”.

پاسترناک در کودکی استعدا شگرفی در نقاشی از خود نشان داد و در تمام طول عمر دارای ذوق موسیقی با ارزشی بود اما هنگامی که سرانجام در ۱۹۱۳ به‌طور کامل به ادبیات پرداخت، حتی در نخستین شعرها و یا نثر آزمایشی او. جای هیچگونه تردیدی باقی نمی‌ماند که یک استعداد نیرومند در تلاش یافتن راهی برای بیان خود است. او در جریان یک رنسانس بزرگ هنری در روسیه، رشد کرد. زمانی مناسب‌تر از چند سال منتهی به رویدادهای ۱۹۱۴ نمی‌توانست برای بالندگی هنری او وجود داشته باشد، سالی که در آن قرن بیستم نقاب از چهره برداشت و آنچه را در انبان داشت بر روی پرده ریخت. در گروه ادبی‌ای که در آن عضویت داشت، پاسترناک از پیش، در هر زمینه تئوریسین آنها شده بود، حتی در جریان افت و خیز برای یافتن راه. از نمادگرایی تا پرداختن به مبارزه پر سر و صدای فتوریست‌ها. اما به زودی معلوم شد که او برای دسیسه چینی‌های گروهی و سیاست بازی، ارزشی قائل نیست. در تابستان ۱۹۱۴ او ولادیمیر مایاکوفسکی را ملاقات کرد شاعری که چند صباحی بود صدای بلندپروازی را در شعرش تثبیت کرده بود. آنها به سرعت به یکدیگر جذب شدند، اما بعدها، این وفاداری پاسترناک بود که تا مدتها پس از آنکه مایاکوفسکی به دنبال انقلاب اکتبر و پیامدهای آن به‌طور فزاینده‌ای نسبت به او بیگانه شد، ادامه یافت. پاسترناک به شیوه‌ای عمیق‌تر از مایاکوفسکی با آن حمایت پر سر و صدای خود، حکومت را درک می‌کرد.

برای پاسترناک، در همان زمان، نتایج بعدی اعمال این شیوه غرورآمیز و شتابزدهٔ مایاکوفسکی، روشن بود. در ۱۹۱۵‌ او به لزوم هویت بخشیدن به شیوهٔ ویژهٔ ادبی خود در برابر روش مایاکوفسکی پی برد و هنگامی که در تابستان انقلاب زدهء ۱۹۱۷، بیشتر اشعار مجموعهٔ”زندگی خواهر من است”۱۵ را که در ۱۹۲۲ منتشر شد. نوشت در خود احساس اطمینان کرد که درستی و استحکام کار، آن را در معرض انتقادهای خصمانه قرار نخواهد داد. وقتی ویکتور اشکلوفسکی ۱۶ که منتقد زیرکی بود، او را در برلین ملاقات کرد (پاسترناک برای دیدن پدر و مادر و خواهرش که شوروی را ترک کرده بودند، به برلین رفته بود.) در باره‌اش گفت:”مطمئنا”همه به او عشق خواهند ورزید و او تا آخر عمر نازپرورده ولی بزرگ، باقی خواهید ماند”گرچه اشکلوفسکی متوجه شده بود که پاسترناک با داشتن احساسی از این دست که،”برلین روسی به ناکجا آباد می‌رود”. “انسان ناراحتی! بود”. در آن‌جا، تمام نشانه‌های موجود حاکی از آن بود که پاسترناک در سیر تکامل تدریجی خود، همچون منبعی از الهام برای شاعران جوان بوده است، حتی پیرترها هم، مثل بریوسوف ۱۷ که زمانی سردسته نیرومند نمادگرایان بود، از تحسین او خوددداری نکردند. اما شهرت برای پاسترناک یک ضرورت نبود و او ناراضی از برلین بازگشت. موقعیت پاسترناک در بین وارثان فوتوریسم به ویژه گروهی که به وسیله مایاکوفسکی رهبری می‌شد. و شاعران جوانتر را مثل آسی‌یف ۱۸، کی‌یرسانوف ۱۹ و تئوریسین‌های ادبی مانند اشکلوفسکی اوسیپ بریک ۲۰ را جذب کرده بود، مبهم بود، همانگونه که رابطه او، با دگرگونی‌های دیگر زندگی روسی نامعلوم به نظر می‌رسید. او محکم و از سر وفاداری در کنار جبهه چپ هنر ۲۱ در برابر دشمنان قسم خورده آن در (انجمن روسی نویسندگان هوادار دیکتاتوری پرولتاریا ۲۲) ایستاد، تنها به این دلیل که این دومی می‌توانست بر حمایت دولت تکیه کند و آن دیگری نه.

در عین حال، او می‌دانست که فردیت خلاق او با اعتقادات جبههٔ چپ هنر در تضاد است، از نظر او در جریان فعالیت در همین گروه، شیرهٔ قوهٔ خلاقه مایاکوفسکی کشیده شده بود. او دو شعر بلند حماسی دربارهٔ نخستین انقلاب روسیه با نامهای”۱۹۰۵″و “ستوان اشمیت ۲۳″نوشت. قهرمان شعر دوم، ستوان اشمیت در افت و خیز امواج انقلاب دستگیر می‌شود و خود را تسلیم تقدیر می‌کند. تسلیمی که پاسترناک در شخصیت قربانی دیگر زندگی یعنی”هاملت”می‌دید. ماریناتسوتااوا ۲۴ در مقاله‌ای دربارهٔ این شعر نوشت، “مصالحه‌جوی اصلی ستوان اشمیت نیست بلکه-عناصر سر میز مذاکره-هستند”مارینا در ۱۹۲۲ دریافت که شعر پاسترناک بسیار نزدیک به اوج و نهایت آمال اوست. او نوشت،”شعر عصاره زندگی پاسترناک است”همانطور که برای خود او بود. یک حس غیر قابل اجتناب و تقلید و در پیروی از جان مایه‌ای ناب و درونی. چیزی در حد خود زندگی. هر دو شاعر نه در معنای سیاسی آن بلکه در پاسخ فوری به ضرباهنگ زمان انقلابی بودند.

در این زمان پاسترناک در جوی نامطمئن زندگی می‌کرد دوران پس از جنگ و پیش از پراکنده شدن استعدادها به بیرون از اتحاد شوروی. هنوز با وجود اینکه پتروگراد و مسکو در قحطی بودند، طنینی از خلاقیت زنده در فضا موج می‌زد.اما در دهه ۱۹۲۰ تلفات واقعی شروع شد: گومیلف ۲۵ به قتل رسید، آخماتووا ۲۶ اخراج شد و مندلستام به حاشیهٔ ادبیات تبعید گردید. خلبنیکوف ۲۷ از تیفوس مرد، اسنین ۲۸ خودکشی کرد و مایاکوفسکی جبههٔ چپ هنر را برای پیوستن به جبههٔ انقلابی هنر ۲۹ که در خدمت حزب کمونیست بود، ترک کرد. تپش غنایی در شعر پاسترناک با دور شدن از مرحله پر تلاطم ۱۹۱۸-۱۹۱۷ رو به خاموشی گذاشت. برای او اخلاق‌گرایی در کامل‌ترین معنای خود، به منزله تمامی زندگی بود. خودکشی مایاکوفسکی در ۱۹۳۰ عمیقا”پاسترناک را تکان داد. او در این موقعیت لزوم تجدید نظر در موقعیت ادبی-هنری خود را احساس می‌کرد. در Safe Conduct‌ او تبیین تکان دهنده‌ای از احوال مایاکوفسکی دارد. در بخش سوم و پایانی این اثر، خودکشی، محور اصلی است. پاسترناک خیلی پیش از این بی‌ثباتی درونی مایاکوفسکی را درک کرده بود و یا آنطور که خود تصویر کرده بود”این قرعه به نام هر شاعر پیشروی، از نسل آنها زده می‌شد”، وقتی او شعر”تراژدی” مایاکوفسکی را که گویشی روایتی است و از زبان شخصیت اول اثر بازگو می‌شود شنید، چنین اظهارنظر کرد،”در این شعر، شاعر نه مولف اثر بلکه خود موضوع یک غزل است که از زبان شخصیت اول خطاب به جهانیان خوانده می‌شود.”حال هرکس می‌توانست مراحل غم‌انگیز زندگی شاعر را، از یک حالت غیر واقعی به حالتی دیگر، تا خودکشی او در ۱۹۳۰، در جریان شکل‌گیری این اثر مشاهده کند.

پس از این ضربه پاسترناک احساس می‌کرد بی‌پناه‌تر از همیشه شده است. نقش رهبری شاعران روس به زعم او، برایش رقم زده شده بود و او به‌طور غریزی از آن عقب می‌نشست. تی.اس.الیوت می‌گوید:”انسانی که می‌تواند تجربه کند در هر دهه از عمرش خود را در دنیای متفاوتی باز می‌یابد. پاسترناک مطمئنا”انسان تجربه‌ها بود و دههٔ ۱۹۳۰ برای او زمان به محک زدن این تجربه‌ها. در بعضی موقعیتها او مجبور بود شهامتی نامرسوم در جامعه را برای رویارویی با ناروایی‌ها به یاری بطلبد. به‌طور مثال وقتی در ۱۹۳۷‌ از امضای نامه‌ای که در آن درخواست مجازات مرگ برای مارشال توخاچوفسکی شده بود، خودداری کرد و یا در همان ‌ سال سیاه، در نامه‌ای به کرملین، برای بوخارین ۳۰ که چندی بود متهم به ضدیت با انقلاب شده بود نوشت:”در جهان هیچ نیروئی نیست که بتواند مرا مجبور سازد خیانت شما را باور کنم”. کتاب شعری که در سال ۱۹۳۲ با نام”تولد دوم”از او منتشر شد، نشانهٔ یک آغاز تازه بود. به نظر می‌رسید که او عمیقا” در پی تجدیدنظر است. دستیابی به نوعی سادگی در بیان که او تصور می‌کرد تا آن زمان از آن گریخته است. پاسترناک در کنفرانسهای مختلف نویسندگان با جسارتی صحبت می‌کرد که همقطارانش را می‌رماند و پیوسته صراحت و درستکاری تولستوی را در مقابل کجرویها و نادرستی‌های متداول فرا می‌خواند. او از آلوده کردن دست خود به امضای اخطارهای تهدیدآمیز خودداری کرد و خود را به شکلی مودبانه در تبعید، به آراء عمومی واگذاشت. در این زمان او در دهکدهٔ پره دل کینو، دهکدهٔ نویسندگان در بیرون مسکو به سر می‌برد که برایش منبع سلامتی و صلح بود، به پدرش نوشت،”تنها یک عنصر سالم در من یا اطراف من وجود دارد، طبیعت و کار”. زندگی او در آن‌جا از راه ترجمه تامین می‌شد. در آغاز کار شاعران گرجی را که دوست او و بسیار مورد تحسینش بودند، ترجمه می‌کرد.

در ژانویه ۱۹۳۹ به او ماموریت داده شد که هاملت را برای اجرایی در آینده ترجمه کند، هاملت همیشه توجه و علاقه بسیاری در پاسترناک برانگیخته بود.

او آن را چون درامی سرشار از وظیفه و”انکار خود” تحسین می‌کرد.

“هاملت احضار شده است تا با دنیائی خونخوار به تنهائی مواجه شود و قضاوت را به زمان واگذارد”.

کار بر روی این نمایشنامه و همچنین قاوست گوته، پس از جنگ او را به همان اندازهٔ کارهای خودش، اسیر و گرفتار کرد. هاملت، به ویژه بیانی از احوال خود او بود. و ترجمه آن برای او نه تنها”شادی آور”بلکه نگاهی از تیرهٔ درون، و از سر امید، به طریقت”رهایی”بود.

در ۱۹۴۳ بازدید از جبهه‌های جنگ برای او واقعه‌ای بزرگ و با ارزش بود. ژنرال فرمانده در یکی از جبهه‌ها نوشت، “ما او را دوست داشتیم، به خاطر آزادی و رفتار زنده و صمیمانه‌اش.”

سربازان با شگفتی می‌پرسیدند آیا این واقعا”پاسترناک است؟

از تابستان ۱۹۴۶ تا پایان ۱۹۵۵ دکتر ژیواگوبه تمامی او را به خود جذب کره بود و آرامش و صلح همچنان از او دور می‌شد، زوشچنکو ۳۱ هم از اتحادیه نویسندگان اخراج شد و او خود نیز با گرفتار شدن به عشق اولگا ایوانیسکایا زندگی خود را پیچیده‌تر نمود. زن، تصویر لارا ۳۳ قهرمان زن کتاب دکتر ژیواگو را برایش به گونه‌ای دیگر مطرح کرد.

دوستی آندو فرم غنائی تازه‌ای به اشعار او بخشید اما فشار خانوادگی بر او افزایش یافت.

وقتی اولگا دستگیر و به تبعید فرستاده شد، پاسترناک خود را در موقعیتی مشابه تولستوی یافت.

او را هم در سالهای آخر عمرش به همین نحو-با آزار اطرافیان و بدون دست زدن به خودش-به ستوه آورده بودند.

پاسترناک از رنج بردن اولگا عمیقا”در عذاب بود اما در بازگشت او، خود خواستار خاتمه دادن به رابطه‌شان شد.

جامعه ادبی مسکو، واکنشهای گوناگونی در برابر کتاب دکتر ژیواگو نشان داد. بعضی در تمجید و ستایش آن به وجد آمده بودند و دیگران از”و”نازیبائی”در ترکیب آن متحیر، و این خود یک معما بود.

یوری ژیواگو، پزشکی که دارو را انکار می‌کرد، شوهری که همسر و فرزندانش را رها کرد و با این وجود خود را، به گونه‌ای در جایگاه قضاوت بیشتر همعصرانش قرار داد. شاید یکی از دلایل عدم پذیرش کتاب در بعضی محافل برداشت یهودیان بود که آن را توهین‌آمیز خواندند.

تنفر پاسترناک از صهیونیسم، از باور او که همگون با نظرات بردیایف ۳۳ بود برمی‌خاست که،”ملی‌گرایی به هر شکل آن، خیانت به عام‌گرائی روسی است.”

در ۱۹۳۳ در ارتباط با بحث”آزادی سوسیالستی” در روزنامه ایزوستیا ۳۴ پاسترناک اینطور می‌نویسد،”هیچ نیروئی در جهان نیست که بتواند آزادی را به من اعطا کند، اگر من از پیش خود، بالقوه، آن را در اختیار نگرفته باشم و یا اگر من، خود، خواهان به دست آوردن آن نباشم”.

یوری ژیواگو هردو را داشت توانایی بالقوه به دست آوردن آزادی و محکومیت به استفاده از آن را، هرچند که این برای او، خانواده‌اش و جامعه‌اش مصیب بار بود. و این نقطه عطف و شاید اتهام اصلی رمان پاسترناک در آن زمان بود، یوری ژیواگو شاید تنها شخصیت هنرمند در یک رمان است که می‌تواند (به وسیله شعرهای زیبائی که در فصل هفدهم کتاب از زبان او نوشته شده است.) خلاقیت هنری خود را اثبات کند.

شعرها دارای توالی پیچیده اما سرشار از پیوستگی به روح زندگی است، این پیوند حتی با تجربه‌های شخصی پاسترناک نیز، چون جدائی او از اولگا ایونیسکا با همخوانی دارد.

مرد

از آستان در می‌نگرد.

خانه آشنا نیست…

رفتنش،

پرواز بود،

و دیگر همه، خاکستری، ویرانی.

پیتر لوی نویسنده زندگینامه پاسترناک از زبان والنتین آسموس ۳۵، فیلسوف و دوست قدیمی پاسترناک، جمله‌ای را که بر سنگ قبرش حک شده، چنین بازگو می‌کند، “تضاد او با دوران ما، تضاد با یک رژیم یا یک دولت نبود، او در آرزوی آرمانشهر خویش بود.”

جامعه‌ای که او تصویر تجریدی آن را از بهار ۱۹۱۷ در روح خود حفظ کرده بود، این همان لحظه برتر و بیرون از جهان مادی بود. لحظه‌ای و زمانی که در روشنائی غروب آن دکتر ژیواگو همچون سیل جاری شد.

پاسترناک پیش از مرگش به دوستی گفته بود،”نسل من، خود را در نقطه مرکزی تاریخ بازیافته است.”اظهارنظری این‌چنین مبهم و خاص شاید برخاسته از فشارهائی است که بر او به عنوان نماینده روشنفکران نسلش وارد آمده است. باوجوداین او همیشه اعتقاد داشت،”آیندهٔ من دقیقا” همانطوری شکل گرفت که من خود به آن شکل دادم.”این گفته در مورد آخماتووا”، مندلستام و تسوتااوا نیز حقیقت داشت.

پاسترناک با آنها برابری می‌کند به خاطر استعدادی استثنایی که در خدمت روحی سرکش و تسلیم ناپذیر بود.

زندگینامه‌های ادبی بوریس پاسترناک

  1. نام کتاب: بوریس پاسترناک

یک زندگینامهٔ ادبی

  1. بوریس پاسترناک

شعر و سیاست او

نوشته: لازار فلیشمن-۳۵۹ صفحه

  1. بوریس پاسترناک

نوشته: پیترلوی-۳۱۰ صفحه

  1. بوریس پاسترناک

سالهای ۱۹۶۰-۱۹۳۰

نوشته: یوگنی پاسترناک

ترجمه به انگلیسی: مایکل دانکن-۲۷۸ صفحه

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.