فرانک دارابونت و اقتباس‌هایش از داستان‌های «استیون کینگ»

0

دارابونت در بدو ورود از من خواست که سری به کتابخانه اش بزنم: «جای خوبی است،چیزهایی تویش پیدا می شود که خلاقیت آدم را هدایت می کند.» وقتی کتابخانه او را ببینید حتما شگفت زده می شوید.انواع و اقسام داستان ها کنار هم چیده شده اند.همه جور نویسنده ای بین شان هست.از کلاسیک ها گرفته تا داستان نویس های جدید: «داستان کلا چیز خوبی است.این که یک عده آدم می نشینند و داستانی می نویسند که بخوانی و ازش لذت ببری واقعا مایه خوشحالی است.» بعد اشاره می کند به ردیف داستان های «استیون کینگ» که نویسنده مورد علاقه اش است.وقتی بهش پیشنهاد می کنم که بحث را از داستان های کینگ شروع کنیم، با خوشحالی سری تکان می دهد و می گوید: «آره.موافقم.چی بهتر از این؟»

–  این که همه کتاب های کینگ را توی کتابخانه تان کنار هم گذاشته اید معنایش این است که خیلی کارهایش را دوست دارید.

آره.خیلی دوست دارم.به نظرم این جور نویسنده ها خیلی کم هستند.شاید برای همین هم هست که او به خودش می بالد و گاهی بعضی ها را تحویل نمی گیرد.خب، بهش حق بدهیم.او مدام دارد فکر می کند و توی ذهنش داستان می سازد، آن هم چه داستان هایی.چندسال پیش با هم توی رستورانی نشسته بودیم و داشتیم ناهار می خوردیم.من خیلی گشنه بودم و حواسم فقط به ناهاری بود که داشت تمام می شد.اما کینگ همان طور که داشت غذایش را می خورد به پیرمرد و پیرزنی زل بوده که چند میز آن ورتر داشتند در سکوت غذا می خوردند و حتی صدای غذاخوردنشان هم به زور شنیده می شد.یادم هست وقتی بیرون رفتیم استیون سری تکان داد و گفت «چه می شه کرد؟»توی ماشین خیلی سعی کردم ازش حرف بکشم و بپرسم داستان از چه قرار است اما او طبق معمول چیزی نگفت و فقط لبخند مسخره ای حواله ام کرد.هفته بعدش که رفته بودم خانه اش تا چیزی ازش بگیرم داستانی بهم داد درباره پیرمرد و پیرزنی که برحسب اتفاق آدمی را که دوست نداشته اند می کشند و بعد روانه رستوران می شوند تا دلی از عزا درآورند.برایم باورکردنی نبود.آدم چه جوری می تواند چنین ذهن خلاقی داشته باشد؟واقعا هنوز نفهمیده ام.

–  یعنی همین داستان گویی برای شما کفایت می کند؟کینگ برای شما فقط یک داستان گوی حرفه ای است که می شود کارش را در سینما اقتباس کرد؟

قطعا فقط همین نیست.هرچند به نظرم خود این که یک نفر قدرت داستان گویی داشته باشد اصلا چیز کمی نیست.اما داستان های کینگ چیزهای دیگری هم دارد که به شدت جالب هستند.مثلا او یکی از معدود نویسنده هایی است که خوب بلد است «اضطراب بشر» را در قالب داستان بنویسد.مفاهیمی مثل این شاید در مقاله ها و سخنرانی های بشردوستانه همیشه خوب از آب دربیایند اما داستان شدنشان واقعا سخت است.کینگ این کار را می کند.به سادگی هم این کار را می کند.همیشه فکر می کنم او برای این آفریده شده که چیزهایی مثل این را به ما گوشزد کند.ببینید،مثلا در همان دو داستان کینگ که من از رویشان فیلم ساختم شما این اضطراب بشر را می بینید.در هر دو فیلم آدم ها از بابت یک مسئله و مشکل دچار اضطراب شده اند و باید راهی پیدا کنند.اضطراب واقعی ترین چیزی است که در یک داستان سینمایی می توانید به سراغش بروید.آن قدر عمومیت دارد که شاید شگفت زده تان کند اما واقعیت دارد.

سفارش طراحی سایت در کارلنسر با قیمت توافقی
خرید ساعت سونتو و لوازم جانبی ساعت Suunto

–  درآوردن این اضطراب در یک فیلمنامه کار سختی نیست؟

چرا.حتما کار ساده ای نیست.هیچ کاری کلا ساده نیست.اما شما وقتی به ادبیات داستانی هم مراجعه می کنید می بینید که این اضطراب برای نویسندگان مسئله بوده و درباره اش فکر می کرده اند.نمونه اش «داستایوسکی» که رمان هایش کاملا در همین مورد هستند.درست است که این جور چیزها کمی انتزاعی به نظر می رسند اما وقتی به سراغشان بروید می بینید که زندگی تان با این چیزها می گذرد.شاید دردناک باشد اما هست.

–  و شما برای بیان این اضطراب فیلمنامه  می نویسید؟

نه.من فیلمنامه می نویسم چون این کار را بلدم.کار من این است که داستان های سینمایی بنویسم.برای من مهمترین چیزی که در نوشتن یک فیلمنامه اهمیت دارد خود داستانی است که باید به سرانجام برسد.دوست ندارم مثل بعضی دوستانم یک خط داستان پیدا کنم و ندانم که آخر داستان قرار است چه اتفاقی بیفتد.داستان سینمایی باید سر و ته داشته باشد و کار من به عنوان یک فیلمنامه نویس این است که آن سر و ته را درست بچینم.حالا اگر فیلمنامه ای که من می نویسم معناها و مفاهیم دیگری هم دارد، این به طبیعتش برمی گردد.ربطی به من ندارد.

–  این اضطراب ها پایانی دارند؟جایی تمام می شوند؟این سئوال را بابت این می پرسم که بعضی منتقد ها می گویند فیلمنامه های شما زیادی بلند است.سه ساعت طول می کشد و حوصله تماشاگر را سر می برد.

واقعا این جوری است که می گویید؟همیشه فکر می کردم که فیلمنامه هایم خیلی طولانی نیستند.ببینید، بازهم از ادبیات داستانی برایتان مثال می آورم.بعضی داستان ها هستند که می شوند داستان کوتاه و بعضی دیگر هم می شوند رمان.قطعا آن داستانی که داستان کوتاه شده اگر به رمان تبدیل شود چیز هولناکی از آب درمی آید.اما اگر بخواهید یک رمان را هم به داستان کوتاه تبدیل کنید به نظرم نتیجه بهتری نمی گیرید.در یک داستان عوامل زیادی دخیل هستند و نقش دارند.یکی از این عوامل هم زمان است.چرا فیلمنامه ای را که باید در ۱۸۰ صفحه نوشت، در ۱۲۰ صفحه خلاصه کرد؟به نظرم یک جای این نظر می لنگد.من فیلمنامه را طوری بنا می کنم که هرچیزی در جای خودش مطرح شود و به چشم بیاید.درواقع ساختار فیلمنامه ام را جوری می چینم که هیچ کجا از ریتم نیفتد.وقتی همه چیز به دقت چیده شود و یک نقشه برای ساختمان فیلمنامه داشته باشد، زمان هیچ اهمیتی ندارد.زمان فقط عاملی است برای این که شما بتوانید داستان خودتان را درست تعریف کنید.قطعا اگر بخواهید زمان را در فیلمنامه درنظر نگیرید و داستانی سه ساعته را دوساعته تعریف کنید به مشکل برخواهید خورد.

–  موقعی که داشتید روی فیلمنامه «رهایی از شاوشنک» کار می کردید چه قدر به اصل داستان مراجعه می کردید.اصلا داستان کنار دست تان بود؟

نوشتن این فیلمنامه یکی از سخت ترین کارهایی بود که تا حالا انجام داده ام.استیون داستان کوتاهی نوشته بود به اسم «ریتا هیورث و رهایی از شاوشنک» که وقتی آن را خواندم حسابی شوکه شدم.ازش خواستم که اجازه دهد فیلمنامه ای از رویش بنویسم.استیون اولش می گفت این داستان به درد یک فیلمنامه بلند نمی خورد و شاید ازش بشود یک فیلمنامه کوتاه خوب درآورد.اما توی داستان به نظرم چیز بخصوصی بود که می شد بسطش داد و تبدیلش کرد به یک فیلمنامه بلند.

–  این چیز چی بود؟

به زبان آوردنش سخت است.اما چیزی بود که همه آدم ها درش گرفتار می شوند و گاهی راه فراری نیست.این جور موقعیت ها برای یک داستان سینمایی خیلی جذاب است.چون فکرتان را واقعا باز می کند.همه اش دارید به این فکر می کنید که راه فرار کجاست.اول همه سوراخ سمبه ها را بسته اید و حالا دنبال راه دررو می گردید.

–  یک چیزی مثل زندگی.منظورتان همین است؟

آره.مثل زندگی.اما یک زندگی که دارد در موقعیتی داستانی تعریف می شود.یادتان نرود که فیلمنامه هم یک داستان است و باید طوری نوشته شود که قابلیت تصویری داشته باشد.متاسفانه گاهی فیلمنامه هایی به دستم می رسد که می بینم نویسندگان شان اصلا توجهی به تصویری بودن فیلمنامه ندارند.درست است که فیلمنامه نویس حق دارد لحن و ادبیات خودش را وارد متنی بکند که دارد می نویسد.اما افراط در این قضیه واقعا اعصاب خردکن است.گاهی فیلمنامه ها هیچ فرقی با رمان ها ندارند.آن قدر توصیف غیر تصویری درشان هست که برمی گردم و روی جلد فیلمنامه را دوباره می خوانم تا مطمئن شوم یک رمان دست نگرفته ام.

–  راستش من نفهمیدم آن چیزی که به عنوان فیلمنامه نویس جذبتان کرده چی بوده.دوباره می گویید؟

ببینید، داستان کینگ همان روز اولی که خواندمش (سال ۱۹۸۲ بود) چیزی را به من نشان داد که فقط در یک فیلم می دیدم.به هرحال من در این داستان با یک دوستی سر و کار داشتم که داشت دستخوش بعضی چیزها می شد.درعین حال کینگ به خوبی نشان داده بود که عدالت را می شود زیر پا گذاشت و یک آدم را متهم به کاری کرد که انجام نداده.وقتی فکر کردم که چه جوری همه چیز دست به دست هم می دهند تا یک آدم هر بلایی سرش بیاید واقعا تکان خوردم.همه مصیبت های دنیا جمع می شوند و مستقیم روی سر یک نفر فرود می آیند.هنوز هم که بهش فکر می کنم مو به تنم راست می شود.

–  این همان مضمونی است که بهش علاقه دارید؟درواقع شیفته مضمونش شدید؟

این مضمون را که دوست دارم.اصلا انکار نمی کنم اما چیز دیگری که در داستان کینگ برایم جالب بود مسئله زمان بود.داستان در یک سال و دوسال نمی گذرد.خیلی بیشتر از این هاست و یک آدم اگر سال های پیاپی در زندان باشد می پوسد.زندان یعنی ناامیدی اما شخصیت فیلمنامه من و داستان کینگ به زندگی امید دارد.درست که گاهی از نفس می افتد و می برد اما احساس می کند که اوضاع و احوال همیشه این جوری نخواهد ماند.من هم موقعی که داشتم فیلمنامه را می نوشتم گاهی می ترسیدم که داستان را نتوانم درست به فیلمنامه تبدیل کنم.داستان کوتاه کینگ به یک فیلمنامه ۱۴۲ دقیقه ای تبدیل شد که ۲۲۴ سکانس داشت.همان امیدی که «اندی» به آینده داشت من هم به فیلمنامه ام داشتم.

– در مورد «دالان سبز» چی؟این بار هم شیفته داستان شدیدو فیلمنامه اش کردید؟

آره.قطعا نسبت بهش احساس شیفتگی می کردم.اما می دانید، استیون استاد نوشتن چندجور داستان است.داستان های وحشت هم یکی از تخصص های اوست.به خاطر همین داستان ها هم مشهور شده.اما داستان های دیگرش هم به همان قوت هستند.نه رهایی از شاوشنک و نه دالان سبز داستان های وحشت نیستند.اما شاید ترسناک باشند و این ترس از آن جایی ناشی می شود که می بینید بعضی ها پشت چه نقاب مخوفی پنهان شده اند و موقعی که از پشت نقاب درمی آیند و لبخندی نثارتان می کنند واقعا زهره ترک می شوید.

–  همان موقع حواستان بود که داستان این یکی هم در زندان می گذرد؟

حواسم بود.با توجه به این که کار قبلی ام هم در زندان می گذشت می دانستم که بعضی اعتراض می کنند.به نظرم اعتراضشان کاملا بی مورد است.خب، خیلی از فیلم ها هم هستند که داستانشان در جاده می گذرد،یا در یک مکان خاص.اصلا یک ژانر مهم تاریخ سینما یعنی فیلم های وسترن، زمینه وقوعش در بیابان و شهرهای کوچک است.آیا موقعی که کسی فیلمنامه ای وسترن می نویسد باید اعتراض کنیم؟تازه این را هم داشته باشید که تعریف کردن داستان در مکانی محدود و با آدم هایی محدود خیلی کار سختی است.فکر می کنید خیلی هنر است که فیلمنامه در خیابان اتفاق بیفتد؟زندان جای خیلی محدودی است.واقعا درهای فلزی دارد که بسته  هستند.اگر داستان گوی خوبی باشید می توانید از این درها رد شوید و به همه سلول ها سر بزنید.

–  یک چیز غیرزمینی هم در داستان کینگ هست.انگار جان کافی از آسمان نازل شده و یک راست روانه زندانش کرده اند…

کینگ آدم عجیبی است.چیزهایی را می بیند که از چشم آدم های دیگر مخفی می ماند.یک بار به من گفت در لندن سیاه پوست بی پولی را دیده که در خیابان ها قدم می زده و بلندبلند با خودش حرف می زده.می گفت کمی بهش نزدیک شدم و دیدم دارد می گوید خدایا!ناهار امروز من کجاست،کجا باید بروم.سیاه پوست می ایستد و نگاهی به آسمان می اندازد وبلند می گوید کدام خیابان؟پلاک خانه چند است؟و بعد هم سری تکان می دهد و راه می افتد.کینگ می گفت فکر کردم دیوانه است اما دنبالش راه افتادم.سیاه پوست کلی راه رفت و رسید به یک خیابان و مستقیم رفت طرف یک خانه که انتهای خیابان بود.دم آن خانه باغچه ای بود که سرسبزی اش کاملا به چشم می آمد.سیاه پوست رفت و از بین آن همه گل و گیاه ساندویچی را درآورد.سرش را بالا برد و گفت خدایا!بابت ناهار امروز متشکرم.فکرش را بکنید، این داستان اسمش چیست؟معجزه؟نمی دانم، اما به نظرم دالان سبز هم چنین فضایی دارد.

–  پس آن فضای غیرزمینی و معجزه وار را دوست داشتید.جان کافی به نظرتان زیادی مظلوم نیست؟خیلی ها او را مسیح دانستند.به نظر خودتان او مسیح است؟

ببینید،این وظیفه من نیست که برداشتم از داستان را برایتان تعریف کنم.آن چه من از داستان فهمیده ام همانی است که فیلمنامه شده و خودم هم آن را ساخته ام.اما به نظرم استیون موقعی که سرگرم نوشتن داستان بوده گوشه چشمی هم به داستان مسیح و پونتیوس پیلاطس داشته.البته قضیه کاملا طبیعی است.ما از کودکی در کتاب مقدس این داستان را خوانده ایم، بارها برایمان تعریف کرده اند که داستان چگونه اتفاق افتاده و تازه غیر از این ها به ما یاد داده اند که هر مظلومی شباهتی به مسیح هم دارد.نمی دانم، جان کافی شاید مسیح باشد،شاید هم نباشد.مسیح بودن یا نبودن او تاثیری در داستان ندارد.موقع نوشتن فیلمنامه به این فکر می کردم که او در دامی افتاده که دیگران برایش پهن کرده اند.جان کافی هم مثل همه آدم های دیگری که بیرون و داخل زندان هستند خوبی ها و بدی های خاص خودش را دارد.منتها جنبه خیر در روح او بیشتر است و همین باعث شده که اندکی غریب تر از دیگران به نظر برسد.اما اگر نظر مرا بخواهید، فکر می کنم اگر مسیح در دوره ما بود قطعا در یک سلول انفرادی زندانی اش می کردند و او را روی صندلی الکتریکی می نشاندند.این خاصیت دوران ماست که شقاوت از سر و رویمان می بارد.خداوند ما را ببخشد اما این پدران ما بوده اند که درحق مسیح ظلم کرده اند.

–  موقع نوشتن این دو فیلمنامه، استیون کینگ هم در کارتان دخالت می کرد؟نمی خواست نسخه ای از نوشته تان را ببیند؟

نه.استیون خیلی حرفه ای تر از این حرف هاست.البته دلشوره خاص خودش را دارد اما فقط موقعی دخالت می کند که در قرارداد آمده باشد.او معمولا کاری به این کارها ندارد و خب، من هم در طول این سال ها رفاقتم را با او بیشتر کرده ام.استیون اگر مطمئن باشد که کسی داستانش را درست فهمیده کاری ندارد.من هم گاهی برایش خلاصه داستان هایش را تعریف می کردم و او سری تکان می داد.بعد هم می گفت داری برای خودم داستانی را که نوشته ام تعریف می کنی؟.البته اگر سئوالی داشته باشم و گوشه ای از داستان برایم گنگ باشد حتما ازش می پرسم.اما اجازه دخالت در ساختار فیلمنامه و جزئیات را بهش نمی دهم.این دیگر وظیفه من است.ساختار داستان او با ساختار فیلمنامه من هرچند شبیه هستند اما یک جور نیستند.همان جور که ساختار ادبیات با سینما تفاوت دارد.من داستان کینگ را توی ذهن خودم تعریف کرده ام و نتیجه اش را در قالب یک فیلمنامه نوشته ام.فیلمنامه نوشتن درست به اندازه نوشتن یک داستان سخت است.حتی موقعی که داستان حاضر و آماده ای جلوی رویت است سخت است.همان اندازه وقت و انرژی می برد.درست است که یک داستان دارید، اما این داستان باید شکل سینمایی بگیرد.باید داستان را به همان خوبی که نویسنده نوشته بسازید و این، کار خیلی مشکلی است.

–  بعد از اکران رهایی از شاوشنک گفته بودید که اقتباس کردن را دوست دارید.کار چه نویسنده های دیگری را دوست دارید به فیلمنامه تبدیل کنید؟

کار هر نویسنده ای که هنر داستان گویی را بلد باشد.کلاسیک های انگلیسی را خیلی دوست دارم.شاید چارلز دیکنز نمونه خوبی باشد.دیکنز یک هنرمند واقعی بود.داستان را آن قدر خوب می شناخت که هرکاری دلش می خواست با آن می کرد.از داستان علمی/تخیلی هم خیلی خوشم می آید.ری بردبری معرکه است.ذهن خلاقش همیشه حیرت زده ام کرده.قطعا یک روز اگر بتوانم داستانی از او را فیلم می کنم.مثلا داستان فارنهایت ۴۵۱.داستان های خوب را می شود همیشه اقتباس کرد.

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.