همه چیز در مورد فیلم «بیل رو بکش»

0

صحنه ای در فیلم وجود دارد که گلوله ای به سمت مغز یک آدم شلیک می شود، اما این یک صحنه عادی نیست،عجیب تر از این حرف هاست. چون تصویر هم همراه با گلوله به سمت مغز طرف حرکت می کند، جوری که فکر می کنیم همین الان است که ما و گلوله، وارد مخ یارو شویم و جالب این که این اتفاق هم می افتد. انگار از زاویه دید خود گلوله به ماجرا نگاه می کنیم.

اغلب صحنه های تازه ترین فیلم کوئنتین تارانتینو با یک چنین تلقی ساخته شده است. این جا قرار است که همه آن حشو و زوائد، همه آن کنترل کردن های ظاهرا لازم و آبرومندانه کنار بروند تا تماشاگرها مستقیما با احساس خالص حاکم بر صحنه مواجه شوند. در تاریخ سینما کمتر پیش آمده که سینماگر صاحب سبک و اعتباری مثل تارانتینو، این طور با اعتماد به نفس همه زورش را بزند و هر چه در توان دارد به کار بگیرد تا تماشاگر را روی صندلی سینما میخکوب کند. برای آن هایی که اعتقاد دارند سینما یعنی احساس و  یعنی میخکوب شدن روی صندلی و فانفارسواری، هیچ فیلمی، بیل رو بکش نمی شود.

و در راه رسیدن به این هدف، تارانتینو به منبعش می زند؛  و سراغ وسترن های اسپاگتی و فیلم های رزمی چینی می رود. همان هایی که یک نفر می پرد هوا و وقتی دوباره روی زمین ظاهر می شود، حداقل صد نفر را لت و پار کرده، دقیقا صد نفر را. و اگر فکر می کنید دارم غلو می کنم، یک بار دیگر فیلم را ببینید و کل آدم هایی را که اوما تورمن در سکانس آخر دخل شان را می آورد بشمارید. کار تارانتینو به این می ماند که بخواهید یک فیلم ملودرام بسازید و آثار راج کاپور را الگو قرار بدهید. دراین جا برعکس فیلم های قبلی تارانتینو از پیچ و تاب های داستانی خبری نیست. استاد در این جا یک پیرنگ همیشه تاثیرگذار تاریخ نمایش، یعنی مایه «انتقام» را انتخاب کرده و تا توانسته قید بقیه عناصر داستان را زده. فیلم ماجرای زنی است که کتکش می زنند و بچه اش می میرد و او هم از کما بلند می شود و تصمیم می گیرد که انتقامش را از همه این آدم های بی شرف بگیرد.

این کل انگیزه قهرمان است و تارانتینو هم بهش دست نمی زند تا حواس تماشاگر بیشتر از این از صحنه های بزن بزن معطوف شخصیت پردازی و این قبیل چیزها نشود. این فیلمی است که مثل هر اثر هنری خوب دیگری، جهان خودش را بنا می کند و قواعد خود بسنده مخصوص خودش را به مخاطب تحمیل می کند. به این ترتیب، سادگی داستان و تیپ بودن شخصیت ها و قابل پیش بینی بودن مسیر قصه و انگیزه های رو و فاقد پیچیدگی آدم ها، یعنی همان چیزهایی که در هر فیلم دیگری می توانند به عنوان ضعف های فیلمنامه به حساب آیند، به عاملی برای موثرتر از کار درآمدن بیل رو بکش تبدیل می شوند و این یکی از جذاب ترین ویژگی های این فیلم است. و وقتی فیلمساز تماشاگرش را برای دنبال کردن چنین داستانی مجاب کرد؛  آن وقت دیگر دست دست نمی کند،  کوتاه نمی آید، خجالت نمی کشد و با تمام وجود از فیلم به عنوان محملی برای نمایش یک اکشن ناب استفاده می کند و همه می دانیم که یک اکشن خوب، همه چیز را در خودش را دارد. از تعلیق و ماجرا گرفته، تا ضرب تند و کنش و حرکت. در این جا زمان و مکان به کمک فیلمساز می آیند و عوض آن که به عاملی دست و پاگیر در مسیر بیان حرف و دیدگاه فیلمساز درآیند، کمک دست اصلی او می شوند. انگار که در مدیومی به نام سینما، این نوع استفاده، سزاوارترین شکلی باشد که یک فیلمساز می تواند از آن ها بهره ببرد.

اما مسئله اصلی، سازگار بودن مکانیسم زبان سینما با چنین صحنه های پرتحرکی نیست. نکته اساسی این جاست که تارانتینویی که تا به حال بیشتر به عنوان یک دیالوگ نویس یا حداکثر قصه نویس مطرح بوده، چه استعدادی در ساختن این نماهای پر از حرکت و کنش تصویری از خودش نشان می دهد. از فیلم های قبلی تارانتینو یادمان بود که ترانه و موسیقی در فیلم هایش چه نقش اساسی دارد. ترانه گروه ارج آور کیل در صحنه حرکات موزون تک نفره اوما تورمن در داستان های عامه پسند را یادتان هست که. اما آن قطعات به دقت انتخاب شده در فیلم های قبلی بیشتر از آن که ریتم ساز باشند، به نظر می رسید به کار بازسازی فضای قصه می خورند.

سفارش طراحی سایت در کارلنسر با قیمت توافقی
خرید ساعت سونتو و لوازم جانبی ساعت Suunto

اما در بیل رو بکش (می بینید چه اسم ساده و صریحی دارد؟ جوری که هیچ آدم متظاهری نمی تواند به ترجمه فارسی اش ایراد بگیرد) موسیقی، یکی از عوامل بنیانی ساخته شدن فیلم است. گفتیم که یکی از موارد الهام لئونه در ساخت این فیلم، وسترن اسپاگتی های سرجو لئونه کبیر بوده است و باید شنیده باشید که لئونه، موسیقی ای که انیوموریکونه برایش ساخته بود را حتی سر صحنه فیلم پخش می کرد. چرا؟ چون معمولا کل آن سکانس بر پایه موسیقی ای طراحی و تدوین می شد. در نتیجه ریتم و لحن آن قطعه باید در ذهن همه دست اندرکاران آن صحنه وجود می داشت. در بیل رو بکش هم با چنین مسئله ای مواجه هستیم. اغلب صحنه های اکشن فیلم، به اجرای یک باله می مانند و آدم نمی تواند تصور کند که اگر این قطعه های موسیقی وجود نمی داشتند، آن وقت این سکانس های زیبا چه سرنوشتی پیدا می کردند.

حالا بیایید کمی جدی تر به قضیه نگاه کنیم و در این باره صحبت کنیم که تارانتینو کم کم دارد به یک آدم حکیم در زمینه فرهنگ پاپ تبدیل می شود. او استاد این است که کلیشه های امتحان پس داده قدیمی، یعنی همان چیزهایی را که از فرط تکرار نه فقط کفر منتقدها را درآورده اند، بلکه اعصاب بیننده های عادی را هم خراب کرده اند، به عنوان دستمایه اصلی کارش انتخاب کند و در زمینه تازه ای به کارشان بگیرد. مثلا در مورد بیل رو بکش، تارانتینو مایه انتقام را با بزن بهادری های یک زن و قطعه های موسیقی ترکیب کرده، و وقتی از این کلیشه ها به شکل خفیفی آشنایی زدایی کرد و گارد ذهنی تماشاگر آشنا به این کلیشه ها را باز کرد، آن وقت این فرصت کم نظیر را می یابد تا انرژی بی پایان نهفته در این کلیشه ها را آزاد کند. کلیشه ها اگر درست و بجا و در زمینه تازه ای به کار گرفته شوند، منبع بی پایانی از انرژی هستند و نباید تعجب کنیم اگر در چنین فیلمی که قرار است گرمایش از پرده بیرون بزند، دستمایه اصلی فیلمساز قرار بگیرند.

خودآگاهی هنری تارانتینو این جاست که به کمکش می آید و به او فرصت می دهد تا ضمن آن که فیلمش را به شبکه متراکمی از کلیشه ها تبدیل می کند، به ترکیب درجه یکی از اسطوره و طنز برسد. کاری که سال ها قبل لئونه به شکل معرکه ای انجامش داده بود. به خصوص در آن صحنه ای که ایلای والاک در میان گورهای آن قبرستان آخر دنیا، پی طلا می گشت و فقط وقتی طلاها را پیدا کرد که یک نفر با بیل بالای سرش وایستاده بود. اما با وجود ساخت چنین صحنه ای، لئونه آدم پوچ گرایی نبود. چون اعتقاد داشت و این اعتقادش را به زبان آورد که تا سینما هست زندگی بایدکرد. این که تارانتینو این همه سال بعد از مرگ لئونه، چنین فیلم لذت بخشی ساخته که باتری های مان را برای ادامه این زندگی روزمره توسری خورده لعنتی شارژ می کند،  نشان می دهد که حرف استاد واقعا بجا بوده. فیلم ها به ما فرصت می دهند که زندگی را تحمل کنیم، به خصوص وقتی به این نکته توجه کنیم که فیلم انرژی زای تارانتینو بیشتر از آن که از زندگی معمولی ما الهام گرفته باشد، از درون جهان رنگارنگ سینما سربرآورده است.


به دو شکل می توان به«بیل رو بکش» نگاه کرد. اول بعنوان یک فیلم انتقامی در قالب ژانر سامورایی و دوم به عنوان فیلمی که کوئنتین تارانتینو کارگردان داستان های عامه پسند پس از شش سال غیبت در عرصه فیلمسازی عرضه کرده است. اگر بخواهیم از نگاه اول به فیلم نگاه کنیم در کیفیت بالای تصویری آن، صحنه های رزمی زیبایش و موسیقی نوستالژیک اش شکی نیست، ولی مسئله این است که اگر صرفا این نگاه موردنظر بود فیلم اصلا مطرح نمی شد، چه برسد به آنکه قرار باشد پرونده ای نثارش شود. پس دیدگاه دوم ملاک است که واقعا هم هست، چرا که هرچه بخواهیم بگوییم این فیلمِ تارانتینو نیست، نمی شود. بالاخره امضای او در تاروپود فیلم خود را نشان می دهد و از همه واضح تر در آغازش، عنوان بزرگ (و نامرسوم) «چهارمین فیلم کوئنتین تارانتینو» درج می شود.

«بیل رو بکش» داستان زنی به نام عروس را پی می گیرد که چند سال پس از قتل عامی که بیل و دارودسته اش در مراسم عروسی وی به راه انداخته اند، از کما خارج می شود و تصمیم به انتقام می گیرد، داستانی کاملا خطی و بدون پیچیدگی و با شخصیت های کاملا یک بعدی. البته اینها به خودی خود بد نیست، ولی مشکل این است که کسی که پشت دوربین قرار گرفته، همانی است که دقیقا ویژگی های آثارش نقطه مقابل ویژگی های بارز این فیلم قرار دارد. به راستی چطور دیالوگ های عروس با اورن ایشی و گوگو (دختر محافظ اورن) می تواند طعم نه ساله دیالوگ های جان تراولتا و ساموئل جکسون در حال انجام ماموریت در داستان های عامه پسند و طعم یازده ساله دیالوگ های دور میز جنایتکاران «سگ های انباری» را تازه کند؟ یا چطور صحنه های مبارزه پایانی عروس با اورن ایشی می تواند با صحنه رقص به یاد ماندنی جان تراولتا با اوما تورمان یا با صحنه رقص مایکل مدسن هنگام شکنجه پلیس همتایی کند؟ ساختار پیچیده و تودرتوی فیلم های قبلی تارانتینو که اتفاقا کارکردی مفید داشت و باعث می شد شخصیت ها را بهتر و بهتر بشناسیم، در این فیلم به این حد رسیده که به جای اینکه عروس از اول فهرست اسامی افراد شروع به انتقام کند، اول دومی را سر به نیست می کند و بعد اولی را! که البته میان این دو باید شاهد صحنه های طولانی بیمارستان باشیم. و بالاخره اینکه خشونت نهانی و دلچسب فیلم های قبلی، در این فیلم رو آمده و حتی در خدمت موقعیت های کمیک فیلم قرار گرفته است.تارانتینو با داستان های عامه پسند (که هنوز به نظرم یکی از پدیده های دهه نود بود)، جریانی نو راه انداخت، جدا از اینکه فیلم و شخصیت هایش هجو و پارودی شدند، آثاری جدی با الهام از این فیلم پدید آمد. ولی در مورد «بیل رو بکش»، تارانتینو سوار بر موج فیلم های هنرهای رزمی شده است که چند صباحی است مورد توجه و استقبال همزمان مردم و منتقدان قرار گرفته اند. هرچند هر کارگردانی حق دارد هرچه می خواهد بسازد، ولی بعد از شش سال انتظار، توقعات از تارانتینو چیزی بیش از یک کارتون ژاپنی بود.تارانتینو در یکی از مصاحبه هایش گفته است که این فیلم را ساخته تا خودش از آن لذت ببرد! پس بهترین رویکردی که می توان با آن به «بیل رو بکش» نگاه کرد این است که آن را اثری شخصی تلقی کنیم، یک اثر شخصی که کمی پول پایش ریخته شده باشد. وقتی شیفتگی و ذوق زدگی تارانتینو را هنگام صحبت درباره این فیلم می بینیم یا وقتی علاقه اش را در دادن آدرس برای پیدا کردن ریشه های فیلم می بینیم، بیشتر به این نتیجه می رسیم که ساخت چنین فیلمی توسط وی اجتناب ناپذیر بود، پس چه بهتر که ساخت و خیال ما را راحت کرد! «بیل رو بکش» اثری شخصی است و ارزشش نیز در همین حد است، بزرگ کردن آن و رساندنش به عرش داستان های عامه پسند و سگ های انباری و حتی «جکی براون» بیش از هر چیزی جفا در حق خود کوئنتین عزیز خواهد بود.


خدمت بزرگی که کوئنتین تارانتینو به سینما کرده این است که فاصله میان سینمای استودیویی و سینمای مستقل را از بین برده و یا حداقل این فاصله را به کمترین حد ممکن رسانده است. و با استفاده از این تعامل دوجانبه فیلم هایی ساخته که عموم مردم فقط دو نظر درباره آنها دارند: یا خیلی خوب و یا خیلی بد. قضاوت کردن درباره «چهارمین فیلم کوئنتین تارانتینو»، جمله ای که به شکل خودبینانه ای در ابتدای فیلم آمده است نیز به همین سختی است. نتیجه گیری درباره خوب یا بد بودن بیل رو بکش حقیقتاً کار دشواری به نظر می رسد.

بیل رو بکش ستایشی عاشقانه و در عین حال سنت شکن در باب فضیلت انتقام جویی و ریختن خون در برابر خون است. بر این بستر موضوعی، ملغمه ای از زور آزمایی تارانتینو با بسیاری از ژانرهای زنده و رایج جهان و ترکیب هنرمندانه آنها را شاهدیم. حقیقتاً نمی شود این فیلم را در ژانر خاصی دسته بندی کرد. بیل رو بکش به طور همزمان فیلمی است رزمی، ماتریکسی، هنگ کنگی، سامورایی، اکشن هالیوودی، موزیکال و دلهره آور. به همین خاطر شاید بهتر باشد این فیلم غریب را در ژانری به نام ژانر تارانتینو دسته بندی کنیم. در مقابل این حجم عظیم بروز وقایع و اتفاقات در یک فیلم صد و پنج دقیقه ای که با تدوین دینامیک و پویای سالی منکی، و برهم زدن توالی زمانی اتفاقات در تدوین، قدرتی دو چندان یافته، حق همانقدر با مخالفان فیلم خواهد بود که با موافقان آن. اما یک چیز قطعی است و آن این که بیل رو بکش یکی از بحث انگیزترین فیلم های دوران خود خواهد شد و احتمالاً تا سال های طولانی موافقان و مخالفان در مدح و قبح آن سخن خواهند راند.

تارانتینو در حرکتی بلند پروازانه و در عین حال خودبینانه تلاش کرده تا همزمان مرزهای چند ژانر رایج سال های اخیر سینمای جهان را بسط و گسترش دهد. حتی اگر در این کار موفق هم نشده باشد، لحظه هایی در فیلم هست که فراموش شدنی نیست و حداقل تجربه اولین بار دیدن آن را ناب،  لذت بخش و تکان دهنده می سازد. فیلم دارای پنج اپیزود جداگانه به سیاق فصل های رمان های ادبی است. در این پنچ اپیزود صدها ارجاع، اشاره و شوخی با فیلم های مشهور و گمنام سینمای جهان را شاهدیم. فیلم با یک ضرب المثل باستانی آغاز می شود: «انتقام غذایی است که باید سرد خورده شود» و سپس آواری از غیرمنتظره ترین اتفاقات ممکن (و گاه غیرممکن) بر سر تماشاگر خراب می شود. آدم ها به سادگی آب خوردن کشته می شوند.کلی دست و پا با گلوله و شمشیر و کارد و قمه قطع می شود. آنقدر خون فواره می زند و بر در و دیوار و سروصورت و لباس شخصیت ها می پاشد که هر آن سرخی خون با رنگ لباسی، دیواری و پس زمینه ای کنتراست می سازد. کنتراست رنگ ها به خصوص در تقابل یا تعامل با رنگ خون از مهم ترین توجهات تارانتینو در فیلم هایش است که هر لحظه بار معنایی خاص و گاه متضادی می آفریند.

در فیلم با آدمکش هایی روبه روییم که به رغم خشونت و خباثت ذاتی و شغلی شان، به شدت پایبند یک سری اصول اخلاقی کاملاً شخصی اند و هرکدام برای هریک از کنش هایشان، دلیلی موجه و توجیهی قانع کننده دارند. اوما تورمن یکی از همین جانورهای غیرقابل مهار و پیش بینی است که در تمام فیلم با نام عروس شناخته می شود. عروس شخصیتی چند بعدی دارد که توأماً چندین زن/ ضد قهرمان ماندگار سینمای معاصر را به یاد می آورد. مبارزه طلبی، جنگندگی و تسلط بر فنون رزمی ترینیتی در ماتریکس ها، اعتماد به نفس و بی رحمی نیکیتای لوک بسون، مردستیزی و جامعه گریزی شخصیت های سوزان ساراندون و جینیا دیویس در تلما و لوییس، پوست کلفتی و آبدیدگی سیگورنی ویور در سری فیلم های بیگانه و انتقام جویی و سادیسم شخصیت شارون استون در غریزه اصلی و شیطان صفتان مجموعه ای است که هویت و شخصیت غریب تورمن را در فیلم می سازد. مطمئناً اوما تورمن پس از پایان فیلمبرداری بدل به زن پخته تری شده چرا که در بیل رو بکش کمترین استفاده ممکن از جلوه های ویژه کامپیوتری صورت گرفته و تمام صحنه های نبرد به صورت واقعی فیلمبرداری شده اند. در این فیلم بیشتر از تمام فیلم های یک سال سینمای اکشن خون ریخته می شود. اغراق های جالب مثل قطع شدن دست و پا با گلوله و فوران خنده دار خون، و کشته و زخمی و معلول شدن صدها نفر در فیلم از نکات جالب و فرح بخش چهارمین فیلم تارانتینو است.محور سینمای اکشن اصولاً بر پایه کلیشه ها گذارده شده است. ولی در بیل رو بکش کلیشه ها نقشی ندارند. اما حتی نباید منتظر برخوردهای غیر کلیشه ای باشیم. در این میانه راه سومی ارائه می شود. با دستمایه قراردادن کلیشه های ازلی و ابدی تاریخ سینما و استحاله آنها، نگره ای غیرقابل پیش بینی و نامنتظر، بیننده را مبهوت می کند و شگردی تازه ارائه می دهد. بیل رو بکش یکی از ضدکلیشه ترین فیلم های تاریخ سینماست و این امر تا حد اغراق عمدی و غیرعادی بسیاری از حوادث پیش می رود.

بیل رو بکش فقط یک فیلم سینمایی نیست. در واقع نوعی مولتی مدیا (برنامه چند رسانه ای) شامل فیلم رنگی، سیاه و سفید، انیمیشن، گرافیک، دوپاره شدن و تطابق تصویرها و صداها، نقاشی و موسیقی است. ایده استفاده از انیمیشن در فصل معرفی پیشینه شخصیتی اورن- ایشی (لوسی لیو) ایده ای مبتکرانه و جالب به نظر می رسد.

موسیقی پرتنوع و حیرت انگیز فیلم با انتخاب آهنگ های متفاوت و متعدد از دیگر نکات قابل توجه بیل رو بکش است. تیتراژ آغاز فیلم با ترانه غنایی و زیبای بنگ بنگ با صدای نانسی سیناترا آغاز می شود و بیننده را در خلسه ای لذت بخش فرو می برد و ناگهان با صحنه پرتحرک و خشن رویارویی عروس (اوماتورمن) با یکی از اعضای قدیمی دارودسته آدمکش ها (ویویکا فاکس) از این خلسه بیرون می آییم. در ادامه و از آنجا که بخش اعظمی از داستان در ژاپن می گذرد، موسیقی حماسی ژاپنی نیز نقش عمده ای در فیلم به عهده می گیرد.اینجا هم کنتراست های ویژه تارانتینو قابل ردیابی است. استفاده از موسیقی شاد و فرح بخش در صحنه های خونریزی و کشت و کشتار و موسیقی غمناک در صحنه های کمیک و شاد از همان برجسته سازی تضادهای خاص تارانتینوست. طنز ویژه و خاص تارانتینو مثل سه فیلم دیگرش اینجا هم حضور دارد. کلکسیون عینک های آفتابی رئیس پلیس، ور رفتن بیل (که در این فیلم چهره اش را نمی بینیم) با دسته شمشیر، تقابل علاقه استاد ژاپنی به بیس بال و سامورایی بازی اوماتورمن آمریکایی یا ایده نیش زدن پشه ها قبل از سوءاستفاده کارگران بیمارستان از عروس فرو رفته در کما از همان طنزهای منحصر به فرد تارانتینویی است.


در «بیل رو بکش» دانستن این نکته جالب است که انسان های واقعی به تصویر کشیده شده اند. آنها می پرند، می افتند، و گاه مجبور می شدیم یک برداشت را چند بار تکرار کنیم. من جادوی سینما را باور دارم، و به پنداری که از ردیف شدن ۲۴ تصویر در عرض یک ثانیه مقابل عدسی دوربین خلق می شود معتقدم. دیجیتال چیزی را تولید می کند، اما وهم و پندار و جادو خلق نمی کند.

تارانتینو دوست دارد سینما را همچون یک مذهب معرفی کند، مذهبی که خود می تواند پیشوای آن باشد. تردید کردن در شور و ایمان او بسیار دشوار است. «قصه های عامه پسند برایم ثروت عظیمی به همراه آورد به طوری که دیگر برای گذران زندگی نیازی به کارکردن ندارم. دوست ندارم به خاطر پول فیلم بسازم یا به خاطر قدرت. دوست دارم تمام فیلم هایم آثاری خاص باشند و آخرین فیلمم همان سرزندگی و همان اشتیاق «سگدانی» را از خود ساطع کند. بسیاری از کارگردانان عملاً مجبور می شوند به خاطر بیست سال آخر فعالیت هنری خود عذرخواهی کنند. اما آدم هایی که هنوز به دنیا نیامده اند نیز فیلم های مرا دوست خواهند داشت، کسانی که در پانزده سالگی آنها را کشف خواهند کرد، همان طور که من آثار هاوارد هاکس را کشف کردم. شاید آن زمان بازنشسته شده باشم اما نمی خواهم آنها را مأیوس کنم.»

این کارگردان عجیب پروژه های زیادی در سر دارد و به نظر می رسد بزرگترین مشکلش این است که نمی داند باید از کجا شروع کند: «دوست ندارم خیلی سریع پروژه بزرگ دیگری را شروع کنم که در حد و اندازه های «بیل رو بکش» باشد. به همین دلیل است که تصمیم دارم ساخت دو فیلم جنگی را که خودم فیلمنامه شان را نوشته ام مدتی به تعویق بیندازم. یا شاید کار را با ساخت یکی از آنها که نسبت به دیگری پروژه کوچکتری است شروع کنم برای این که بفهمم آیا بازیگران اولی برای دومی هم مناسب خواهند بود یا نه. البته همیشه دوست داشته ام فیلم ترسناک کم هزینه ای- مثلاً یک یا دو میلیون دلار- بسازم و مخارج آن را از جیب خودم بپردازم. فیلمی که ساختش پنج هفته طول بکشد، با تمام محدودیت های کلاسیک این ژانر، تا ببینم حاصل کار چه از آب در می آید. همچنین به داستان جنایی علاقه مندم که آن را نگه داشته ام تا در فرصت مناسبی بسازم. پروژه ای به کوچکی آن فیلم ترسناک نیست اما بسیار برایم جذاب است…»

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.