رمان سی و نه پله، نوشته جان باکن – معرفی و پیشنهاد

0

سی و نه پله یک رمان ماجراجویانه نوشته جان باکن نویسنده اهل اسکاتلند است.

کتاب در اصل به عنوان پاورقی در «مجله بلک‌وود» (Blackwood’s Magazine) در ماه‌های اوت و سپتامبر ۱۹۱۵ به چاپ شد. اکتبر همان سال انتشارات «ویلیام بلک‌وود و پسران» (William Blackwood & Sons) در ادینبرو تصمیم گرفتند که این پاورقی‌ها را به شکل رمان گردآوری کنند.

در پنج رمان اول، قهرمان یک افسر سازمان اطلاعات به‌نام «ریچارد هنی» است. زمانی که اروپا در معرض جنگ است و همه جا پر از جاسوس‌های سازمان‌های مختلف است. ریچارد هنی تازه از رودزیا در جنوب آفریقا به لندن آمده است تا زندگی جدیدی را شروع کند؛ ولی سازمان جاسوسی بریتانیا به کمک او نیاز پیدا می‌کند تا نقشه‌های یک افسر آلمانی را خنثی کند. نام کتاب برگرفته از جمله اسرارآمیزی است که افسر آلمانی آن را اولین‌بار می‌گوید و قرار است کلید حل معما به دست ریچارد هنی باشد. «۳۹ پله» یکی از اولین رمان‌هایی است که در آن قهرمان «مرد دائم در حال فرار» است که بعدها به‌عنوان یکی از دستمایه‌های اصلی سینمای هالیوود مورد استفاده قرار می‌گیرد.

این رمان منبع اقتباس فیلم‌های زیادی بوده است که معروف‌ترین آنها ۳۹ پله ساخته آلفرد هیچکاک است که سال ۱۹۳۵ ساخته شد.

جان باکن در ۱۸۷۵ متولد شد. او یکی از بزرگ ترین نویسندگان قرن بیستم انگلیس بود که علاوه بر یک رمان نویس زبردست، بیوگرافی نویس، تاریخ نویس، ناشر، روزنامه نگار، وکیل دعاوی، و سیاستمدار بسیار قابلی بود. مخصوصا داستان های جاسوسی و مهیج و عالی او در نوع خود بی نظیر است. وی در سال ۱۸۷۵ متولد شد و در سال ۱۹۴۰ در حین جنگ جهانی درگذشت. بوکان قبل از جنگ جهانی اول از طرف دولت انگلستان به افریقای جنوبی رفت و در دوران جنگ نماینده انگلستان در فرانسه بود. بعد از جنگ تاریخچه آن را در بیست و چهار جلد نوشت که کامل ترین تاریخچه جنگ جهانی اول است.

وی در سال ۱۹۲۷ نماینده مجلس انگلستان شد و در سال ۱۹۳۵ از طرف پادشاه انگلستان به فرمانداری کل کانادا منصوب گردید. هنگامی که چشم از جهان پوشید آن قدر نشان و مدال و جایزه ادبی و نظامی از خود به یادگار گذاشت که تنها نام بردن آن ها مدتی وقت می خواهد. مرگ او باعث سوگواری شدید در انگلستان و کانادا گردید.


سی و نه پله
نویسنده : جان بوکان
مترجم : جواد میرکریمی
انتشارات امیرکبیر
۱۴۴ صفحه

ساعت سه بعدازظهر یکی از روزهای ماه مه درحالی که از محیط لندن کاملا خسته شده بودم به طرف خانه خود می رفتم. فقط سه ماه بود که در انگلستان اقامت داشتم و در همین مدت کم زندگی در این کشور مرا کسل کرده بود. اگر قبل از اینکه به انگلستان بیایم کسی این موضوع را به من گوشزد می کرد حتما به او می خندیدم، اما حالا می فهمیدم که چنین چیزی حقیقت دارد.

هوای انگلستان برای من که از یک کشور گرم و پر آفتاب به آنجا آمده بودم کسل کننده بود. نمی‌توانستم به اندازه کافی ورزش کنم، حتی سرگرمی های گوناگون لندن هم دیگر برای من تازگی نداشت و جلب توجهم را نمی کرد. به خود گفتم:«آقای ریچارد هانی اینجا برای توجای خوبی نیست و بهتر است هرچه زودتر آن را ترک کنی.»از نقشه هایی که قبل از مسافرت به انگلستان

برای خودم کشیده بودم عصبانی بودم و می دیدم که هیچ کدام جور درنیامده است. در چندسال گذشته در شهر«بولووایو» که یکی از شهرهای آفریقای جنوبی و محل کار من بود به اندازه کافی پول اندوخته بودم و به یک زندگانی خوش که در آینده منتظرم بود می اندیشیدم.

پدرم هنگامی که من شش ساله بودم مأموریتی در افریقای جنوبی گرفت و مرا هم با خود از انگلستان به آنجا برد و از آن زمان تاکنون میهنم را ندیده بودم. بعد از پدرم کار او را دنبال کردم و در نظر داشتم وقتی که ثروتم کفایت زندگی راحتی را کرد، به انگلستان برگردم و همان جا بمانم. اما حالا می دیدم که هیچ کدام از خیالاتم صورت حقیقت به خود نگرفته و دیگر در انگلستان آن طوری که می خواهم نمی توانم زندگی کنم. در هفته اول تمام مناظر قشنگ و جاهای تماشایی را دیدم و در کمتر از یک ماه به تمام تئاترها و رستوران ها و مسابقات ورزشی رفتم. هیچ دوست صمیمی نداشتم که مرا همراهی و راهنمایی کند. بسیاری مرا به خانه خودشان دعوت می کردند ولی می دانستم که هیچ کدام از آن ها دوست واقعی برای من نیستند و زیاد به من علاقه ندارند. من یک جوان قوی و سالم سی و هفت ساله با پول کافی هیچ گونه سرگرمی و کاری در لندن نداشتم و می خواستم به «ولد»، ییلاق سرسبز و آفتابی افریقای جنوبی، مراجعت کنم.

سر راه برای خواندن روزنامه های عصر به کلوب رفتم. تمام آن ها از احتمال بروز خطر در خاورمیانه و خاور نزدیک و از دست رفتن منابع گران بهای نفت دم می زدند. بعضی از سرمقالات هم به تشریح موقعیت حساس اروپا و سرنوشت کشورهای آن که در خطر فاشیسم بودند اختصاص داده شده بود.

در ضمن اخبار گوناگونی که همه حاکی از وخامت اوضاع و نگرانی محافل سیاسی جهان بود این خبرهم جلب توجه می کرد که نخست وزیر یونان روز ۱۵ ژوئن برای مذاکره در امور بالکان که موقعیتش از همه جای اروپا خطرناک تر و حساس تر بود وارد لندن خواهد شد.

ساعت شش به منزل رفتم و لباس پوشیدم و بیرون آمدم. شام را در کافه رویال خوردم و بعد به تماشاخانه «موزیک هال» رفتم. از برنامه اش خوشم نیامد و نیمه نمایش از سالن خارج شدم. شب قشنگی بود و پیاده به طرف منزل به راه افتادم.

خانه من اولین طبقه یک ساختمان، در خیابان پورتلند بود. این ساختمان یک راه پله عادی و یک آسانسور داشت و جلوی در ورودی آن همیشه یک دربان نشسته بود. من شب ها در خانه تنها بودم و دوست نداشتم مستخدمی دائمی داشته باشم. فقط یک نفر صبح ها قبل از ساعت هشت می آمد و کارهای منزل را انجام می داد و ساعت هفت بعدازظهر می رفت؛ زیرا من هیچ وقت شام را در منزل نمی خوردم و شب ها به او احتیاجی نداشتم.

به مجرد اینکه کلید را برای باز کردن در به قفل نزدیک کردم یک نفر که آمدن او را هیچ ملتفت نشده بودم کنارم سبز شد. اول یکه خوردم ولی بعد تشخیص دادم که این شخص همان مستأجر طبقه آخر است که گاهی میان پله ها به او سلام کرده بودم. او شخص کوتاه قد و باریکی بود. چشم‌های کوچک تیزبین و ته ریش قهوه ای رنگ داشت. با عجله و اضطراب محسوسی بازویم را گرفت و گفت: «ممکن است داخل آپارتمان شما شوم؟ می توانم با شما چند دقیقه صحبت کنم؟»

در را باز و تعارف کردم که داخل شود. به محض اینکه وارد اتاق پذیرایی من شد به اتاق عقبی، که اتاق تحریر بود دوید و پس از چند لحظه مکث دومرتبه برگشت و همان طور مضطرب گفت:«در بسته است؟» و بعد با دست خودش در را امتحان کرد و چفت پشت آن را هم انداخت و آن وقت گفت:

«خیلی معذرت می خواهم، می دانم این کارخلاف ادب است ولی موضوع مهم تر از این است که من به فکر ادب باشم. شما به نظر من تنها شخصی آمده اید که ممکن است اهمیت حرف های مرا درک کند. از اول هفته گذشته که برای من زحمتی ایجاد شده است غالب راجع به شما فکر کرده ام، ممکن است به من کمک کنید؟»

درحالی که از رفتار عجیب و غریب او تعجب کرده بودم گفتم:

«من به حرف های شما گوش خواهم داد و این تنها قولی است که می توانم بدهم.»

باید مرا ببخشید. می دانم برخوردم غیرمنتظره است ولی من در حال عادی نیستم و باید تا این ساعت مرده باشم.»

من پیپ خود را روشن کردم و روی مبل نشستم و درحالی که مطمئن بودم با یک نفر دیوانه طرف شده ام پرسیدم:

«چه اتفاقی افتاده؟ کی برای شما تولید زحمت کرده؟»

تبسم غم انگیزی یک لحظه لب های پریده رنگش را از هم باز کرد و گفت: «قب” باید بدانید که من دیوانه یا مست نیستم و خواب هم ندیده ام. در عرض هفته گذشته در اطراف شما خیلی کنجکاوی و مطالعه کرده ام. گمان می کنم آدمی نیستید که به آسانی بترسید و حاضرید که در مورد لزوم خطر را استقبال کنید. به همین دلیل می خواهم شما را در جریانی که خودم در آن هستم شرکت دهم. من الان بیشتر از هرکس که شما فکر کنید به کمک احتیاج دارم و می خواهم بدانم که می توانم روی شما حساب کنم یا خیر؟»

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.