رمان «آنا کارنینا» اثر لئو تولستوی: معرفی و بررسی

0

لئو تولستوی، رمان آنا کارنینا را از ۱۸۷۳ تا ۱۸۷۷ به صورت پاورقی، در «پیک روسی» چاپ کرد (همان گاه‌نامه‌ای که داستایفسکی تعدادی از رمان‌هایش را در آن منتشر کرد). تولستوی در ماههای آخر با سردبیر مجله درگیر شد و بنابراین، آنا کارنینا در شکل کامل‌اش به صورت کتاب منتشر گردید. این کتاب یکی از درخشان‌ترین نمونه‌های رمان واقع‌گرایانه است. شخصیت آنا، احتمالاً تا اندازه‌ای از شخصیت واقعی ماریا هارتونگ (۱۹۱۹- ۱۸۳۲) دختر بزرگ الکساندر پوشکین، شاعر بزرگ روس الهام گرفته شده. اگر چه این رمان در زمان انتشار توسط منتقدهای ادبی روس به منزله «رمانسی پیش پا افتاده در محافل اشرافی روسیه» کوبیده شد، ولی فئودور داستایفسکی آن را یک اثر هنری بی عیب و نقص معرفی و ولادیمیر نابوکف نیز بعدها، از «سبک جادویی تولستوی»، ستایش کرد.

رمان آنا کارنینا که در هشت فصل نوشته شده، با یکی دیگر از معروف‌ترین جملات ادبیات آغاز می‌شود: «خانواده‌های خوشبخت همگی به هم شبیه‌اند؛ اما هر خانواده تیره‌بختی مشکلات خاص خودش را دارد».

منتقدان ادبی، سبک نگارش تولستوی در آنا کارنینا را «انتقالی» توصیف کرده‌اند، چون پلی می‌زند بین رمانهای واقع‌گرا با آرمان‌گرا. رمان از زبان سوم شخص ثالث، که حضوری حی و حاضر در همه جا دارد، روایت می‌شود. مدام از نقطه نظر این یا آن شخصیت ماجرا را تعریف می‌کند ولی تمرکزش بیشتر روی دیدگاه آنا و لوین است. از این رو، هر یک از هشت فصل رمان حاوی واریاسیون‌ها و تغییراتی در لحن روایت است: وقتی افکار و اعمال استپان ابلونسکی را توصیف می‌کند، لحنی آرام دارد اما زمانی که دغدغه‌های اجتماعی لوین را بیان می‌دارد، لحنی پرتنش پیدا می‌کند. بخش اعظم فصل هفتم کتاب، افکار آثار را در جریانی سیال و روان توصیف کرده و هر یک از افکارش را به افکار شخصیت بعدی پیوند زده. این بخش و تا حدی باقی رمان، یکی از نخستین نمونه‌های «جریان سیال ذهن» در ادبیات است. فرم جریان سیال ذهن بعداً توسط نویسندگانی چون جیمز جویس، ویرجینیا و ولف و ویلیام فالکنر مورد استفاده قرار گرفت.

نکته قابل توجه دیگر این است که چطور تولستوی در سراسر کتاب، واقعیت و خیال را در هم گره زده. شخصیت‌های آنا کارنینا، درباره مضمون‌های اجتماعی/ سیاسی که روسیه نیمه دوم قرن نوزدهم با آنها سروکار داشت، بحث می‌کنند؛ مضامینی چون نقش درست و مناسب سرف‌ها در جامعه روسیه، اصلاحات آموزشی، یا حقوق زنان. توصیف شخصیت‌ها توسط تولستوی در این بحث‌ها، و استدلال‌هایشان، به او اجازه داد تا به طور غیرمستقیم، عقاید سیاسی خود را به مخاطب‌اش منتقل کند. شخصیت‌ها اغلب، به کارهایی اجتماعی مشغول‌اند که تولستوی خود در زندگی به آنها مشغول بود. و در این بخش‌های کتاب، دیدگاه خود را از رفتارها، و ایده‌های جاری در روسیه آن زمان، از طریق افکار لوین منتقل نموده است. طیف گسترده موقعیت‌ها و ایده‌های توصیف شده در آنا کارنینا، به تولستوی اجازه داد رساله‌ای درباره روسیه زمان خود و به طور گسترده‌تر، به خاطر عمق و فراگیری‌اش، نظرات‌اش را در باب انسان و کل جامعه بشری ارائه دهد. این شیوه تکنیکی، و همین طور، استفاده از نقطه نظر، مقدار زیادی در شکل دادن به ساختار تماتیکِ آنا کارنینا سهم داشته است.

داستان آنا کارنینا که در محافل مرفه جامعه روسیه اتفاق می‌افتد معمولاً از سوی خواننده معمولی، چیزی بیش از حکایت یک رمانس تراژیک نیست. حال آن که تولستوی، هم یک اخلاق‌گرا و هم منتقد سفت و سخت افراط و تفریط هم طبقه‌ای‌های اشراف‌زاده و مرفه‌اش بود. و آنا کارنینا حکایتی استعاری تعبیر شده در باب این پاک و صادق بودن در جامعه‌ای متظاهر و ریاکار، چه قدر دشوار است. آنا گل سرسبد جامعه اشراف‌زاده سن‌پترزبورگ است. ولی این تا قبل از آن که شوهرش را ترک نکرده و به سوی کنت ورنسکی خوش سیما نرفته. با عاشق شدن، آن دو، پا فراتر از ضوابط و محدودیت‌های جامعه‌شان می‌گذارند. اما وقتی عشق ورنسکی فروکش می‌کند، آنا نمی‌تواند خود را به بازگشت به سوی شوهری راضی کند که از وی بیزار است. و این با وجود آن که می‌داند که اگر برنگردد، شوهرش به وی اجازه نخواهد داد پسرش را ببیند. از این رو، چون نمی‌خواهد دیگر به سر خانه و زندگی‌ای برگردد که دوست ندارد، خود را می‌کشد.

بنابراین یکی از روش‌های تراژدی زندگی آنا این است که آنا نه می‌تواند کاملاً صادق باشد و نه کاملاً ریاکار. به عبارت دیگر دچار نوعی تناقض شده و در نوعی تنگنای «هملت» وار گیر افتاده و سرانجام به طرف خودکشی سوق‌اش می‌دهد.

رمان یک عشق موازی دیگر را هم توصیف می‌کند، عشق کنستانتین لِوین به کیتی. لوین مالک ثروتمندی است که می‌تواند راحت خود را در محافل اشرافی جا بزند. اما ترجیح می‌دهد در ملک و املاک‌اش در روستا بماند و کشاورزی کند. در مسکو، لِوین به خاطر عشق‌اش به کیتی، بیهوده سعی می‌کند در محافل اشرافی برای خود جایی باز کند. اما فقط زمانی که تظاهر را کنار می‌گذارد و خودش می‌شود، عشق کیتی را به دست می‌آورد.

در کتاب، عشق و علاقه صاف و ساده و محکم لوین و کیتی، مدام در مقابل عشق آنا و ورنسکی قرار داده شد؛ عشقی که با بی ثباتی اجتماعی روبه روست (ازدواج نکرده‌اند) ودر نتیجه، مدام بالا و پایین دارد و با سوء ظن و غیبت و شایعه دست به گریبان است. بنابراین، تولستوی کتاب را با پایانی تراژیک تمام می‌کند چون ظاهراً نمی‌خواسته خواننده به خاطر خودمحوری و رفتار غیرمتعارف آنا، با او همدردی کند. تولستوی در واقع می‌خواست نشان دهد ناتوانی آنا در یافتن عناصری که می‌توانست از او زنی خوشبخت بسازد، ناتوانی در یافتن حقیقت زندگی، چنان پایانی شومی برایش رقم زده است.

آنا کارنینا مملو از درونمایه‌ها و تصویرگری‌ها است که دیدگاه انتقادی تولستوی را نسبت به نقطه ضعف‌های بشری و طبقه اشراف‌زاده‌اش نشان می‌دهد. او عرفان بازی و ریاکاری مذهبی و فقدان صداقت را در وجود تعدادی از شخصیت‌ها، به خصوص در کارنین، شوهر آنا و کنتس لیدیا آیونوآ مورد انتقاد قرار می‌دهد. او ضمناً، آرامش و سلامت روانی حاکم در مناطق روستایی را در مقابل انحطاط مناطق شهری قرار داده. اما یکی از مهم‌ترین درون‌مایه‌های رمان، رابطه بین عشق و صداقت است. تولتسوی تعدادی از این عشق‌ها را، با درجات و صورتهای مختلف، و موفقیت یا شکست‌شان را توصیف کرده؛ این که کدام به شادی و خوشبختی منتهی می‌شود و کدام نمی‌شود، می‌توان ادعا کرد که آنا کارنینا، شخصیتی‌ترین رمان است که تولستوی تا آن زمان نوشته بود. شخصیت لوین را خودِ تولستوی تعبیر کرده‌اند که اسم کوچک‌اش در زبان روسی «لِو» بود. او سایر مشخصه‌های زندگی‌اش را در وجود این شخصیت دمید. مثلاً این که لوین اصرار دارد کیتی قبل از ازدواج با او، دفتر خاطرات‌اش را بخواند. کاری که تولستوی قبل از ازدواج، از همسر آتی‌اش خواست انجام دهد.

بخشی از فصل اول کتاب «آنا کارنینا»

خانواده‌های خوشبخت همه به یکدیگر شبیه‌اند؛، خانواده‌های تیره بخت مشکلات خاص خود را دارند.

در خانواده ابلونسکی، همه چیز به هم ریخته بود. همسر خانواده شست‌اش خبردار شد که شوهرش سر و سرّی با یک دختر فرانسوی دارد؛ دختری که معلم سرخانه بچه‌ها بود. بنابراین، خانم خانه به شوهرش اعلام کرد که دیگر نمی‌تواند زیر یک سقف با او زندگی کند. این بلوا سه روزی ادامه دشت؛ نه تنها زن و شوهر، بلکه تمامی اعضای خانواده و کسانی که نزدشان کار و زندگی می‌کردند با تشویش و نگرانی، از چند و چون بلوا، آگاه بودند. همه ساکنان خانه احساس می‌کردند که زندگی آن دو کنار هم دیگر معنایی ندارد؛ و فکر می‌کردند آدمهای سرگردانی که تصادفاً در مهمانخانه‌ای گردآورده شده‌اند، بیش از اعضای خانواده و کل خاندان ابلونسکی نقطه اشتراک دارند. زن از اتاقش بیرون نیامده و مرد، سه روزی بود به خانه برنگشته بود. بچه‌ها عنان گسیخته، خانه را روی سر خود گذاشته بودند. معلم سرخانه انگلیسی با خدمتکار خانه دعوایش شد و بنابراین به دوستی نامه نوشت و از او خواست برایش کاری مشابه در خانه‌ای دیگر گیر بیاورد.

روز قبل‌اش، آشپز درست موقع شام، از خانه گذاشت و رفت و کارگر آشپزخانه و کالسکه چی نیز تهدید کرده بودند که ول کرده و خواهند رفت.

سه روز بعد از مشاجره، پرنس استپان و ابلونسکی، که در محافل اشرافی به «استیوا» معروف بود، صبح به وقت معمول، یعنی ساعت هشت، از خواب برخاست؛ او به جای اتاق خواب زنش، شب را روی کاناپه چرمیِ اتاق مطالعه سپری کرده بود. گویی بخواهد دوباره در خوابی سنگین فرو رود، رو کاناپه محکم و فنریِ یک نفره‌اش از این شانه به آن شانه شد. بالش سفت و سخت به آغوش کشید و سرش را در آن پنهان کرد. ولی یک باره ناغافل، از روی کاناپه برخاست و چشمانش را گشود. (…) با آه و ناله همه اتفاقات سه روز گذشته را به یادآورد. مشاجره با زنش، تمامی نومیدی موقعیتی را که تویش گرفتار آمده بود و از همه بدتر، مقصر بودن خودش، با جزئیات کامل در ذهن‌اش مرور شد.

«آره، منو نمی‌بخشه، نمی‌تونه ببخشه، بدترین چیز درباره‌اش هم اینه که همه‌اش تقصر خودمه، با این که کاری نکرده‌ام، ولی باز تقصیر خودمه. کل ماجرا همینه». در حالی که احساسات پردرد و رنجی را به یاد می‌آورد که این مشاجره در وجودش دامن زده بود، آه و ناله‌اش به هوا رفت.

از همه ناجورتر لحظه‌ای بود که خوش و خندان، از تئاتر برگشته بود. ولی همسرش، از در اتاق پذیرایی تیافته بود و در کمال تعجب، در اتاق مطالعه هم او را پیدا نکرده و سرانجام در اتاقِ خواب، در حالی همسرش را بازیافته بود که آن نامه کوفتی را که پته‌اش را روی آب می‌ریخت، در مشتش داشت.

این زن، دالیِ او، که همیشه در حال ایرادگیری و رسیدگی به جزء جزء امور خانه بود، و به زعم استپان، افکاری بگویی – نگویی، بسته و محدودی هم داشت، با نامهٔ توی دستش، عین یک مجسمه آنجا نشسته و با حالتی از دل آشوبگی، سرخوردگی و خشم، به او نگاه می‌کرد.

دالی با اشاره به نامه پرسید: «این چیه، هان؟»

استپان موقع یادآوری این خاطره همانطور که معمولاً برای آدم پیش می‌آید، بیشتر از واکنش خودش به حرفهای همسرش حالش گرفته شد تا خودِ ماجرا.

در آن لحظه این مقوله به ذهنش خطور کرد که وقتی مچ آدمها را ناغافل، به خاطر کار شرم‌آوری می‌گیرند، چه اتفاقی برایشان می‌افتد. نتوانست چهره‌اش را به همان حالتی درآورد که موقع آن مچ‌گیری، روبه روی زنش داشت. به جای رنجیدن، منکر شدن از خود دفاع کردن، به خواهش و تمنا افتادن، به جای آن که حتی به روی خودش نیاورد- هر کار می‌کرد بهتر از آن واکنشی بود که نشان داد- صورتش کاملاً ناخودآگاه، همان حالت متبسم و خوش و خندانی را به خود گرفت که معمولاً داشت: یعنی لبخندی ابلهانه زده بود.

به خاطر آن لبخند ابلهانه خودش را نمی‌توانست ببخشد. دالی با دیدن آن لبخند، گویی دردی جسمانی سراغش آمده باشد، اندامش به لرزه افتاد و مطابق مزاج تند و تیزش، رگباری از واژه‌های بیرحمانه را به طرفش پرتاب کرد و با عجله از اتاق بیرون رفت. و از آن وقت تا به حال، دیگر نخواسته چشمش به روی شوهرش بیفتد. استپان با خود اندیشید: همه‌اش تقصیر آن لبخند ابلهانه است.

ولی با نومیدی به خود گفت: «خب، چه باید کرد؟ چه کار می‌شود کرد؟» و پاسخی برای این پرسش نیافت.

تبدیل حماسه‌ای پرفراز و نشیب به یک اُپرای عالی

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.