داستان کوتاه علامت روی دیوار – ویرجینیا وولف

0

ترجمهٔ مجید اسلامی

شاید اواسط ژانویهٔ امسال بود که برای اولین بار سرم را بلند کردم و آن علامت روی دیوار را دیدم. برای مشخص کردن روز دقیقش آدم باید به یاد بیاورد که چه دیده. پس حالا به آتش فکر می‌کنم؛ لایهٔ یکنواختی از نوری زرد روی صفحهٔ کتاب من؛ سه گل داوودی در یک جام شیشه‌ای مدور روی پیش‌بخاری. آری، بایستی زمستان بوده باشد، و ما تازه چای را صرف کرده بودیم، چون یادم است داشتم سیگار می‌کشیدم که سرم را بلند کردم و برای اولین بار آن علامت روی دیوار را دیدم. از خلال دود سیگار نگاه کردم و چشمم یک لحظه روی زغال‌های گداخته ماند، و آن خیال قدیمی جنبیدن پرچم سرخی روی برج قلعه به ذهنم هجوم آورد، و به فکر فوجی از شهسواران سرخ افتادم که روی شیب صخرهٔ سیاه بالا می‌رفتند. شاید مایهٔ آسودگی خیال بود که تصویر آن علامت، خیال را ناتمام گذاشت، چرا که این خیالی قدیمی بود، خیالی بی‌اختیار، که شاید در کودکی در ذهن یافته بودمش. آن علامت علامتی گرد و کوچک بود، سیاه روی آن دیوار سفید، حدود شش یا هفت اینچ بالای پیش‌بخاری.

چه بی‌درنگ افکار ما به موضوعی تازه هجوم می‌آورند، کمی جابه‌جایش می‌کنند، همچون مورچگان که چنان تب‌آلود پر کاهی را با خود می‌برند، و بعد رهایش می‌کنند…اگر آن علامت جای میخ باشد، نبایستی برای آویختن عکس بوده باشد، حتما مینیاتور بوده-مینیاتوری از بانویی با طره‌های پودرزدهٔ سفید، گونه‌های پودرزده، و لب‌هایی همچون میخک‌های سرخ. البته تصویر بدلی، زیرا مردمانی که پیش از ما این خانه را در تملک داشتند چنین تصاویری را برمی‌گزیدند-تصویری قدیمی برای اتاقی قدیمی. چنین مردمانی بودند آن‌ها-مردمانی جالب توجه، و اغلب در چنین جاهای غریبی به فکرشان می‌افتم، زیرا آدم هرگز دوباره نمی‌بیندشان، هرگز نمی‌داند بعد چه پیش آمده. دل‌شان می‌خواست از این خانه بروند، زیرا دل‌شان می‌خواست مدل اثاث‌شان را عوض کنند، مرد این‌طور گفت، و داشت می‌گفت به نظرش هنر باید ایده‌ای پشتش باشد که ما حواس‌مان پرت شد، مثل وقتی که کسی حواسش پرت می‌شود از آن خانم پیری که دارد چای می‌ریزد و آن مرد جوانی که دارد در آن حیاط پشتی ویلای حومهٔ شهر به توپ تنیس ضربه می‌زند و آدم با قطار به گذشته می‌رود.

اما آن علامت، درباره‌اش مطمئن نیستم؛ به‌هرحال فکر نمی‌کنم جای میخ باشد؛ برای چنین چیزی خیلی بزرگ است، خیلی گرد. می‌توانستم از جا برخیزم، اما اگر برمی‌خاستم و نگاه می‌کردم، ده به یک احتمال داشت که اطمینانی حاصل نشود؛ چون وقتی اتفاقی افتاد، هیچ‌کس نمی‌فهمد چگونه اتفاق افتاده. ای وای، این سرّ زندگی‌ست؛ نادرستی فکر! جهالت انسانیت! تا معلوم شود که چه کم بر مایملک‌مان مسلطیم-با این همه تمدن این زندگی چه‌قدر تصادفی است-بگذار فقط چند چیز را که آدمی در طول زندگی از دست می‌دهد شماره کنم، در آغاز، چرا که همیشه اسرارآمیزترین فقدان‌ها به نظر می‌رسد-آن چیزهایی که گربه‌ها به آن گاز می‌زنند و موش‌ها می‌جوندش-سه جعبهٔ آبی کم‌رنگ پر از ابزار صحافی؟ بعد آن قفس پرندگان، حلقه‌های فلزی، اسکیت‌های استیل، جازغالی کوئین آن، صفحهٔ بازی باگاتل، ارگ دستی-همه از دست رفته‌اند، و جواهرات نیز، برلیان‌ها و زمردها، کنار ریشهٔ بوته‌های شلغم پراکنده شده‌اند. وای که چه آت‌وآشغال پراکنده‌ای! عجب این که هنوز لباس‌هایم تنم است، و هم‌اینک این‌جا میان این اثاث بی‌انعطاف به حالت تسلیم نشسته‌ام.اگر کسی بخواهد زندگی را به چیزی تشبیه کند، باید آن را به رانده شدن در مترو با سرعت پنجاه مایل در ساعت تشبیه کند-رسیدن به مقصد بدون حتی یک سنجاق‌سر در میان موها! شلیک شدن به پیشگاه خداوند، لخت و عور! فروغلتیدن روی مرتع‌های گل سوسن همچون بسته‌هایی با لفاف قهوه‌ای که در ادارهء پست پرتاب می‌شوند! با گیسوانی که همچون دم اسب مسابقه در هوا تاب می‌خورد. آری، این تعبیر مناسبی‌ست برای بیان شتاب زندگی، از کف دادن و رفو کردن مدام؛ چنین غیر منتظره، چنین بی‌نظم…

اما پس از زندگی، تحلیل رفتن تدریجی ساقه‌های سبز قطور همچون کاسبرگ گل که سروته می‌شود و آدم را در نور سرخ و ارغوانی غرقه می‌کند. پس از کجا معلوم که آن‌جا از نو متولد نشویم همچون این‌جا، درمانده، بی‌زبان، ناتوان از متمرکز کردن نگاه، در حال کورمال‌کورمال چنگ زدن به ریشهٔ گیاهان، پیش پای موجوداتی غول‌پیکر؟ که معلوم نیست درخت‌ها کدام‌اند، و مردها و زن‌ها کدام، یا اصلا چنین چیزهایی هست، این که آدم در وضعیتی نخواهد بود که پنجاه سال یا بیش‌تر این کار را انجام دهد. هیچ چیز نیست جز فضاهای روشن و تاریک، که ساقه‌های قطور آن‌ها را از هم جدا می‌کند، و شاید کمی بالاتر لکه‌هایی گل‌مانند از رنگی نامشخص-صورتی و آبی مات-که هرچه زمان می‌گذرد، بدل می‌شود به چیزی قطعی‌تر، بدل می‌شود به-نمی‌دانم چه…

و اما آن علامت روی دیوار ابدا سوراخ نیست. شاید چیزی سیاه و گرد آن را ایجاد کرده باشد، مثل برگ گل سرخ، که از تابستان به جا مانده، و من، کدبانویی چندان هشیار نیستم- ببین، مثلا، روی پیش‌بخاری چه غباری نشسته، غباری که، می‌گویند، سه لایه ازآن‌روی شهر تروا را پوشاند و فقط برخی تکه‌های ظرف و ظروف به کلی نابود نشدند، چنان‌که می‌توان باور کرد.

درخت پشت پنجره آرام به شیشه می‌زند…دلم می‌خواهد بی‌سروصدا، در آرامش، با فراغ بال فکر کنم، کسی مزاحمم  نشود، مجبور نشوم از روی صندلی برخیزم، به آسانی از یک چیز به سراغ چیز دیگر بروم، بی هیچ شتابی، یا مانعی. دلم می‌خواهد عمیق‌تر و عمیق‌تر فروبروم، فاصله بگیرم از سطح، با آن لایه‌های سخت جدا از هم‌اش. برای آرام کردن خودم بگذار به اولین ایده‌ای که می‌گذرد بچسبم… شکسپیر…خب، او هم مثل هرکس دیگری عمل می‌کند. مردی که بی‌وقفه روی صندلی دسته‌دارش می‌نشیند، و به آتش نگاه می‌کند، بعد-بارانی از ایده‌ها مدام از عرش اعلا به ذهنش فرومی‌ریزد. پیشانی‌اش را دستش تکیه می‌دهد، و آدم‌ها، از میان در گشوده نگاه می‌کنند-چرا که این صحنه قرار است در یک شب تابستان اتفاق بیفتد-اما چه ملال‌انگیز است این، این داستان تاریخی! ابدا توجهم را برنمی‌انگیزد. کاش می‌توانستم به ایدهٔ دلپذیرتری چنگ بزنم، ایده‌ای که به شکل غیر مستقیم افتخاری باشد برای خودم، چرا که ایده‌های دلپذیر همین‌ها هستند، و حتی در ذهن آدم‌های متواضع حقیر، که صادقانه معتقدند از شنیدن هر ستایشی از خودشان بیزارند. این‌ها ایده‌هایی نیست که به شکل مستقیم کسی را بستاید؛ زیبایی‌شان در همین است؛ ایده‌هایی شبیه این:

«و بعد وارد اتاق شدم. بحث گیاه‌شناسب بود. از گلی گفتم که روی یک توده خاک در زمین یک خانهٔ قدیمی در کینگزوی روییده بود. گفتم بذرش را لا بد در دوران سلطنت چارلز اول کاشته‌اند. پرسیدم در دوران چارلز اول چه گل‌هایی می‌رویید؟»(اما جوابش را یادم نیست). گل‌های دراز با شرابه‌های ارغوانی شاید. و همین‌طور ادامه دارد. تمام مدت در ذهن به سرووضع خودم می‌رسم، با عشق و علاقه، پنهانی، نه آشکارا تحسینش می‌کنم، زیرا اگر این کار را کردم، باید مچ خودم را بگیرم، و دستم را ناگاه برای دفاع از خود به سمت کتابی دراز کنم. درواقع، جالب است که آدم چطور به‌طور غریزی از تصویر خودش محافظت می‌کند در مقابل ستایشگری یا هر کار دیگری که آن را مضحک ‌ کند، یا غیر محتمل‌تر از آن‌که کسی باورش کند. یا واقعا جالب نیست؟ قضیهٔ خیلی مهمی‌ست. فرض کیند آینه بشکند، تصویر ناپدید شود، و آن چهرهٔ رمانتیک با آن اعماق جنگل سبز پیرامونش دیگر وجود نداشته باشد، فقط آن غلاف ظاهری انسان که دیگران می‌بینندش-چه دنیای خفقان‌آور، سطحی، لخت و مشهودی از آب درمی‌آید! دنیایی که جای زندگی نیست. وقتی که در اتوبوس‌ها و متروهای زیرزمینی باهم روبه‌رو می‌شویم به آینه نگاه می‌کنیم؛ موجب ابهام است، بارقه‌ای از زلالیت، در چشم‌ها.

و رمان‌نویس‌ها در آینده بیش‌تر و بیش‌تر به اهمیت این بازتاب‌ها پی خواهند برد، که البته فقط یک بازتاب نیست بلکه تقریبا بی‌نهایت است؛ این اعماقی‌ست که آن‌ها در پی‌اش خواهند بود، سر در پی اشباح خواهند گذاشت، توصیف واقعیت را بیش‌تر و بیش‌تر از داستان‌های‌شان کنار خواهند گذاشت، این دانش را بدیهی فرض می‌کنند، چنان‌که یونانی‌ها کردند و شاید شکسپیر-اما این تعمیم دادن‌ها بسی بی‌ارزش است. آهنگ دقیق واژه کافی‌ست. یادآور مقالات مهم، وزرای کابینه-ردیفی کامل از چیزهایی که درواقع، در مقام کودک، آدم به آن فکر می‌کرد، چیزی استاندارد، چیزی واقعی، که از آن نمی‌شد جدا شد مگر با پذیرش خطر فلاکتی بی‌نام. تعمیم دادن به نوعی یکشنبه‌های لندن را باز می‌گرداند، پیاده‌روی غروب یکشنبه، ناهارهای یکشنبه، و نیز نحوهٔ حرف زدن از مرده‌ها، لباس‌ها، و عادت‌ها-مثل عادت نشستن دور هم در یک اتاق تا ساعتی خاص، گرچه هیچ‌کس دوستش نداشته باشد. برای هر چیزی قاعده‌ای بود. قاعدهٔ دستمال سفره‌ها در دورانی خاص این بود که باید از گل‌دوز باشند با نقش‌های زرد کوچک، مثل عکس‌های قالی‌ها در راهروهای قصرهای سلطنتی. دستمال سفره‌های نوع دیگر دستمال سفرهٔ واقعی نیستند. چه هولناک، و در عین حال چه شگفت‌انگیز بود کشف این که این چیزهای واقعی، ناهارهای یکشنبه، پیاده‌روی‌های یکشنبه، خانه‌های روستایی، و دستمال سفره‌ها کاملا واقعی نیستند، نیمه توهم‌اند، و فلاکتی که به ذهن ناباوران خطور می‌کند فقط نوعی احساس آزادی نامشروع است. نمی‌دانم حالا جای آن چیزها را چه گرفته، آن چیزهای استاندارد واقعی؟ شاید مردها، اگر زن باشی؛ دیدگاه مردانه که بر زندگی‌مان حاکم است، که استاندارد را تعیین می‌کند، که جدول الویت‌های ویتاکر ۱ را تشکیل می‌دهد، که از هنگام جنگ، به نظرم، برای خیلی از مردها و زن‌ها به نیمه توهم بدل شده‌اند، و می‌شود امیدوار بود که، به زودی می‌توان به سطل خاکروبه‌شان سپرد که جایگاه توهم‌هاست، قرنیزهای چوبی و نقاشی‌های لاندسیر ۲، خدایان و شیاطین، دوزخ و غیره، رهای‌مان خواهند کرد، با نوعی احساس نشئه‌آور آزادی نامشروع-اگر آزادی وجود داشته باشد…

در تابش بعضی نورها آن علامت روی دیوار واقعا به نظر می‌رسد که از درون دیور بیرون می‌زند. نه این که کاملا دایره باشد. مطمئن نیستم، اما به نظر می‌رسد که سایه‌تای مشهود ایجاد کرده، نمایانگر این است که اگر انگشتم را روی آن باریکهٔ دیوار می‌کشیدم، در نقطه‌ای خاص پستی و بلندی‌اش مثل یک سنگ‌چین کوچک بود، سنگ‌چینی ملایم مثل آن گورپشته‌های دانز جنوبی که، می‌گویند، یا مقبره است یا اردوگاه. از میان این دو ترجیح می‌دهم مقبره باشد، به سوی اندوه آغوش می‌گشایم مثل اغلب مردم انگلستان، و در پایان پیاده‌روی‌ها به نظرم طبیعی می‌آید که به استخوان‌های زیر چمن‌زار فکر کنم…باید کتابی در این مورد وجود داشته باشد. برخی باستان‌شناسان که آن استخوان‌ها را درمی‌آورند و روی‌شان اسم می‌گذارند… نمی‌دانم باستان‌شناس چه‌جور آدمی است؟ احتمالا (به تصویر صفحه مراجعه شود) اغلب‌شان سرهنگ‌های بازنشسته‌اند، که سرپرستی گروهی کارگر را به عهده دارند و می‌آیند این‌جا، سنگ و کلوخ‌ها را معاینه می‌کنند، و با کشیش منطقه مکاتبه می‌کنند، که از صبح زود کارش را آغاز کرده، و همین به او احساس مهم بودن می‌بخشد، و مقایسهٔ نوک پیکان‌ها لازمه‌اش سفری سراسری به شهرستان‌هاست، نیازی قابل قبول هم برای خودشان و هم برای همسران جاافتاده‌شان، که دل‌شان می‌خواهد مربای آلو درست کنند یا اتاق مطالعه را گردگیری کنند، و دلایل قابل قبولی دارند که مسئلهٔ بزرگ مقبره بودن یا اردوگاه بودن را مدام در هاله‌ای از تردید نگه دارند، درحالی‌که خود سرهنگ برای شواهد تلمبار شدهٔ هر دو سوی این مسئله خوراک فلسفی فراهم می‌کند. درست است که او در نهایت به ایدهٔ اردوگاه متمایل می‌شود؛ و وقتی با او مخالفت می‌کنند، به جزوه‌ای رجوع می‌کند که قرار است برای جلسهٔ فصلی انجمن محلی بخواند که ناگاه سکته‌ای از پا درش‌می‌آورد، و آخرین افکارش مربوط به زن یا بچه‌اش نیست، بلکه مربوط است به اردوگاه و آن پیکانی، که اکنون در قفسه‌ای در موزهٔ محلی قرار دارد، کنار پای یک قاتل چینی، یک مشت میخ دوران الیزابت، مقدار زیادی چپق گلی تودور، یک تکه کوزهٔ رومی، و گیلاس شرابی که نلسن با آن مست کرد-که ثابت می‌کند واقعا نمی‌دانم چه می‌گویم.

نه، نه، هیچ‌چیز ثابت نشده، هیچ‌چیز معلوم نیست. و اگر قرار بود در این لحظه برخیزم و مطمئن شوم که آن علامت روی دیوار واقعا-چه باید بگویم؟-سر یک میخ قدیمی غول‌پیکر است، مربوط به دویست سال پیش، که حالا مدیون فرسایش صبورانهٔ چندین نسل از خدمتکاران، سرش را از لایهٔ رنگ بیرون آورده، و برای نخستین بار چشمش افتاده به زندگی مدرن در چشم‌انداز اتاقی، روشن از نور آتش با دیوارهای سفید، چه به دست می‌آورم؟- دانش؟ موضوعی برای تأمل بیش‌تر؟ می‌توانم نشسته یا ایستاده فکر کنم. و دانش چیست؟ آدم‌های دانش‌آموختهٔ ما چه اندوخته‌اند، این فرزندان خلف جادوگران و گوشه‌گیرانی که چمباتمه می‌زدند در غارها و گیاهان را دم می‌کردند، از موش‌های پوزه‌دراز بازجویی می‌کردند و زبان ستاره‌ها را می‌نوشتند؟ و هرچه از اعتقادمان به خرافات کاسته می‌شود احترام‌مان به آن‌ها نیز کم می‌شود و احترام‌مان به زیبایی و سلامت ذهن بیش‌تر…آری، می‌شود دنیای دلپذیرتری را مجسم کرد، دنیای آرام و جادار، با گل‌هایی چنان سرخ و آبی در دشت‌های فراخ. دنیایی بدون پروفسورها یا متخصص‌ها یا کدبانوهایی با نیمرخی شبیه پاسبان‌ها، دنیایی که می‌شود با یک فکر در آن سر خورد، مثل ماهی‌ای که با باله‌اش در آب سر می‌خورد، ساق‌های نیلوفران آبی را می‌خراشد، معلق روی آشیان تخم مرغ‌های سفید دریایی…این پایین چه آرامش‌بخش است، ریشه داشتن در مرکز جهان و رودررو با آب‌های خاکستری، با پرتوهای ناگهانی نور، و بازتاب‌هاشان-که می‌توانست مال تقویم ویتاکر نباشد-مال جدول الویت‌ها نباشد!

باید بلند شوم و خودم ببینم که آن علامت روی دیوار واقعا چیست-میخ، برگ گل سرخ، ترک روی چوب؟

این هم کار طبیعت است با همان بازی قدیمی حفاظت از خود. قطاری از افکار را برمی‌انگیزد، که خطرش صرفا اتلاف انرژی‌ست، و با واقعیت هم برخورد اندکی دارد، زیرا چه کسی می‌تواند به اندازهٔ سرسوزنی به جدول الویت‌های ویتاکر خدشه وارد کند؟ اسقف اعظم کانتربری و پشت سرش لرد اعظم؛ پشت سر لرد اعظم اسقف یورک. پشت سر هرکس، کسی هست، فلسفهٔ ویتاکر همین است؛ و نکتهٔ مهم این است که کی پشت سر کیست. ویتاکر می‌داند، و بگذار، طبیعت توصیه‌اش این است، که همین آرامت کند، به جای آن‌که خشمناکت کند، و اگر آرام نمی‌شوی، و اگر لازم می‌دانی که این اوقات آرامش را متلاشی کنی، به علامت روی دیوار فکر کن.

من بازی طبیعت را درک می‌کنم-این که آدم را تحریک به عمل می‌کند، به عنوان راهی برای پایان دادن به هر فکری که مخاطره‌ای‌ست برای ایجاد هیجان یا درد. بنابراین، به نظرم، اندک بیزاری‌مان از مردان اهل عمل از همین‌جاست -مردانی که،‌ فرض می‌کنیم، فکر نمی‌کنند. اما باز هم ضرر ندارد که بخواهیم با نگاه کردن به علامت روی دیوار، برای افکار ناخوشایندمان نقطهٔ پایان بگذاریم.

درواقع، حالا که نگاهم را روی آن متمرکز می‌کنم، حس می‌کنم که به تخته‌پاره‌ای در دریا چسبیده‌ام؛ از واقعیت احساس رضایت می‌کنم که ناگاه دو اسقف اعظم و لرد اعظم را به سایه‌هایی از اشباح بدل کرده. این‌جا چیزی قطعی هست، چیزی واقعی. در نتیجه، آدمی که نیمه‌شب از رؤیایی هولناک برمی‌خیزد، با شتاب چراغ را روشن می‌کند و بی‌صدا می‌نشیند، کمد کشودار را ستایش می‌کند، صلاحیت را ستایش می‌کند، واقعیت را ستایش می‌کند، دنیایی بی‌روح را ستایش می‌کند که دلیلی‌ست بر وجودی غیر از وجود ما…این چیزی‌ست که آدم می‌خواهد از آن مطمئن شود…

چوب برای فکر کردن چیز خوبی‌ست. از درخت می‌آید؛ و درخت‌ها می‌رویند، و نمی‌دانیم چطور. سال‌های سال است که می‌رویند، بی‌آن‌که به ما توجهی کنند، در چمن‌زارها، در جنگل‌ها، در کرانهٔ رودخانه‌ها-همهٔ آن چیزهایی که آدم دوست دارد به آن فکر کند. گاوها که در بعد از ظهرهای داغ دم‌هایشان را غیژغیژ پشت سر تکان می‌دهند. رودخانه‌ها را چنان سبز می‌کنند که وقتی چنگرها به آب شیرجه می‌روند، توقع داریم وقتی باز بالا می‌آیند دم‌هاشان سبز شده باشد. دوست دارم به ماهی‌ای فکر کنم که روی آب مثل پرچم‌هایی برافراشته تکان می‌خورد؛ و سوسک‌های آبی که از کپه‌های گل بستر رودخانه آهسته می‌آیند بیرون. دوست دارم به خود درخت فکر کنم: به حس عریان و صمیمی چوب بودن؛ بعد خرد شدن در توفان؛ بعد تراوش آرام و شیرین شیره. دوست دارم به آن فکر کنم، همچنین، به ایستادن در دشت خالی با آن برگ‌های درهم تنیده در شب‌های زمستان، بی‌حفاظ در معرض گلوله‌های فلزی ماه، دیرکی عریان که بر زمینی تاب می‌خورد، تاب می‌خورد، تمام طول شب. آواز پرندگان که در ماه ژوئن بایستی خیلی بلند باشد و غریب؛ و پای حشرات بایستی چه سرد باشد، که سخت‌کوشانه روی چروک‌های پوست درخت بالا می‌روند، یا خودشان را روی آن سایبان سبز رقیق در معرض آفتاب قرار می‌دهند، و به روبه‌رو نگاه می‌کنند با آن چشمان سرخ الماس‌گون…الیاف‌ها یک‌به‌یک زیر فشار سرمای مهیب پاره می‌شوند، بعد آخرین توفان می‌آید و، سقوط، بلندترین شاخه‌ها باز به اعماق زمین فرو می‌افتند. حتی حالا، زندگی تمام نشده؛ هنوز یک کرور گوش به زنگ صبور زندگی‌شان به درخت وابسته است، در سراسر جهان، در اتاق خواب‌ها، در کشتی‌ها، روی پیاده‌رو، اتاق‌های نشیمن، که مردها و زن‌ها پس از چای می‌نشینند، سیگار می‌کشند. دوست دارم هرکدام را جدا در نظر بگیرم -اما چیزی سر راه ایستاده…کجا بودم؟ تمام این حرف‌ها بر سر چیست؟ یک درخت؟ یک رودخانه؟ خانوادهٔ دانز؟ جدول ویتاکر؟ دشت‌های سوسن؟ هیچ یادم نیست. همه‌چیز در حال حرکت است، در حال سقوط، در حال لغزش، در حال محو شدن…اغتشاش فراوانی‌ست. کسی بالای سرم ایستاده و می‌گوید:

«من می‌روم بیرون روزنامه بخرم.»

«ها؟»

«گرچه روزنامه خریدن اصلا خوب نیست…هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نمی‌افتد. لعنت به این جنگ؛ مرده‌شور جنگ را ببرد!…بگذریم، نمی‌دانم ما چرا باید روی دیوار خانه حلزون داشته باشیم.»

آه، علامت روی دیوار! یک حلزون بود.

(۱). جوزف ویتاکر (۱۸۲۰-۹۵) ناشر و کتاب‌فروش انگلیسی، وضع‌کنندهٔ جدول طبقه‌بندی آموزشی.

(۲). سر ادوین هنری لاندسیر (۱۸۰۲-۷۳) نقاش انگلیسی.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.