گاهی اوقات کسی که دوستت دارد – کتاب ما تمامش می کنیم | کالین هوور

0

کتاب ما تمامش می کنیم داستانی از کالین هوور با ترجمه آرتمیس مسعودی است. این داستان درباره زندگی و انتخاب‌های دختری به نام لیلی است. ماجرایی عاشقانه که به شما ثابت می‌کند: گاهی اوقات کسی که دوستت دارد، بیش از همه آزارت می‌دهد.

داستان ما تمامش می‌کنیم داستانی جذاب و مصداقی بارز برای این جمله است: گاهی اوقات کسی که دوستت دارد، بیش از همه آزارت می‌دهد. لیلی بلوم با مردی به نام رایل کینکید آشنا می‌شود. مردی که جراح مغز و اعصاب است و رفتارش با لیلی زندگی او را به بهشت تبدیل می‌کند. زندگی زیبایی که حتی در رویای لیلی هم وجود نداشت. اما دغدغه‌هایش او را به یاد عشق اولش، اتلس کاریگن، می‌اندازد. مردی که از لیلی محافظت می‌کرد، با او نقاط مشترک فراوانی داشت و ناگهان، دوباره سر و کله‌اش پیدا شده است…

این داستان زیبا و خواندنی، قلبتان را می‌شکند و درست لحظه‌ای که همه‌چیز را تمام شده می‌پندارید، از امید سرشارتان می‌کند. داستانی که از زنان، انتخاب‌های آنان و شجاعتی که باید به خرج بدهند می‌گوید. علاوه بر این کالین هوور در مسیر روایت داستان در دام کلیشه‌های رایج داستان‌های عاشقانه هم گرفتار نمی‌شود.


کتاب ما تمامش می کنیم
گاهی اوقات کسی که دوستت دارد، بیش از همه آزارت می‌دهد
نویسنده: کالین هوور
مترجم: آرتمیس مسعودی
نشر آموت


گیاهان برای اینکه زنده بمونن، باید به طریق صحیح دوست داشته بشن. آدمام همین‌طور. ما از لحظهٔ تولد، به پدر و مادرمون متکی هستیم که دوستمون داشته باشن و زنده نگهمون دارن و اگر اونا محبت رو از طریق صحیح به ما نشون بدن، ما انسان‌های بهتری می‌شیم.

ما چند سال وقت داریم که زندگی کنیم. پس باید هر کاری که می‌تونیم انجام بدیم که مطمئن بشیم از این سال‌ها نهایت استفاده رو بردیم. نباید وقتمونو برای چیزایی تلف کنیم که شاید یه روزی اتفاق بیفتن یا شایدم اصلا هیچ‌وقت اتفاق نیفتن.»

تمام آدم‌هایی را که در زندگی‌ات دیده‌ای، مجسم کن. تعدادشان خیلی زیاد است. آن‌ها مثل موج می‌آیند و جلو و عقب می‌روند. بعضی از موج‌ها، خیلی بزرگ‌ترند. چیزهایی را از عمق دریا با خودشان می‌آورند و همان‌جا در ساحل رها می‌کنند؛ میان ذرات ریز ماسه، آثاری به جای می‌گذارند که حتی مدت‌ها بعد از آنکه موج عقب‌نشینی می‌کند، نشان می‌دهد امواج آنجا بوده‌اند. وقتی اتلس گفت: «دوستت دارم»، منظورش همین بود. او می‌خواست بدانم که من بزرگ‌ترین موجی بوده‌ام که او تا به حال با آن برخورد داشته است و من آن قدر چیزها با خودم آورده‌ام که حتی وقتی موج رفت، تأثیراتم همیشه به جا خواهد ماند.

گیاهان بسته به میزان محبتی که آدم بهشون نشون می‌ده، به آدم جایزه می‌دن. اگه باهاشون نامهربون باشی یا بهشون توجهی نکنی، بهت هیچی نمی‌دن. اما اگه مراقبشون باشی و به روش درست دوستشون داشته باشی، در قالب سبزیجات یا میوه‌ها یا گل‌ها بهت هدیه می‌دن.

من تلاش کرده‌ام قوی باشم. تلاش کرده‌ام وقتی کنار دیگران هستم، دلم زیاد برای خودم نسوزد اما اینجا، کنار مادرم، با تمام وجود می‌خواهم ضعیف باشم. می‌خواهم برای مدت کوتاهی تسلیم شوم. می‌خواهم او خودش را کنترل کند، مرا در آغوش بگیرد و بگوید همه‌چیز درست می‌شود

ازدواج یک مصالحه است. ازدواج به معنای آن است که کاری انجام شود که برای هر دو طرف، بهترین باشد نه فقط برای یکی از طرفین

ما از زندگی دو تا چیز متفاوت می‌خوایم. یادت هست؟» سر تکان می‌دهد و با دقت پایم را روی میز می‌گذارد. می‌گوید: «درسته. من تخصصم اینه که با هرکسی یه روز بیشتر نباشم و تو داری دنبال جام مقدس می‌گردی.» می‌خندم. «حافظهٔ خوبی داری.» می‌گوید: «آره.» لبخند بی‌رمقی روی لب‌هایش ظاهر می‌شود. «اما فراموش کردن تو هم سخته.»

وقتی ما خارج گود هستیم، برایمان آسان است که باور کنیم اگر ما بودیم و کسی با ما بدرفتاری می‌کرد، بدون لحظه‌ای فکر کردن، او را ترک می‌کردیم. آسان است که بگوییم اگر کسی با ما بدرفتاری می‌کرد، ما دیگر نمی‌توانستیم او را دوست داشته باشیم، در حالی که ما جای آن شخصی نیستیم که آن فرد بدرفتار را دوست دارد. وقتی اولین بار، چنین چیزی را تجربه می‌کنیم، اینکه از فردی که با ما بدرفتاری کرده، متنفر شویم، کار چندان آسانی نیست زیرا بیشتر وقت‌ها آن‌ها برای ما یک موهبت هستند.

الگوها وجود دارند زیرا شکستن آن‌ها دردناک است. برای تغییر الگویی که به آن عادت داریم، به توانایی تحمل رنج و شجاعت خیلی زیادی نیاز است. گاهی اوقات، به نظر می‌رسد ادامهٔ همان روال همیشگی، آسان‌تر از روبه‌رو شدن با ترسی شبیه آن است که بالا بپریم در حالی که احتمال دارد دیگر روی پاهایمان فرود نیاییم. مادرم این روال را ادامه داد. من آن را ادامه دادم. اما حالا ما تمامش می‌کنیم.

دوباره به عکس نگاه می‌کنم. آن موقع است که آن را می‌بینم. تصویر تار است، برای همین، تشخیص آن در نگاه اول مشکل است اما می‌توانم آن موها را بشناسم. موهای من است. حالا کاملا واضح است. این، من هستم روی صندلی پلیمر. این همان عکسی است که او اولین شبی که یکدیگر را دیدیم، روی پشت بام از من گرفت.

اینکه کسی انسان را بیازارد، به آن معنی نیست که انسان می‌تواند از دوست داشتن او دست بردارد. در چنین شرایطی، این رفتار یک فرد نیست که بیش از همه، انسان را آزار می‌دهد، این دوست داشتن است. اگر دوست داشتنی همراه آن رفتار نباشد، تحمل کردن آن رنج، کمی آسان‌تر می‌شود.

آیا همهٔ ما، پس از آنکه بدرفتاری کسانی را که دوستمان دارند، تجربه کردیم، همین حرف‌ها را به خودمان می‌زنیم؟ «از امروز برای همیشه، در خوشی و ناخوشی، در غنا و فقر، در بیماری و سلامت، تا اینکه مرگ ما را از هم جدا کند.» شاید قرار نیست این پیمان، به اندازه‌ای که بعضی همسران آن را جدی می‌گیرند، مو به مو اجرا شود.

«چطور می‌تونه اون مرد رو بعد از اون کاری که باهاش کرد، دوست داشته باشه؟ چطوری می‌تونه دوباره اونو به خونه‌ش راه بده؟» غم‌انگیز است که این‌ها اولین افکاری هستند که وقتی کسی مورد آزار قرار می‌گیرد، به ذهنمان خطور می‌کنند. آیا نباید انتقادمان بیشتر از افراد بدرفتار باشد تا کسانی که هم‌چنان آن‌ها را دوست دارند؟

جایی خواندم که ۸۵ درصد زنان، به مکان آزار و بدرفتاری برمی‌گردند. این مربوط به قبل از آن بود که متوجه شوم خودم هم یکی از آن‌ها هستم و وقتی این آمار را دیدم، با خودم فکر کردم علتش این است که زن‌ها احمقند. فکر کردم برای آن است که ضعیفند. بارها این فکر را در مورد مادر خودم هم کرده بودم. اما گاهی اوقات، علت آن که زنان برمی‌گردند، دوست داشتن است.

هیچ ازدواجی کامل نیست. گاهی اوقات، لحظاتی هست که هر دو طرف، پشیمان می‌شوند و من نمی‌دانم اگر همان بار اول او را ترک می‌کردم، در مورد خودم چه احساسی پیدا می‌کردم. او هرگز نباید مرا هل می داد اما من هم کارهایی انجام دادم که چندان افتخارآمیز نبود. اگر همان موقع، او را ترک می‌کردم، آیا پیمان ازدواجمان را نشکسته بودم؟ در سختی و آسانی. من ازدواجم را به این سادگی خراب نمی‌کنم.

می‌گویند نوجوانان مثل بزرگسالان نمی‌دانند چطور کسی را دوست داشته باشند. من تا حدی این را قبول دارم اما از طرفی، من بزرگسال نیستم و نمی‌دانم چطور آن را مقایسه کنم. گرچه، فکر می‌کنم احتمالا این دو احساس، با هم متفاوت است. مطمئنم که در عشق میان دو بزرگسال، نسبت به عشق میان دو نوجوان، حقیقت بیشتری وجود دارد. احتمالا پختگی، احترام و احساس مسئولیت بیشتری هم وجود دارد اما صرفنظر از اینکه، عشق در سنین مختلف، در زندگی یک انسان، ماهیت مختلفی دارد، می‌دانم که به هر حال، همان تاثیر را دارد و بار آن روی شانه‌ها، دل و قلب انسان، در هر سنی که باشد، احساس می‌شود.

صدایش را روی دلم احساس می‌کنم. این خوب نیست. صدا باید همانجا در گوش متوقف شود اما گاهی اوقات ــ در حقیقت، خیلی بندرت ــ صدایی از گوش من نفوذ می‌کند و در تمام بدنم طنین می‌اندازد. صدای او، یکی از آن صداهاست. عمیق، مطمئن و تاحدی نرم.

من در خانه‌ای بزرگ نشده‌ام که بتوانم بفهمم یک مرد با کسی که دوست دارد، چطور باید رفتار کند. برای همین، همیشه وقتی نوبت به رابطه و آدم‌های دیگر می‌رسد، بدگمانی ناسالم دارم. مدت‌هاست با خودم فکر می‌کنم که آیا من قادر خواهم بود به مردی اعتماد کنم یا نه. بیشتر برای آن از مردها تنفر دارم که تنها نمونه‌ای که دارم، پدرم است

اطرافم را نگاه می‌کنم و از غرور لبریز می‌شوم. البته، دلم می‌خواهد موفق شوم اما در این مرحله، دیگر مطمئن نیستم موفقیت برایم اهمیتی داشته باشد. رؤیایی داشتم و برای رسیدن به آن، سخت کار کردم. از امروز به بعد، هر اتفاقی بیفتد، فقط حواشی غیرضروری خواهد بود.

«هر بار که اتفاقی می‌افته، حد و حدود ما یه کمی سست‌تر می‌شه. هر بار که انتخاب می‌کنی بمونی، دفعهٔ بعد، رفتن برات سخت‌تر می‌شه؛ تا اینکه بالاخره، حدودت رو فراموش می‌کنی چون به این فکر می‌افتی که “حالا که پنج سال دوام آوردم، پنج سال دیگه‌م صبر می‌کنم.”»

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.