کتاب نجیب‌زاده‌ای در مسکو | خلاصه و معرفی| آمور تولز

0

«نجیب‌زاده‌ای در مسکو» اثر آمور تولز از پرفروش‌های نیویورک تایمز و نامزد بهترین رمان تاریخی سال ۲۰۱۶ به انتخاب گودریدز است.

تولز در این کتاب داستان یک اشراف‌زاده روس را پس از انقلاب کمونیستی روسیه روایت می‌کند. کنت الکساندر ایلیچ رستوف که پیش از انقلاب به پاریس رفته‌بود، در سال ۱۹۱۸ به روسیه بازمی گردد. اما دیگر روزگار، روزگار او و امثال او نیست. کنت هنوز خودش را یک اشراف‌زاده می‌داند و این قشر برای حکومت تازه یک تهدید محسوب می‌شوند. او شناسایی و بازجویی می‌شود و نجات می‌یابد زیرا در گذشته شعری انقلابی سروده بود اما حالا برای ادامه زندگی باید به هتل متروپل در مسکو برود و باقی عمرش را در اتاق زیر شیروانی که مخصوص مستخدمین بود بگذراند. ابتدا ناامیدی و کسالت وجود کنت را فرامی‌گیرد، اما طولی نمی‌کشد که زندگی او معنای تازه‌ای می‌یابد، گویی از نو متولد می‌شود. هتل دیگر برایش یک چهاردیواری محصور نیست بلکه تمام دنیا است و او تلاش می‌کند از واقعیات موجود لذت ببرد و رفته‌رفته ایده‌آل‌های زندگی برایش عوض می‌شود.

پیام مهم این اثر برای خوانندگان این است که «زندگی بدون تجمل گاهی می‌تواند باشکوه‌تر باشد.»


کتاب نجیب‌زاده‌ای در مسکو
نویسنده: آمور تولز
مترجم: مصطفی احمدی
کتاب کوله پشتی


و اینکه اگر مردی بر اوضاع خود مسلط نشود محکوم است به اینکه اوضاع بر او مسلط شود.

مگر شراب با گذر سال‌ها بهتر نمی‌شود؟ مگر گردش سالیان نبود که به اسباب و اثاثیه درخشش و جلایی دل‌افروز می‌بخشید؟ عاقبت کار، تمام تلاش‌هایی که مدرن‌ترین انسان‌ها آنها را اضطراری قلمداد می‌کردند (مانند قرار با صَرّافان و رسیدن به قطار)، احتمالاً می‌توانستند به تعویق بیفتند و آنهایی که سبک فرض می‌شدند (مانند نوشیدن چند فنجان چای و گپ‌وگفت‌های دوستانه) شایستهٔ توجه فوری بودند.

حقیقتی معروف است که از میان تمام گونه‌های روی زمین حیوان ناطق از همه انطباق‌پذیرتر است. اگر قبیله‌ای از آنها را در بیابانی ساکن کنی خود را با پنبه می‌پوشانند، در چادر می‌خوابند و سوار بر پشت شتر سفر می‌کنند؛ آنها را در قطب شمال مستقر کنی خود را با پوست فُک می‌پوشانند، در کلبهٔ یخی می‌خوابند و با سورتمه‌ای سفر می‌کنند که سگ‌ها آن را می‌کشند. و اگر آنها را در اقلیم شوروی سُکنی دهی یاد می‌گیرند وقتی در صف منتظر ایستاده‌اند با غریبه‌ها به گفت‌وگویی دوستانه بپردازند؛ یاد می‌گیرند که لباس‌هایشان را مرتب در نیمی از فضایِ کشوی گنجهٔ خود جا دهند؛ و یاد می‌گیرند که در دفتر طراحی‌شان ساختمان‌هایی خیالی بکشند. خلاصه اینکه سازگار می‌شوند.

ساعت شش‌ونیمِ بیست‌ویکم ژوئن سال ۱۹۲۲، زمانی‌که کنت الکساندر ایلیچ رُستوف را داشتند از دروازه‌های کاخ کرملین به میدان سرخ مشایعت می‌کردند بسیار شکوهمند و البته آرام بود. کنت با شانه‌های عقب‌کشیده و گام‌های استوار هوا را مانند کسی نفس می‌کشید که با طراوت تمام از شنا برگشته است. آسمان چنان آبی بود گویی که گنبدهای کلیسای جامع سِنت باسیل را روی آن نقاشی کرده‌اند. رنگ‌های صورتی، سبز و طلایی چونان درخششی داشتند گویی که یگانه هدف دین این بود که الوهیت آن را هلهله کند. حتی دختران بلشویک که داشتند جلوی ویترین مرکز خرید دولتی با یکدیگر صحبت می‌کردند گویی طوری لباس پوشیده بودند که آخرین روزهای بهار را جشن بگیرند.

کنت که آمادهٔ ترک سوئیتش بود با خود اندیشید که عجیب است. از خردسالی باید یاد بگیریم با دوستان و اعضای خانوادهٔ خود خداحافظی کنیم؛ پدر و مادر و برادر و خواهرمان را در ایستگاه بدرقه می‌کنیم، به دیدار اقوام خود می‌رویم، به مدرسه می‌رویم، به خدمت نظام می‌رویم، ازدواج می‌کنیم و یا به خارج سفر می‌کنیم. این بخشی از تجربهٔ انسان‌هاست که دائم شانه‌های دوستی را در دستان خود می‌فشاریم و برایش آرزوهای خوب می‌کنیم و با این امید قلب خود را تسلی می‌دهیم که به‌زودی دوباره خبری از او خواهیم شنید. اما تجربه نمی‌تواند به ما بیاموزد که چگونه با عزیزترین دارایی‌هایمان بدرود بگوییم؛ و اگر می‌توانست ما از چنین آموزشی استقبال نمی‌کردیم چون دست آخر، ما عزیزترین داریی‌هایمان را نزدیک‌تر از دوستانمان نگه می‌داریم. آنها را از جایی به جای دیگر می‌بریم، آن هم با هزینه و زحمت فراوان؛ گَرد از آنها می‌زداییم و برق می‌اندازیم و اگر بچه‌ها موقع بازی خیلی به آنها نزدیک شوند دعوایشان می‌کنیم (همیشه به خاطراتمان اجازه می‌دهیم که با کمک آنها مهم و مهم‌تر جلوه کنند).

نقش پدر و مادر این است که نگرانی‌های خود را بیان کنند و بعد سه گام عقب بکشند؛ نه یک گام، حواست باشد، نه دو، بلکه سه گام، یا شاید هم چهار (اما پنج گام نه.) بله، والدین باید تردیدهایشان را بیان کنند و بعد سه یا چهار گام عقب بکشند تا فرزند بتواند خودش تصمیم بگیرد (حتی وقتی که آن تصمیم ممکن باشد به ناامیدی منجر شود).

تحصیل، گسترهٔ جهان، شگفتی‌های آن و شیوه‌های فراوان و متفاوت زندگی را برایت معنا می‌بخشد.» «آیا سفر همین را به‌شکل مؤثرتری برای انسان به ارمغان نمی‌آورد؟» «سفر؟» «داریم در مورد افق‌ها صحبت می‌کنیم، درست است؟ همان خط افقی در محدودهٔ دید؟ به‌جای اینکه آدم در ردیف‌های منظم در مدرسه‌ای بنشیند بهتر نیست راهش را بگیرد و به‌سمت افقی واقعی حرکت کند تا بتواند ببیند که ورای آن چه‌چیزی قرار دارد؟ این همان کاری است که مارکوپولو وقتی به چین سفر کرد انجام داد؛ و کریستُف‌کُلُمب وقتی‌که به آمریکا سفر کرد؛ و کاری که پطرکبیر انجام داد؛ وقتی که ناشناس به سرتاسر اروپا سفر کرد.»

انسان‌ها، به‌واسطهٔ ماهیتشان آن‌قدر دمدمی‌مزاج، آن‌قدر پیچیده، و به‌نحو دلپذیری آن‌قدرمتناقض هستند که نه‌تنها شایستهٔ توجه ما، بلکه شایستهٔ توجهات دوباره و دوبارهٔ ما و عزم راسخ ما هستند برای اینکه در موردشان نظر ندهیم؛ مگراینکه در تمام مکان‌های ممکن و در تمام زمان‌های ممکن با آنها نشست‌وبرخاست کرده باشیم.

 

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.