کتاب استالین؛ دربار تزار سرخ |خلاصه و معرفی| سایمن سیبیگ مانتیفوری

0

کتاب « استالین؛ دربار تزار سرخ» اثر مانتیفوری و ترجمه بیژن اشتری یکی از معروف‌ترین کتاب‌های تاریخی درباره این چهره بزرگ سیاستمدار و تاثیرگذار بر سرنوشت جهان است. نسخه الکترونیکی این کتاب را می‌توانید از طاقچه دریافت کنید.

هنگامی که «استالین؛ دربار تزار سرخ» منتشر شد، بلافاصله در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های تاریخی انگلستان قرار گرفت و یک سال بعد برنده جایزه بهترین کتاب تاریخ در انگلستان شد. استالین؛ دربار تزار سرخ عمدتآ متمرکز بر دورانِ حکومتِ جوزف استالین بر اتحاد شوروی است.

«سایمن مانتیفوری» کتاب را با داستان خودکشی همسر استالین شروع می‌کند و این رویداد را با مهارت یک داستان‌نویس با جزییات جذابی روایت می‌کند و به خواننده نشان می‌دهد که قرار نیست با یک کتاب تاریخی حوصله‌سربر و خسته‌کننده روبه‌رو شود.

در این کتاب حوادثِ زندگی استالین از رسیدن به قدرت تا هنگام مرگش در مارس ۱۹۵۳، بررسی شده است. مانتیفوری برای نوشتن این کتاب و کتاب دومش «استالین جان» اسناد زیادی را به مدت ده سال و در نُه کشور مختلف بررسی کرده است. می‌توان ادعا کرد که هیچ نویسنده و پژوهشگر غربی‌ای تا این حد نتوانسته به استالین و اطرافیانش نزدیک شود.

نویسنده در این دو کتاب چهره‌ی یکی از مرموزترین و مخوف‌ترین شخصیت‌های قرن بیستم را برای خواننده آشکار کرده است و نشان می‌دهد که چطور استالین از روستایی در گرجستان به یک سیاستمدار و دیکتاتور در روسیه تبدیل شد.


کتاب استالین؛ دربار تزار سرخ
نویسنده: سایمن سیبیگ مانتیفوری
مترجم: بیژن اشتری
نشر ثالث


این فرزندِ گرجستان ــ استان قدیمی ایران برای قرن‌های متمادی ــ با شاهانِ ایران زمین نیز همذات پنداری می‌کرد. او در یادداشت‌های خصوصی خود از دو پادشاه معروف ایران به عنوانِ «آموزگاران» خویش نام برده: یکی نادرشاه، بنیانگذار امپراتوری قرن هجدهمی ایران و کسی که استالین درباره‌اش نوشت «نادرشاه، آموزگار»؛ و دیگری شاه عباس

«مردم ما به وطنشان افتخار می‌کنند اما فرهنگیان و روشنفکرانِ معمولی ما، اساتید و پزشکان ما، فاقد آموزش‌های میهن‌پرستانه‌اند. آن‌ها به طرز ناموجهی ستایشگر فرهنگ خارجی‌اند… این سنتِ ستایشِ آلمانی‌ها، فرانسوی‌ها، خارجی‌ها و کثافت‌ها از زمان پتر می‌آید… روحیه تحقیرِ خودی باید نابود شود. شما باید یک رمانِ خوب درباره این موضوع بنویسید.»

استالین بعدها به خروشچف اذعان کرد که او بعضی وقت‌ها خود را در توالتِ خانه حبس می‌کرده درحالی‌که همسر عصبانی مزاجش محکم بر درِ توالت می‌کوبیده و بر سر وی فریاد می‌زده: «تو آدم غیرقابل تحملی هستی؛ زندگی با تو امکان‌پذیر نیست.» چنین تصویری از استالین، در قالبِ شوهرِ ناتوان و زن‌ذلیلی که ازترسِ همسرِ خشمگین و غضبناک خویش در گوشه مستراحِ خانه‌اش کز کرده، باید به عنوانِ ناجورترین تصویر از این «مرد آهنین» طی تمامی دوران کاری و حرفه‌ای‌اش قلمداد شود

به قول یک کمونیست کهنه‌کارِ دیگر، «یک بلشویک کسی نبود که صرفآ به مارکسیسم اعتقاد داشته باشد بلکه کسی بود که فارغ از هر مسئله‌ای ایمانِ مطلق به حزب داشته باشد… یک بلشویک واقعی باید این قدرت را می‌داشت که اخلاقیات و وجدانِ خویش را به نحوی سازگار کند که بتواند بی‌هیچ قید و شرطی این عقیده جزمی را بپذیرد که حزب هرگز اشتباه نمی‌کند حتی اگر حزب در تمامی مدت در اشتباه باشد

استالین جواب داد «آدم به تشویق‌های پلنوم (جلسه کمیته مرکزی) نیاز ندارد. من از شما می‌خواهم که مرا معاف کنید… من دست به نقد پیر هستم. اسنادِ جلسه را نخوانده‌ام. خودتان یک دبیرکلِ دیگر را انتخاب کنید.» مارشال تیماشنکو جواب داد: «رفیق استالین، مردم این را درک نخواهند کرد. ما همه همچون تنی واحد شما را به‌عنوان رهبرمان، به‌عنوان دبیر کل حزب، انتخاب می‌کنیم!» فریادهای شادی و شعف برای یک مدت طولانی ادامه یافت. استالین صبر کرد تا فریادها کم‌تر شود و سپس متواضعانه دستی به علامت قبول تکان داد و سرجایش نشست.

وی معتقد بود: «اگر شما می‌خواهید آدم‌های اطرافتان را بشناسید، باید ببینید آن‌ها چه کتاب‌هایی می‌خوانند.» سوتلانا، دختر استالین، در کتابخانه پدرش همه‌جور کتابی را پیدا می‌کرد؛ از زندگی یهودیان تا رمان‌های گالزوردی، اسکار وایلد، موپاسان و بعدها استاینبک و همینگوی. علاوه بر این‌ها، گوگول، چخوف، هوگو، تکری و بالزاک هم جزو نویسندگان محبوب استالین به‌شمار می‌رفتند. او در سنین پیری همچنان به خواندن آثار گوته مشغول بود و «امیل زولا را می‌پرستید.»

استالین فیلم‌های کارآگاهی، وسترن، گنگستری و بزن بزن را دوست می‌داشت. او نمایش هر فیلمی را که دارای صحنه‌های سکسی بود، ممنوع کرده بود. یک‌بار بالشاکف اندکی خطر کرد و فیلمی را به نمایش درآورد که در آن صحنه ناجوری وجود داشت. استالین به محض این‌که این صحنه را دید به روی میز کوبید و فریاد زد: «بالشاکف، نکند تو می‌خواهی این‌جا را به فاحشه‌خانه تبدیل کنی؟» او سپس سالن سینما را ترک کرد، درحالی‌که اعضای دفتر سیاسی نیز پشت سرش به راه افتادند.

بریا که نگران بود مبادا دانشمندان وی را سر کار گذاشته باشند با عصبانیت پرسید: «همه‌اش همین بود؟ چیز بیش‌تری نیست؟ حالا می‌توانم بروم داخل رآکتور را ببینم؟» رفتن بریا به داخلِ رآکتور و آلوده شدنش به اورانیوم می‌توانست صحنه بسیار خوشایندی برای ارواحِ میلیون‌ها قربانی وی باشد

استالین دمکراسی‌های غربی را همان‌قدر خطرناک می‌پنداشت که آلمانِ هیتلری را. او در حینِ حمله آلمان به خاک شوروی طی دوران «جنگ‌های داخلی» به بلوغ سیاسی رسیده بود. استالین به شکلی غریزی احساس می‌کرد که می‌تواند با هیتلر کنار بیاید. او به محض این‌که «سرجوخه اتریشی» (هیتلر) در آلمان به قدرت رسید. به آرامی شروع کرد به محک زدن وی. در این دوران، کارل رادیک، کارشناس امور آلمان، به استالین مشاوره می‌داد. استالین برای پی بردن به مزه دهان هیتلرِ تازه به قدرت رسیده، سفرای ویژه‌ای را به آلمان گسیل داشت. دو تا از معروف‌ترینِ این سفرای ویژه، ابل ینوکیدزه و دیوید کاندلاکی بودند. مأموریت سفرای مذکور بسیار محرمانه بود زیرا استالین همزمان مشغول کشتن هزاران «جاسوس آلمانی» بود و کشور را جنون «پروس‌هراسی» و آلمان‌ستیزی فرا گرفته بود. مردم نباید از اعزام این سفرای ویژه به آلمان خبردار می‌شدند، پس استالین دستور تیربارانِ این سفرای ویژه‌اش را داد.

آن‌ها برای استالین، دوستِ پیر و از پا افتاده خود، رهبرِ تمامی عمرشان، غول تاریخی، و کاهنِ اعظم آرمانِ جهانی‌شان گریه می‌کردند؛ هرچند که همگی آن‌ها باطنآ از مرگِ استالین احساس راحتی می‌کردند. شاید بیست میلیون تن تحت حکومت استالین کشته شده بودند. علاوه بر این ۲۸ میلیون تن کوچ اجباری داده شده بودند که هجده میلیون تن آن‌ها در گولاک‌ها به کار اجباری وادار شده بودند. با این وجود، پس از این همه سلاخی و جنایت، آن‌ها هنوز به استالین باور داشتند.

خروشچف از سال ۱۹۳۸ بر اوکراین حکم رانده بود. او در دوران قبل از جنگ در نهایت قساوت و بی‌رحمی کولاک‌ها را نابود کرده، ناسیونالیست‌های اوکراینی را ریشه‌کن کرده، و بعدها در فوریه سال ۱۹۴۸ دستور قتل رهبران مذهبی اوکراین را داده و «عناصر مضر» را از دهکده‌های اوکراین اخراج کرده بود. تقریبآ یک میلیون نفر به‌واسطه ابتکار عمل‌های خروشچف در اوکراین دستگیر شده بودند. این جنایت عظیمی بود که از حیث ابعاد و بی‌رحمی همپایه کوچ اجباری کولاک‌ها بود.

حالا استالین متوجه شده بود که پروژه اتمی مهم‌ترین چیز در دنیای اوست. او اسمِ رمزِ این پروژه را «وظیفه شماره یک» گذاشت. این پروژه باید «در یک بُعد و اندازه روسی» توسط «کمیته ویژه» به ریاست بریا اداره می‌شد. این کمیته باید همچون یک «دفتر سیاسی اتمی» عمل می‌کرد. دانشمندان را باید با توسل به تحبیب و تهدید به‌کار می‌کشیدند. دادنِ پاداش، امتیازاتِ مالی و تأمین زندگی لوکس برای دانشمندانِ ارشدِ اتمی یک امر ضروری و حیاتی بود. استالین گفت: «مطمئنآ امکان‌پذیر خواهد بود که ترتیبی داده شود تا چند هزار نفر بتوانند خیلی خوب زندگی کنند… و حتی بهتر از خوب زندگی کنند.» استالین علاقه چندانی به مقولاتِ علمی نداشت و این‌جور چیزها «خسته» اش می‌کرد، اما او رفتار مهربانانه‌ای با کورچاتف، دانشمند ارشد اتمی شوروی، داشت.

خودکشی یکی از دو طرف زندگی زناشویی معمولا تأثیرات زیادی بر آن طرفی که زنده مانده باقی می‌گذارد. این تأثیرات شامل طیف وسیعی می‌شود؛ از احساس گناه، خیانت و فراتر از همه، طردشدگی. نادیا با کشتن خویش، استالین را تحقیر و جراحت عمیقی به وی وارد کرد. خودکشی نادیا باعث شد تا آن اندک رشته‌هایی که استالین را به رحم و شفقت بشری وصل می‌کرد، پاره شود و به این ترتیب بر شدتِ بی‌رحمی، حسادت، خونسردی و احساسِ بدبختی وی اضافه شود

حزب، ادبیات را به قدری جدی می‌گرفت که مقامات حکومتی شخصآ آثار نویسندگان شاخص کشور را حک و اصلاح می‌کردند

این «فرقه شمشیر به دستانِ» استالین بیش‌تر شبیه به شوالیه‌های معبد یا حتی حکومتِ دین‌سالار روحانیون بودند تا هر جنبشِ سکولار و غیرمذهبی دیگری. آن‌ها به‌خاطر اعتقادات خویش حاضر بودند از جان خود بگذرند و جان دیگران را هم بگیرند. آن‌ها در این پروسه اجتناب‌ناپذیری که برای سعادت و رفاه بشر در پیش گرفته بودند، حتی آمادگی این را داشتند که خانواده‌های خود را قربانی کنند؛ آن هم با یک شور و شوقی که فقط در جنگ‌های مذهبی و شهادت‌طلبانه قرون وسطا ــ و خاورمیانه امروز ــ قابل مشاهده است.

تلفات انسانی این قحطی «پوچ»، که وقوع آن صرفآ به‌خاطر تأمین پول جهتِ ساختنِ کوره‌های ذوبِ چُدنِ خام و تراکتور بود، مابین چهار تا ده میلیون کشته تخمین‌زده شده است. این کشتار در تاریخ بشر تنها قابل قیاس با کشتار رژیم‌های مائوئیستی و نازیستی است. دهقانان همیشه «دشمنِ بلشویک‌ها» بودند. لنین گفته بود: «دهقانان باید یک کمی گرسنگی بکشند.» کوپیلیف، یکی از بلشویک‌های متعصب، در دفتر خاطرات خود نوشت: «من و دیگر همنسلانم قویآ معتقدیم که هدف وسیله را توجیه می‌کند. من آدم‌هایی را دیدم که از گرسنگی در حال مرگ بودند…» نادژدا مندیلشتام، همسر شاعر سرشناس روس (اوسیپ مندیلشتام)، در کتاب خاطرات کلاسیک خود، امیدِ وانهاده، نوشت: «آن‌ها حاضر نیستند مسئولیت آن حوادث را به گردن بگیرند. اما آن‌ها چگونه می‌توانند از زیر بارِ این مسئولیت شانه خالی کنند؟ مگر نه این‌که این‌ها همان آدم‌های دهه بیستی‌ای بودند که ارزش‌های قدیمی را نابود و فرمول‌های تازه‌ای را ابداع کردند تا این اقدامِ بی‌سابقه خود را توجیه کنند: شما نمی‌توانید بدون شکستن تخم مرغ یک اُملت درست کنید. هر کشتار تازه‌ای به این بهانه انجام می‌شد که ما داریم یک دنیای نوین باشکوه خلق می‌کنیم.»

خروشچف تعمیرکار جوانی بود که در همان آکادمی نادیا درس می‌خواند. او در جریان مباحثه با دانشجویانِ مخالفِ سیاست‌های استالین از خود انرژی زیادی نشان داده و توانسته بود توجه نادیا را به خود جلب کند. نادیا به شوهرش توصیه کرد که خروشچفِ جوان را حمایت کند. استالین هم به توصیه زنش گوش داد و خروشچف را زیر بال و پر خود گرفت. او منظمآ خروشچفِ جوان را برای صرف شام دعوت می‌کرد. استالین از همان آغاز به خروشچف علاقه‌مند شد و تا پایان نیز این علاقه را حفظ کرد. بی‌شک بخشی از این علاقه به سبب علاقه همسرش نسبت به خروشچف بود. خروشچف بعدها در کتاب خاطرات خود نوشت: «اگر من (از چنگ استالین) جانِ سالم به در بردم دلیلش همان موضوع (توصیه نادیا به استالین) بود… این بلیط برنده من بود.»

استالین زنباره نبود. او با بلشویسم ازدواج کرده و از حیث احساسی پایبندِ نقش‌آفرینی خویش در آرمان انقلاب بود. هر احساس شخصی و خصوصی دیگری در قیاس با ترقی و سعادتِ نوع بشر از طریق آرمان مارکسیسم لنینیسم برای وی بی‌ارزش بود. اما زن‌ها به رغم این‌که در فهرست اولویت‌های استالین جایگاه پایینی داشتند اما وی نسبت به آن‌ها چندان بی‌علاقه هم نبود و زن‌ها هم آشکارا به وی علاقه داشتند و بنا به گفته مولتف، حتی «شیفته» اش بودند. یکی از نزدیکان استالین بعدها گفت که استالین همیشه از این گلایه می‌کرد که زنانِ خانواده علیلویف نمی‌گذاشتند تا وی تنها بماند زیرا همه آن‌ها خواهان همبستری با وی بودند. این حرف تا حدی حقیقت داشت. زنانِ زندگی استالین، خواه همسران رفقایش بودند خواه قوم و خویش‌ها خواه خدمتکارانش، همواره مثل زنبورهای عاشق‌پیشه دور و بر وی وزوز می‌کردند. از آرشیوِ خصوصی استالین، که اخیرآ در دسترس مورخین قرار گرفته، پیداست که وی همیشه با انبوهِ نامه‌های طرفدارانش بمباران می‌شده است. این نامه‌ها شباهت زیادی دارد به نامه‌هایی که امروزه ستارگان سینما و موسیقی پاپ از طرفداران پر و پا قرص خود دریافت می‌کنند.

دهقانان به این نتیجه رسیدند که با نابود کردن دام‌های خویش می‌توانند مانع از ادامه اقدامات حکومت شوند. آن یأس و نومیدی‌ای که باعث می‌شود یک دهقان دام‌های خودش را بکشد، در جهان امروز ما معادل خراب کردن یا آتش زدنِ خانه‌ای است که فرد در آن زندگی می‌کند. از همین واکنش دهقانان روسی می‌توان پی برد که آن‌ها تا چه حد نومید و مستأصل شده بودند. دهقانان روس در مجموع ۲.۶ میلیون رأس گاو و ۱۵.۳ میلیون رأس اسب را به دست خویش کشتند.

حزب فقط توده‌ای از گروه‌های خود برکشیده نبود، بلکه بفهمی نفهمی یک کسب و کار خانوادگی به‌شمار می‌رفت. اعضای خانواده‌های رهبران حزب عمومآ دارای مناصب بالایی در حکومت بودند: کاگانوویچ سه برادر بزرگ‌تر از خود داشت که همگی از بلشویک‌های بلندمرتبه بودند. اقوامِ سببی استالین از دو ازدواج وی، همگی شغل‌های مهمی داشتند. دو برادر سرگو در قفقاز، که وابستگی‌های خانوادگی در آن‌جا معمول و رایج بود، همه کاره بودند. مجموعه‌ای از ازدواج‌های درون گروهی نیز باعثِ غامض‌تر شدنِ روابط قدرت شده بود. این ازدواج‌ها بعدها به نتایج مرگباری منجر می‌شد: هر زمان که یکی از رهبران سقوط می‌کرد، همه کسانی که در ارتباط با وی بودند نیز به ورطه هلاکت می‌افتادند؛ درست مثل کوهنوردانی که به یک طناب ایمنی وصل هستند و بر اثر پاره شدن طناب همگی آن‌ها به قعر دره سقوط می‌کن

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.