کتاب تفریحگاه خانوادگی از یکتا کوپان – خلاصه و معرفی

0

کتاب تفریحگاه خانوادگی نوشتۀ یکتا کوپان و ترجمۀ فرهاد سخا است. نشر ماهی این کتاب را روانۀ بازار کرده است. این اثر، مشکلات خانواده‌ای که در جامعۀ امروز ترکیه زندگی می‌کنند را روایت می‌کند.

کتاب تفریحگاه خانوادگی روایت زندگی دو خواهر است.

«چیدم» و «مزین» دو خواهرند اما مزین، چیدم را دوست ندارد و او را مسئول مرگ مادرش می‌داند. او پدرش را هم نمی‌خواهد چون از زبان مادرش شنیده که مردی خائن بوده است.

داستان از زبان مزین تعریف می‌شود. او زندگی‌اش را شرح می‌دهد؛ از عشقش به مادرش می‌گوید؛ خیانت‌های پدرش در زمان حاملگی مادر را تعریف می‌کند و نفرتش از خواهر کوچکش چیدم را به خواننده منتقل می‌کند. نفرت از چیدم به‌خاطر وجودش که هم در زمان حاملگی مادر دست و پای او را بسته بود و نمی‌گذاشت که پدرش را ترک کند و هم با گریه بی‌جایش باعث مرگ مادر شد.

کوپان، این نویسندۀ ترکیه‌ای، در این اثر، زندگی حال‌حاضر مزین را با خاطراتش پیوند زده و با نگاهی روان‌شناسانه مسائل خانوادۀ او را به تصویر کشیده است. شخصیت مزین، در این داستان، آن‌قدر ملموس و نزدیک است که شاید هر زنی بتواند بخشی از خود را در آن ببیند و بیابد.


کتاب تفریحگاه خانوادگی
نویسنده: یکتا کوپان
مترجم: فرهاد سخا
نشر ماهی


اما نمی‌داند آن حس رهایی را که خیس‌شدن زیر باران به آدم می‌دهد نمی‌توان جور دیگری تجربه کرد. در آن لحظات احساس می‌کنی از انسان‌بودنت خجل نیستی، چرا که تو هم مثل درختان، گل‌ها، سگ‌ها، پرندگان، گربه‌ها و مثل همهٔ حیواناتی که می‌شناسی یا نمی‌شناسی خیس می‌شوی. حس می‌کنی تو هم جزئی از طبیعتی. برخلاف آن دسته از انسان‌ها که با تکبر از پشت پنجره به منظره می‌نگرند، تو بخشی از آن منظره می‌شوی. خودپسندی نژاد خود را فراموش می‌کنی و آزاد همچون یک حشره خودت را در دل طبیعت رها می‌سازی.

همیشه در کتاب‌هایی که می‌خواندم دنبال قهرمانانی بودم که شباهتی به من داشته باشند. دائم در فیلم‌هایی که می‌دیدم یا نمایش‌نامه‌های رادیویی‌ای که گوش می‌کردم دنبال یک جمله، آری، تنها یک جمله بودم که دربارهٔ من باشد، جمله‌ای که بتواند مزین، دختر نجات‌بیگ ساعت‌ساز و مرال‌خانم خانه‌دار، را تعریف کند.

من زنی هستم ساخته‌شده از نقطه‌ها و حالا تمام نقطه‌هایم، همراه با تمام جملات پر از دشنام و نفرتی که آن نقطه‌ها را در انتهایشان گذاشته بودم، بازگشته و در برابرم صف کشیده‌اند.

نمی‌داند آن حس رهایی را که خیس‌شدن زیر باران به آدم می‌دهد نمی‌توان جور دیگری تجربه کرد. در آن لحظات احساس می‌کنی از انسان‌بودنت خجل نیستی، چرا که تو هم مثل درختان، گل‌ها، سگ‌ها، پرندگان، گربه‌ها و مثل همهٔ حیواناتی که می‌شناسی یا نمی‌شناسی خیس می‌شوی. حس می‌کنی تو هم جزئی از طبیعتی. برخلاف آن دسته از انسان‌ها که با تکبر از پشت پنجره به منظره می‌نگرند، تو بخشی از آن منظره می‌شوی.

به درخت انجیر پیش رویم نگریستم. از ته دل فحشی نثار آدم‌هایی کردم که نام درختان و پرندگان را نمی‌دانند. نام آن چیز درخت نیست؛ چنار است، زیتون است، سیب یا سپیدار… آن چیز هم پرنده نیست؛ کبوتر است، گنجشک، کلاغ یا مرغ عشق… نام ما هم انسان نیست؛ دروغگو است، قاتل، دورو، پست…

«طبیعت عاقل‌تر از آن است که فریب جملات پرزرق وبرق و آن‌چنانی‌ای را بخورد که برای مظلوم‌نمایی و برانگیختن ترحم بر زبان می‌آیند. خودت هم این را خوب می‌دانی. نه خودت را فریب بده و نه من را. برای بدی‌هایی که در درونت موج می‌زند دنبال بهانه نگرد. ما حلزون‌ها میلیون‌ها سال است که با این بدی‌ها می‌جنگیم. ما طعم زبان چسبندهٔ قورباغه را از همان لحظه‌ای می‌آموزیم که پا به این دنیا می‌گذاریم. خوب می‌دانیم وقتی گرفتار پرنده‌ای شویم، چطور ما را به صخره‌ها می‌کوبد، صدفمان را خُرد می‌کند و با خیال راحت گوشتمان را در شکمش فرومی‌برد. سعی نمی‌کنیم خود را پشت جمله‌ای خوش‌آب ورنگ پنهان کنیم و برای بلاهایی که سرمان می‌آید دنبال دلیل و توجیه بگردیم. وقتش است که تو هم با خودت روبه‌رو شوی. مطمئن باش موجودات بد بدتر از موجودات دورویی نیستند که سعی می‌کنند خود را خوب جلوه دهند. سعی کن با خودت روراست باشی، مزین!»

ناگهان دو کرگدن سفید می‌بینی که با سرعت به طرف هم می‌دوند. در شاخ‌هایشان اسرار اعصار نهفته است. نزدیک می‌شوند، نزدیک و نزدیک‌تر. درست در لحظه‌ای که منتظری به هم بخورند، می‌ایستند. تازه می‌فهمی می‌خواهند همدیگر را ببوسند. اما نمی‌توانند. انگار تمامی جنگ‌ها، دردها، سختی‌ها، خیانت‌ها و تنهایی‌ها در شاخی جمع شده، بالای دهانشان شکل گرفته است و آنان را از بوسیدن یکدیگر بازمی‌دارد.

نمی‌داند آن حس رهایی را که خیس‌شدن زیر باران به آدم می‌دهد نمی‌توان جور دیگری تجربه کرد. در آن لحظات احساس می‌کنی از انسان‌بودنت خجل نیستی، چرا که تو هم مثل درختان، گل‌ها، سگ‌ها، پرندگان، گربه‌ها و مثل همهٔ حیواناتی که می‌شناسی یا نمی‌شناسی خیس می‌شوی. حس می‌کنی تو هم جزئی از طبیعتی. برخلاف آن دسته از انسان‌ها که با تکبر از پشت پنجره به منظره می‌نگرند، تو بخشی از آن منظره می‌شوی.

یکراست رفتم به اتاق نگهبانی گورستان. نگهبان پیرمردی طاس بود. پولیوری ضخیم به تن داشت که تصورش هم کلافه‌ات می‌کرد، چه رسد به پوشیدنش! دمپایی به پا داشت! تضادی بی‌اعتنا به فصول. داشت در یک قهوه‌جوش پلاستیکی درب وداغان برای خودش قهوه درست می‌کرد. گفتم: «صبح به خیر!» سرش را بلند کرد و چشمش به من افتاد. در عمق چشمانش لبخندی بود. با خودم گفتم چطور می‌شود کسی این‌قدر به مرگ نزدیک باشد ــ نزدیک که چه عرض کنم، توی آن باشد ــ و هنوز بتواند لبخند بزند؟

اُزلم یک دل نه صد دل عاشق سوغوت شده بود. دوسال بعد ازدواج کردند. دوسال دعوا کردند. دوسال هم با هزار بدبختی ادامه دادند و آخرسر هم جدا شدند. تلفنی خبر جدایی‌شان را داد. داشتم می‌رفتم سر کار. توی ایستگاه اتوبوس بودم. عصبانی بودم که چرا این خبر را تلفنی به من می‌دهد. داشت گریه می‌کرد. دلم برایش می‌سوخت؛ البته نه برای این‌که طلاق گرفته بود، برای این‌که داشت گریه می‌کرد. سوار اتوبوس نشدم و پیاده رفتم سر کار. ظرف دو روز خودش را جمع‌وجور کرد. گفت: «جناب بید را فرستادم کارخانهٔ چوب‌بری!» زدیم زیر خنده. گفت: «می‌شود مدتی پیش تو بمانم؟» گفتم: «من و تختخوابم منتظر شما بودیم!»

دلم نمی‌خواست بار سنگین تمام مرگ‌های زودرس، جنگ‌ها و حرص‌ها را به دوش من بیندازد، بار گناه بدن‌هایی را که دچار شهوت قدرت بودند، بار دروغ‌هایی را که از دهان‌هایی متعفن بیرون می‌آمد و بار احساساتی را که خوشبختی‌های ساختگی فلج می‌کرد.

روزی نو با باران آغاز شد. از به‌خاطرآوردن دوبارهٔ آب وهوای بازیگوش این فصل به شور آمدم. بچه که بودم، از رگبارهایی که یکی دوساعت طول می‌کشید ذوق می‌کردم. راه‌های گل‌آلود، گودال‌های پرآب، حلزون‌های راه‌گم‌کرده و کرم‌هایی که از خاک زیروروشده بیرون می‌زدند بازیچه‌های خوبی بودند. مادران باقی بچه‌های شهرک از گل‌بازی آن‌ها عصبانی می‌شدند. اما مادربزرگ اعتراضی نمی‌کرد. می‌گفت: «بازی با خاک مفید است! کسی که خاک را دوست داشته باشد، انسان را هم دوست دارد!»

روی صندلی نشستم و تلویزیون را روشن کردم. صدایش را بستم. آنتن روی تلویزیون را به چپ و راست گرداندم و بالاخره توانستم یکی دو کانال بگیرم. در یکی از آن کانال‌هایی که وظیفه‌شان دروغ‌پردازی است، سه مرد و یک زن داشتند صحبت می‌کردند. از حرکات سرودست و چهره‌های برافروخته‌شان فهمیدم که دارند چرت وپرت می‌گویند.

. مادر تمام این‌ها را با کوچک‌ترین جزئیات بازمی‌گفت و همیشه اضافه می‌کرد: «مراسم ازدواجمان در تفریحگاه خانوادگی و زیر درخت چنار برگزار شد.» طوری حرف می‌زد انگار دارد از یک هتل مجلل سخن می‌گوید نه از یک تفریحگاه خانوادگی معمولی. موقع رقص پاشنهٔ کفشش کنده شده و خویشاوند دوری گفته بود: «خدا را شکر، قضابلا بود!»

چند میلی‌متر حرکت کرد. انگار می‌خواست، قبل از آن‌که چیزی بگوید، از نزدیک نگاهم کند، به تاریک‌ترین نقطهٔ روحم بنگرد و بعد قضاوت کند. «طبیعت عاقل‌تر از آن است که فریب جملات پرزرق وبرق و آن‌چنانی‌ای را بخورد که برای مظلوم‌نمایی و برانگیختن ترحم بر زبان می‌آیند. خودت هم این را خوب می‌دانی. نه خودت را فریب بده و نه من را. برای بدی‌هایی که در درونت موج می‌زند دنبال بهانه نگرد. ما حلزون‌ها میلیون‌ها سال است که با این بدی‌ها می‌جنگیم. ما طعم زبان چسبندهٔ قورباغه را از همان لحظه‌ای می‌آموزیم که پا به این دنیا می‌گذاریم. خوب می‌دانیم وقتی گرفتار پرنده‌ای شویم، چطور ما را به صخره‌ها می‌کوبد، صدفمان را خُرد می‌کند و با خیال راحت گوشتمان را در شکمش فرومی‌برد. سعی نمی‌کنیم خود را پشت جمله‌ای خوش‌آب ورنگ پنهان کنیم و برای بلاهایی که سرمان می‌آید دنبال دلیل و توجیه بگردیم. وقتش است که تو هم با خودت روبه‌رو شوی. مطمئن باش موجودات بد بدتر از موجودات دورویی نیستند که سعی می‌کنند خود را خوب جلوه دهند. سعی کن با خودت روراست باشی، مزین!»

هدف من در زندگی فقط عبورکردن بود، اما او همیشه سعی می‌کرد جای پایی از خودش باقی بگذارد. او شعری بود که دلت می‌خواست تا ابد به آن گوش بسپاری و من چرک‌نویس یک رمان بودم!

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.