کتاب راسپوتین ابلیس یا قدیس |خلاصه و معرفی| ادوارد راژینسکی

0

کتاب راسپوتین نوشته ادوارد راژینسکی است. این کتاب به زندگی راسپوتین مرد دو چهره‌ای می‌پردازد که همواره حقیقت درباره او در شک بوده است. آیا او یک قدیسه بود یا کسی که روحش را به شیطان فروخته بود. کتاب راسپوتین با ترجمه بیژن اشتری منتشر شده است.

گریگوری افیموویچ راسپوتین دهقانی بود که در جریان بیماری تزارویچ الکسی وارد دربار می‌شود و او موفق می‌شود که شاهزاده جوان را درمان کند در قصر ماندگار می‌شود. طولی نمی‌کشد راسپوتین دست راست شاه و ملکه و مورد اعتماد آنها می‌شود. به طوری که در تمام امور سیاسی دخالت می‌کند و این مسئله سبب حسادت اطرافیان می‌شود. تا سر انجام منجر به قتل او می‌شود. اما این شخصیت به دلیل پیشگویی‌هایش و زنبارگی بی حدش و نقشی که در انقلاب روسیه بازی کرده به شخصیتی راز آمیز و معمایی تبدیل شده است. این کتاب با بررسی منابع تاریخی قصد دارد زندگی راسپوتین را بررسی کند. در سال ۱۹۹۵ یک پرونده گمشده از بایگانی روسیه پیدا شد، پرونده‌ای که شامل بازجویی‌های کامل از حلقه‌ی داخلی راسپوتین بود. با این تقویت گسترده و صریح از سابقه‌ی تاریخی ، ادوارد راژینسکی زندگی نامه‌ای قطعی را نوشته است، و زندگی جذاب یک انسان احتمالا مقدس را که روند تاریخ روسیه را تغییر داده است، به طور کامل بازسازی می‌کند.

راسپوتین
ابلیس یا قدیس
نویسنده: ادوارد راژینسکی
مترجم: بیژن اشتری
نشر ثالث


«چطور می‌خواهید به دهقان روس آموزش بدهید؟ از راه ماتحتش؟ شما می‌خواهید ماتحتش را جِر بدهید، اما همین باعث عصبانیتش می‌شود.»

بله، او ( راسپوتین)عادت داشت گونه‌های ملاقات کنندگانش را ببوسد و حتا آن‌ها را در آغوش بکشد، اما اتفاق‌های بد فقط برای آدم‌های بد اتفاق می‌افتد… این هم کاملا درست است که من در دیدارهایم از دهکده پاکروفسکویه به همراه راسپوتین و خانواده‌اش، همراه همسر و دو دخترش، استحمام می‌کردم، و در غیاب اندیشه‌های بد، هیچ چیزی برای هیچ‌کدام از ما نه عجیب به نظر می‌آمد، نه خلاف عفت. من متقاعد شده بودم که راسپوتین واقعآ یک «حکیم» است: هم به خاطر شفا دادنم، و هم به واسطه پیشگویی‌های درستی که به مناسبت‌های گوناگون از او شنیده بودم و درست از کار درآمده بود.

اما باید بگذاریم خودِ آلیکس ( ملکه)در این مورد حرف بزند: «۳ نوامبر ۱۹۱۵… دوستمان چیزی گفت، او گفت اگر آدم‌ها مبالغ هنگفت می‌دهند (تا در ازای آن مدال و نشان بگیرند)، حالا باید آن را قبول کرد، چرا که الان به پول نیاز هست و باید از ضعف‌های آن‌ها برای انجام کارهای خیر بهره برد؛ درست است که چنین کاری مغایر همه اصول اخلاقی است اما در زمان جنگ همه‌چیز متفاوت می‌شود.»

که، بنا به باور خلیستی‌ها، فرد مذهبی پس از ارتکاب گناه همیشه دستخوش رنج‌های بزرگ روحی و وجدانی می‌شود و این رنج‌ها او را به توبه و ندامت از کرده خویش رهنمون می‌شود، همین توبه باعث تزکیه بزرگ روح می‌شود و چنین روحِ تزکیه‌شده‌ای فرد را به خداوند نزدیک‌تر می‌کند. چرخه مداوم گناه / توبه / گناه / توبه… ایده اساسی و مرکزی باورهای خلیستی است. در باور خلیستی گناه ـ توبه ـ تزکیه را می‌توان ورزش ضروری روح دانست.

آموزه‌های خلیستی دنیایی از ممکناتِ بی‌حد و مرز را به روی دهقان ستم‌دیده روسی گشود. خلیستی‌ها به دهقانان روسی آموختند هر مردی می‌تواند «مسیح» بشود، و هر زنی می‌تواند «مادر خدا» بشود. آن‌ها تبلیغ می‌کردند که انسان فقط باید خودش را از شرّ گناه نفسانی («آدمِ عهد عتیق») خلاص بکند و ا

اساس همین آیه انجیلی به صورت گروهی به عمل متعصبانه خوداخته‌گری پرداختند. شیوه اخته کردن در مردان بسیار ترسناک و فجیع بود. آن‌ها با یک میله آهنی گداخته (گاهی هم با یک تبر گداخته) خودشان را اخته می‌کردند. از این وحشتناک‌تر شیوه اخته کردن زنان بود: بیرون آوردن ارگان تولید مثل و بریدن هر دو سینه. اعضای فرقه کاملا داوطلبانه به این شیوه‌های وحشتناک اخته کردن( در مورد مردان )و ختنه کردن( در مورد زنان)تن می‌دادند. اعضای فرقه اسکوپتسی از این طریق خودشان را برای یک زندگی ابدی لایزال آماده می‌کردند

جمله دوست‌داشتنی‌اش این بود: «چه بزرگ است، چه بزرگ، دهقان از چشم باری‌تعالی!» او گفت دهقانان قدرتمندتر از همه آن روشنفکران شهری مفلوکی هستند که جز تولید نفاق و فتنه کار دیگری انجام نداده بودند. و مهم‌ترین حرفی که زد این بود: دهقانان تزار و ملکه‌شان را دوست دارند و هرگز آن‌ها را نومید نخواهند کرد؛ همان‌طور که خداوند متعال هرگز تزار و ملکه را از خود نومید نخواهد کرد. او گفت مردم و تزار بی‌هیچ واسطه‌ای در کنار یکدیگر هستند. به این ترتیب، تزار و ملکه دقیقآ همان حرف‌هایی را از دهان راسپوتین شنیدند که خواهان شنیدنش بودند.

اما ملکه هیچ تردیدی نداشت زیرا به چشم خود دیده بود که پسرک بیمارش چگونه در دستان راسپوتین آرام گرفته و از خطر مرگ جسته است. آلیکس شکی نداشت که راسپوتین یک فرستاده خداوند است که با جهان معجزات سر و کار دارد. او مطمئن بود

«این زن کودن( آنیا ویروبووا)به دشواری موفق به قبولی در رشته معلمی شده بود. به چیزی علاقه نداشت… فهم این موضوع سخت است که چگونه این آدم توانسته بود چنان روابط نزدیکی با آن ملکه پرانرژی تحصیلکرده برقرار کند.» این شهادتِ یکی از کسانی است که آنیا ویروبووا را می‌شناخت، و باید اذعان کرد غالب شاهدان نظرات مشابهی در باره ویروبووا ابراز کرده‌اند. ویروبووا با همین صفاتی که ذکرش رفت وارد تاریخ خواهد شد. هرچند کافی است متن بازجوی‌هایی او را بخوانید تا متوجه شوید چقدر زرنگ و باهوش بود؛ زرنگ به طرزی تابناک و باهوش به طرزی خطرناک.

محرک اصلی در به راه انداختنِ موج یهودی‌کشی‌ها، اداره پلیس روسیه بوده است؛ همان اداره‌ای که از آن انتظار می‌رفت علیه یهودی‌کشی‌ها مبارزه بکند. نخست‌وزیر پی برد اداره پلیس به صورت محرمانه اطلاعیه‌هایی را در تیراژ وسیع تکثیر و پخش کرده است که در آن‌ها از توده‌های مردم درخواست شده بود علیه یهودیان به پا خیزند و نابودشان بکنند. مسئول تهیه و انتشار این اطلاعیه‌های تحریک‌کننده فردی به اسم میخائیل کمیساروف بود. این سرهنگ سی‌وپنج ساله قد بلند و قوی‌هیکل، همان کسی است که پنج سال بعد به یکی از مهم‌ترین چهره‌ها در ماجرای راسپوتین بدل می‌شد. کمیساروف یهودستیز نبود

به تو می‌گویم که من یک مگس کوچولو هستم و این‌که خودت را با من مشغول کنی هیچ فایده‌ای به بار نخواهد آورد. چیزهای بزرگ‌تری برای گفتگو کردن هست، اما برای تو همیشه یک موضوع وجود داشته و دارد: راسپوتین، راسپوتین. ساکت باش. نوشتن کافی است. تو باید به خداوند جواب بدهی! او یگانه کسی است که بر همه‌چیز آگاه و داناست. فقط اوست که می‌فهمد، و قضاوت می‌کند. بنویس، اگر که باید بنویسی. من چیز بیش‌تری برای گفتن ندارم. همه گفتنی‌ها را در قلبم نگه داشته‌ام. حالا تمام شده‌ام. دیگر هیچ اهمیتی نمی‌دهم. بگذار همه بنویسند. بگذار آن‌ها به این قیل و قال اضافه بکنند. ظاهرآ چنین است سرنوشتم. من هر چیزی را تحمل کرده‌ام. من از چیزی نمی‌ترسم. برو جلو و بنویس. من اهمیتی نمی‌دهم. خداحافظ.

اما چیز مهم و جالب توجه برای فیلیپُف بدنِ عریانِ راسپوتین بود. «در سرتاسر با دقت هر چه تمام در داخل حمام بدن رفیقش را زیر نظر قرار داد اما هیچ‌گونه خصوصیت غیرعادی یا خارق‌العاده‌ای در آن پیدا نکرد.»

او به ژوکوفسکایا توضیح داد: «آیا می‌دانستی که از زمین به بهشت راهی وجود دارد. اگر من جدآ عاشق زنی باشم، این راه بر من آشکارا خواهد شد و من قدم در آن خواهم گذاشت، خواه زنی که عاشقش هستم از راه راست منحرف شود یا نشود… زیرا من همه گناهانش را پاک کرده‌ام، زیرا او همراه من پاک و منزه شده است، اما اگر این زن از راه راست منحرف شده، پس این گناه من است نه گناه او.»

خداوند( راسپوتین )را در کنارش داشت که می‌توانست فرامین خداوند را به او ابلاغ بکند؛ فرامینی که خوشبختانه در تطابق با آن چیزهایی بود که خود او( ملکه)خواهانش بود.

در مارس ۱۹۱۵، به من اطلاع داد گریگوری راسپوتین در رستوران ‘یارِ` مسکو رفتار بسیار زشت و زننده‌ای داشته است. وی شلوار خود را جلوی چشم مشتری‌ها پایین کشیده و عضو بدنش را نمایان ساخته، و همزمان فخرفروشانه اعلام کرده پیراهنی که بر تن دارد را ملکه دوخته است. من دستور دادم مطابق قانون، پرونده‌ای در باره این موضوع باز شود.»

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.