کتاب نگذار به بادبادک‌ها شلیک کنند – خلاصه و بررسی

0

«نگذارید به بادبادک‌ها شلیک کنند!» اولین اثر نویسنده و فعال سیاسی ترک، فریده چیچک‌اوغلو است که در قالب نامه‌نگاری نوشته شده است. نامه‌نگاری‌هایی از نوع کودکانه اما پر از مفاهیم ناب انسانی.

باریش پسر کوچکی است که در زندان زنان برگ شده چون مادرش زندانی است. او به زندگی در زندان عادت کرده است؛ اما در میان زندانی‌ها به یکی از زنان زندانی سیاسی به اسم «اینجی» بسیار وابسته است. اینجی به‌زودی از زندان آزاد می‌شود و باریش شروع می‌کند به نامه نوشتن برای اینجی. نامه‌هایی که هیچوقت به دست او نمی‌رسند:

این اثر در دوران کودتای سال ۱۹۸۰ ترکیه نوشته شد و حکومت آن را سانسورهای زیادی کرد. فریده چیچک‌اوغلو علاوه بر نویسندگی، فعالیت‌های سیاسی نیز می‌کرد و به خاطرش چهار سال هم زندان را تحمل کرد و این رمان را تحت تاثیر فضای زندان نوشت.

چیچک‌اوغلو در این اثر از زبان یک کودک، وضعیت زنان در زندان‌‌های ترکیه را توصیف کرده و امیدها و حسرت‌هایشان را برشمرده است. زبان باریش، شخصیت اصلی داستان کودکانه و بی‌آلایش است اما در بخش‌هایی هم کاملا زبان دل نویسنده‌اش می‌شود و نگاه کودکانه را کنار می‌گذارد.

در سال ۱۹۸۷، تونک بازاران فیلمی بر اساس این رمان ساخت که توانست اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان سال ۱۹۹۱ را به دست آورد. این اثر در بیست و ششمین دوره جشنواره فیلم پرتقال طلایی آنتالیا نیز خوش درخشید و توانست برنده بهترین فیلم، بهترین هنرپیشه زن، بهترین فیلمنامه و فیلمبرداری شود.


کتاب نگذار به بادبادک‌ها شلیک کنند
نویسنده: فریده چیچک اوغلو
مترجم: فرهاد سخا
نشر ماهی

یادت می‌آید یک بار که من و تو هیزم برده بودیم، توی سینهٔ من چیزی تکان‌تکان می‌خورد و من ترسیدم و خیال کردم قابلمه‌ها دارند جرینگ‌جرینگ به هم می‌خورند؟ تو به من خندیدی و گفتی این قلب توست که دارد می‌زند. حالا دیگر این را می‌دانم. هفتهٔ قبل که با نِوین هیزم جمع می‌کردیم، پرسیدم: «قلب تو هم می‌زند؟» نِوین گفت: «قلب همه می‌زند، اما قلب بعضی‌ها روشن است و قلب بعضی‌ها تاریک.» اینجی، چطور می‌شود از بیرون فهمید که قلب کی روشن است و قلب کی تاریک؟ این را از نِوین هم پرسیدم. گفت: «این یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست.»

مادرم می‌گوید که دیگر از بابام خوشش نمی‌آید. مادرم به زن‌ها می‌گفت: «حالا که من را نمی‌خواهد، برود به جهنم!» اما شب که شد، دوباره گریه کرد.

امروز روز ملاقات بود. اما پرنده‌ها هیچ‌چیز برایم نیاوردند. نه بابام را، نه تو را. مگر نمی‌گفتی اگر دلت چیزی را خیلی می‌خواست، به پرنده‌ها بگو، آن‌ها برایت می‌آورند؟ چند روز است دارم به پرنده‌ها التماس می‌کنم. به همهٔ پرنده‌های توی حیاط گفته بودم روز ملاقات از تو و بابام برایم خبر بیاورند. حتی از لای میله‌های زندان داد زدم. اما امروز برای همه نامه آمد جز من. تازه آن‌ها هیچ‌کدامشان به پرنده‌ها چیزی نگفته بودند. شاید هم پرنده‌ها صدای من را نشنیدند. نکند هنوز با من قهر باشند؟ یادت هست که یک بار به یک پرنده سنگ انداختم و تو گفتی: «نکن، وگرنه قهر می‌کنند.»؟ به نظر تو پرنده‌ها با من قهرند؟ اما من که دیگر بعد از آن روز به آن‌ها سنگ نینداخته‌ام!

آخرِ کارت‌پستالت حال من را پرسیده‌ای و گفته‌ای آیا تو را فراموش کرده‌ام یا نه. من فراموشت نکرده‌ام. خیلی هم برایت نامه نوشته‌ام، اما نامه‌هایم به دستت نمی‌رسند. یعنی از در آهنی رد نمی‌شوند. اگر این نامه هم به دستت نرسید، به من خبر بده! باشد؟

اینجی، اگر دروغ‌گفتن بد است، پس چرا تو هم دروغ می‌گویی؟ می‌گویی: «ببین باریش، دروغ‌ها دو جورند: دروغ‌های بجا و دروغ‌های بیجا. این دروغ من بجاست!» «اما من هم دروغ‌های خودم را بجا می‌دانم!» عصبانی می‌شوی: «بچه‌ها نباید دروغ بگویند، چون هنوز نمی‌دانند دروغ بجا کدام است و دروغ بیجا کدام.» «باشد، من هم صبر می‌کنم و وقتی بزرگ شدم دروغ می‌گویم.»

ما با همهٔ این‌ها، باز هر صبح وشب ما را به حیاط می‌آورند و می‌شمارند. البته من را نمی‌شمارند. معمولا من یا توی بغل نِوین هستم یا بغل فیلیز. وقتی تو بودی، بغل تو می‌آمدم. اینجی، تو بچه‌های دیگر را هم بغل می‌کنی؟ بهتر نیست بغل نکنی؟

آبجی‌سلما همین‌طوری که تعریف می‌کند، می‌خندد و می‌گوید: «خنده باید کرد بر این حال زار!»

زینب دستی به پشت ننه‌کلثوم کشید و گفت: «مادرجان، نمی‌خواهم سرزنشتان کنم، اما هر ظلمی که به ما می‌کنند به همین دلیل است. تا وقتی که با هم نباشیم، خیلی بلاها سرمان می‌آورند.»

خاله‌سحر هم زینب را دعوا کرد و گفت: «آدم نباید روی بزرگ‌تر از خودش دست بلند کند!» اینجی، یعنی آدم می‌تواند روی کوچک‌تر از خودش دست بلند کند؟

نِوین هم منتظر نامه بود. اما برای او هم مثل من نامه نیامد. او دلواپس نامزدش است. از نِوین پرسیدم چرا نامزدش به ملاقاتش نمی‌آید؟ گفت که نمی‌تواند بیاید، چون او هم مثل ما توی قفس است. نِوین گفت: «فقط پرنده‌ها می‌توانند از او خبر بیاورند.» گفتم: «نامزدت برای چی توی قفس است؟» گفت: «برای این‌که آدم‌ها را دوست دارد.» از نِوین پرسیدم: «تو چرا این‌جایی؟» گفت: «به خاطر این‌که من هم آدم‌ها را دوست دارم.» اینجی، من وقتی بزرگ بشوم، آدم‌ها را دوست نخواهم داشت، چون هرکس که از آدم‌ها خوشش بیاید می‌اندازندش توی قفس.

از نِوین پرسیدم: «تو چرا این‌جایی؟» گفت: «به خاطر این‌که من هم آدم‌ها را دوست دارم.» اینجی، من وقتی بزرگ بشوم، آدم‌ها را دوست نخواهم داشت، چون هرکس که از آدم‌ها خوشش بیاید می‌اندازندش توی قفس

اینجی، تقسیم‌کردنِ چیزی با دیگران کار بدی است؟ اگر بد نیست، پس چرا سِویم می‌گوید شماها را به خاطر طرفداری از این عقیده به این‌جا آورده‌اند؟ آن عموکلیدزیاده هم از کلمهٔ «تقسیم» که توی نامهٔ تو بود، خیلی بدش آمده بود.

«کسی چه می‌داند؟ ناگهان می‌بینی آن‌که دوستش داری دیگر تو را نمی‌خواهد. نگو چیز مهمی نیست. برای یک زندانی این یعنی شکستن شاخه‌ای سرسبز!»

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.