کتاب والدن – هنری دیوید ثورو – معرفی و بررسی

0

والدن نوشته هنری دیوید ثورو، نویسنده، فیلسوف و فعال سیاسی آمریکایی است.

اغلب دوستداران آثار ثورو برای بهره‌بردن از طبع لطیف و نگاه نافذ او نسبت به پدیده‌هاست که آثارش را می‌خوانند، نه پیروی از اندیشه‌های او. این حقیقتی است که ثورو می‌دانست و حتی می‌شود گفت نسبت به آن معترض بود. تعجبی ندارد که همعصران ثورو قدرش را به درستی نشناختند. او شیوه‌ای از زندگی سعادت‌مند و سرپناهی برای رستگاری از عصر سرسام‌زدۀ خود (و بعد از خود) پیشنهاد می‌کند که تحقیر دیدگاه عامه یکی از ستون‌های اصلی آن است.

والدن درباره دوران تنهایی نویسنده در اطراف دریاچه والدن ماساچوست است. در این کتاب، که مشهور‌ترین اثر ثورو به شمار می‌رود، او از ۲۶ ماه تنهایی خود می‌گوید که طی این مدت با حاصل دسترنج خود زندگی کرده و توضیح می‌دهد که چرا او زندگی ابتدایی در طبیعت را برگزیده و این امید را داشته که خود‌اندیشی در این دوران به او برای درک جامعه کمک کند.

کتاب در هجده فصل تنظیم شده است که هر کدام به موضوعی اختصاص دارد؛ بعضی مانند «مزرعۀ لوبیا»، «برکه‌ها»، «همسایگانی از وحوش» و عمدتاً توصیفی هستند و مابقی مانند «اقتصاد» و «قوانین متعالی‌تر» ساختاری بیانی و استدلالی دارند. هرچند که صدر تا ذیل مایه‌های اصلی کتاب در نظمی ممتد به رشته درآمده باشد، ‌این‌گونه هم نیست که این اثر چارچوب اصلی گزارشی که قرار بود باشد، یعنی گزارش تجربۀ تقریباً غیرمتعارف او از زندگی بی‌نهایت ساده، را حفظ نکند. در کتاب عملاً چهار موضوع مرتبط، درعین‌حال شاخص، مورد بحث قرار گرفته‌ است که آنها را می‌توان بدین صورت برشمرد:

۱) زندگی آلوده به استیصال صامت که اکثر انسان‌ها می‌گذرانند؛

۲) سفسطۀ اقتصاد که مسئول این وضعیت است؛

۳) شادمانی‌هایی که یک زندگی سادۀ نزدیک به طبیعت با خود به همراه دارد؛

۴) آن قوانین متعالی‌تری که آدمی، اگر بر اثر نوعی زندگی زاهدانه اما لطیف در حیات وحش ـ شبیه به زندگی خود ثورو ـ از نرد‌بان طبیعت بالا برود شهوداً آنها را درک می‌کند، و نهایتاً مکاشفات عرفانی که در لمحه‌هایی چند برای او روی دادند.


کتاب والدن
نویسنده: هنری دیوید ثورو
مترجم: سیدعلیرضا بهشتی شیرازی
انتشارات روزنه


«دولتی بهترین است که تا حد ممکن کمتر حکومت کند». این شعاری است که من از صمیم قلب می‌پذیرم و تحقق هرچه سریع‌تر و نظام‌مندترش را آرزو دارم. این شعار اگر عملی شود سرانجام به این جمله، که من به آن نیز معتقدم، منتهی می‌گردد که «بهترین دولت آن است که اصلاً حکومت نکند»

سن‌وسال زیاد راهنمایی زبده‌تر از جوانی نیست، بلکه راهنمایی به‌خوبی جوانی نیست؛ زیرا عمر طولانی به اندازۀ خسارتی که به بار آورد سود عاید نکرد. تقریباً می‌توان تردید کرد که خردمندترین انسان‌ها با زندگی‌کردن چیزی که دارای ارزش مطلق است، آموخته باشد. پیران در عمل پند چندان بااهمیتی برای جوانان ندارند؛ از بس که تجربه‌هایشان جزئی است، و زندگی‌هایشان، قاعدتاً به نظر خودشان به دلایل شخصی، جز یک ناکامی رقت‌انگیز نیست؛ شاید هنوز بقایایی از ایمان برایشان مانده باشد که آن تجربه را رنگ می‌دهد، و اینکه آنان اینک تنها کمتر از گذشته جوان‌اند. من حدود سی سال بر روی این سیاره زیسته‌ام و هنوز منتظرم که نخستین پند ارزشمند و یا جدی را از سالخوردگان خود بشنوم. آنها به من هیچ نگفته‌اند و احتمالاً نخواهند توانست که در این جهت هیچ بگویند.

ما باید با ذهن‌هایمان، یعنی با خودمان، همچون کودکان معصوم و ساده، که خود قیم‌شان هستیم، برخورد کنیم و مراقب باشیم که چه اشیا و موضوع‌هایی را به معرض توجه آنها پرتاب می‌کنیم. «تایمز» (روزگاران) نخوانیم. «ابدیت‌ها» را بخوانیم.

درسی که او به خود آموخت، و کوشید به دیگران بیاموزد، در یک جمله خلاصه می‌شود: «ساده کنید». این به معنای آن بود که شرایط بیرونی زندگی را ساده کنید، نیازها و جاه‌طلبی‌هایتان را ساده کنید و شاد شدن از لذت‌های ساده‌ای که جهان طبیعت می‌تواند در اختیارتان قرار دهد را بیاموزید.

از نظر ثورو آنچه آنان «سطح بالای زندگی» می‌نامند، به‌صورتی‌که آن را تعریف می‌کنند یک نفرین است، اگرچه به صورتی وسیع توزیع شده باشد. از نظر او این کار آنها مثل آن است که به شیوهٔ خود سرگرم پرستش خداوندان دروغینی شوند که اکثر آدمیان روزگار او در مقابلشان به سجده افتاده‌اند. کسی که فلسفهٔ او را نپذیرد نمی‌تواند آن را جز به صورت یک کل بفهمد. در این فلسفه انتقاد منفی از وضعیت موجود صورت می‌گیرد تا راه برای تصوریافتن از شرایط دلخواه هموار شود؛ شرایطی بیان‌شده در چهرهٔ جامعه‌ای به‌شدت فردگرا، «با زندگی ساده و اندیشهٔ متعالی» و عشقی تقریباً دینی به طبیعت؛ و اینها را تأمین می‌کند؛ چیزهایی بسیار بیشتر از کالاهای فرض‌شده‌ای که پیچیدگی جامعهٔ فراوانی‌زده به همراه دارد یا قول می‌دهد در آینده فراهم آورد.

آنچه امروز همه فریاد می‌زنند، یا در سکوتی تأییدآمیز به عنوان حقیقت از کنارش می‌گذرند، چه‌بسا فردا معلوم شود که نادرست بود، و آنچه بعضی ابری باران‌زا برای بارور کردن مزارع می‌شمردند بیشتر از دود برخاسته از دیدگاه‌ها نبود. آنچه را که پیران می‌گویند نمی‌توانید، شما می‌آزمایید و می‌بینید که می‌توانید؛ عمل‌های قدیمی برای مردمان قدیمی و عمل‌های جدید برای آدمیان جدید.

من معتقدم که ما می‌توانیم بدون قبول هیچ خطری توکل کنیم، بسیار بیشتر از آنچه توکل می‌کنیم. ما می‌توانیم دست از این همه مواظبت برداریم؛ همان‌گونه که دربارهٔ چیزهای دیگر به‌راستی چنین عمل می‌کنیم. طبیعت به همان اندازه که خود را با توانایی‌های ما تطبیق می‌دهد، با ناتوانایی‌های ما نیز خو می‌گیرد. برای بعضی نگرانی و اضطراب خاموشی‌ناپذیر تقریباً شکلی علاج‌ناپذیر از یک بیماری است. ما ساخته شده‌ایم تا دربارهٔ اهمیت کاری که انجام می‌دهیم اغراق کنیم؛ و چه بسیار کارها که هنوز انجام نداده‌ایم! اگر بیمار شویم چه؟ ما چقدر هوشیاریم! و مصمّم که مؤمنانه زندگی نکنیم، اگر بتوانیم. تمام روز در آماده‌باش، و شب‌ها با اکراه دعایمان را می‌خوانیم و خود را به دست تردیدها می‌سپاریم.

برای صاحبان طبیعت‌های جسور قاعده‌ای تجویز نمی‌کنم. آنان ـ اگر همان‌گونه که در رؤیاها تصور شده است به‌راستی وجود داشته باشند ـ کسانی هستند که چه در بهشت و چه در دوزخ در اندیشهٔ کار خویشتند، چه‌بسا از قوی‌دست‌ترین مردم زیباتر بنا برمی‌افرازند و سخاوتمندانه‌تر می‌پردازند، و هرگز خود را فقیر نمی‌سازند، بی‌آنکه خود بدانند چگونه دارند زندگی می‌کنند. و برای کسانی که شوق و الهام خویش را در وضعیت دقیقاً حاضر اشیاء می‌یابند و با علاقه و هیجان یک دلداده به آن لحظه عشق می‌ورزند، دستورالعملی نیاورده‌ام ـ بلکه آرزو دارم، اگر شده تاحدودی، خود را در عداد آنان تصور کنم. من با کسانی سخن نمی‌گویم که در هر شرایطی به خوبی مشغولند و خود می‌دانند که آیا به کاری خوب مشغولند یا بد. روی سخنم با تودهٔ انسان‌هاست که شادمان نیستند و بی‌دلیل از بدی بخت و زمانه شکایت دارند، درحالی‌که می‌توانند آن را تغییر دهند.

کلبهٔ او تنها یک‌ونیم مایل از مرکز دهکده و تنها نیم مایل از راه اصلی منتهی به آن فاصله داشت. ثورو بازدیدکنندگان بسیاری داشت و اغلب، گاهی تقریباً هر روز، پیاده به کنکورد می‌رفت. کاری که او انجام داد بیش از آنکه یک ماجراجویی باشد، یک ایما بود؛ و آنچه می‌خواست به اثبات برساند آن بود که برای «خلاص شدن از دست همه چیز» لازم نیست به لحاظ کالبدی خیلی دور بروید. شعار او «بسیار در کم» بود و او به شیوه‌های بسیار تعهد خود را نسبت به این نکته به معرض نمایش می‌گذاشت که نه اندازه، که عمق وقوف است که اهمیت دارد. او در یادداشتی نوشت تمام جهنم در یک جرقه تجلی می‌کند، و «من در کنکورد بسیار سفر کرده‌ام». او در والدن می‌توانست به اندازهٔ تیمبوکتو تنها باشد. «بیهوده است که رؤیای طبیعت بکری دوردست‌تر از خویشتن را در سر بپروریم. من هرگز در لابرادور حیات وحشی عظیم‌تر از آنچه در برخی گوشه‌نشینی‌ها یافتم پیدا نخواهم کرد تا بدان کوچ کنم».

اگر جامعه دست از سر او برمی‌داشت او هم کاملاً آماده بود که به حال خود رها شود. با این وجود واقعه آن‌قدر پرمعنا بود که در یک سخنرانی در لیسیوم کنکورد در ۱۸۴۸ مورد بحث قرار گیرد، و از قرار، این خطابه بود که به مقالهٔ معروف «نافرمانی مدنی» تبدیل شد. این مقاله سال بعد در مجلدی که نویسندگان قبلی نشریهٔ منقرض‌شده دایال هریک مطلبی در آن نوشته بودند به چاپ رسید. این همان مقاله‌ای است که عمیقاً بر تولستوی اثر گذاشت و گاندی عنوان جنبش خود را از نام آن وام گرفت. اینکه مقالهٔ مذکور آن دو مرد بزرگ را به خود جذب کرد طبیعی بود؛ زیرا در آنجا ثورو دقیقاً از مقاومت غیرخشونت‌آمیز، ولی کامل در برابر حکومتی که غیرعادلانه تلقی می‌شود تبلیغ می‌کرد. احترام به قانون، اگر در تضاد با احترام به حقیقت قرار گیرد شر است. با این وجود مقاومت همواره عدم فعالیت است: «من جنگی خاموش و به شیوهٔ خود را با حکومت اعلام می‌کنم، هرچند همچنان به‌صورتی‌که در این موارد معمول است، تا آنجا که بتوانم از آن بهره می‌گیرم و سود می‌برم».

گاهی نیست که بر خود نلرزم وقتی به یاد می‌آورم که چگونه نزدیک بود به بعضی جزئیات پیش‌پاافتاده اجازهٔ ورود به ذهن خویش بدهم، ـ خبرهای خیابانی؛ و حیرت می‌کنم وقتی می‌بینم انسان‌ها چقدر به پرکردن مغزهایشان با این قاذورات علاقه‌مندند ـ که به شایعه‌های بیهوده و حوادثی از بی‌اهمیت‌ترین نوع اجازه می‌دهند تا به زمینی که باید حریم اندیشه باشد تجاوز کند. آیا ذهن باید مکانی عمومی باشد، جایی که در آن عمدتاً مسائل خیابانی و شایعه‌های مجالس صرف چای مورد بحث قرار گیرد؟ یا باید خود غرفه‌ای باشد ـ معبدی بی‌سقف، وقف خدمت به خدایان؟ من خالی‌کردن خویش از چند واقعیت که برایم مهم‌اند را چندان سخت می‌یابم که در بارگذاردن بر دوش توجهم نسبت به آنچه بی‌اهمیت است درنگ می‌کنم.

«آدمیان تصوری مبهم دارند که اگر این تکاپوی مشترک زغال‌ها و بیل‌ها (اشاره به رواج راه‌آهن) به اندازهٔ کافی ادامه یابد در نهایت چیزی نمی‌گذرد که بدون هیچ هزینه‌ای همه به جایی خواهند رسید؛ ولی با آنکه جمعیت به ایستگاه هجوم می‌برد و مدیر قطار فریاد می‌زند: «همه سوار شوند»، وقتی دود به کنار می‌رود و بخار متراکم می‌شود، می‌بینی کسانی که سوار شده‌اند چقدر اندکند و دیگران زیر دست‌وپا مانده‌اند؛ سپس آن «تصادفی غم‌بار» نامیده خواهد شد و به‌راستی هم چنین است».

فقط دو درز اضافی بر زانوی شلوارِ خویش بپوشد. اکثراً چنان رفتار می‌کنند که گویی با چنین کاری امیدشان به زندگی از بین می‌رود. برای آنان راحت‌تر است که با پایی شکسته به سوی شهر لنگ بزنند تا با شلواری پاره دیده شوند. معمولاً اگر اتفاقی برای لنگه‌ای از دو پای یک مرد محترم بیفتد قابل جبران است، اما اگر همان اتفاق برای لنگه‌ای از شلوار او بیفتد وضعیت فلاکت‌بار خواهد بود؛ زیرا او نه آن چیزی را که به‌راستی قابل احترام است، که آنچه را بدان احترام گذاشته می‌شود در نظر می‌گیرد.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.