کتاب گزینه ب؛ مواجهه با سختی، ارتقای حد تحمل و رسیدن به شادی – خلاصه و معرفی

0

«گزینه ب (مواجهه با سختی، ارتقای حد تحمل، و یافتن شادی)» اثری از نویسندگان، شریل سندبرگ، آدام گرانت و ترجمه لیلا ثریاصفت است. شریل سندبرگ یکی از رهبران کسب‌وکار و یک فرد نوع دوست و از مدیران کلیدی شرکت فیسبوک است. او نویسنده کتاب پرفروش «تغییر مسیر؛ زنان، شغل و میل به پیشرفت» است و همچنین LeanIn.Org را برای حمایت از زنان در دست‌یایی به اهدافشان در زندگی راه اندازی کرده‌است.

قبلا او معاون رئیس فروش آنلاین در گوگل و رئیس دفتر وزارت خزانه‌داری ایالات متحده بود. آدام گرانت یک روان‌شناس و استاد ارشد دانشگاه وارتون و نویسنده کتاب‌های پرفروشی «اصلی‌ها» و «بده و بستان» است. او یکی از متخصصان برجسته در زمینه یافتن انگیزه و معنابخشی به زندگی و چگونه سخاوتمندانه‌تر و خلاق‌تر زندگی کردن می‌باشد. جوایزی را از انجمن روان‌شناسی آمریکا و بنیاد ملی علوم دریافت کرده‌است و یکی از نویسندگان کمکی نیویورک تایمز است و همراه با همسر و سه فرزند خود در فیلادلفیا زندگی می‌کند. این کتاب ترکیبی از بینش‌ها و ایده‌های شخصی شریل با تحقیقات روشنگر آدام در زمینه توانایی مواجهه با سختی‌ها است.

شریل با شروع داستان از جایی که متوجه مرگ همسرش، دیو گُلدبِرگ، شد برایمان از غم و اندوه حاد و انزوایی که بعد از آن برایش به وجود آمد، می‌گوید. اما این کتاب تنها به موضوع زندگی شریل نمی‌پردازد و پا را فراتر گذاشته و می‌گوید که چگونه مردم مختلف در طیف‌های مختلف تواسته‌اند به سختی‌هایی همچون بیماری، از دست دادن شغل، تجاوز جنسی، بلایای طبیعی و خشونت جنگ غلبه نمایند. داستان زندگی همه این انسان‌ها، ظرفیت روح انسان را برای استقامت و کشف دوباره شادی نشان می‌دهد. انعطاف‌پذیری و مقاومت برخاسته از اعماق وجود ما و حمایت‌هایی است که در بیرون وجود دارد.

حتی بعد از عمیق‌ترین و وحشتناک‌ترین حوادث می‌توان با رسیدن به معنا و مفهومی عمیق‌تر و به دست آوردن لذت و شادی بیشتر در زندگی رشد کرد. «گزینه ب» نحوه کمک به دیگران در شرایط بحرانی، بالا بردن حس همدردی با دیگران، پرورش کودکان قوی و محکم و داشتن یک خانواده، جامعه و محل کار منعطف را به ما نشان می‌دهد. بسیاری از این درس‌ها را می‌توانیم در دغدغه‌های روزانه خود به کار ببریم که باعث می‌شوند، هر اتفاقی هم که قرار باشد در آینده بیفتد، شجاعت داشته باشیم و نترسیم. همه ما نوعی از این گزینه ب را تجربه کرده‌ایم. این کتاب به ما کمک می‌کند گزینه ب خود را تقویت کرده و بیشترین استفاده را از آن ببریم.

کتاب گزینه ب؛ مواجهه با سختی، ارتقای حد تحمل و رسیدن به شادی
نویسنده: شریل سندبرگآدام گرانت
مترجم: لیلا ثریاصفت
نشر نوین


همان طور که هلن کلر می‌گفت: «وقتی یکی از درهای شادی بسته می‌شود، درهای دیگری باز می‌شود، اما ما برای مدتی طولانی به در بسته شده خیره می‌شویم و به همین ترتیب است که متوجه درهای باز شده نمی‌شویم.»

سعی کردم کلمات «هرگز» و «همیشه» را هم حذف کنم و آنها را با «گاهی اوقات» و «اخیرا» جایگزین کنم.

“کسی که یک چرایی برای زندگی خود دارد، می‌تواند هر نوع چگونگی را تحمل کند”.

داستان‌های دیگری از انسان‌های دیگری در سراسر دنیا وجود دارد که زندگی‌شان پر از درد است. ریکاوری و بازیابی برای همه انسان‌ها از یک نقطه شروع نمی‌شود. جنگ، خشونت، و تبعیض جنسیتی سیستمی و نژادپرستی، زندگی مردم و جوامع را دچار تلفات وحشتناکی کرده است. حقیقت تلخ این است که سختی و دشواری به طور مساوی بین ما تقسیم نشده و اقلیت‌ها و انسان‌های محروم‌تر باید بیشتر بجنگند و غصه‌هایشان بیشتر است.

نوشتن تجربیات مثبت آن هم فقط برای سه روز خلق و خوی مردم را بهتر می‌کند و برای سه ماه آنها را از مراجعه به مراکز درمانی بی نیاز می‌کند.

)شخصی سازی (Personalization): این باور که ما مقصر هستیم. ۲) فراگیر بودن (Pervasiveness): این باور که اتفاق ناگوار تمام جنبه‌ها و حوزه‌های دیگر زندگی مان را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد. ۳)تداوم (Permanence): اعتقاد به این که پس لرزه‌های این رویداد برای همیشه باقی خواهد ماند.

همه بارها و بارها به من گفته‌اند تنها نیستی و ما کنارت هستیم. همه ما به هم نیاز داریم اما در آخر تنها کسی که می‌تواند زندگیم را رو به جلو حرکت دهد، تنها کسی که می‌تواند یک زندگی جدید برای بچه‌هایم بسازد فقط خودم هستم.

«زمانی که شما با یک تراژدی روبرو می‌شوید، متوجه می‌شوید که دیگر مثل سابق دیگران دورتان را احاطه نکرده‌اند بلکه دور و اطرافتان را حرف‌های کلیشه‌ایی پر می‌کند». نویسنده، تیم لارنس، می‌گوید: «قدرتمندانه‌ترین کاری که می‌توانید انجام دهید اقرار و اذعان است. باید بگوییم: دردت را می‌فهمم و کنارت می‌مانم».

انعطاف‌پذیری منجر به شادی بیشتر، موفقیت بیشتر و سلامت بهتر می‌شود.

تِدِسکی و کالهونبه صورت کمی نرم‌تر (یا به عبارتی کمتر نیچه‌ای) می‌گویند: «من آسیب‌پذیرتر از چیزی هستم که فکر می‌کردم، اما قوی‌تر از چیزی هستم که تا به حال تصورش را می‌کردم».

لاورن ویلیامز، کشیش کلیسایی در نیوجرسی، به ما گفت وقتی دچار افسردگی بوده و متوجه سرطان خواهرش نیز شده، گاهی با ناراحتی و خشم به خدا گفته: «چرا اجازه دادی این اتفاق بیفته؟» بعد با خودش فکر می‌کرده نباید دعا کنیم و بخواهیم خدا همه چیز را حل و فصل کند. خدا غول چراغ جادو نیست که هر وقت هر چیزی خواستیم سریعا برایمان برآورده کند. ایمان لاورون باعث شده بود به این باور برسد قرار نیست درد و رنج برای همیشه بماند. حتی در سیاه‌ترین و تاریک‌ترین و غم بارترین لحظات زندگی امید زنده است. همه این‌ها از ایمان نشات می‌گیرد… ایمان باعث می‌شود بدانید دیر یا زود این دوران هم خواهد گذشت.

نوشتن تجربیات مثبت آن هم فقط برای سه روز خلق و خوی مردم را بهتر می‌کند و برای سه ماه آنها را از مراجعه به مراکز درمانی بی نیاز می‌کند. ما قادریم تمام اتفاقات روزانه را درک کنیم، آنها را حس کنیم مثل حسی که یک نسیم خنک، یا گاز زدن سیب و خوشمزگی بی اندازه آن به همراه دارد.

حتی بعد از عمیق‌ترین و وحشتناک‌ترین حوادث می‌توان با رسیدن به معنا و مفهومی عمیق‌تر و به دست آوردن لذت و شادی بیشتر در زندگی رشد کرد.

هر کسی ممکن است اشتباه کند. برخی از این اشتباهات کوچکند اما بعضا عواقب جدی به دنبال دارند. ممکن است در حین رانندگی حواسمان نباشد و تصادف کنیم. یا حتی ممکن است اشتباهات بزرگ‌تری هم مرتکب شویم؛ مثل قضاوت اشتباه، صداقت نداشتن و عدم تعهد به قول‌هایمان. هیچ کدام از ما نمی‌تواند کار انجام شده را تغییر دهد. خود دلسوزی یعنی فهمیدن این موضوع که ناتوانی بخشی از وجود بشر است. کسی که به این نکته توجه کند سریع‌تر از حالت غم و اندوهش خارج می‌شود.

آدام و جین بر این باور بودند که سپاسگذاری یک امر منفعل است و به خاطر آنچه دریافت کرده‌ایم ما را نسبت به دیگری قدردان و متشکر می‌نماید. اما کمک کردن یک امر فعال است و باعث می‌شود حس کنیم وجودمان ارزشمند است و اعتماد به نفسمان بالا می‌رود.

انعطاف‌پذیری، قدرت و سرعت پاسخ و واکنش ما به سختی‌ها است و چیزی است که مانند عضله می‌توانیم بسازیمش؛ مثل تقویت عضلات اطراف ستون فقرات است.»

داشتن اعتماد به نفس برای رسیدن به شادی و موفقیت بسیار مهم است. زمانی که اعتماد به نفس نداشته باشیم، در اشتباهاتمان غرق می‌شویم و آن وقت است که دیگر خودمان را به چالش نمی‌کشیم و مهارت‌های جدیدی یاد نمی‌گیریم. آنقدر ناتوان می‌شویم که حتی نمی‌توانیم کوچکترین ریسکی برای رسیدن به موفقیت بکنیم. آن وقت است که دیگر دنبال کار جدید نمی‌گردیم و در نهایت در کارمان حرفه‌ایی نمی‌شویم.

وقتی کسی را از دست می‌دهیم، جای خالی او در جشن تولدها، سالگردها و تعطیلات، به شدت آزاردهنده می‌شود.

وقتی در بیان اشتباهات احساس امنیت وجود داشته باشد و مردم بدانند می‌توانند به راحتی در مورد اشتباهاتشان حرف بزنند احتمال گزارش خطاها بیشتر شده و میزان ارتکاب دوباره این اشتباهات کمتر می‌شود. با این حال فرهنگی که بیشتر در جامعه ملاحظه می‌کنیم فرهنگ پنهان کردن شکست و نشان دادن موفقیت‌ها است.

متوجه شدم لحظاتی وجود دارد که شدت درد به طور موقت کاسته می‌شود، درست مثل سردردی که ناگهان کمی آرام‌تر می‌شود. کم کم یاد گرفتم مهم نیست چقدر ناراحت باشم، چون بالاخره باز هم زنگ تفریح و وقفه‌ایی در این بین به وجود خواهد آمد. این کار کمکم کرد بتوانم دوباره حس کنترل روی خودم را بازیابی کنم.

جمله مشهور نیچه در مورد نیرو و استقامت شخصی را به یاد آورید: «چیزی که مرا نمی‌کشد، قوی‌ترم می‌کند!» تِدِسکی و کالهونبه صورت کمی نرم‌تر (یا به عبارتی کمتر نیچه‌ای) می‌گویند: «من آسیب‌پذیرتر از چیزی هستم که فکر می‌کردم، اما قوی‌تر از چیزی هستم که تا به حال تصورش را می‌کردم».

از بچگی این قانون طلایی را به ما یاد داده‌اند که با دیگران طوری رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند. اما وقتی کسی رنج می‌برد به جای دنبال کردن قانون طلایی بهتر است از قانون پلاتینی پیروی کنیم: «طوری با دیگران رفتار کن که دوست دارند با آنها رفتار شود»

به جای اینکه منتظر رسیدن شادی باشیم بهتر است خودمان برویم و کارهای کوچکی انجام دهیم تا به شادی برسیم.

آدام می‌گفت وقتی کسی از من می‌پرسد حالت چطور است جواب می‌دهم: «خوبم» و این جواب دیگران را تشویق به پرسیدن سوالات بیشتر نمی‌کند. او به من می‌گفت اگر می‌خواهی دیگران با تو صریح‌تر و آزادانه‌تر رفتار کنند خودت هم باید آزادانه‌تر رفتار کنی. من هم شروع کردم به جواب صادقانه و صریح بودن و وقتی کسی می‌گفت حالت چطور است؟ جواب می‌دادم «خوب نیستم». خیلی خوب است در مورد احساسات خودمان صادق باشیم.

این شعر مربوط به رویای راه رفتن با خدا در کنار ساحل است. قصه گو مشاهده می‌کند که همیشه در ساحل دو رد پا وجود دارد به جز زمان‌های «ترس، غم و اندوه و یا شکست» که یک رد پا دیده می‌شود. قصه گو با احساسی پر از بی پناهی و نومیدی، رو به خدا کرده و می‌گوید «چرا دقیقا وقتی بیش از همیشه به تو نیاز داشته‌ام، در کنارم نبودی؟!» خداوند به او پاسخ می‌دهد: «مواقعی که تو در زندگیت فقط یک رد پا می‌دیدی، بخاطر این بود که من تو را حمل می‌کردم!»

بعد از وقوع حوادث تلخ، مردم تلاش می‌کنند به انسان‌های دیگری که دچار این حوادث شده‌اند کمک کنند. این فوق‌العاده است. ما فقط به دنبال زندگی خودمان نیستیم، به زندگی دیگران نیز اهمیت می‌دهیم. مردم از جایی که زخم خورده‌اند رشد می‌کنند و به دیگران کمک می‌کنند، پس رنج آنها بیهوده و پوچ نیست.

این بدان معنا نیست که مسئولیت کارهای اشتباه گذشته‌مان را به گردن نمی‌گیریم بلکه به این معنی است که قرار نیست به خودمان آسیب بزنیم و نباید آینده‌مان را تباه کنیم. این کار به ما کمک می‌کند متوجه شویم کار بدمان، لزوما ما را تبدیل به یک آدم بد نمی‌کند.

«توجه به خدا به مردم حسِ بودن در یک آغوش پرمحبت را می‌دهد، آغوشی که ابدی بوده و بی نهایت قوی و حافظ است. مردم نیاز دارند بدانند در این شرایط تنها نیستند».

شعری را با عنوان «رد پا روی شن» به آنها فرستادم. این در اصل یک روایت مذهبی بود اما برای من چیزی بود که یک دوستی عمیق را توصیف می‌کرد. این شعر مربوط به رویای راه رفتن با خدا در کنار ساحل است. قصه گو مشاهده می‌کند که همیشه در ساحل دو رد پا وجود دارد به جز زمان‌های «ترس، غم و اندوه و یا شکست» که یک رد پا دیده می‌شود. قصه گو با احساسی پر از بی پناهی و نومیدی، رو به خدا کرده و می‌گوید «چرا دقیقا وقتی بیش از همیشه به تو نیاز داشته‌ام، در کنارم نبودی؟!» خداوند به او پاسخ می‌دهد: «مواقعی که تو در زندگیت فقط یک رد پا می‌دیدی، بخاطر این بود که من تو را حمل می‌کردم!»

«سایه بدبختی واقعیتی است که شما نه تنها رنج می‌برید بلکه مجبورید در مورد واقعیتی که باعث رنجتان شده فکر کنید و آن را در ذهنتان حفظ کنید.»

روزی که با جف سر میز صبحانه صحبت کردم متوجه شدم خودم هم گاهی دوستی بودم که از اینگونه مسائل فرار کرده است. من مستقیما در مورد وضعیت سلامتی جف از او نپرسیده بودم البته نه به خاطر اینکه برایم مهم نباشد بلکه به خاطر اینکه می‌ترسیدم ناراحت شود. از دست دادن دیو باعث شد متوجه شدم چقدر فکرم احمقانه بوده است. لازم نبود من به جف یادآوری کنم‌ام اس دارد. او از همه چیز آگاه بود، هر لحظه و هر ثانیه از زندگی‌اش را با این بیماری زندگی می‌کرد.

شادی برایم خیلی مهم است و من نباید انتظار داشته باشم شادی از دخترم و یا فرد دیگری به من نازل شود. بلکه باید از درون خودم نشات بگیرد.

ولی آدام بر اساس واقعیات حرف می‌زد. او می‌گفت بعد از فوت یک عزیز، کودکان انعطاف‌پذیری شگفت‌انگیزی را از خودشان نشان می‌دهند و سعی می‌کنند دوران کودکی‌شان را با شادی سپری کنند و تبدیل به بزرگسالانی می‌شوند که می‌توانند به خوبی خودشان را با شرایط وفق دهند.

فکر می‌کردم انعطاف‌پذیری همان ظرفیت تحمل درد است به همین خاطر از آدام پرسیدم چطور بفهمم چقدر انعطاف و تحمل دارم. او جواب داد: «میزان انعطاف‌پذیری ثابت نیست و به جای این سوال باید بپرسی چطور می‌توانم منعطف و قوی باشم. انعطاف‌پذیری، قدرت و سرعت پاسخ و واکنش ما به سختی‌ها است و چیزی است که مانند عضله می‌توانیم بسازیمش؛ مثل تقویت عضلات اطراف ستون فقرات است.»

گاهی فکر می‌کنیم قوی هستیم ولی کمتر از چیزی که انتظارش را داریم خودمان را کنترل می‌کنیم. گاهی هم کنترل بیشتری روی خودمان و شرایط داریم. من یاد گرفتم وقتی زندگی سعی می‌کند مرا پایین بکشد پسش بزنم، سطح را بشکافم و باز هم نفس بکشم.

این پیش‌بینی‌های ترسناکم مرا به یک نتیجه رساند. وقتی از موضوعی رنج می‌بریم به طور مداوم در موردش پیش‌بینی می‌کنیم. مطالعات «پیش‌بینی عاطفی» (یعنی پیش‌بینی چگونگی احساساتمان در آینده) نشانگر این است که ما در مورد تاثیراتِ رویدادهای منفی زندگی‌مان، اغراق می‌کنیم. در این مطالعات از دانشجویان خواسته شد تصور کنند رابطه عاطفی و عاشقانه‌ای که در حال حاضر با کسی دارند تمام شده و پیش‌بینی شان را از مدت زمانی که در غم و ناراحتی خواهند ماند بگویند. از دانشجویان دیگری خواسته شد دو ماه بعد از به هم زدن و تمام کردن واقعی رابطه‌شان میزان شادی و خوشحالی خودشان را گزارش کنند. آنهایی که جدایی واقعی و نه فرضی را تجربه کرده بودند خیلی شادتر و سرحال‌تر از چیزی بودند که تصور می‌شد. مردم همیشه در مورد تاثیر منفی وقایع استرس‌زا در زندگی‌شان اغراق می‌کنند.

شعری را با عنوان «رد پا روی شن» به آنها فرستادم. این در اصل یک روایت مذهبی بود اما برای من چیزی بود که یک دوستی عمیق را توصیف می‌کرد. این شعر مربوط به رویای راه رفتن با خدا در کنار ساحل است. قصه گو مشاهده می‌کند که همیشه در ساحل دو رد پا وجود دارد به جز زمان‌های «ترس، غم و اندوه و یا شکست» که یک رد پا دیده می‌شود. قصه گو با احساسی پر از بی پناهی و نومیدی، رو به خدا کرده و می‌گوید «چرا دقیقا وقتی بیش از همیشه به تو نیاز داشته‌ام، در کنارم نبودی؟!» خداوند به او پاسخ می‌دهد: «مواقعی که تو در زندگیت فقط یک رد پا می‌دیدی، بخاطر این بود که من تو را حمل می‌کردم!»

«یافتن خدا یا یک قدرت والاتر به ما یادآوری می‌کند که ما مرکز و محور اصلی جهان نیستیم. چیزهای زیادی است که ما در مورد وجود انسان نمی‌دانیم و درک نمی‌کنیم و برای هر چیزی در این جهان هدف و منظوری وجود دارد. این امر به ما کمک می‌کند حس کنیم رنج ما تصادفی یا بی‌معنی نیست.»

او می‌گفت: «یک روز شادی برابر با پانزده دقیقه است. ولی یک روز درد برابر با پانزده سال است. هیچ کس تظاهر به آسان بودنش نمی‌کند اما کار زندگی تبدیل آن پانزده دقیقه به پانزده سال و آن پانزده سال به آن پانزده دقیقه است».

رشد بعد از وقوع آسیب و غم دارای پنج شکل مختلف است: یافتن قدرت شخصی؛ رسیدن به حس قدردانی؛ شکل گیری روابط عمیق‌تر؛ کشف معنا و مفهوم بیشتر در زندگی و دیدن فرصت‌های جدید.

در این کتاب به روانشناسی بازیابی و چالش‌های کسب دوباره اعتماد به نفس و کشف دوباره شادی می‌پردازیم. قصد داریم بگوییم وقتی یکی از عزیزان و یا دوستانمان در رنج و عذابند، چگونه باید با آنها صحبت کنیم و چگونه باید آرامشان کنیم؟ و بالاخره می‌خواهیم ببینیم چه چیزهایی برای ایجاد یک جامعه و یک شرکت منعطف و قوی لازم است، چگونه می‌توانیم کودکانمان را قوی‌تر بار بیاوریم و چطور می‌توانیم دوباره عشق بورزیم و زندگی را از سر بگیریم؟

جمله مورد علاقه من این بود: «تا وقتی با همیم مهم نیست قراره شاهد چه چیزهایی باشیم.»

در کوران زمستان، دریافتم که درون من، تابستانی شکست‌ناپذیر وجود دارد. – آلبر کامو

دکتر روانشناس مارتین سلیگمان، بعد از دهه‌ها مطالعه در مورد اینکه چگونه مردم با شکست‌ها مقابله می‌کنند، متوجه شد که سه P باعث می‌شود ریکاوری و بازیابی راه به جایی نبرد: ۱)شخصی سازی (Personalization): این باور که ما مقصر هستیم. ۲) فراگیر بودن (Pervasiveness): این باور که اتفاق ناگوار تمام جنبه‌ها و حوزه‌های دیگر زندگی مان را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد. ۳)تداوم (Permanence): اعتقاد به این که پس لرزه‌های این رویداد برای همیشه باقی خواهد ماند.

نه تنها بیشتر از اینکه از موفقیت درس بگیریم از شکست درس می‌گیریم، بلکه همچنین هر چه میزان این شکست شدیدتر باشد احتمال موفقیت بعد بیشتر است چون دقت و تمرکز بیشتری روی کار گذاشته می‌شود.

«بدترین بخش داشتن لنفوم، احساس بیمار از شیمی درمانی یا از دست دادن موهایش نیست. بلکه بدترین بخش، احساس تنهایی و ناپدید شدن همه اطرافیان است چون نمی‌دانند چطور باید ابراز احساسات کنند و یا بدون درک واقعی چیز بدتری می‌گویند».

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.