کتاب پشت درهای بسته – نوشته بی.ای پاریس – خلاصه و معرفی

0

پشت درهای بسته نام رمانی نوشته بی. ای. پاریس است. داستان کتاب پشت درهای بسته، درباره‌ی زندگی زوجی است که همه حسرت موفقیت و خوشبختی‌شان را می‌خورند اما غافل از اینکه حقیقت ماجرا، چیز دیگری است.

کتاب پشت درهای بسته، رمانی روانشناسانه و ماجراجویانه است. این اثر را می‌توانید با ترجمه‌ی ارغوان اشتری مطالعه کنید.

بی. ای. پاریس رمان پشت درهای بسته را زمانی نوشت که به نظرش رسید زندگی مشترک دوستانش، بر خلاف ظاهر زیبایش، شک‌برانگیز است. او با پرواز دادن تخیلاتش  کتاب پشت درهای بسته را نوشت. داستان درباره‌ی زوجی است که همه به زندگی عالی و بی‌نقصشان غبطه می‌خورند. گریس و جک زوجی هستند که همیشه با همند و دیگران به رابطه‌ی آن‌ها حسرت می‌خورند و نام آن را عشق راستین و واقعی گذاشتند. اما به نظر می‌رسد که این همه‌ی ماجرا نباشد. پشت تمام این ظاهر فوق‌العاده رازی پنهان شده است که فهمیدنش مو را بر تنتان راست می‌کند.

گریس که یکی از شخصیت‌های اصلی کتاب پشت درهای بسته است، به صورت موازی زندگی قبل و بعد از ازدواجش را روایت می‌کند و در خلال این روایت است که متوجه راز وحشتناک ازدواج آن‌ها می‌شویم. پشت درهای بسته داستانی است از انتخاب‌های ما انسان‌ها. انتخاب‌های بی‌مطالعه‌ای که گاهی زندگی را برایمان به جهنمی مجسم تبدیل می‌کند.

کتاب پشت درهای بسته
نویسنده: بی.ای پاریس
مترجم: ارغوان اشتری
مهرگان خرد


به دیگران خیره می‌شوم که می‌خندند و باهم شوخی می‌کنند، تلاش می‌کنم بفهمم چگونه زندگی‌ام به جهنمی تبدیل شده که حتی به مخیله‌ی هیچ‌کدام از افراد حاضر در مهمانی هم خطور نمی‌کند.

وقتی می‌بینم آنجا ایستاده، مثل همیشه احساس نگرانی می‌کنم که چقدر عادی به نظر می‌آید چون مطمئناً باید آدمی مثل او فقط ویژگی خاصی مثل گوش‌های نوک‌تیز یا یک جفت شاخ داشته باشد تا مردم از شیطان‌صفتی‌اش خبردار بشوند.

یادآوری خاطرات، لبخند را به لبم می‌آورد و مأیوسانه آرزو می‌کنم ای‌کاش زندگی هنوز ساده و معصومانه بود.

ندانستن یعنی آمادگی ضعیف برای پیشامدها. حتی اگر همه‌چیز بر اساس نقشه پیش رفته باشد و جک را در زیرزمین پیدا کرده باشند پلیس موظف است از من بپرسد دلیل وجود اتاق چیست؟ هدف از ساختن اتاق چه بوده؟ و من نمی‌توانم نتیجه بگیرم آیا به نفع من خواهد بود که بپذیرم در تمام مدت می‌دانستم اتاق وجود داشته یا همه‌ی اطلاعات خودم را انکار کنم. باید داستانی از خودم بسازم.

کمی نزدیک‌تر به سمتم خم شد و زیر لب گفت: «اما جک جرج کرونیه، جرج کرونی جکه.» من هم آرام گفتم: «آره مایلی. جک، جرج کلونیه؛ اما فقط ما این رو می‌دونیم. می‌فهمی منظورم چیه؟ یه رازه؛ راز ما، مثل رزی.»

احساس یاس کردم، نه‌فقط به خاطر مایلی بلکه به این دلیل که در این شش ماهی که با جک آشنا شدم هرگز این وجه از شخصیت او را ندیده بودم. اصلاً فکرش را نمی‌کردم بتواند جور دیگری باشد. او مهربان‌ترین و منطقی‌ترین مرد عالم بود.

به‌محض آن‌که مایلی به دستشویی می‌رود زن برمی‌گردد و به ما لبخندی می‌زند؛ می‌دانم تنها چیزی که می‌بیند یک زوج جوان جذاب بهم چسبیده است که باید به‌شدت دلداده‌ی هم باشند. همین باعث می‌شود یک‌بار دیگر بفهمم چقدر موقعیت یأس‌آوری دارم. کم‌کم دارم از کسانی که به بی‌نقصی مطلق ما فکر می‌کنند، قطع امید می‌کنم. هر بار که با دوستانمان هستیم حیران حماقتشان می‌شوم که باور می‌کنند من و جک هرگز دعوا نمی‌کنیم، در مورد هر چیزی توافق داریم و من یک زن سی‌ودوساله‌ی باهوش و بی‌فرزند هستم که می‌توانم بیست چهار ساعت از خانه‌نشینی و کار خانه راضی باشم.

ندانستن یعنی آمادگی ضعیف برای پیشامدها. حتی اگر همه‌چیز بر اساس نقشه پیش رفته باشد و جک را در زیرزمین پیدا کرده باشند پلیس موظف است از من بپرسد دلیل وجود اتاق چیست؟ هدف از ساختن اتاق چه بوده؟ و من نمی‌توانم نتیجه بگیرم آیا به نفع من خواهد بود که بپذیرم در تمام مدت می‌دانستم اتاق وجود داشته یا همه‌ی اطلاعات خودم را انکار کنم. باید داستانی از خودم بسازم.

به او خیره شدم. در زندگی دیگرمان، پیش از ازدواج، او بود که مهمان‌دار را خبر می‌کرد. آن جنتلمن بی‌نقصی که می‌شناختم کجا رفته بود؟ همه‌ی آن‌ها نمایش بود؟ او خود حقیقی‌اش را پشت چهره‌ی خوش‌مشرب و شوخ‌طبعش پنهان کرده بود تا من را تحت تأثیر قرار بدهد؟

در باز می‌شود و شوهر خوش‌تیپ و روان‌پریشِ من در درگاه می‌ایستد. امیدوارانه به دستانش نگاه می‌کنم اما سینی در دستش نمی‌بینم.

درحالی‌که در ماشین را می‌بندد نمی‌توانم جلوی این فکر را بگیرم که باعث شرمساری‌ام هم هست؛ او یک حرامزاده‌ی سادیسیمی با رفتاری شگفت انگیز است.

دلم می‌خواهد به دایان بگویم که من نیز کار او را ترجیح می‌دهم.

آن روز در پارک تنها زنی نبودم که توجه‌ام به جک جلب شد. بااین‌حال محتاط‌ترینشان بودم. بعضی‌ها مخصوصاً زنان جوان راحت به جک لبخند می‌زدند تا توجه‌اش را جلب کنند، دختران نوجوان نخودی می‌خندیدند و دستانشان را جلوی دهانشان گرفته و هیجان‌زده پچ‌پچ می‌کردند که او باید یک ستاره‌ی سینما باشد. خانم‌های مسن‌تر تحسین‌کنان به او می‌نگریستند، خیلی به‌ندرت مردی قدم‌زنان از کنارشان می‌گذشت که ازنظر آن‌ها خواستنی باشد.

باوجودی که جک گفته بود کسی را می‌خواهد که بتواند پنهانش کند، اصلاً به ذهنم خطور نکرده بود منظورش زندانی کردن مایلی در آن اتاق وحشتناک زیرزمین باشد تا بتواند آتش ترس را به جانش بریزد. آگاهی از حجم شیطان‌صفتی جک به اندازه‌ی کافی سخت بود اما ترس از تنها رهاکردنم در زیرزمین تا مثل مالی از بی‌آبی بمیرم و شاید نتوانم سروقت برای نجات مایلی آزاد بشوم، من را درهم شکست.

مهم‌تر از هر چیزی مایلی را دوست داشت

به‌محض رسیدن به تراس میوه و پن‌کیک برمی‌دارم و میزی را در کنج پیدا می‌کنم به این فکر می‌کنم آیا زن دیگری در دنیا مانند من توسط مردی فریب خورده است. ظاهراً عجیب است که هرگز نمی‌توانم به کسی بگویم چه بلایی بر سرم آمده. هرگز نمی‌توانم به آن‌ها از شیطانی بگویم که همسرم بود.

وقتی برای بازگشتن به خانه سوار ماشین می‌شوم واقعیت سیلی‌ام می‌زند. سکوت شوم جک می‌گوید درهرصورت تا چه حد توانسته‌ام در ارتباط با دیگران موفق عمل کنم. او هنوز درصدد مجازات حماقت من است. فکر محرومیت دوباره از دیدار مایلی بیشتر از تاب و تحملم است و درحالی‌که گلوله‌های اشکِ بی‌صدا از چشم‌هایم می‌جوشند، از ضعیف شدن خودم حیرت می‌کنم. به خانه می‌رسیم، جک قفل در ورودی را باز می‌کند و وارد سالن می‌شویم.

صدایش از پشت در شنیده شد. «هر چقدر دلت می‌خواد جیغ بزن. نمی‌دونی چقدر جیغ‌هات من رو به هیجان می‌آره.» ناتوان از کنترل ترسمکه او هرگز آزادم نخواهد کرد و می‌گذارد آنجا بمیرم حالت هیستریک پیدا کردم. در چند ثانیه دیدم نفسم بالا نمی‌آید و از ترس نفسم به شماره افتاد. درد در سینه‌ام باعث شد زانو بزنم. فهمیدم از ترس دچار یک‌جور حمله‌ی عصبی شده‌ام. تلاش کردم کنترل نفس‌هایم را به دست آورم اما صدای جک از آن‌سوی دیوار که هیجان‌انگیز می‌خندید فقط به استرسم اضافه کرد.

باوجودی که جک گفته بود کسی را می‌خواهد که بتواند پنهانش کند، اصلاً به ذهنم خطور نکرده بود منظورش زندانی کردن مایلی در آن اتاق وحشتناک زیرزمین باشد تا بتواند آتش ترس را به جانش بریزد. آگاهی از حجم شیطان‌صفتی جک به اندازه‌ی کافی سخت بود اما ترس از تنها رهاکردنم در زیرزمین تا مثل مالی از بی‌آبی بمیرم و شاید نتوانم سروقت برای نجات مایلی آزاد بشوم، من را درهم شکست.

به‌محض رسیدن به تراس میوه و پن‌کیک برمی‌دارم و میزی را در کنج پیدا می‌کنم به این فکر می‌کنم آیا زن دیگری در دنیا مانند من توسط مردی فریب خورده است. ظاهراً عجیب است که هرگز نمی‌توانم به کسی بگویم چه بلایی بر سرم آمده. هرگز نمی‌توانم به آن‌ها از شیطانی بگویم که همسرم بود.

مهم‌تر از هر چیزی مایلی را دوست داشت

پشت درهای بسته داستانی است از انتخاب‌های ما انسان‌ها. انتخاب‌های بی‌مطالعه‌ای که گاهی زندگی را برایمان به جهنمی مجسم تبدیل می‌کند.

از ترس اشک‌هایم جاری می‌شوند. در پی سکوت ناشی از حیرت‌زدگی جمع، از فکر مجازاتی که جک برایم در نظر خواهد گرفت چون کنترلی چندانی روی خودم نداشتم، گریه‌ام شدیدتر می‌شود. عملاً تلاش می‌کنم جلوی اشک‌ها را بگیرم اما غیرممکن است و به‌شدت خجالت کشیده‌ام. بلند می‌شوم، می‌دانم دایان که کنارم نشسته و تلاش می‌کند آرامم کند؛ اما این جک است که من را در آغوش می‌کشد.

یادآوری خاطرات، لبخند را به لبم می‌آورد و مأیوسانه آرزو می‌کنم ای‌کاش زندگی هنوز ساده و معصومانه بود.

وقتی می‌بینم آنجا ایستاده، مثل همیشه احساس نگرانی می‌کنم که چقدر عادی به نظر می‌آید چون مطمئناً باید آدمی مثل او فقط ویژگی خاصی مثل گوش‌های نوک‌تیز یا یک جفت شاخ داشته باشد تا مردم از شیطان‌صفتی‌اش خبردار بشوند.

جک قاطعانه می‌گوید: «من چیزی جز تحقیر برای مردایی قائل نیستم که می‌بینم نسبت به زناشون با خشونت رفتار می‌کنن. اونا مستحق هر بلایی که سرشون می‌آد، هستن.»

وقتی می‌بینم آنجا ایستاده، مثل همیشه احساس نگرانی می‌کنم که چقدر عادی به نظر می‌آید چون مطمئناً باید آدمی مثل او فقط ویژگی خاصی مثل گوش‌های نوک‌تیز یا یک جفت شاخ داشته باشد تا مردم از شیطان‌صفتی‌اش خبردار بشوند.

یادآوری خاطرات، لبخند را به لبم می‌آورد و مأیوسانه آرزو می‌کنم ای‌کاش زندگی هنوز ساده و معصومانه بود.

از ترس اشک‌هایم جاری می‌شوند. در پی سکوت ناشی از حیرت‌زدگی جمع، از فکر مجازاتی که جک برایم در نظر خواهد گرفت چون کنترلی چندانی روی خودم نداشتم، گریه‌ام شدیدتر می‌شود. عملاً تلاش می‌کنم جلوی اشک‌ها را بگیرم اما غیرممکن است و به‌شدت خجالت کشیده‌ام. بلند می‌شوم، می‌دانم دایان که کنارم نشسته و تلاش می‌کند آرامم کند؛ اما این جک است که من را در آغوش می‌کشد.

جک بسیار و بی‌نهایت باهوش بود. هر حرفی که به او زده بودم، علیه خودم استفاده کرده بود. ای‌کاش درباره‌ی ترس والدینم از به دنیا آمدن مایلی به او نگفته بودم. یا از روزشماری‌شان برای عملی شدن قول و قرارم و آمدن مایلی برای زندگی پیش خودم تا بالاخره آن‌ها بتوانند به نیوزلند نقل‌مکان کنند، حرفی نزده بودم.

«من چیزی جز تحقیر برای مردایی قائل نیستم که می‌بینم نسبت به زناشون با خشونت رفتار می‌کنن. اونا مستحق هر بلایی که سرشون می‌آد، هستن.»

در صدایش تمسخر ظریفی نهفته می‌بینم که زنان شاغل احترام بیشتری نسبت به زنان خانه‌دار دارند.

جک باعث شد احساس خاص بودن و نازپرورده بودن به من دست بدهد؛ و مهم‌تر از هر چیزی مایلی را دوست داشت.

وقتی مادرم دچار افسردگی حاد شد این من بودم که مراقبت‌های روزانه از مایلی را به عهده گرفتم، قبل از رفتن به مدرسه شیرش می‌دادم، کهنه‌اش را عوض می‌کردم و وقت ناهاری دوباره این مراحل را تکرار می‌کردم.

کرد. مسافرت به بخشی از کارم تبدیل شد؛ چیزی که به دلیل آزادی‌اش روی هوا قاپیدم.

دقیق نسبت به مسائل فکر کرده بودم و هرگز شک به خودم راه ندادم که اگر خواسته‌های جک را بپذیرم، کار درستی انجام می‌دهم یا نه؟

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.