‌ بررسی تطبیقی نمادهای خورشید و پرواز در اسطورٔە ایکاروس و شعر عطار نیشابوری

0

پدرام لعلبخش – مریم پیمان

چکیده

در این پژوهش، با تکیه بر نظریات یونگ در زمینه ناخودآگاه جمعی و در چارچوب مکتب آمریکایی ادبیات تطبیقی، به مقایسه نمادهای خورشید و پرواز در اسطورٔە ایکاروس و اشعار عرفانی عطار پرداخته شدهای ت تا چگونگی استفاده از این نمادها برای بیان مفاهیم پیچیدهای همچون فنا و جاودانگی در دو فرهنگ متفاوت، معلوم شود. مقایسه نمادهای خورشید و پرواز در نسخههای مختلف اسطورٔە ایکاروس در شعر شاعران انگلیسی و اشعار عرفانی ادب فارسی، معلوم میکند که اشاره به خورشید و پرندگان در هر دو دسته اشعار، اشارهای نمادین است که به شکل مشابهی استفاده شدهای ت. یافتههای این تحقیق، نشان میدهد که ایکاروس، شباهت بسیار زیادی به عاشقان توصیفشده در اشعار عرفانی دارد. او نیز برای رسیدن به خورشیدریال به عشق تکیه میکند و با فراموشکردن جسم و جانش، راه فنا را در پیش میگیرد. اگرچه در پایان، ایکاروس جان خود را از دست میدهد، مرگ او حیاتی دوباره است. همچنین، پرواز ایکاروس بهسوی خورشید، همچون پروازی که در اشعار عرفانی دیدهمیشود، در حقیقت، نماد عروج به سرزمین جاودانگی و دست یافتن او به حقیقت است و همان فنایی را در خاطر ما زنده میکند که عرفایی چون عطار در شعر خود آوردهاند.

۱- مقدمه

مبنای شکلگیری داستانهای اسطورهای، پاسخدادن به پرسشهای انسان دربارٔە مبدأ پیدایش جهان بودهای ت. یکی از مهمترین نقشهایی که اساطیر در ادبیات غرب داشتهاند، بیان این نیاز و جستوجوی انسان برای یافتن منشأ هستی بودهای ت. در ادبیات فارسی، عرفان است که چنین نقشی را ایفا میکند. به این ترتیب، انسان که همواره در پی یافتن پاسخ سوألت خود در مورد مبدأ و مقصد زندگی بودهای ت، با پرداختن به اساطیر و عرفان در پی یافتن حقیقت برآمدهای ت. هرچند در نگاه نخست، عرفان و اسطوره، دو مقوله جدا از هم بهنظر میرسند، نمیتوان مشترکات فراوان این دو را نادیده گرفت؛ هر دو، از نیاز بیپایان انسان به یافتن منشأ هستی سرچشمه میگیرند و هر دو، در پی یافتن راهی به عالم جاودانهاند. عرفان، انسان را از زندگی دنیوی جدا میکند و او را به عروج رهنمون میشود و اساطیر، تلشهایی بودهاند تا خداوند را در قالبهای اسطورهای مختلف بر زمین بیاورند. بر همین مبنا، کارل گوستاو یونگ، باور داشت که ناخودآگاه جمعی مشترک بین ملل مختلف، سرشار از نمادهایی است که مفاهیم پیچیدهای را بیان میکنند. یکی از راههای بررسی این ناخودآگاه جمعی، مطالعه و مقایسه دقیق ادبیات و سنن مشترک میان ملل مختلف است.

اساطیر، قدمتی به قدمت تاریخ بشر دارند و آنچنان که گریمال آنها را معرفی میکند،

» پایه و اساس تاریخی ندارند و یا حاوی افسانههایی هستند که از اتفاقات و حوادث واقعی سرچشمه گرفته ولی بهمنظور مذهبی جلوهدادن آنها، قیافه ظاهرشان عوض شده یا داستانهایی که هیچ واقعیت ندارند و زاییدٔە خیال محض هستند.» (گریمال، ۱۳۵۷‌: ۱۵‌) در چنین داستانهایی، نمادها حضور پررنگی دارند و این، خود از آن جهت است که در توضیح مفاهیم پیچیده، انسانها غالبا به نمادها روی آورده و از آنها کمک گرفتهاند.

از سوی دیگر، عرفان هم که تلشی برای درک بهتر مبدأ و مقصد انسان بودهای ت، به مفهوم فنا توجه ویژهای نشان دادهای ت. در دیدگاه عرفا، فنا همچون مرحله گذری است که عارف و سالک راه حقیقت، با رسیدن به آن، وارد مرحله بقای جاودانه میشود. آنچه در اشعار عرفانی بسیار مورد توجه شعرا قرارگرفتهای ت، استفاده از نمادهای گوناگون است و شاعران، همواره، برای تبیین مفاهیم پیچیده، از نمادها کمک گرفتهاند. جالب آنکه بسیاری از این نمادها، در فرهنگها و ادبیات ملل مختلف مشترک هستند و این مقاله نیز در پی بررسی دو نماد مشترکی است که در شعر عطار و اسطورٔە ایکاروس دیدهمیشوند.

۱-۱- بیان مسئله

در اسطورٔە‌ ایکاروس، شاهد حضور دو نماد خورشید و پرنده هستیم. ایکاروس و پدرش، ددالوس، در پی یافتن راهی برای فرار از زندان میناس، بالهایی با پر پرندگان و موم ساختند؛

«بالها را پوشیدند و درست پیش از پرواز، ددالوس به ایکاروس هشدار داد که در میانه آسمان و بر فراز دریا پرواز کند. اگر او زیاد به خورشید نزدیک شود، مومها ذوب میشوند و بالها فرومیافتند.» (همیلتون، ۲۰۱۲‌: ۱۹۴‌) با وجود این، در میانه راه، ایکاروس، محو خورشید میشود و بدون توجه به هشدارهای ددالوس، به سمت خورشید پرواز میکند. موم بالها ذوب و ایکاروس در دریا غرق میشود. این اسطوره، همواره مورد توجه شاعران مختلف بودهای ت و در بسیاری از اشعار انگلیسی، مرگ ایکاروس، بهعنوان مرگی تراژیک و غمانگیز توصیف شدهای ت. اراسموس داروین، مرگ ایکاروس را اینگونه توصیف

میکند:

با موم های ذوب شده و رشتههای گسسته، ایکاروس بینوا با بالهای بیوفایش غرق شد

(داروین، ۲۰۱۰: ۱۶۰) در اشعار عرفانی ایران، مفهوم فنا در راه رسیدن به حقیقت، مورد توجه شاعران عارفی همچون مولنا و عطار بودهای ت. در چنین اشعاری، عاشق حقیقت، باید در راه رسیدن به معشوق خود که چیزی جز حقیقت نیست، خود را فراموش کند و از همین روست که

بالترین مرحله سلوک، فنا فیالله معرفی شدهای ت. عطار از سالک راه حق چنین میخواهد:

دل ز جان برگیر تا راهت دهند ملک دو عالم بهیک آهت دهند چون تو برگیری دل از جان مردوار آنچه میجویی هم آنگاهت دهند

(عطار، ۱۳۸۴: ۲۵۴)

پس، سالک باید در پی رسیدن به معشوق، جان خود را ایثار کند تا سزاوار و شایسته دیدن حقیقت شود. استفاده از نمادها در اشعار عرفانی، بسیار رایج بوده و دلیل مختلفی نیز برای آن ذکر گردیدهای ت؛ برای مثال، آنچنان که آذرگون آوردهای ت، اختناق و خفقان حاکم بر زندگی مردم در دورههای تاریخی مختلف و سرکوب حکمرانانی که «سخن حق را در گلوها میشکستهاند»، موجب آن بودهای ت که «صاحبسخنان و سخنشناسان، ناگزیر از خلق و آفرینش نمادها و نشانهها» باشند. (آذرگون، ۱۳۸۳: ۱۳۰) با درنظرگرفتن اسطورٔە ایکاروس، بهعنوان یکی از این نمادها، میتوانیم مرگ ایکاروس را بهگونه متفاوتی تفسیر کنیم. ایکاروس، خودخواسته و در پی رسیدن به حقیقت، جان خود را فدا میکند و اگرچه در نگاه نخست، مرگ او واقعهای غمانگیز بهنظر میرسد، در واقع، این ایکاروس است که با رسیدن به معشوق، به حیات جاودانه دست مییابد.

۱-۲- پیشینه تحقیق

ادبیات تطبیقی که از قرن نوزدهم در فرانسه آغاز شد و سپس، در سراسر جهان گسترش یافت، رفتهرفته به فرصتی ارزشمند برای کشف فرهنگها و ادبیات سایر ملل بدل گشته است و نظریهپردازان بزرگی تلش کردهاند تا بر غنا و عمق آن بیفزایند. هنری رماک، یکی از نظریهپردازان ادبیات تطبیقی است که با چاپ مقالتی، همچون «ادبیات تطبیقی بر سر دو راهی» (۱۹۶۰) و «تعریف و عملکرد ادبیات تطبیقی» (۱۹۶۱)، به تبیین مفاهیم این مبحث پرداخته است. به باور رماک، ادبیات تطبیقی، موضوعی بینارشتهای و شامل «مقایسه یک ادبیات با یک یا چند ادبیات دیگر و مقایسه ادبیات با سایر قلمروهای بیان انسان است.» (رماک، ۱۳۹۱: ۵۵) با تمرکز بر اهمیت جایگاه ادبیات در هر فرهنگ است که رماک، ادبیات تطبیقی را «مطالعه ادبیات، فراسوی مرزهای یک کشور خاص و مطالعه روابط بین ادبیات از یک سو و سایر قلمروهای دانش و معرفت، مانند هنرها … فلسفه، تاریخ، علوم اجتماعی …

علوم، دین و جز اینها» میداند. (همان، ۵۵)

رنه ولک نیز یکی دیگر از صاحبنظران حوزٔە ادبیات تطبیقی است که مطالعه ادبیات را

«در چشماندازی جهانی و عمومی … نه در چشم اندازی ملی یا در قالب آثار پراکنده» توصیه میکند. از نظر او، «ادبیات تطبیقی، در کنار ادبیات عمومی و ادبیات ملی، از مهمترین رویکردها در مطالعه ادبیات است.» (ولک، ۱۳۹۱: ۱۴) آلدریج نیز هدف اصلی ادبیات تطبیقی را روشی میداند که «با استفاده از آن، بتوان از منظری فراخ تر و جامعتر، به آثار ادبی هر ملت نگریست»؛ به این ترتیب، «مقایسه ادبیات ملی، به آن معنا که یکی را در برابر دیگری قراردهد، نیست». تأکید آلدریج بر آن است که «ادبیات تطبیقی، ‌ از مرزهای هر ملت فراتر میرود تا جریانها و مکتبهای ادبی را در میان فرهنگهای مختلف در نظر بگیرد و ارتباط ادبیات را با سایر حوزههای دانش بشری بررسی کند.» (آلدریج، ۱۷۰: ۱۳۸۹‌) بر همین مبنا و با درنظرداشتن این نکته که هدف از ادبیات تطبیقی، قیاس و یافتن نقاط مشترک میان ادبیات ملل مختلف است، این مقاله، به بررسی تطبیقی نمادهای خورشید و پرواز در اسطورٔە‌ ایکاروس و شعر عطار پرداختهای ت.

عطار نیشابوری، آغازگر فصلی نوین در ادبیات عرفانی ایران بودهای ت که با ظهور مولنا، به اوج شکوفایی خود میرسد. بزرگانی همچون نیکلسون، نورانی وصال، مشکور، فروزانفر و ریتر، به بررسی و تصحیح آثار عطار همت گماشتهاند که در این میان، هلموت روشی خاص را دنبال میکردهای ت. به گفته موحد، او «مسائلی را گرفته و نگاه عطار نسبت به آن مسائل را بررسی کردهای ت؛ مثل نگاه عطار نسبت به زندگی، مرگ، عشق و نگاه او به دیوانگی.» (موحد، ۱۳۸۸‌: ۶۶‌) در میان محققان معاصر نیز شفیعی کدکنی، با جمعآوری گزیدهای از دیوان عطار به نام «زبور فارسی»، در پی ارائه نسخهای تصحیحشده و دقیق از اشعار این شاعر عارف بودهای ت. ژان کلود کریر و پیتر بروک نیز با معرفی عطار، بهعنوان یکی از بزرگترین شاعران جهان اسلم، «او را یکی از بزرگترین شاعران صوفی مسلک» دانستهاند که به «سنت کهن عرفانی ایران تعلق دارد [و] در جستوجوی ارتباط مستقیم و شخصی با حقیقت مطلق و آسمانی است و این سنت، شکل و محتوای خویش را از درون خود فلسفه اسلمی برمیگیرد.» (کریر، ۱۳۷۹: ۶۵)

اما آنچه آثار عطار را درخور چنین توجه عظیمی کردهای ت، زبان نمادین و پر رمز و راز عطار و پرداختن او به مسائلی همچون عشق، انسان، فنا و حقیقت است. «یکی از عوامل جذابیت زبان عطار، خصوصا در زیباترین اثر هنریاش، » منطقالطیر»، رمزگرایی در شعر اوست. «(حجازی، ۱۳۸۳: ۱۶) زرینکوب نیز با بررسی منطقالطیر، بهعنوان یکی از پخته ترین آثار عرفانی ایران، آن را داستان جستوجویی نمادین معرفی میکند؛ «جست وجوی سیمرغ بینشان، یک اودیسه روحانی که سیر در مقامات و احوال سالک را توصیف میکند و مراتب

و مدارج این سلوک را در رمز جستوجوی مرغان بهزبان میآورد.» (زرینکوب، ۱۳۷۸:

)۸۹

کوپا و همکاران نیز در مقالهای با عنوان «از منطقالطیر عطار تا جاناتان مرغ دریایی ریچارد باخ»، به بررسی نمادهای بهکاررفته مشابه در این دو اثر میپردازند. این مقاله، به بررسی نماد سفر میپردازد و ضمن آنکه «سفر تنهایی» یا «زیارت» را «یکی از رایجترین نمادهای رؤیاگونه که بیانگر تعالی است» معرفی میکند، آن را «به نوعی زیارت روحانی که نوآموز در خلل آن، به کشف طبیعت» مرگ» نائل میآید «، شبیه میداند. بهگفته کوپا و همکارانش، «این مرگ، به منزله داوری یا آزمونی با ویژگی آموزش نیست بلکه سفری است بهسوی آزادی، ازخودگذشتگی و تجدید قوا که به وسیله ارواح شفیق، راهبری و پشتیبانی میشود.») کوپا و همکاران، ۱۳۸۹: ۵۵‌)

کوشکی هم در مقالهای با عنوان «انعکاس عشق در آیینه ادیان»، به مقایسه مفهوم عشق در آثار عرفانی عطار و آرای سنت آگوستین میپردازد و چنین نتیجه میگیرد که در نظریات آگوستین، «عشقی که ما را به خداوند پیوند میدهد، موهبتی فوقطبیعی است که توسط پروردگار، در بندگان به ودیعت نهادهشدهای ت. این خدا که» حقیقت» است، کانون علیق آگوستین را تشکیل میدهد. اینگونه است که آگوستین، به مرکزش، یعنی خدا، بهوسیله عشق کشیدهمیشود. «(کوشکی، ۱۳۸۹: ۴۴)

در سوی دیگر، اسطورٔە ایکاروس قراردارد که یکی از اساطیر کهن یونان است وهمواره مورد توجه و دستمایه نویسندگان، تصویرگران و هنرمندان دیگر قرارداشتهای ت. آوید، شاعر رومی، در کتاب «دگردیسیها» که هشت سال پیش از میلد مسیح نوشته شدهای ت، داستان ایکاروس را بهتفصیل بیان کردهای ت. چاسر، شکسپیر و میلتون نیز هریک داستان ایکاروس را دستمایه آثار خود قراردادهاند. اسطورٔە ایکاروس در هنرهای بصری غرب نیز نمایش جالب توجهی داشتهای ت؛ برای مثال، «پیتر بروگل»، در تابلوی «چشماندازی با افتادن ایکاروس»، این اسطوره را بهتصویرکشیدهای ت که خود، زمینهساز شعر «الهههای هنر» ادن گردید. در مقاله «ددالوس درون» نیز «گابریل لسر ریکو»، داستان ددالوس را نمادی از نیاز جهانی انسان به هنر و ایکاروس را نمایانگر شوق انسان به آزادی میداند (ریکو، ۱۹۸۹: ۱۴) و فابر نیز در «ددالوس، ایکاروس و سقوط پردیکس»، به شباهتهای بین ایکاروس و پردیکس پرداخته و این دو را نمایشی از شوق جوانی معرفی کردهای ت و رابطه آنان با ددالوس را بررسی کردهای ت. (فابر، ۱۹۹۸: ۱۸۳)

۱-۳- ضرورت و اهمیت تحقیق

بهرغم مطالعات متعددی که تا کنون شعر عطار و اسطورٔە ایکاروس را بهطور جداگانه تحلیل و بررسی کردهاند، پژوهشی که به مقایسه تحلیلی و همزمان این دو اثر پرداختهباشد، به چشم نمیخورد. اهمیت این مقاله، آن است که به بررسی و مقایسه دو نماد پرنده و خورشید در اشعار عرفانی عطار و اسطورٔە‌ ایکاروس میپردازد. بر این اساس، نمادهای پرنده و خورشید در شعری از «خوزه روزادو»، با عنوان «زمانی که به پرواز درآمدم را بهیاد آر» که بر اساس اسطورٔە ایکاروس نگاشتهشدهای ت، با نمادهای مشابه در اشعاری از عطار، مورد مقایسه قرارگرفتهاند تا از این راه، درکی نو از نماد و اسطورٔە‌ ایرانی و غربی را در بستر مطالعهای تطبیقی میسر سازند.

۲  بحث

کارل گوستاو یونگ، اعتقاد داشت که انسانها علوه بر ناخودآگاه فردی، دارای ناخودآگاه جمعی نیز هستند. طبق نظریات او، ناخودآگاه فردی، منتج از ناخودآگاه جمعی است که باعث شکلگیری مفاهیم مشترک میان انسانها شدهای ت. درک ناخودآگاه فردی، دشوار

است چرا که بهگفته او:

«نه فرد خود آن را کسب میکند و نه حاصل تجربه شخصی است بلکه فطری و همگانی

است و برخلف روان فردی، برخوردار از محتویات یا رفتارهایی است که کم و بیش در همهجا و همهکس، یکسان است… از این رو، زمینه مشترکی را تشکیل میدهد که دارای ماهیتی فوقفردی است و در هریک از ما وجود دارد.» (یونگ، ۱۳۶۸: ۱۴)

یکی از زمینههای مشترک بین تمامی انسانها، نیاز به پیداکردن مبدأ و منشأ جهان آفرینش است. چنین مفاهیمی، در اساطیر بارها مورد بحث قرارگرفتهاند. اساطیر، با نشاندادن موجوداتی خداگونه که در زمین و آسمانها در حرکت هستند، در واقع، پاسخی به نیازهای معنوی بشر بودهاند. در عرفان نیز همواره تلش انسان برای رسیدن به مبدأ هستی، بهتصویرکشیدهشدهای ت. توصیف سالکان راه حقیقت که در راه رسیدن به آن، به فنا رسیدهاند، بارها در آثار عرفانی صورت پذیرفتهای ت.

عرفان و اسطوره، سرشار از نمادهای گوناگون بوده و با استفاده از این نمادها، پیامهای پیدا و پنهان خود را به انسانها رساندهاند. یونگ، در توضیح استفاده از نمادها، چنین میگوید که «چون اشیاء بی شماری در ورای فهم انسانی قراردارند، ما پیوسته اصطلحات سمبولیک را بهکارمیبریم تا مفاهیمی را نمودار سازیم که نمیتوانیم تعریف کنیم یا کامل بفهمیم» (یونگ، ۱۳۵۲: ۲۴)؛ مفاهیم پیچیدهای، همچون منشأ آفرینش که همواره مورد توجه انسانها بودهای ت، به شکلی نمادین، در اسطوره و عرفان مورد بحث قرارگرفتهاند. چنین نمادهایی، از ناخودآگاه جمعی انسانها نشئت میگیرند. طبق نظریات یونگ، نماد، دارای جنبه

«ناخودآگاه وسیعتری است که هرگز بهطور دقیق، تعریف یا بهطور کامل، توضیح دادهنشدهای ت و کسی هم امیدی به تعریف یا توضیح آن ندارد.» (یونگ، ۱۳۵۲: ۲۴-۲۳) البته شایان توجه است که «بهکار بردن اسطورهها در شعر، از ظرفیت و استعداد اسطورهسازی ناخودآگاه قومی ذهن شاعر نشئت میگیرد زیرا مضامین ابتدایی انسان، وسیعترین بخش ناخودآگاه قومی هستند که در روند فرافکنی خود به جهان خارج، غالبا بهگونهای نمادین جلوهگر میشوند.» (تبریزی، ۱۳۷۳: ۳۶۰)

با آنکه در بسیاری از اشعار شاعران انگلیسی، ماجرای مرگ ایکاروس، دستمایه شاعر قرارگرفتهای ت، نمادهایی همچون خورشید و پرنده که در این اسطوره بسیار بارزند، کمتر مورد توجه بودهاند و این، در حالی است که «در اساطیر کهن، فرض بر آن است که آنچه آسمانی است، جنبهای آغازین و جاودانی دارد و آنچه در زمین است، تصویر یا انعکاسی از آن است.» (بهزادی، ۱۳۸۰: ۵۲) پرواز ایکاروس بهسمت خورشید، منجر به مرگ ظاهری او میشود اما در حقیقت، شروع حیات جاودانه ایکاروس است و نمایانگر فنا در راه حقیقت که در اشعار عرفانی، بسیار مورد توجه قرارگرفتهای ت. خوزه روزادو، پرواز ایکاروس را

اینگونه توصیف میکند:

برخاسته با آرزو و امید / رها شده ‌ از قیود / به جهان نور پرواز کردم.

(روزادو، ۲۰۰۸: سطرهای ۸  ۶) پس ایکاروس، با رهایی از قیود و محدودیتهای زندگی دنیوی و با تکیه بر امیدی که به آیندهای بهتر دارد، به سمت جهان نور پرواز میکند و در آسمان، اوج میگیرد. به همین ترتیب هم در اشعار عرفانی، به این موضوع تأکید میشود که طالب، در راه رسیدن به مطلوب باید از جسم که یکی از قیود رسیدن به معشوق است، چشم بپوشد. شمس تبریزی، جان را یکی از موانع رسیدن به حقیقت میداند: «همه حجابها، یک حجاب است، جز آن یکی هیچ حجاب نیست؛ آن حجاب، این وجود است.» (شمس تبریزی، ۱۳۵۶: ۱۰۳) بدین ترتیب، در راه رسیدن به حقیقت، جان همچون حجابی است که مانع از رسیدن میشود و به همین

دلیل، باید فنا را بهعنوان راه چاره پذیرفت. عطار نیشابوری میگوید:

عاشقی چیست ترک جان گفتن سر کو نین بی زبان گ فتن عاشق آن است کاو چو پروانه می تواند به ترک جان گ فتن

(عطار، ۱۳۸۴: ۵۲۷)

در حقیقت، ترک جان و فراموشی آن، اولین قدم در راه دراز رسیدن به حقیقت است و این راه، جز به این طریق پیموده نمیشود. پس ضروری است که سالک، عزم جدی بر پیمودن راه داشته باشد و حجابها را که جان او نیز یکی از آنهای ت، از پیش چشم خود

بردارد:

قدم در نه اگر مردی درین کار حجاب تو تویی از پیش بردار

(همان: ۳۱۴)

بر این مبنا، فرد طالب معشوق باید فنای خود را بپذیرد و همانگونه که ایکاروس با پذیرفتن فنا و با آگاهی از فروافتادن بالهایش، بهسمت خورشید پرواز کرد، به امید اوج و

طیران در عالمی متفاوت، بال بگشاید:

گرچه بالهایم فرومیافتادند / و هشدارهای پدر را میشنیدم / میدانستم که عروج مرا فرامیخواند. (روزادو، ۲۰۰۸: سطرهای ۲۹  ۲۶)

با اینحال، آنچنان که در اشعار عرفانی بر آن تأکید میشود، نهتنها فنا پایان راه عاشق نیست بلکه شروعی دوباره برای اوست تا به حقیقت غایی دست یابد؛ وصلی که در پایان این مسیر نصیب عاشق میشود، پاداش پذیرفتن فنا است.

در ره او بر امید وصل او خاک راه تنبهتن باید شدن همچو لله غرقه در خون جگر زنده در زیر کفن باید شدن

(عطار، ۱۳۸۴: ۵۳۰)

اما عطار، دو تعریف متمایز برای جان ارائه میکند: «یکی جان مادرزاد، یعنی جانی که اعراض بر آن وارد شدهاند و در حقیقت، ناخالص است» و دوم «هر جان که پاک و منزه از اعراض است … اما جان، هنگامی قادر است که به اصل خویش بپیوندد و باقی به الله شود که از اعراض عاری گردد؛ یعنی از زندگانی ظاهر بمیرد.» (محمدی، ۱۳۶۸: ۶۱)

با من بگفتهاند که فانی شو از وجود کاندر فنای نفس روان ها بدادهاند

(همان: ۲۳۰)

فانیشدن در راه معشوق، در شعر عطار بسیار مورد توجه واقع شده و او بارها، تنها راه

رسیدن به مطلوب را همین فناگشتن معرفی کردهای ت. از همین رو، در الهینامه آوردهای ت:

فناگشتن دل از جان برگرفتن همه اندا ختن آن برگر فتن

(عطار، ۱۳۸۱‌: ۱۱۱‌)

البته نباید فراموش کرد که معشوق نیز بارها، فناشدن را از عاشق خود طلب میکند و

این، حقیقتی است که علوه بر اشعار عطار، در اشعار مولنا نیز بهچشممیخورد:

گفت که تو کشته نیی، در طرب آغشته نیی پیش رخ زنده کنش، کشته و افکنده شدم

گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم

(مولوی، ۱۳۸۶: ۷۲۸) مشابه همین روند را در داستان ایکاروس نیز میبینیم. او هم در پی رسیدن به حقیقت، جسم خود را فراموش و بهسمت خورشید پرواز میکند اما آنچه سرنوشت ایکاروس را از همپرواز او، ددالوس، متفاوت میکند، عقل و دوراندیشی ددالوس است که مانعی بر سر راه اوجگرفتن و نزدیکشدن به منبع روشنایی است و این نکتهای است که باز هم ما را به یاد عرفا میاندازد که عقل را نیز به منزله یکی از حجابها معرفی کردهاند. همانگونه که شمس تبریزی میگوید: «عقل تا درگاه میبرد اما اندرون خانه ره نمیبرد. آنجا، عقل، حجاب است و دل، حجاب و سر، حجاب.» (شمس تبریزی، ۱۳۵۶: ۱۹۵) آنچنانکه خوزه روزادو از زبان

ایکاروس مینویسد:

از کنار پدر گذشتم / که محتاطانه پرواز میکرد / و مسخشده بر او بانگ زدم / سرشار از شور دانستن. (روزادو، ۲۰۰۸: سطرهای ۴۶‌-۴۳)

ددالوس، محتاطانه پرواز میکند چون حزم و احتیاط که پیامد عقل است، رفتار و کردار او را هدایت میکند اما ایکاروس، از عشق رسیدن به معشوق، عقل را فراموش کردهای ت و بهگونهای از خودبیخود شدهای ت که با درک عارفی همچون عطار از عشق عاشق نسبت به

معشوق و نقش عقل در فرایند عشقورزی، نزدیک و همخوان است:

در عشق تو عقل سرنگون گشت جان نیز خلصه جنون گشت

(عطار، ۱۳۸۴: ۹۹)

یا

لزمت باشد اگر عاشق شوی ترک کردن عقل و مجنون آمدن

(همان: ۵۳۱) پس عطار نیز معتقد است که در راه حقیقت، عشق انسان را یاری میکند و عقل نیز همچون جسم، تنها مانعی در راه رسیدن به آن است. زرینکوب، چنین عشقی را که سبه فنای عارف در حق میشود، بازتاب محبت الهی میداند. (ن. ک: زرینکوب، ۱۳۷۹: ۵۰۴)

و البته، این، پایان راه نیست و معشوق، حقیقت را به طالب عرضه میکند که بسیار گران بهاتر از جسم و جان است؛ «آنچنانکه قطرهای به دریا رسد و در دریا فانی گردد بلکه بقا و دوام جاوید یابد، عاشق حق که به حق رسید، خود را در آن بحر بیمنتها، مستغرق و فنا کند و به بقای او، همیشه باقی و جاوید بماند.» (دانشپژوه، ۱۳۸۸: ۹۳) در واقع، فنا، بالترین مرحله عرفان است که بهسختی میتوان به آن نائل شد و بر این اساس، میتوان گفت که «والترین هدف هر نوع عرفان، اتحاد با خداوند، یعنی اصل جهان است. در عرفان اسلمی، این وحدت عارفانه، طی یک سلسله صور گوناگون عرضه میشود و البته، در نزد عارفان، هیئت و سیمای یکسانی ندارد.» (ریتر، ۱۳۷۷، ج ۲‌: ۲۲۷‌) آنچه عطار در شعر خود آورده است نیز مؤید همین

نکته است:

تا بدیدم آفتاب روی او بر مثال ذره سرگردان شدم چون به جان فانی شدم در راه او در فنا شایسته جانان شدم چون بقای خود بدیدم در فنا آنچه می جستم بهکلی آن شدم

(عطار، ۱۳۸۴: ۴۱۰)

به این ترتیب، فنا، کلید راهیافتن به منزلگاه معشوق است و طالب حقیقت، با پذیرفتن آن، شایسته یافتن حقیقت میشود. البته، عاشق خود این موضوع را پذیرفتهای ت و از فنا ابایی

ندارد زیرا خود از آنچه بهدست میآورد، آگاه است:

من غیرم زانکه بی جان میزیم جان نخواهم چون به جانان می زیم در ره عشق تو چون جان زحمت است لجرم بی زحمت جان می زیم

(همان: ۵۰۲) طالب باید بداند که مطلوب، از آن کسانی میشود که جان و جسم خود را بهکلی فراموش کردهاند و از بلیا و مصائب، ترسی ندارند، چرا که «جویندٔە مولی را از بل و محنت چاره نیست» (شمس تبریزی، ۱۳۵۶‌: ۲۰۸) و جز پذیرفتن این بلیا، راه دیگری برای رسیدن به سرمنزل مقصود نمیتوان درپیشگرفت. پس از رسیدن به حقیقت است که فرد، به مرحله فنا فیالله میرسد و دیگر توانایی بازگشت به میان انسانهای معمولی و بیخبر از حقیقت را ندارد، چرا که دانای به حقیقت، نباید آن را فاش کند. جالب آنکه کسانی که دم از حقیقت

میزنند، در واقع از آن بی خبرند که:

آنکه شد هم بیخبر هم بیاثر از میان جمله او دارد خبر

(عطار، ۱۳۸۶: ۱۹۲) یکی از بارزترین نمادهای معشوق یا حقیقت در شعر عرفانی ایران، نماد خورشید و در شکل جامع آن، نماد نور است که گاهی به شکل شمع نیز از آن یاد شدهای ت. خورشید، یکی از پرکاربردترین نمادهای ادبیات است و حتی در تعالیم و متون دینی نیز حضور پررنگی داشته است؛ برای مثال، در آیینی که میتراپرستی خواندهمیشود، خورشید، بارزترین نماد

حقیقت است و بالترین مرحله ایمان برای کسی که چنین آیینی دارد، رسیدن به آن است:

«در رموز میتراپرستی، نردبان آیینی، هفت پله داشت و هر پله، از فلزی خاص ساختهشدهبود. ارتباط این پلهها با فلزات و سیارات، بهطریق زیر بود: نخستین پله: سربی، در ارتباط با سیارٔە کیوان (زحل)؛ دومین پله: رویین، در ارتباط با زهره؛ سومین پله: برنجین، در ارتباط با ‌ مشتری (ژوپیتر)؛ چهارمین پله: آهنین، مرتبط با مریخ؛ پنجمین پله: فلز ممزوج مسکوکات، در ارتباط با عطارد؛ ششمین پله: سیمین، در ارتباط با ماه؛ هفتمین پله: زرین، مرتبط با خورشید رازآموز. با بال رفتن از این نردبان، هفت آسمان را در مینوردید و به جایگاه رفیع میرسید.» (الیاده، ۱۳۷۶: ۴۳۴)

در داستان ایکاروس هم خورشید، حضوری پررنگ و سرنوشتساز دارد و در حقیقت، خورشید است که فرجام ناخوشایند ایکاروس را رقم میزند. پرواز سرمستانه ایکاروس به سمت خورشید، چیزی نیست که با توجه به هشدارهایی که پدر به او دادهای ت، انتظار انجام آن از جانب ایکاروس را داشتهباشیم. با اینحال، اگرچه ایکاروس میداند که با نزدیک شدن به خورشید بالهایش فرومیافتند، در تلش برای رسیدن به آن که در بالترین جایگاه در آسمان قرار گرفتهای ت، تعلل نمیکند و هدف خود را رسیدن به آن قرارمیدهد. خوزه

روزادو، این اشتیاق رسیدن به خورشید را از زبان ایکاروس چنین توصیف میکند: چگونه خورشید مرا فرا میخواند / تا رازهای روشنایی را برمل سازم

(روزادو، ۲۰۰۸: سطرهای ۲۵  ۲۴)

۱ ۷

پس در نظر ایکاروس، روشنایی و خورشید که منبع آن است، نماد حقیقت هستند و با پرواز به سمت خورشید، آگاهی از حقیقت، آنچنان که باید و شاید، میسر میشود.

ایکاروس، در پی رسیدن به منشأ روشنایی است تا حقیقت را دریابد و حتی در بخش هایی از شعر روزادو، او را میبینیم که آشکارا، خورشید را بهعنوان خداوند و سرچشمه حقیقت

توصیف میکند:

زمانی را که به پرواز در آمدم و با خداوند روبه رو شدم / به یاد داری؟

(همان: سطرهای ۳۴  ۳۳) جالب آن است که استفاده از چنین نمادهایی، برای تبیین نیاز انسان به یافتن منشأ حقیقت، در تمامی ادوار تاریخی و در سرزمینهای گوناگون بهچشممیخورد. آنچنان که بهزادی

اظهار میدارد:

«نمادگرایی آن جنبه از واقعیات را که از دیگر مفاهیم دورتر است، آشکار میسازد.

بسیاری از رمزپردازیهایی که در طی اعصار و قرون بهصورت یک سنت درآمده است، یک دانش مشترک میان ملتها را تشکیل میدهد و از مرزهای ارتباطی، فراتر میرود. این امر، در دورانهای بسیار کهن شکل گرفته و در اندیشه و تفکرات و رؤیاهای اقوام گوناگون گنجاندهشدهای ت. نماد، اندیش، آدمی را برمیانگیزد و انسان را به فراخنای تفکر بدون گفتار میکشاند و در واقع، کوشش بشر، جهت یافتن و تجسم مفاهیمی است که از ورای ابهامات و تخیلت و تاریکیها، او را احاطه کرده است.» (بهزادی، ۱۳۸۰: ۵۲)

با استفاده از چنین نمادهایی، وجود و لزوم اسطورهها نیز توجیه میشود. اسطورهها نیز تلشی برای توضیح نیاز انسانها به حقیقت بودهاند. طبق آراء یونگ، گروهی از نمادها که برای توضیح حقایق جاودانه بهکارگرفتهمیشوند، نمادهای فرهنگی نام دارند.

(ن.ک: یونگ، ۱۳۷۷: ۱۳۴)

اما یکی دیگر از نمادهای فرهنگی که بارها در اسطوره و عرفان مورد استفاده قرارگرفتهای ت، نماد پرنده است. «دلیل چنین رویدادی، شاید اسرارآمیزبودن پرندگان در چشم انسانها و قدرت خارقالعادٔە پرواز آنها به مکانهای ناشناختهای بوده که انسانها، نه بختی برای قدمگذاشتن به آن مکانها و نه اطلعی از آنها داشتهاند.»

(لعلبخش، ۱۳۹۳: ۱۹۳) از همین رو، تلش بسیاری از دانشمندان و شاعران، بر این بودهای ت که راز این قدرت منحصربهفرد را کشف کنند و آن را توضیح دهند و توجیه کنند. اما نکته غیرقابل انکار در این بین، آن است که انسان ها، همواره به پرندگان غبطه خوردهاند و بارها شاعران مختلف آرزوی پرواز را به اشکال مختلف بهزبان آوردهاند و فلسفه جایگاه این موجود خارقالعاده در زنجیرٔە هستی را به بحث گذاردهاند؛ برای نمونه، افلطون در توصیف بال و پر و خاصیت جاودانگی آن، میگوید: «بال و پر، آن قسمت از تن است که از همه اعضای دیگر به خدا نزدیکتر است، چه خاصیت طبیعی آن، گرایندگی بهسوی آسمانها و بردن تن به آنجاست.» (افلطون، ۱۳۶۲‌: ۱۳۸  ۱۳۷‌) پس پرنده، هم نمادی از رهایی و هم نمادی از عروج بودهای ت. مصریان باستان، ارواح را بالدار ترسیم میکردند تا عروج روح آنان را به آسمان نشان دهند. آسمان، محل و جایگاه خدایان بودهای ت و انسانها، آن را ستایش کردهاند و پرندگان، با رفتن به سمت آسمان، حسرت انسان را برانگیختهاند. هانری کربن میگوید: پرنده «همزاد آسمانی وجود بهغربتافتادٔە ما است. شخصیتی ماورایی است که راهبرمان میشود، ما را در پناه خود میگیرد و به ما الهام میدهد.» (شایگان، ۱۳۷۱: ۲۷۹‌) پس، تعجبی ندارد که در اسطورٔە ایکاروس، باز هم شاهد حضور این نماد هستیم. ایکاروس و پدرش، بالهایی برای خود میسازند تا با قرارگرفتن در قالب پرندگان، اسباب رهایی خود را از زندان میناس، پادشاه اسطورهای کرت، فراهم آورند اما پرواز ایکاروس، از رهایی فراتر می رود و او همچون روحی که از قالب جسمانی خود رهایی یافتهای ت، راه خورشید را در پیش میگیرد و به طرف آن پرواز میکند، چراکه بنا به گزارشی که خوزه روزادو از ماجرای

او به ما میدهد:

در این پرواز جسورانه به بهشت / پاسخهای روشنایی نهفتهای ت

(روزادو، ۲۰۰۸‌: سطرهای ۳۲  ۳۱) پرواز ایکاروس بهسمت خورشید و فناشدن در آن، نمایشی از نیاز انسان برای عروج و رفتن به آسمان است. آسمان، در ادیان مختلف، جایگاه خدایان بودهای ت و در ادیانی

همچون مسیحیت و اسلم، آسمان، در حقیقت، همان بهشت جاودان است که مؤمنان، سرانجام به آن راه مییابند. در اشعار عرفانی ایران نیز پرواز و پرندگان، همواره مورد توجه شعرا قرارداشتهاند. «در رسالهالطیرها، نفوس مستعد، بهصورت پرندگانی ظاهر میشوند که با پرواز خود، موانع سفر را یکی پس از دیگری طی میکنند تا به اصل و پادشاه خویش بپیوندند.» (پورنامداریان، ۱۳۶۴‌: ۳۹۴‌)؛ برای مثال، در منطقالطیر عطار، داستان گروهی از پرندگان را میخوانیم که در راه رسیدن به سیمرغ که همچون خورشید، نمادی از حقیقت است، عازم سفری سخت و پر از بلیا میشوند اما فنا را برای رسیدن به معشوق میپذیرند.

عطار ثابت میکند «که برای پیوستن به ذات الهی، عشق حقیقی، پیش از هر چیز دیگر باید فنا  آنطور که عرفا بدان معتقدند  را تجربه کرد و این میسر نخواهدبود مگر شخص، عشق الهی را در دل داشته باشد.» (لعلبخش، ۱۳۹۳: ۲۰۳) عطار در یکی از حکایتهایش، گروهی از پرندگان را توصیف میکند که در اطراف شمع، جمع شدهاند و در پی رسیدن به حقیقت آن هستند. هر یک از پروانهها، اندکی به شمع نزدیک میشود اما یکی از آنها، جان خود را

در این راه از دست میدهد:

دیگری برخاست می شد مست مست پایکوبان بر سر آتش نشست دست در کش کرد با آتش به هم خویشتن گم کرد با او خوش به هم

(عطار، ۱۳۸۶: ۱۹۲) شباهت پروانه عطار با اسطورٔە ایکاروس، انکارناشدنی است، چراکه او هم با پذیرفتن فنا، به حقیقت نور و رازهای روشنایی پی میبرد. برای او، فنا در نور شمع، تنها راه رسیدن به

مطلوب است:

ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع با خود کرده همرنگش ز نور گفت این پروانه در کار است و بس کس چه داند این خبردار است و بس

(همان: ۱۹۲) با وجود این، فنا در راه رسیدن به معشوق ابدی، موضوع پیچیدهای است، چرا که عاشق، هنگام رسیدن به معشوق، جان خود را ازدستمیدهد وتوانایی برملکردن رازهای حقیقت را ندارد: «عمل معرفت، با محوشدن در موضوع معرفت، همزمان صورت میگیرد؛ یعنی در حقیقت، با آن یکی است و بدینسان یک نتیجه تناقضآمیز (پارادوکس) حاصل میشود؛ یعنی، عامل معرفت، در عین حال، بهعنوان معرفت از بین میرود. از آنکه خبری بهدستمیآورد، خبری بازنمیماند.» (ریتر، ۱۳۷۷، ج ۲: ۲۴۸)

طالب، پس از رسیدن به مطلوب، به مرحله فنا میرسد و نمیتواند از رازهایی که به آنها

دستیافتهای ت، سخنی بگوید:

آن خبر دارد از او کاو در حقیقت بیخبر گشت

وان اثر دارد که او در بینشانی بینشان شد

(عطار، ۱۳۸۴: ۲۰۵) و آنچه شباهت فنای عرفانی و فنای ایکاروس را برجسته میسازد، روایت روزادو از اسطورٔە ایکاروس است. در شعر روزادو، ایکاروس، لحظه رسیدن به خورشید را چنین توصیف

میکند:

زمانی که به پرواز درآمدم را به یاد داری؟ / آنگاه یکی از ایزدان بودم.

(روزادو، ۲۰۰۸: سطرهای ۱۳  ۱۲) پس با رسیدن به خورشید، ایکاروس، به حقیقت رسیدهای ت و همچون ایزدان، زندگی جاودانه مییابد.

۳- نتیجه‌گیری

تلش انسانها و بویژه شاعران، بر این بودهای ت تا با تکیه بر اسطوره و عرفان، خدا و انسان را بههم نزدیک سازند و در این مسیر، هردو از نمادهایی بهره گرفتهاند که طبق نظریات یونگ، از ناخودآگاه جمعی انسانها سرچشمه میگیرند. در اسطورٔە ایکاروس، خورشید، نمادی از حقیقت و مطلوب است که ‌ ایکاروس، بهعنوان معشوق، در راه رسیدن به آن از همه چیز چشم میپوشد. در اشعار عرفانی ایران نیز خورشید، همواره سمبل نور و حیات دوباره بوده ست و کاربرد بسیاری در اشعار نمادین داشتهای ت.

یکی دیگر از نمادهای پرکاربرد در اسطوره و عرفان، نماد پرنده و پرواز است. پرواز پرندگان، همواره سبه غبطه انسان و نمادی از عروج و رسیدن به آسمانها، مأوای خدایان، بودهای ت. کنار هم قراردادن و مقایسه نسخههای مختلف اسطورٔە ایکاروس در شعر شاعران انگلیسی و اشعار عرفانی ادب فارسی، معلوم میکند که اشاره به خورشید و پرندگان، در هر دو دسته اشعار، اشارهای نمادین است که بهشکل مشابهی مورد استفادٔە این شاعران قرار گرفتهای ت. ایکاروس، شباهت بسیار زیادی به عاشقان توصیفشده در اشعار عرفانی دارد. او نیز برای رسیدن به خورشید، به عشق تکیه میکند و با فراموشکردن جسم و جانش، راه فنا را درپیشمیگیرد. اگرچه در پایان، ایکاروس، جان خود را از دست میدهد، مرگ او حیاتی دوباره است. همچنین، پرواز ایکاروس بهسوی خورشید، همچون پروازی که در اشعار عرفانی دیدهمیشود، در حقیقت، نماد عروج به سرزمین جاودانگی است و دستیافتن او به حقیقت، همان فنایی را در خاطر ما زنده میکند که عرفای بزرگی همچون عطار و مولوی، آن را در اشعار خود متذکر شدهاند.

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.